تبليغاتX
در رگ تاک - اصلاً «ممنوعه» است؟ ‏

این خبر که قرار شده قسمتهای آخر سریال میوه ممنوعه تغییر کند، اگر صحت داشته باشد در نوع خود کم نظیر و چه بسا بی نظیر است! این که یک سریال در حین پخش بنا به دلایل احتمالاً اجتماعی یا هر دلیل دیگر دچار تغییراتی در داستان بشود! به هرحال... مطمئناً این اثر حسن فتحی هم می تواند از آثار به یاد ماندنی تلویزیون ایران باشد و چه بسا از بازیهای درخشان علی نصیریان در کارنامه بازیگری اش. حقیقت این است که ایفای نقشهای معمول و رلهای شخصیتهایی که هر روز با آنها سر و کار داریم، نسبت به موقعیت های پیچیده و کم نظیری چون «حاج آقا فتوحی» بسیار ساده به نظر می رسند. از اینها که بگذریم گفتگوهای مردم درباره این موضوع آن هم درست در زمانی که موضوع لایحه جدید خانواده مطرح است، می تواند جالب باشد. همانطور که اطلاع دارید طبق ادعای سخنگوی قوه قضاییه، دولت با افزودن ماده ای به لایحه مربوط به خانواده که احتمالاً به زودی به مجلس ارائه می شود، پیشنهاد داده است که در صورت احراز تمکن مالی و عدالت مرد، دادگاه مجوز تجدید فراش را علیرغم عدم رضایت زوجه صادر کند. البته ظاهراً این ماده به نوعی تکرار ماده 14 قانون حمایت خانواده (1346) است که البته در سال 1353 با تصویب قانون حمایت خانواده جدید نسخ گردید. (نسخ صریح به موجب ماده 28 قانون متأخر) صدالبته از این نظر که در تبیین موضوع «عدالت» و این که این عدالت شامل عدالت روحی و روانی زوجه اول نیز می شود و این که در صورت وجود شرط ضمن عقد مبنی بر لزوم رضایت زوجه، من مخالف چنین قانونگذاری هستم. اما از این حرفهای حقوقی که بگذریم، گاه می توان در میان مردم نشست و سخن نگفت و شنید! تنها باید شنید از باورهایشان، تردیدهایشان و...

راستش قضیه از اینجا شروع شد که تاکسی که سوار آن بودم به زحمت مجبور به توقف خودرو پشت سر پژو 206 شد که یک جوان پشت فرمانش نشسته بود! بعد این بحث میان راننده و سه مسافر درگرفت که چرا آن پژو آنطور بد جا سرعتش را کم کرده بود؟! آیا کاری داشت؟ منتظر بود که کسی از ایستگاه بیاید؟ یا چه بسا نیت نادرستی داشت؟! بعد بحث به اینجا کشید که اگر جوان نبود و زن و بچه داشت، مگر نمی شد که همین نیت نادرست را داشته باشد؟! و همگی تأیید کردند که چرا... می شود! و از همینجا بود که بحث شروع شد که اصلاً آیا این میوه، ممنوع است؟! راننده که از آن آدمهایی بود که هشتش گره نهش بود و ناراضی که اصلاً این مسیر که ما را می برد به این قیمت نمی ارزد! مسافر جلویی مرد میانسالی بود، کارمند دولت با یک بچه دانش آموز و یک دانشجو و شاید یکی دو بچه دیگر! سمت راست من در صندلی عقب جوانی نشسته بود که از حرفهاش دستگیرم نشد وضعش چطور است اما بعداً چند بار تأکید داشت که «حالا از پس یکیش بر بیایم!» و شاید متأهل بود! جوان سمت چپم هم که خیلی شاد و خوش بود، او هم بهش می آمد متأهل باشد! اما راستش در این دوره زمانه اینجور چیزها خیلی «آمدنی» نیست!

راننده اغلب ساکت بود و به حرف مسافرانش گوش میداد، اما نه به کم حرفی من! مرد میانسال تأکید داشت که «به خدا صوابه!» یا «ثوابه» یعنی ثواب داره! چی؟ این که یک مرد، سختی بار زندگی یک زن را بر دوش بکشد! منظورش یک زن «دیگر» یا «علیحده» بود! سخت هم به میوه ممنوعه معترض بود که چرا چیزی را که در شرع، مجاز است اینگونه به چالش عرفی و اجتماعی می کشاند؟ شاید یادش رفته بود که هر حلالی، الزاماً هم نباید عمل بشود! مثلاً ما مجازیم و حلال است و چه بسا ثواب هم دارد و مستحب هم باشد که صبح تا شب به عبادت بپردازیم. خب آیا عرف بر می تابد که ما هیچ فایده ای به حال خلق روزگار نداشته باشیم و عزلت پیشه کنیم؟ کدام معصوم چنین کرد؟ همین عرف آزار رساندن به روح و روان زنی که مردی را تکیه گاه خویش میداند، روا نمی داند و چه بسا شرع هم. فقط این نیست که بگوییم پیامبر و امامان چنین رسم پیشه کردند. خب کردند. اشتباه نکردند. اما الزاماً ما هم در همان شرایط هستیم؟ و چه تعداد از زوجات پیامبر بر اثر مسائل سیاسی و هم پیمانیهای مرسوم عرب، جبر روزگار شده است؟ که آن حضرت تا دم آخر خدیجه را برترین می دانست. مگر نه آنست که علی پس از فاطمه، شبیه ترین به او را می جست؟ و... من نمیدانم این همشهری که از مخارج دبستان و دانشگاه فرزندانش به ستوه آمده بود و لب به گلایه گشوده بود؛ از کدام «ثواب» سخن می گفت؟

آن دو جوان هم چیز زیادی نمی گفتند جز این که «باید قانونش درست شود» یا «آدم باید از پسش بر بیاید»! و این میان گویا اصلاً موجود دیگری نیست که زندگیش تحت تأثیر قرار می گیرد. من این درس را مدتها پیش از دوستی آموختم که «غیرت» مردان را حسی است همزاد در زنان به نام «حسادت». بنابراین تجدیدفراش و اینگونه بحثها مسائلی کاملاً استثنایی است که نمی توان از نظر اجتماعی و روانشناختی به مثابه «اصل» قرار داد و از آن به عنوان «اصل» دفاع کرد. خلاصه سخن این که اگر «قدسی» قلباً راضیست، چه باک؟! «حاج آقا فتوحی» هر چه می خواهد بکند!!!

 

حاشیه روزگار»

یک بار دیگر «آخرین»! آخرین ترم است که در دوره کارشناسی ارشد در «کلاس» خواهم نشست! ترم آینده هم انشاءلله پایان نامه. بعد هم کمی تمدّد اعصاب و باز ادامه راه اگر به قول بهرام شفیع، عمری باقی باشد. البته این آقای شفیع همیشه بین دو نیمه هم می ترسید دیگر عمری برای گزارش نیمه دوم باقی نباشد!

امشب جاده که می رود... میخواهم برود... میخواهم تا هزار سال این جاده تمام نشود!!! باید حسابی بخوابم!

نوشته شده در 86/07/17ساعت 21:33 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |