
طبق پشتنویسی قرآن و آنچه پدر میگوید، هنوز 3-4 ساعتی از ورودم به 23 سالگی نگذشته بود كه در صحن حرم، میان ضریح مطهر امام و ایوان گوهرشاد، به نماز ایستادیم. گلهای قالیهای صحن هم آبیاری میشدند؛ باران میبارید و من را میشست. شاید برای دیگران، بارانی مانند همه بارانهای دیگر نیمه اسفند مشهد...
نماز باشكوهی بود... آرامش و دیگر هیچ.
هنوز باور نمیكردم به همین سادگی به اینجا رسیدهام. به بهانهای و با هزاران دعا و تمنا، راز و نیاز... چه آن لحظه كه نومیدانه در فكر ارسال مقالهام – به نام خودم و بدون همكاری دیگری که هیچگاه فرصتی برای همکاری نداشت! – بودم؛ آخرین رمق خود را نیز از دست داده میدیدم. زمان سفر بود و وقت رفتن و زمان و حوصله، هر دو تنگ. فرداش كه پیگیر شدم مقاله را ارسال نمودهبودند. دلم آرام میگرفت... تماسهایی با مشهد و سرانجام در آخرین لحظه «كسی» گفت: «بیا»!
رفتم... بار سنگین راز و نیازهای خویش را برآستانش به امانت گذاردم تا خیلی زود آنچه میخواهم بیابم.
این بزرگترین هدیه روز تولدم بود در همه این 22 جشن تولدم! گرچه تبریك گفتن دوستان نیز نشاط آورست و در یاد دیگران بودن (حتی یك روز زودتر یا دیرتر، مثل دوستی كه 22 سال و یك روزگیام را تبریك گفت!) خود نیز جای شكر داشت.
همیشه برایم 16 اسفند مثل روز اول سال نو میماند؛ سال برای من نو میشود و تلاقیاش را روزهای پایانی زمستان، فرصت دو هفتهای فراهم میكند برای اندیشیدن و نو شدن. نمیدانم پس از این باران، چگونه باید باشم... به چه چیزی شبیهم؟ اما احساس میكنم به یك رهایی رسیدهام. پاك پاك... همه چیز از نو آغاز شدهاست.
باران غروب 16 اسفند، باده نابی از تاك جوانی بود كه باز مرا مست خویش ساخت... قرار بود آن روز وب را دوباره بیاغازم؛ اما شادمانه این مهم را چند روزی به بهانه شركت در «همایش جهانی شدن حقوق و چالشهای آن» كه گزارش و تصاویرش را به زودی خواهید دید؛ به تاخیر انداختم. به سفر رفتم و بازگشتم؛ با «در رگ تاك».
اما پیش از باران... همین امشب بود كه دوستی برایم از «به بازی گرفتن بشریت» سخن گفت و معترض بود! اما حقیقت این نیست. آن رفتن، رفتن كهنگی بود و این آمدن، آمدن تازگیست...
تا روزهای مانده به عید، سعی میكنم مروری داشته باشم بر سالی كه بر من گذشت و خاطراتش. آنگونه كه تلخ آغاز شد و اینگونه كه شیرین به پایان نزدیك است.



