قیصر، قبلا خودش را به مردن زده بود، حالا خداکند دوباره بازی درآورده باشد... خودش گفته بود که قبلا خودش را به مردن زده بود...

من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
مثل من... مثل قیصر... مرد... قیصر رفت... مانده بودم چه بنویسم... از کجای داغهای مردم روزگارم بنویسم... از آن مردی بنویسم که آنقدر روزگار به چشمش تیره بود که مرا هم سن و سال خود می پنداشت، من که جای پسرش بودم، درست هم سن و سال دخترش... با آن همه نگرانی... یا از کنسرت شجریان در آن سالن عجیب... اما رفتن قیصر مرا ساکت کرد... که پیش از آن، «دیدن» مرا به سکوت رسانده بود... آن روزها گذشته است که نادیده می نوشتم تا از این طریق به درک و شهودی دست یابم... حال دارم می بینم... و این دیدن مرا ساکت کرده است... اما مرگ قیصر، دیگر جای سکوت نیست... که خودش از مرگ خودش، از مجلس ختم خودش سروده بود، در همین کتابی که چند وقت پیش وقتی به دستم رسید، ذوق زده شدم...
مرا
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآورده ام؟
آن هم درست وقتی که به درس دستور زبان عشق رسیده بودیم تا طرحی برای صلح دراندازیم؟
زیر نام تو... یا زیر تابوت تو... کجا باید ایستاد؟
حالا بیشتر می توان فهمید که
- اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است؟
همان که گفته ای!
- وقتی که برّه ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک می شود
زنگوله اش چه آهنگی دارد؟
راستی قیصر... حق با تو بودها...
آن روزهای خوب... آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود... خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست...
حق با تو بود... اما بگو این روزها که میگذرد چگونه شاد باشیم؟ فقط به همین که میگذرد شاد باشیم؟
راستی قیصر... این روزهای آخری جواب سؤالهایت را گرفتی؟
مخصوصا این آخریها...
چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟
... چرا در آخر هر جمله ای که می گویم
تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟
فکر کنم من هم مثل تو باید بی خیال «هر چیز و هر کسی» بشوم که... تو که اینطور بودی و می گفتی:
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته میگذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
خودت را زدی به مردن؟ فکر نکردی از این واژه های ساده دلنشین دیگر کجا پیدا کنیم؟
هوای دلت، همان دلی که یکباره شکست و رفتی هنوز بارانی است؟
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای...
پ.ن: ۱ - همه شعرهای سرخ این یادداشت از «دستور زبان عشق» است.
۲ - هر که هر چه شعر از او میخواهد زیر این کامنت بگذارد تا یادواره ای و یادنامه ای برای قیصر شود...



