نوشتن برای عکس روی وبلاگ، چیز غریبی است و تا جایی که من ندیده ام(!) تازگی دارد. بازی ماه و خورشید را که می نوشتم، می دانستم همین عجیب بودن شاید توجهات را بیشتر به عکسها جلب کند، چه کار به توضیحاتی که احتمالا مثل بقیه توضیحات دنیا تفصیل آن چیزیست که می بینیم و می فهمیم دیگر! اما احساس میکنم این هم می تواند روشی باشد و چیزی شبیه نوشتن متن برای تصاویر فیلم، که اول فیلم تهیه شده و بعد متن (نریشن که خوانده می شود). حالا این که روی وبلاگ، آنهم یک حقوق خوانده که اکثر عصرهایش را میان سنگ و خاک و آب و باد می گذراند و عکاسی هم نمی داند، چطور می تواند برای عکسهایش داستان بسازد، خود حکایت دیگریست! تجربه ای نوست! بگذار خرده شیشه ها و اشتباهاتش اول توی چشم خودم برود، شاید دیگرانی که با استعدادترند تکمیلش کنند! و عکس بشود داستان! آن وقت می مانی که بگذاری میان غزلکهایت یا آنجا که چشم در چشم دیگری دوخته ای! مهم نیست! بگذار کسی هم این وسط بگوید «شده مثل کتاب داستانهای کودکان! یک نقاشی بزرگ و یک سطر و نیم نوشته درشت!» البته می شود کتابهایی را هم یافت که این شیوه را داشته اند، عکس و متن، و بیشتر به شوخی می مانند یا حتی همین کمیک استریپ ها که یاسر در سیاه و سفید خودمان می کشید و هر کسی مجله را می خرید مستقیم می رفت سراغ صفحه یکی به آخر! و... اما با عکسهایی که از طبیعت آمده اند، چطور می شود داستان ساخت؟! در همه موارد پیش گفته، داستان بود و بعد عکسی یا طرحی به کمک می آمد... این یکی را نمی دانم. بگذارید پیش برویم ببینیم به کجا می رسیم! اصلا بگذار داستان گرفتن این عکسها را بگویم این بار!
سر به هوا بودن یعنی چه؟ فکر نکنم معنای مثبتی از این عبارت برانگیخته شود. اما می شود گاهی سر به هوا بود و حتی باید گفت «گاهی به آسمان نگاه کن»! آسمان اگر خودش را به تو نشان داد، ببینش! فکر نکن می گویند خل و چل شده ای، سر به هوایی و هزار جور حرف این طوری دیگر! پس می توان نه تنها از سر سر به هوا بودن، که از سر ذوق و شوق و دقت هم سر به هوا بود، یعنی به آسمان نگاه کرد! مخصوصا وقتی که کمانی از رنگها پهنه آبی پوشیده شده از ابرهای خاکستری آسمان را زینت می بخشد. برای گرفتن این عکس در پیاده روهای خیابان فرشته، مجبور شدم کمی رفتارهای غیرعادی داشته باشم، که اگر شهر خلوت ما نبود، هر جای دیگر دردسری میشد که مثلاً «آقا کجا رو نگاه میکنی؟ چیکار به خونه مردم داری؟!» و بعد بگویی به قول ک.ن که «آخه پدر آمرزیده»! من و شیشه مشجر این خانه ها که بسته است... کجا را نگاه میکنم؟ آسمان خدا را! خلاف شرع که نمی کنم!
حالا با دقت میخواهی بروی آن طرف بلوار بهشت که عکس متفاوتی هم تا کمان رنگین از دست نرفته، بگیری. یکی جلویت را می گیرد که «آقا فاز یک کجاست؟!» خب همینجاست! از شهر دیگری آمده تا خانه های بهارستان را ببیند، راهنمایی اش می کنی به خیابان اصلی که برود سراغ بنگاهی ها که...! چند عکس از زوایای مختلف! این فلاش گاهی مزاحم است! این گل روبروی لنز را بیش از حد روشن میکند، به چه کار می آید که پس زمینه ات رنگین کمان باشد؟! به همین بسنده میکنی که کمان را عمود بر شهر نشان دهی! طاقی از زمین تا آسمان!
راهت را که پیش می روی، باز دریاچه و این بار زاویه ای دیگر! انگار این بازی تمامی ندارد!

خیلی هم زیبا شاید نباشد این گل خودرو روی کوه، اما هر چه باشد، اینجا ایستاده تا بگوید من هم هستم! بعد حیران می شوی که این «اکو سیستم» چقدر جزییاتش مهم است؟! این گلک اینجا چه میکند؟! گلک!

و می رسی به جای خوب راه! کاکتوس کوچک زیبا! خارهایش مال من، زیباییش مال تو!

بگذریم که این وسط «پیامک» 23 ساعت قبل هم به دستت می رسد! بعد شروع میکنی به بالاتر رفتن و بعد برای این که مدرکی برجانگذاری عکس نمی اندازی! کوه تو را با خودش می برد! یکباره نگاه می کنی همه چیز کوچک شده است و بی گمان تو هم از این بالا کوچکی برای آن پایینی ها!
شب شد! تاریکی! دلت گرفته برای خودت، دور دریاچه و بعد دیگر هیچ... با خودت می گویی باران و رنگین کمان، این روزهای امرداد چه غریب اند! کسی باورشان ندارد!
Photo: Amir Maghami



