تبليغاتX
در رگ تاک - ...

 

1

راوی گوید که روزی روزگاری حاکمی ظالم بر مردمان دیاری حکمرانی می کرد. رعایا که از ظلم و بی عدالتی او به ستوه آمده بودند شکایت نزد سلطان بردند که این چه حاکمی است؟ این چه ظالمی است؟ او را عزل کن و حاکمی عادل و «مدیر و مدبّر» برای ما قرار ده. سلطان خم به ابروی مبارک نیاورده و می گوید: او از عادل ترین کارگزاران ماست و در عدالت وی شک نداریم، بروید به دیار خود و زندگانی از سر گیرید. مردی از میان مردمان بر می خیزد و به التماس می گوید: ای سلطان! ای قبله عالم! ای...! پس ما را این عدالت و مدیریّت و مدبّریت بس است! لطف بفرمائید سایه این عدالت را بر سر رعایای سرزمینهای دیگر بگسترانید که آنان نیز مگر از مزیّت عدالت برخوردار شده و طعم آن را بچشند! سلطان لبخند سلطانانه، جانانه و ملیحی بر لب آورد و کرد آنچه مردمان می خواستند...

2

پس از استعفای وزیر آموزش و پرورش در شامگاه یکشنبه خبر رسید که رئیس جمهور محترم طی حکمی رئیس (سابق) دانشگاه... [بــــــــــــوق.... بـــــــــــوق (بوقهای ممتد قطع و وصل صدا...)]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3

حالا می فهمم: افسوس بر 12 سالی که در مدرسه ها گذراندم... افسوس! بیشتر عمر تلف کردن است... آن چه من از آموزش و پرورش می خواهم... کم نیستند کسانی که دوست ندارند بچه هایشان را به مدرسه بفرستند! آن هم در این نظام آموزش و پرورش که فقط «طوطی» می خواهد...

4

امروز، آخرین روز کاری من به عنوان مشاور حقوقی (یا محرّری! هر جور شما راحتید!) بود. به زودی کار دیگری آغاز می شود که بعد از قطعی شدن شاید نوشتم! خیلی حرف توی دلم دارم از «100» روز کار... از دوم شهریور تا دوازدهم آذر. توی این صد روز برای کسی، کم نگذاشتم؛ انگار که دارم برای خودم چیزی می نویسم... و چقدر سخت بود روز آخر... نه سرمایش یا باران شب گذشته... که دیدن آخرین لایه های زیر پوست شهر...

بنویس مهلت موندن یه نفس بود...

5

«شهروند امروز» باز هم موضوع «مرگ» را ادامه داده بود! چه بحث شیرینی!!! اما ماندن انگار یکجور مزه «ملس» دارد! مزه بی همتا! فقط باید ارزشش را داشته باشیم.

6

دیشب پس از مدتها «باران» آمد... اما نه آن باران که... دیشب آسمان برای دومین بار نتوانست بغضش را نگه دارد. امسال آسمان اصفهان آنقدر مغرور و تودار و خسیس شده که میشود هر بار گریه هایش را شمرد! شب، خسته بودم و زود خوابیدم. صبح دیدم پنجره های اتاق دارند بغض آسمان را مخفی میکنند؛ آفتاب هم می زد که اشکها را جمع کند و بخار کند ببرد برای خودش. مدام ترانه های بارانی قیصر یادم می آمد... چک چک...

 

 

7

امروز مطلب اول صفحه دوم روزنامه اعتماد تیتر نداشت! خب ایرادی داره این متن هم تیتر نداشته باشه؟!

نوشته شده در 86/09/12ساعت 15:9 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |