دو سه ماه است که زاینده رود دیگر زاینده نیست و از «پل»های شهر تنها نامی باقی مانده است واگر کسی اطلاعی از روزگار رود نداشته باشد گمان میکند ایرانی ها انسانهای بیکاری بوده اند که در دو سوی خشکیف در دشتی صاف، پل زده اند! حالا خیلی ها ترجیح می دهند از زیر پل حرکت کنند که شاید نسیمی در میان ستونهای پل بپیچد و کمی آرامشان کند. بعضی ها هم بهترین جا را برای خواب شبانه یافته اند... میان ستونهای زنده رود شده است همان "دالان"های خنک قدیمی...
ادامــه مـطـلـب
حاشیه نمایشگاه هم همیشه جذاب است. شاید فروش اقلامی غیر از کتاب (همان خوراکیها و به ویژه آب و آب میوه) گردش پولی نزدیک به گردش پول کتاب داشته باشد! دخترکی هم بود که وقتی وارد نمایشگاه شدم و همینطور موقع خروج دیدم که با آکاردئون مشغول نوازندگی است. «ای ایران» را...
ادامــه مـطـلـب
سکانس اول/
«ما کل یوم 30 نفر با خودمان بردیم...» این پاسخ قلعه نوعی به انتقاد عادل از اوست. بجای «کلهم» می گوید «کل یوم». من هم از آن به بعد پای شوخی که میرسد این دوکلمه را جابجا مصرف میکنم که یادش زنده بماند!
فلاش بک/ سکانس دوم
«این ادبیات در شأن سرمربی تیم ملّی نیست.» این را امیر حاج رضایی کارشناس شبکه 3 درباره نحوه سخنان قلعه نوعی بعد از حذف از مسابقات ملتهای آسیا می گوید. قلعه نوعی طوری پاسخ داد که معلوم بود متوجه منظور حاج رضایی نشده است؛ از کلاس درس و انشا حرف زد!
سکانس سوم/
افشین قطبی که از فشارهای خبرنگاران به تنگ آمده است و البته با شیوه بیان فارسی هم آشنا نیست به بعضی از خبرنگاران میگوید: «کاری که شما با من می کنید، حیوان هم با حیوان نمی کند!» خبرنگاران شاکی میشوند که «او به ما گفت: حیوان!» در حالی که اگر اینطور باشد به خودش هم گفته است «حیوان»!
سکانس چهارم/
سرمربی نسبتاً جدید و سابق و اسبق تیم ملّی، با این که حرفهای جالبی زده و از دایی عذرخواهی کرده است؛ در شبی که از فحاشی تماشاگران خونش به جوش آمده بیانیه صادر میکند که آی بی سواد! تو گروهبان قندعلی (کیه؟!) هم نیستی، چه برسه به ژنرال! این گنده باقالی های نوچه هم خودشان را جمع کنند. سرمربی نسبتاً باسواد تیم ملی می نویسد که آقا کار «ناثواب» نکن!
و بعد...
سرمربی سابق و اسبق بیانیه می دهد که بعله! جرمم این است که با تماشاگرها همصدا نشدم که توپ و تانک و...! اما به نظر من جرم مربی نسبتاً با سواد این بود که همصدا با تماشاگرها و با همان زبانی حرف زد که آن را تخطئه می کرد! و نهایتاً به استناد بیانیه ای که بوی استعفا به مشام نمی رساند، او را استعفانیدند! این بار هم حتماً ایشان معصومانه خواهند گفت که رئیس جمهور دستور برکناری شان از تیم ملی را صادر کرده یا علی دایی؟! اگر محکوم شدند میگویند برای حرفشان سند دارند؟!
حالا از نظر انتخاب سرمربی تیم ملّی در همان نقطه ای هستیم که دو روز بعد از بازی با عربستان... از نظر ادبیات غنی فارسی به دنیا فهمانده ایم که به هیچ وجه شایسته استمرار درخشش گذشتگان نیستیم چون به کمک رسانه و «عشق دوربین» آدمهایی ویترین شده اند که اصلاً فارسی نمی دانند... و از نظر اخلاق، ببخشید! جسارت کردیم! حرفهایمان درباره اخلاقی کردن روابط بین المللی را هم پس می گیریم!
خودمانیم! در این شکی نیست که... همان سکانسهای «مرد دو هزارچهره» درباره بوقچی و لیدرها را ببینید! علی الحساب آقای بذرپاش لطف بفرمایند و نفر «بعدی» را به نیمکت تیم ملّی فرابخوانند.
» حاشیه حق: مجله ایرانی تاریخ و اخلاق پزشکی از سال گذشته رتبه علمی – پژوهشی کسب کرده است و مقاله بنده نیز که در شماره 2 این نشریه چاپ شده، مشمول امتیاز علمی – پژوهشی است! ظاهراً وزارت بهداشت در خصوص اعطای امتیاز علمی به نشریات دست و دلبازتر عمل می کند که البته احتمالا با اقتضائات پژوهش در علوم پزشکی سازگار است.
+ دسترسی به متن مقاله بنده و سایر مقالات این نشریه
http://www.sid.ir/Fa/VEWSSID/J_pdf/48513870203.pdf
بسیار پیش آمده است که سخنان نمایندگان ایران در سازمانها و کنفرانسهای بین المللی، جریانی ساخته است یا بر متن توافقها تأثیر گذاشته و همواره مورد احترام نمایندگان ملتهای دیگر قرار گرفته است. گمان نمیکنم هرگز کسی به خود اجازه داده باشد که خود را از نظرات گاه ادیبانه و شرق گرایانه نمایندگان ایران در نشست های بین المللی محروم کند؛ آن هم در میان جلسه! حال چه شده است که در میان سخنرانی رئیس جمهور و در حالی که سخنانش در این قسمت خاص تقریباً بدون کمترین ایراد ماهوی، سخن از حقیقت و عدالت بود؛ چنین شد؟ در این تردیدی نیست که رژیم صهیونیستی یک حکومت نژادپرست و مبتنی بر تفکیک و تبعیض نژادی است که از یک سو بر اصالت یهودی (یهودی صهیونیستی) تأکید می ورزد و از سوی دیگر با هر «عرب غیریهودی» مخاصمه دارد؛ حکومتی که بر راندن ساکنان بومی از سرزمینهایشان و جایگزینی «یهودیان» به جای آنها اصرار دارد... چرا در زمانی که رئیس جمهور ایران – البته طبق روال سی سال گذشته – از نژادپرستی این رژیم انتقاد می کند و آن هم در زمانی که اسرائیل کاملاً تحت فشارهای بین المللی ناشی از جنایات غزه است چنین اتفاقی روی میدهد؟
گمان میکنم پیش از آن که بخواهیم به توطئه «رسانه های صهیونیستهای زورگو» بپردازیم، باید رئیس جمهور را دعوت کنیم که یکبار دیگر همه چیز را مرور کند... بخصوص این موضوع برای من جای پرسش است که وقتی قرار است دیگران را متهم کنیم، باید سندی بر اثبات حرف خود داشته باشیم! رئیس جمهور از ارائه این سند در این فرصت دریغ کرد. گزارش نماینده سازمان ملل در سرزمینهای اشغالی و حتی کتاب کارتر می توانست سندی کاملاً «غربی» علیه نژادپرستی اسرائیل باشد.
+ متن کامل سخنرانی
http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1321721&Lang=P
+ مسأله نژاد و آموزش حقوق بشر: چرا هنوز تبعیض نژادی و نگرشهای نژادپرستانه در دنیای امروز یك نگرانی بهشمار میروند؟
http://maghami.blogfa.com/post-53.aspx
» حاشیه شهر: سقوط اخلاقی محض! مایلی کهن با آن همه ادعای اصولگرایی اش چنان متن جسورانه و بی ادبانه ای نوشته است که هیچکس نمی تواند دفاع کند! حتی اگر با محتوای سخنانش موافق باشیم، مجبوریم بگوییم که همچنان در حال سقوط اخلاقی هستیم و هر روز بدتر از دیروز می شویم. این دیگر مصاحبه ای نبود که پس از هیجان یک مسابقه داغ انجام شده باشد، متن نوشته ای بود که اصولاً با سنجیدن همه جوانب نوشته شده است! غیرقابل قبول! البته وقتی مطالب روزنامه ها و نشریات و نحوه گفتگوهای بعضی افراد را که می بینیم، سؤال اساسی تری هم وجود دارد: «چرا انشای ما ضعیف است؟!!» و این جمله را باید با همین لحن کودکانه و ضعیف نوشت!
