ده سال گذشت... چقدر بزرگ شدیم! حالا داریم می رویم دانشگاه! آره! همان سال «دوم خرداد» بود! خب! اما انگار تب فوتبال، پاییزمان را گرم گرم می کرد، گرم تر از هیاهوی خردادی سیاست حتّی!
10 سال پیش... 8 آذر 1376... ظهر خانه که رسیدم با شوق نشستم پای تلویزیون... نمایش ناامیدکننده ای که من را ناامید نمی کرد! یک – هیچ عقب بودیم، نیمه اول تمام شد... حالا خب... اگه اون توپ مهدوی کیا گل میشد... که چی؟! تموم شد یه نیمه! باید می رفتم مدرسه، سوم راهنمایی بودیم و مدرسه مان دو خصوصیت داشت. یکی این که کلاسها دو نوبت بود، از صبح تا 11:30 و بعد از 2 بعدازظهر تا 3ونیم عصر! خصوصیت دیگر این که خیلی منظّم بودیم، پر ادّعا و از اینجور حرفها! مدیر مدرسه مان (آقای ص.) هم که فوتبال را وسیله ای می دانست که استعمارگران به خورد ملّت ها می دهند! پس معلوم است که مثل بعضی مدارس دیگر به هیچ وجه نمی شد امیدوار بود که حتّی رادیو به کلاس ببریم، چه رسد به این که مثل بعضی مدرسه ها که توی نمازخانه همه دانش آموزها پای تلویزیون با معلّمها بازی را می دیدند، ما هم بازی را ببینیم! البته ناگفته نماند مدرسه ما نمازخانه یا چیزی شبیه این هم نداشت. همه اش هفت تا اتاق بود! البته با احتساب اتاق سرایدارمان آقای ح! به هرحال امیدوارم در فرصت مناسبی آن خانه ی مدرسه نما را دوباره ببینم. البته فکر نکنم هنوز مدرسه باشد! همان موقع هم بیشتر به درد میراث فرهنگی می خورد! به هرحال... وضعیت معلوم بود امّا من تصمیم گرفتم با امیدواری به مدرسه بروم. حداکثر هفت دقیقه فاصله خانه تا مدرسه بود. ناگفته نماند به جز ترم جاری که به دلیل مشغله های علمی غیررسمی و مشغله کاری و مشکلات شخصی تقریباً در تمام طول 18 سال گذشته تحصیلم از منظّم ترین دانش آموزها و دانشجوها برای حضور در کلاس بودم؛ طوری که وقتی ترم ششم دانشگاه برای اولین و آخرین بار آن هم در آخرین جلسه درس حقوق جزای دکتر پ. شرکت نکرده بودم و به امورات جاریه انتخاباتی (در مقام مجری انتخابات!) می پرداختم مورد اعتراض استاد هم قرار گرفتم!
هی جاده خاکی... شرمنده!
آقا چشمتان روز سیاه نبیند... من هم آن روز ندیدم! رسیدم مدرسه با بچه ها مشغول مرور درسهای کلاس بعدی بودیم که خبر آمد گل دوم را هم خوردیم. روی حس ششمم با خودم گفتم: چه خوب! بازی به پنالتی کشیده نمیشه! چون عابدزاده پنالتی گیر حرفه ای نیست و جوّ استادیوم هم آنطوری بود که می دانید و بچه های ما هم (با توجه به خاطراتی که از بازی با عربستان در جام ملتهای 96 داشتم) پنالتی زن نیستند! اینجور احساس خوشحالی درونی، هنوز هم مورد اعتراض وجدانم می باشد! بابا آخه 2-0 عقبیم! عرق ملّی ات کجا رفت؟ تاحالا شده دلتان بخواهد تیم مورد علاقه تان ببازد؟! برای من یک بار شد و شد آنچه می خواستم که البته مربوط به دو سه سال بعد از این ماجرای ملبورن بود!
