نمیخواهم در دور جدید، بخش گفتگوی وبلاگم پر از گفتگوهای دوستانه باشد. علاقه دارم به بحث درباره مسائل مختلف بپردازیم و همه هم شریك شوند. اما این بار نمیتوانم از كنار برخی نظرات دوستانم با بیتفاوتی بگذرم... زیرا آنها با بیتفاوتی از من نگذشتند و گرامیشان میدارم.
اول از همه درباره آنچه مهدی نوشته، مینویسم. دلم میخواست این دو روز بهش زنگ بزنم تا راحت و بیواسطه حرف بزنیم اما ترجیح دادم همانطوری با او سخن بگویم كه آغاز نمود! همینجا روی همین یك برگ تاك! نمیدانم خدا چه چیزی در وجود من قرار داده كه وقتی قرارست با كسی سخن بگویم هیچكس را نمییابم و در قالب هزار كلمه و صدها موضوع غیرشخصی فقط با حرف زدن خودم را آرامتر میكنم؛ اما به دیگران كه میرسم بارم سنگین میشود. انگار هر كسی میخواهد حرفی بزند. در فال ما اسفندیها (هنوز هم میگویم اعتقاد ندارم به اینها!) آمدهاست كه «گوش» خوبی هستیم. هنوز نمیدانم دیگران هم اینطورند یا نه. اما چند اسفندی، دور و نزدیك هستند. نزدیكترینشان علی است كه تازه فهمیدم اسفندیست. از او هم باید بپرسم! اما خودم وقتی گوش میشوم؛ چه برای مادربزرگ مرحومم چه برای دوستی كه اینترنتی حرف میزند؛ و هر جای دیگر برای هر زخمی... احساس خوبی دارم. احساس مفید بودن! شاید مهدی هم به این خاصیت عجیب من پی برده! به این كه كسی با من درددل كند افتخار میكنم؛ سعی میكنم به هر قیمتی شده كمكش كنم؛ گاهی حتی اگر بهایش «خودم» باشم. این را برای خودم افتخار میدانم. نمیدانم چرا مهدی باید از من عذرخواهی كند؛ آن هم در دفتری كه «بغضینههای بیكلام» با من را در آن مینگارد؛ دفتری كه هرگز ندیدهام. من و مهدی فقط یك بار كلاهمان توی هم رفت؛ آن را هم زود درش آوردیم! همان روزی كه فكر میكردم «بد شد» كه در یك جلسه عدهای نشستند هرچه ناسزا بود بار مهدی كردند؛ و بعد قول و قراری بین من و مهدی و دوستی دیگر بههمخورد و گمان میكردم به من (و البته آن دوست) بیاحترامی شده اما بعد دیدم آن اتفاق هم تاثیری در ارزش و احترامم نزد دیگران نداشتهاست؛ آنها كه فكر میكردم شاید از این به بعد با كنایه نگاهم كنند، چنین نكردند و من هنوز محترم بودم؛ حداقل در ظاهر. پس حقیقتا دلیلی هم برای دلخوری نداشتم و سر آن قضیه من كه گلایهای ندارم؛ آن دوستمان هم فكر كنم همینطور. چیز دیگری یادم نمیآید؛ هرچه هست در ذهن توست! بعدا هم اگر یادی از آن روز كردم؛ شوخی بوده و بس. شاید این من باشم كه باید بخاطر چیزی عذرخواهی كنم كه هنوز نمیدانم چیست و چرا یك بار گفتی از من دلخوری و هیچگاه نگفتی چرا دلخوری؟! بگذریم.
دوست دیگری خودش را با چند نقطه معرفی كردهاست. مثل همه منابع آگاهی كه هرگز نمیخواهند نامشان فاش شود! سخن من با او اینست كه یك بار حركتهای پاككن برای پاك كردن آنچه گفتی را تجربه نمودهام. سالها پیش... وقتی تصمیم گرفتم دیگر به هیچ ضعفی، آری نگویم و راهش ندهم! سعی كردم صدایم نلرزد، زیر گلویم تند نزند و... كه همهاش هم زیر سر همان بیماری بود. تلاش كردم و پیروز شدم؛ اما بعد... همان روزهای قشنگ... یكباره شكستم. این بار نتوانستم خودم خم شوم. شكستم. صدای شكستن خودم را شنیدم. اسطورهای بیش نبود... من ضعف را و بیماری را بایكوت كردهبودم! تحریم! از دایره لغاتم حذف شدهبود. فكر میكردم هیچ مشكلی ندارم و همین بابت قضیه سربازی نگرانم میكرد! آییننامه را مرور كردم دیدم به صرف عمل قبلی، معاف میشوم؛ حتی اگر الآن مشكلی نباشد! اما درست در همان روزها... چنان شد كه افتد و دانی! انسان توانمند در ذهن من جای خود را به انسان ضعیف داد. نه انسان ضعیف! بلكه به انسانی كه هر لحظه ممكن است دیگر «هیچ» نباشد. آنقدر روحم مسخ شد كه هیچ چیز دلگرمم نمیكرد. هرگز برای هیچ یك از دوستانم آرزو نمیكنم كه آنچه من تجربه كردم را تجربه كنند؛ فقط امیدوارم چند دقیقه در خواب، همان ضعفها را ببینند! و زود بیدار شوند و كسی نزدیكشان باشد كه با جرعهای آب آرامشان كند. من را خیلیها بهاشتباه با «غرور» میشناسند ولی همینجا خیال همه را راحت میكنم؛ اگر قبلا توهّمی بود یا امكانی داشت؛ دیگر امكان ندارد! غرور من همان روزها هم توهّم ذهن دیگران بود! اینك غیرممكنی بیش نیست! از توهّم تا واقعیت وجود، فاصله بسیار است و از غیرممكن تا توهم هم چنین فاصلهایست! من همواره با خستگی همه این سالها، باز هم به تلاش میاندیشم اما واقعیت را كنار نمیگذارم. واقعیت وجود دارد! پاككن، ذهن من را میتواند تصحیح كند نه واقعیت را! لطفا پاككن را دوباره در دست بگیرید!