http://www.etemaad.ir/Released/88-02-01/91.htm
دانشجو می پرسد که «آخرش ماهواره جرم است یا نه؟!» گویی که از بگیر – نگیر اجرای قانون؛ از آن سخت گیری تا رها کردن مرددش کرده باشد! می گویم «جرم پسندیده است!» که قانون می گوید جرم است اما قبح اجتماعی ندارد؛ همان مثال همیشگی صدور چک وعده دار، پیش از آخرین اصلاح قانون چک را می گویم. با خودم فکر می کنم که اگر حمایت قانونی (و در وجه شدیدش حمایت کیفری) از اخلاق ضروری است؛ آیا «ابزار»ها مطلقاً موضوع قواعد حقوقی هستند؟! ماهواره ابزار است و آن را محتوا دیده اند و فقط هم محتوایی که یا کاملاً با دین و اخلاق ناسازگار بوده یا این که (بدتر) محتوایی را دیده اند که با «سلیقه» قانونگذاران سازگار نبوده است؛ پس چنین حکم کرده اند به «غیراخلاقی بودن ابزار» فارغ از متحوای آن!
در این وضع، بیانیه یک نامزد ریاست جمهوری – که معلوم است کدام مشاورانش نوشته اند! – از راه می رسد که خواندنی است؛ از حاکمیت قانون می گوید، اصلاح ضروری قانون اساسی و... متن کامل بیانیه آقای کروبی از نظر حقوقی آموزنده و جالب است: «وضعیت جاری به عنوان یک خطر برای سلامت اطلاعرسانی تلقی شده است، از این رو معتقدم که تمامی نیروهایی که در چارچوب قانون فعالیت میکنند و قصد خدمت به جامعه را دارند، باید بتوانند آزادانه به رسانههای خاص خود دسترسی داشته باشند، و نیز باید شرایط رقابتی را برای رسانههای دیداری و شنیداری و نیز رسانههای مکتوب فراهم کرد..»
http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=79891
+ نکته ضروری: یادداشت فوق، نشانه حمایت بنده از آقای کروبی نیست؛ بلکه «در حال بررسی نامزدی خودم هستم!!!!»
+ رد پای من!
تصاویر روز سیزدهم عید، روز طبیعت را می بینید، مردمی که در مناطق جنوبی بهارستان پای کوه نشسته اند؛ حتی از اصفهان هم مسافرانی برای گذراندن این روز آمده بودند؛ پروانه ای که با من کوه می پیمایید، گلهایی که میان سنگها روییده بودند؛ مردی که رو به شهر نشسته بود و نمیدانم چه می دید... و دست آخر تصویری جالب از صفحه گزارش مخاطبان وبلاگ!!!
ادامــه مـطـلـب
کتابی در زمینه حقوق بشر (آن هم با رویکردی تقریباً محض گرایانه حقوقی) تورق میکردم که توسط یکی از اساتید علوم سیاسی ترجمه شده است. در کتاب اشتباه ترجمه ای نسبتاً زیاد به چشم می خورد. مثلاً شما از یک استاد علوم سیاسی انتظار دارید بنویسد «ساحل عاج» و نه «کوت دیویر» (۱) البته ترجمه کتاب مزبور، تلاش محترمانه ای است برای پیشبرد حقوق بشر. به هرحال... در صفحاتی از کتاب به موضوع حق محیط زیست سالم اشاره شده است. نویسنده تأکید دارد که بیش از 300 کنوانسیون و حدود 900 توافق دوجانبه در مورد حفظ و نگهداری محیط زیست وجود دارد که می توان 200 متن در سازمانهای بین المللی و صدها سند قانونی داخلی را به آن افزود. همینجا باز به یاد یکی از اساتید غیرحقوقی افتادم که اتفاقاً «محیط زیست» هم تدریس می کند؛ یعنی «حقوق بین الملل محیط زیست». او که متنی از من را خوانده بود، تأکید داشت که «هیچ قاعده/تعهد بین المللی در مورد محیط زیست وجود ندارد.» دقیقاً یادم نیست کلمه تعهّد را به کار برد یا قاعده را؛ اما یادم هست که چه کتابی را (البته در یک موضوع بسیار خاص در این زمینه!!!) به من نشان داد (در حالیکه به طور «مطلق» از محیط زیست سخن میگفت!) و من فقط فرصت داشتم جلد کتاب را ببینم و باید حرفش را هم تأیید می کردم. از آن موقع هر وقت چیزی درباب محیط زیست می بینم یاد آن استاد می افتم! مثلاً مواد 192 به بعد کنوانسیون 1982 حقوق دریاها که صراحتاً می گویند: «کشورها وظیفه دارند محیط زیست دریا را حفاظت و حمایت نمایند.» حتی در کنوانسیونهای 1958 هم چه در تمام کنوانسیون مربوط به ماهیگیری و حفظ منابع جاندار و چه در مواد 24 و 25 کنوانسیون دریای آزاد، یا حتی در منشور آفریقایی حقوق بشر صراحتاً به حق محیط زیست سالم اشاره شده است؛، بی آن که کسی منتظر بماند تا این حق چهره ای از حق بر سلامت باشد! کنوانسیون 1976 درخصوص منع کاربرد تکنیک های تغییر محیط زیست در زمان جنگ هم کاملاً از عنوانش گویاست که حاوی چه قواعد و تعهّدات بین المللی است!
