تبليغاتX
در رگ تاک - شب زنجفیلی

دو سال پیش بود که سعی کردم گشتی در دنیای ساراماگو بزنم، مرد تکثیرشده، کوری، تاریخ محاصره لیسبون. بین این سه بیشتر از کوری لذت بردم، در مرد تکثیرشده فضای ذهنی ام به شکل خاصی مشغول شد و در تاریخ محاصره لیسبون آموختم که داستان چقدر ساده می تواند شروع شود! و وجه مشترک همه اینها تخیّل و به احتمال فراوان تجربه ناپذیری بود! مثلاً بسیار بعید است که روزی کوری از نوع سفید در یک شهر اپیدمی شود! بعید است دو نفر با مشخصات کاملا مشابه وجود داشته باشند که روزگار کار را به جایی برساند که «یا این یا آن» فقط بتوانند بمانند! یا بعید است نویسنده کتابی تاریخی یک جای تاریخ را مثلاً به جای «شد» بنویسد «نشد» و بعد یک ویراستار چنین کلمه ای را که ایراد انشایی و املایی هم نداشته، ببیند و بعد نویسنده، تمام تلاشش را بکند که داستان دیگری بسازد که اگر، نشد پس چگونه؟! امیدوارم چند خطی که نوشتم بیشتر شما را ترغیب کند که این فضاهای عجیب داستانهای ساراماگو را تجربه کنید! اما پارسال که هیچ! امسال شاید پرونده مارکز را گشوده باشم! سال گذشته البته «پاییز پدر سالار» را خواندم، این روزها «گزارش یک آدم ربایی» را میخوانم و احتمالا بعد از این سراغ «عشق سالهای وبا» خواهم رفت، هرچند تعریف «صدسال تنهایی» را بسیار شنیده ام، شاید سراغ آن هم بروم! هرچه باشد لذت بخش تر از مباحث حقوق دریاها و قانون مدنی و جزاست! گرچه در «گزارش یک آدم ربایی» می توان موضوع «استرداد» و اهمیت آن را دریافت! گرچه مطمئن نیستم دقیقا همین واژه در داستان به کار رفته باشد چون آقای پارسای از کلمه «تحویلیها» برای توصیف قاچاقچیان مورد اشاره در داستان – که ظاهرا برگرفته از واقعیت است – استفاده نمودند. نسبتا ترجمه خوبی است، بهتر از ترجمه دکتر ن. بر «دین در دموکراسی و حقوق بشر» مارسل گشه! فقط گاهی ایرادات تایپی توی چشم می زند!

خلاصه این که هر روز دلم بیشتر می سوزد که چرا کم کتاب آن هم داستان می خوانم و ترجیح میدهم بیشتر وقتم را به روزنامه ها اختصاص دهم. می ترسم بیشتر فضای ذهنم ژورنالیستی شود! حسنش البته این است که همه آدم را «به روز» و احیانا «با سواد» بدانند!!! الآن هم می خواهم کمی زنجفیل بخورم که حسابی خواب از سرم بپرد، که کمی بخوانم! اما قبلش کمی توضیحات! اول این که هنوز دارم درباره فوتبال فکر میکنم! گاه و بیگاه به وقتش حرفهایی زده ام، منتظرم فینال تمام شود و اگر عراق برنده شود، حرفهایی بزنم! نه درباره این که آنها در وضعیت جنگی چنین و چنان کردند! درباره این که چرا فوتبال مهم است؟! و چرا از آن غافل می شویم تا «ژست» بگیریم؟!

دیگر این که فصل سوم «گزارش یک آدم ربایی» با این جملات آغاز میشود و نویسنده اسپانیایی زبان می نویسد:

«ماروخا چشمانش را گشود و به یاد یک ضرب المثل قدیمی اسپانیایی افتاد: "خداوند ما را از آنچه قادر به تحمل آن نیستیم معذور میدارد."»

و این دقیقا ترجمان آیه قرآن است که «لایکلف الله نفسا الا وسعها» (بقره – 286). فقها و حقوقدانان از این آیه در مباحث مربوط به اکراه و اجبار سخن می گویند؛ گرچه شاید به ظاهر این آیه بیشتر مربوط به روابط انسان – خدا باشد تا روابط حقوقی در جامعه. با وجود این گمان میکنم این هم نشانه ای دیگر است که وجود ارزشهای مشترک حقوقی در جوامع یک حقیقت انکارناپذیر است. از سوی دیگر، روابط و گفتگوی بیشتر مردمان کره خاکی در سالهای اخیر و آینده هرچه بیشتر دیدگاهها را به هم نزدیک، ارزشهای مشترک را تقویت، ارزشهای مشترک جدید را کشف و نهایتاً قواعد حقوقی مشترک بیشتری را ایجاد خواهد نمود. بخشی از فرایند جهانی شدن حقوق شاید همین ها باشد! اما این که آیا چنین گفتگویی چندجانبه و با امکانات برابر خواهد بود یا «رسانه ها» که مخصوصا از سوی گروههای قدرت و ثروت حمایت می شوند چقدر در این روند نقش خواهند داشت، پرسش های مهمی است که به آسانی نمی توان از کنارشان گذشت!

ساعاتی است وارد روز 13 رجب شده ایم، پیامکها را که برای برخی دوستان – به ویژه سادات – تایپ میکردم این عبارت «میلاد مسعود...» به نظرم جالب آمد، پیش خودم گفتم بالاخره میلادشان یا مسعودشان؟! به هرحال مبارک! آنها که پیامک نگرفتند، از همینجا مبارک!

آهان! از ساراماگو نوشتم، جالب است که تازگی اظهاراتی داشته این برنده نوبل ادبیات مبنی بر این که پرتغال و اسپانیا متحد شوند، کشور «ایبریا» تشکیل و پرتغال یکی از ایالات آن شود! به ما چه؟! اما تبعاتی دارد که فعلا به آنها زیاد نمی پردازم، فقط یکی این که دردسر نوشتن کشور / میوه پرتغال / پرتقال حل می شود!

حالا بهتر است من هم به خلوت شبانه نه چندان خودخواسته خود بروم، چند صفحه دیگری از مارکز بخوانم و قانون مدنی و...! زنجفیلها زبان را می سوزانند! اصلا این وبلاگ مگر میگذارد آدم به خواندن برسد؟!

نوشته شده در 86/05/06ساعت 2:48 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |