پدر و مادر دیشب جر و بحث داشتند. ماهی 200 هزار تومان حقوق كارگری، نزدیك عید و مهمانها كه به زودی سرمیرسند. پسرك میخواست به مدرسه برود، مثل همیشه گفت «مامان! بیا بند كفشمو ببند!» مادر یك سیلی بهش زد «یك كاری یاد بگیر خودت بكن!» بغضی كه از دیشب داشت تركید و با گریه، پابرهنه و كفش به دست از خانه بیرون آمد. پیرمردی او را دید «چی شده؟» «آقا! بند كفشمو میبندی؟» «بله! گلپسر!»
ناصر مقامی
نوشته شده در 86/02/06ساعت
20:6 توسط نویسندگان میهمان| |