آن جملاتی که مورد اعتراض آن استاد حقوق بین الملل محیط زیست (!!!) بود و البته من نیز از منبعی دیگر (نگاهی موشکافانه برپدیده جهانی شدن، شولت) ذکر و استفاده کردم را بخوانید:
«جهانی شدن در سیاست، دولتها را مجبور به احترام به افکار عمومی در سطح ملّی و جهانی کرده و رعایت حقوق بشر و تأمین آزادی های افراد را طبق میثاقها و معاهدات حقوق بشر، مشروعیت بخشیدن به نظام سیاسی و دولت از طریق برگزاری انتخابات آزاد و مردمی و نیز رعایت قوانین بین المللی برای حفظ محیط زیست را الزام آور و اجتناب ناپذیر ساخته است...»
آن آقا می فرمودند که «کدام الزام؟ چه اجتناب ناپذیری؟»!!! فردا روز طبیعت است، در گردش هایتان، هوای هوا و آب و درخت و سبزه و زمین را داشته باشید!
پی نوشت:
1 – Cote d'ivoire
» حاشیه شهر
شبهای جام ملتهای اروپا قصد داشتم هر شب چیزی از فوتبال بنویسم؛ اما وقتی دیدم نوشتن از فوتبال با لمپنیسم مترادف شده است؛ منصرف شدم. این شبها مهران مدیری لمپنیسم ورزشی را به تصویر کشانده است. بی تردید با انتشار مجدد نشریات از روز شنبه، بیشترین بخش انتقادها از مدیری به ترسیم چهره مطبوعات ورزشی مربوط خواهد شد. مطبوعاتی که کمترین تصوّری از کار علمی و اصولی در ورزش ندارند و بخش عمده حجم آنها (اگر عکسهای درشت احیاناً با مقاصد آنچنانی را نادیده بگیریم!) از نظر علمی چیزی جز مزخرفات، از نظر ادبی چیزی بیش از انشای کودکان دبستانی و از نظر ادبیات روزنامه نگاری جز لمپنیسیم نیست! لمپنیسیمی که به بهترین وجه پشت کلمات محرم نویدکیا (کاپیتان سپاهان) پنهان است. وقتی برانکو برای دومین بار (بعد از بازیهای آسیایی) با سلام و صلوات مربیگری تیم ملی را قبول کرد نویدکیا گفت: «آقای برانکو باید روزنامه های امروز را نگهدارد برای وقتی که می رود!» آنچه این شبها من و آشنایان و اهالی فوتبال را می خنداند مصداق همین مثل معروف است که «کارم از گریه گذشته است، بر آن می خندم!»
