خبر اول این که دکتر کاتوزیان چهارشنبه این هفته از ساعت 9:30 در دانشگاه خوراسگان سخنرانی خواهند داشت. خبر همین امروز ظهر به من رسید و در واقع از نصب تابلوی برنامه جلوی دادگستری مطلّع شدم! خبر خوبی است... بعضی ها یاد بگیرند!!!
دوم این که این هفته باشگاه مجله شهروند امروز به «مرگ» اختصاص یافته است... خب! لابد با موضع نامعلوم من را در این قضیه می دانید! خودم هنوز کامل نخوانده ام... عباس عبدی نوشته که لابد هزینه زندگی بیشتر از مرگ شده و حتما زندگی ها زندگی نیست که مردم، مرگ میخواهند و اتانازی... آی! خوب گفتی! حالا تفسیر و تأویلش بماند! در مجموع باز هم باید خواندنی باشد... من که خودم را برای یک مجله کاغذکاهی و سیاه و سفید آماده کرده بودم! اصلاً با آن شماره قبلی... فکر میکردم نوبت توقیف فرارسیده! درباره این قضیه مرگ و... یک مثلی هست که می گویند یک بنده خدایی پدرش را کشته بود! دستگیر شد و اعتراف کرد و رفت توی محکمه. قاضی بهش گفت: چرا پدرت را کشتی؟ البته قاضی اصلاً نیازی ندید که توضیح دهد که قتل، از موانع ارث است؛ چون پرونده فقط کیفری بود و ضمناً این قضیه نمیدانم مال آن موقعی است که دادسرا نبوده یا مال حالاست که در دادگاه کیفری استان مستقیماً و بدون دخالت دادسرا طرح شده است... درست نمیدانم! خلاصه... این پسر قاتل جمله حکیمانه و نغزی می گوید و می پرسد: یعنی آدم اختیار باباشم نداره؟! حالا به قیاس اولویت اختیار خودشو حتماً داره دیگه!!! از این حرفها بگذریم که قرار است در کنگره اخلاق پزشکی در فروردین ماه به آن بپردازم! فعلاً که طبق یک سند «رسمی» بنده مدرک دکترای خودم را گرفته ام! نمیدانم این لفظ عجیب «دکتر» از کجا آمده به علوم انسانی هم اینجوری رسیده... حالا یک بار دیگر و این بار در پاسخی که از کنگره اخلاق پزشکی به ایمیلم دادند، نوشتند «دکتر»! پس بیخود برای امتحان دکترا هم نمیخواهد درس بخوانم!!! آن یکی «سند رسمی» هم باشد که بعداً نشانتان بدهم!
بی خیال! رمان دوم از پل استر! یک باره گیر می دهم به یک نویسنده! این بار «مون پالاس»... که نمیدانم چی یا کی هست؟! باید بخوانم! خب! اول کتاب قولی از «ژول ورن» امده است:
«هیچ چیز نمی تواند آمریکائیها را شگفت زده کند.»
واقعا؟!!!
دیوانگی در بروکلین که جالب بود! از «لوسی» خیلی خوشم آمد! شخصیت پردازی یعنی همین دیگه! و در نتیجه پل استر واقعاً داستان پرداز خوبی است! تازه با او آشنا شده ام.



