1) سوم ابتدایی که بودیم (این روزها چقدر می روم سراغ دوره ابتدایی!) همان اوایل سال تحصیلی، معلم دینی و قرآنی داشتیم که بنا را بر این گذاشته بود که در پایان هر جلسه قسمتی از یکی از قصه های قرآنی را برایمان بگوید. اولین داستانی که انتخاب کرد و نمیدانم توانست تکمیلش کند یا نه، قصه یوسف پیامبر بود. بعد از چندجلسه معلممان تغییر کرد و قصه ها ادامه پیدا نکرد. فکر کنم اسمشان آقای علایی بود که بعد آقای بیانی جایشان آمدند. جوانهای حزب الهی آن دوره. یادش بخیر آن روزهای خوب مدرسه!
2) قصه یوسف را بهترین قصه ها دانسته اند، که از یکسو مبتنی بر واقعیت است و از سوی دیگر فراز و نشیبهای یک زندگی، عزتها و ذلتها را در خودش جای داده و مخاطب قصه با بیم و امید (تعلیق) قصه را دنبال می کند.
3) قصه یوسف کانال یک ما آنقدر نچسب و نادیدنی درآمده که از ندیدنش احساس خسارت نمی کنیم! همین دیشب هم خیلی راحت قبل از «یوزارسیف» خوابیدم! این داستان را بهتر است داستان یوزارسیف بنامیم و نه داستان یوسف که با این تغییر نام، بلکه داستان یوسف را نجات دهیم! تنها نکته قابل تحمل فیلم بازی مسعود رایگان (نقش پیشکار قصر) بود که نقش او هم چندی است به ملکوت اعلی پیوسته! سازندگان این سریال به چه چیز دلشان خوش است؟! تیتراژ ابتدایی که مثل کلیپهای درهم تلویزیونی است و تنها نکته ای باعث تحمل آن می شود، صوت خوش قاری است که یکی دو آیه از سوره یوسف می خواند، حتی موسیقی هم تکراری است و... خلاصه اصلاً به دل نمی چسبد و تا حالا هم ندیده ام که اهل فن از این سریال، نکته مثبتی استخراج کرده باشند! «حیف» که می گویند یعنی همین! البته این یکی دو هفته که بازیگر نقش یوسف هم گفتگوهایی با نشریات داشته، اوضاع بدتر شده چون ظاهراً همین آقای زمانی خودمان نسبت به یوسفی که سلحشور و دوستان ساخته اند، «یوسف تر» است!
4) سعید بیابانکی بدجور با این سریال شوخی کرده:
کلاف هایت را نگهدار
مادربزرگ!
مواظب دست هایت باش
دخترم!
تو هم آن تلویزیون را خاموش کن
زن!
یوسف هم یوسف های قدیم!
http://www.sangcheeen.blogfa.com/post-78.aspx
5) اما دو شعر زیبا با مضمون داستان یوسف از «قیصر» که همه حرفهای پیش گفته مقدماتی بی ربط برای رسیدن به این دو قطعه بود. ضمن این که دیدم حیف است همه از این سریال انتقاد می کنند من چیزی نگویم! البته منتظر مختارنامه میرباقری باشید که کارش را خوب بلد است:
1- 5: روایت رؤیا
یا بنی لاتقصص رؤیاک علی اخوتک...
(یوسف – 5)
فرزندم!
رؤیای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
- حتی برادران عزیزت -
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تورا
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستارۀ دیگر
تعبیر خوابهای تو را
روشن کند
ای کاش...!
2 – 5: بی که یوسف باشی
از بد بتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نابرادر، تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خوردۀ بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی!
پس بهتر است درز بگیری
ای پاره پوره پیرهن
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند!