در تبلیغات فیلمهای کلوپ، گاهی می دیدم که یک فیلم هندی شبیه «من سام هستم» را تبلیغ می کند و گمان کنم در اسم فیلم تغییر مختصری داده بودند. سینمای هند را از این بابت که «حتما باید بسازد، ولو کپی!» شماتت می کردم! اما چند شب پیش پای فیلم «شبی در تهران» نشستم که اقتباسی از یک فیلم خارجی (احتمالاً آمریکایی) که قسمتهایی از آن را بریده بریده در رسانه ملی دیده بودم. و تقریباً به جز سکانس قطار، کپی ایرانی کاملاً برابر اصل بود. آن سکانس قطار هم احتمالاً حذف شده چون شلوغ و پردردسر و در نتیجه هزینه بر بوده است! بعد از فیلم هم چراغهای سینما زود روشن شد و نفهمیدم که تهیه کننده اثری از فیلم «مقتبس الیه» در تیتراژ آورده بود یا نه. به هرحال، همسایه ها یاری کنند... اگر کسی یادش هست نام آن فیلم را یادآوری کند!
نکته جالب این که وقتی بریده های فیلم را در تلویزیون می دیدم هم کمی می خندیدم و هم واقعاً اعصابم خرد میشد، مخصوصاً که دیدن فیلم همزمان بود با بعضی مسافرتها...! و نتیجه اخلاقی این که باید از تهران «متنفر» باشیم که دیگر آن شهر زیبای پای دامنه البرز با آفتاب کوهستانی و غروبهای زیبا نیست. شهری است در حصار غم و دود و کوفتگی عضلات.
دنیای پرخبر و پرخطری است. اما...
ادامــه مـطـلـب
چند روز پیش نشریه ای محلّی به دستم رسید که به جز مشکل معروف مشابهت و «تداعی» لوگو، نه تنها هیچ آثاری از مجوز وزارت ارشاد نداشت، بلکه تنها به درج عنوان غیرمرسوم «تهیه کننده» (به جای مدیرمسؤول، صاحب امتیاز و... مثل بعضی تحقیقات درسی!) و یک شماره فاکس در شناسنامه اکتفا شده بود! این ظاهراً پنجمین شماره این نشریه بود که «رایگان» هم توزیع می شود! در حالی که هزینه انتشار «نشریه» بالاست و چهار آگهی در این نشریه چهار صفحه ای رنگی درج شده است. البته گرچه ظاهر نشریه حکایت از رویکردی «شهری» و اجتماعی دارد اما فارغ از رویکردهای سیاسی کلان و کشوری هم نیست؛ چنانکه مقاله ای نیز با عنوان «دولت نهم، پرچمدار زدودن عملکرد "شاه سلطان حسین ها"» منتشر کرده است! و این در حالی است که روزنامه کیهان هم از این که دولتهای گذشته «شاه سلطان حسینی» خوانده شوند، پرهیز دارد و چنین تفسیری از هشدار رهبری مبنی بر حاکمیت شاه سلطان حسین ها ندارد. این نشریه یک مسابقه هم برگزار کرده است و از شهروندان پرسیده که وجود گورستان در نزدیکی شهر (بهارستان)، چه تأثیر و اهمیتی برای مردم دارد؟ به «بهترین پاسخ» هم هزینه سفر به مشهد مقدّس جایزه داده می شود.(1)
از این شرح ماوقع که بگذریم، به تحلیل حقوقی ماجرا می رسیم. در نظامهای بهره مندی از حقوق بشر و آزادیهای اساسی، بسته به نوع نظام سیاسی می توان از چهار نوع نظام حقوقی آزادی مطلق، منع مطلق، ضرورت کسب اجازه و ضرورت اعلام قبلی نام برد. نظام حقوق مطبوعات ایران نیز از نوع «ضرورت کسب اجازه» است، یعنی هیچکس از حق انتشار نشریه به عنوان یک حق مصرّح در قانون اساسی (اصل 24) برخوردار نمی شود مگر آن که مطابق شرایط قانون مطبوعات، مجوز صدور نشریه را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کند.(2) البته من در مطابقت این مقرره قانون مطبوعات با اطلاق قانون اساسی تردید دارم.(3) به هرحال، هر بویی که از این نشریه استشمام شود، گمان می کنم بد نیست همین نشریه حامی دولت نهم در برابر قانون مطبوعات به اطلاق قانون اساسی در آزادی مطبوعات استناد کند و بدون دریافت مجوز به کار خود ادامه دهد.
در اصل 24 یک موضوع فرعی وجود دارد که می تواند مستمسکی برای زیر سؤال بردن اطلاق آزادی مطبوعات باشد: «تفصیل آن را قانون معیّن می کند.» اما به نظرم این قید مربوط به مسأله «ماهیت مطالب» منتشرشده در مطبوعات است که نباید «مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی» باشد و آنچه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی است باید در قانون به تفصیل بیان شود و نه شرایط «شکلی» انتشار مطالب.