خب! آن روز فکر کنم کلاس زبان داشتیم. معلّم هم آمد و احتمالا درباره افعال To Be که اصلا نمی دانستیم یعنی چی و «طوبی» یا «توبی» چه صیغه ایه درس داد! جلسه بعد فهمیدیم که اشکال کار از هوش و حواس ما بوده نه از درس معلّم! دقایق همچنان می گذشت و با بیم و امید... و البته بیشتر امید، 90 دقیقه را در کلاس می گذراندیم و می دانستیم که هر چه بوده در همان حدود نیم ساعت اوّل کلاس ما باید تمام و نتیجه بازی معلوم شده باشد! شایعات و پچ پچ هایی در کلاس شکل گرفته بود، اما هم ضد و نقیض بود و هم اصولاً سعی کردم صبور باشم تا بعد از کلاس با خیال راحت نتیجه را بفهمم، چون دیگر کاری از دست من بر نمی آمد و حالا که حضور در کلاس را (مثل اکثر قریب به اتفاق همکلاسی ها) به ماندن در خانه ترجیح داده بودم، بهتر بود بی خیال شایعات می شدم! چه استدلال ظریفی! آن هم ده سال بعد! فکر کنم ان موقع اینطوری فکر می کردم، یعنی در ناخودآگاهم این استدلال بوده است!!!
ساعت 3ونیم شد و دیدیم کسی زنگ مدرسه را نمی زند، فکر کردیم برق رفته است... سه چهار دقیقه همینطوری گذشت... گفتم که اصلا کل ساختمان مدرسه ما هفت تا اطاق بود، پس معاون مدرسه یکی یکی می آمد سر کلاسها... ما کلاس آخری بودیم... آمد... آرام و با لبخندی که خیلی کم از او سراغ داشتیم گفت: بازی 2-2 شده، می تونید برید!!! موجی از شادی و فریاد کلاس و مدرسه را برداشت و همگی شاد و شنگول و احیاناً برای دیدن تصاویر آهسته و شنیدن چندباره سرود «ملّی پوشان...» راهی خانه ها شدیم و قصّه هر بار که به اینجا می رسد، من هم پاسخی دیپلماتیک به اعتراض وجدانم می دهم، که دیدی میشه با مساوی هم برد؟! میشه در شش بازی آخر برنده نشد، اما به جام جهانی هم رفت؟! چهارسال بعدش در «آزادی» ما ایرلند را بردیم، اما فایده نداشت! گاهی مساوی هم کافی است، گاهی برد هم کافی نیست!!!
امروز نویسنده صفحه تاریخ ورزش اعتماد به خوبی نوشته است که پس از 10 سال از آن روز، هنوز هیچ یک از پیروزیهای ملّی آنقدر دلچسب نبوده است. حتّی بردن آمریکا در جام جهانی یا بردن بحرین در سال 84 و شادیهای عمومی پس از آن که با تساهل و تسامح متصدیان انتظامی آن سال برگزار شد و... حتّی هر کدام از طلاهای المپیکی رضازاده... حتّی اگر قرار باشد، بگوییم انرژی هسته ای مثل ملّی شدن صنعت نفت بود، باز هم آن موج شوق و شور را هیچ موفقیتی نیافریده است... گرچه برای من شخصاً یک خبر در همه این سالها شادی بخش ترین بود و آن هم موفقیت های مربوط به درمان ضایعات نخاعی بود و دیدن این که یک فلج، بتواند راه برود، با کمک یک پزشک هموطن... من که میانه ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم ایستاده ام شادی ام دوچندان می شود!
10 سال پیش ما آدمهای بهتری بودیم... خیلی کمتر به یکدیگر توهین می کردیم. افترا، فرافکنی، مصادره به مطلوب کردن، فحّاشی، قدرنشناسی و... همه این بداخلاقیها خیلی کمتر بود... خیلی شادتر بودیم...