» پی نوشت:
1- در حالی که رئیس جمهور در دور اول سفرهای استانی به بهارستان نیامدند (و نمیدانم چرا اصرار دارند که «اولین رئیس جمهوری که همه ایران را دیده است» شناخته شوند)، نشریات محلی تلاش می کنند ایشان را برای سفر دور دوم به بهارستان دعوت کنند که گمان نمی کنم این درخواست اجابت شود چون در دور دوم سفرها، فقط سفر به مرکز استان در برنامه است و سر زدن به یک منطقه محروم و برخی دیدارها با خواص و نهایتاً جلسه هیأت دولت، که خداراشکر بهارستان آنقدر محروم نیست!
2 - همین اطلاق آزادی مصرّح در قانون اساسی و تقیید شکلی آن به دریافت مجوز در مورد احزاب سیاسی بارها محل مناقشه بوده است. (رک: اصل 26 قانون اساسی)
3 - همین مدل را می توان در مورد سایر حقوق و آزادیهای مصرّح در قانون اساسی نیز بیان کرد. قوانین عادی در برخی موارد، به آزادی مطلق رأی داده اند (مانند حق اقامت در محل دلخواه!!!!)، و در بسیاری موارد به کسب مجوز (حتی اشتغال: ماده 12 قانون نظام صنفی مصوب 1382).
» حاشیه شهر
شهرآورد خوبی نبود! بعد از پنج مساوی پیاپی یک – یک حس خوبی نیست که فکر کنی مبادا...!
در جلسه ای بودیم که عملاً دقایقی تحت تأثیر حرفهای من و مداخله یکی از اعضا قرار گرفت. البته این جنجالی شدن شاید بخشی از شخصیت من باشد! اما اگر عضو محترم جلسه در امور غیرتخصصی اش وارد بحث نمی شد و بعد هم با استدلالهایی هزینه بر و از جنس «نفسی که از جای گرم بلند می شود» - که یک به یک پاسخ دادم و نهایتاً عقب نشینی کرد - بحث را ادامه نمی داد؛ اتفاق مهمی هم نمی افتاد! البته شخص مزبور گرچه تحصیلات و سابقه ای بیش از من داشت؛ اما در جمع ما تازه وارد بود و در موضوع بحث هم قبلاً با سلف او به توافق رسیده بودم! کاش می شد از اصل «دوام دولت» استفاده می کردم!
گاهی فکر میکنم نسل ما چقدر روانتر و بی پیرایه تر حرف می زند؛ مستقیم می رویم سر اصل مطلب؛ جزئی نگرتریم و بیشتر وارد مصادیق می شویم و... در یک کلام، فخرفروشی نداریم (یا خیلی کمتر داریم) و «مدرن»تریم! شاید هم اشتباه می کنم و اینطور نیست! اما یقیناً میانگین روانتر بودن و مصداقی حرف زدن در نسل ما بیش از پدران ماست؛ چرا؟!
+ پی نوشت سیاسی» چرا اوباما بیشتر از مک کین مورد توجه جوانها بود و حتی ورود پیلین هم ماجرا را تغییر نداد؟! شاید چون اوباما (مخصوصاً اوایل ورودش به کارزار) صریح تر حرف می زد؛ سایت اینترنتی فعالی داشت و حالا پس از ورود به کاخ سفید هم دست از سر ایمیل شخصی و موبایلش برنمیدارد! او در روز دوم ریاست جمهوری اش دقیقاً و مصداقاً برای یکی از وعده هایش اقدام کرد: تعلیق محاکمات و تعطیلی گوآنتانامو. همین مصداقی حرف زدن و مدرن بودن اوست!
البته هدف از این پی نوشت، ارتباط برقرارکردن میان خودم و اوباما نبود! در رفتارهای روزمره خودتان نگاه کنید؛ شما هم مصداقی حرف می زنید و سعی می کنید در رفتار، مدرن باشید.
+ پی نوشت علمی» سؤال اول امتحان را که یادتان هست. نمیدانم چرا بعضی از دانشجویان به جای «مصداق»ها تعریف نوشته بودند یا توضیح داده بودند یا ویژگیها را نوشتند و... .
عادل، هیچ وقت اهل تعارف نبوده است. اگر از اتفاق یا حرفی (مخصوصاً تعلیل و استدلالهای مصاحبه شونده) راضی و مجاب نمی شد، ابایی نداشت که بعد از چند بار چالش، دستهایش را از هم باز کند یا ابروهایش را برای چند ثانیه بالا بیاندازد! هر وقت هم مجاب نمی شد، میگفت: «آخه کجای دنیا دیدید...؟!» این عبارت را او آخرین بار جمعه گذشته حین گزارش زنده بازی استقلال و صبا گفت، در وصف ماجرای روی نیمکت ننشستن فیروز کریمی و... معمولاً طرف مقابل هم به او می گوید: «ببینید آقای فردوسی پور! اینجا ایرانه! آلمان و انگلیس که نیست، پس...!» به عبارت دیگر، به قول ناصرالدین شاه (در کمال الملک) «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!»
این روزها همه آنهایی که این جمله را تحویل «عادل» می دادند، با خودشان می گویند: «آخه اینقدر هم دیگه نباید اینطوری باشه!» برانکو، از آنجا که ایرانی نبود، هر وقت کم می آورد می گفت: آقای عادل! شما بخاطر اسمتان باید عدالت را رعایت کنید... و عادل، طی حدود 10 سال، در 90 یا هر جای دیگر، جلوی دوربین «معمولاً عادل» بوده است. نه این که عادل، هیچ اشتباهی نداشته است. بلکه برنامه پرخطر او (به دلیل پخش زنده، صراحت و شفافیت) کمتر از آنچه ممکن بود به خطا رفته است.
شایعه ها و حرفهای روزنامه ها هفته گذشته نگران کننده بود. من که برنامه را ندیدم، اما می گفتند سردترین 90 عادل بوده است. امیدوارم امشب اینطور نباشد. ما نه فقط در فوتبال، بلکه در همه حوزه ها به یک «عادل» برای یک «90» که شفاف و صریح باشد، نیاز داریم. البته اگر «ظرفیت» چنین شفافیت و صراحتی را داشته باشیم که نداریم. گمان کنم ایده «90 سیاسی» ضرغامی، با کشمکشهای 10 روز اخیر برای مدتی طولانی کنار گذاشته شد!
امشب اگر بتوانم به تماشای 90 خواهم نشست!
+ تکمله ۸/۱۱/۸۷
دیشب برنامه بسیار شاد بود و طنزهای بخش معرفی هم "چسبید"! احتمالا رکورد پیامک یک برنامه تلویزیونی در سطح جهان هم شکسته شد!
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=63355
+ حاشیه روزگار»
امروز صبح هوای مه آلود اصفهان دیدنی بود. اینجا شاید هر 7-8 سال یکبار (یا بیش از این) چنین اتفاقی در روز قابل مشاهده باشد. اولاً «مه» بر بسیاری از روابط اجتماعی ما سایه افکنده است. (تلاش برای شفافیت!) ثانیاً خیلی خیلی وقتها پیش نوشته بودم در حال «پیاده روی در مه» هستم؛ این پیاده روی شاید رو به پایان باشد! ثالثاً عکسهای جالبی از مه گرفتم که به زودی خواهید دید؛ مخصوصاً که چندی پیش در سفر سمیرم نتوانستم «حرکت مه» و جلو آمدنش را بگیرم! رابعاً شدیداً پیشنهاد می کنم فیلم «مه» (The Mist) از فرانک دارابونت را ببینید! او را شاید با «مسیر سبز» و «رهایی از شائوشنگ» به یاد بیاورید.
صندلی آخر اتوبوس مال من بود. فکر کردم با کسی شریک نمی شوم و راحت صندلی کنار را هم اشغال می کنم و...! دو نفر سوار شدند که در ردیف کناری بنشینند. بعد از چند دقیقه یکی شان آمد این طرف تا کنار من بنشیند. یکی دو دقیقه نگذشته بود که سر صحبت را باز کرد. بزرگراههای تهران برایش جالب بود. میگفت: همه جای تهران همینطوریه؟! فکر کردم همینطوریه! شلوغ و بزرگ! اما منظورش زیبایی درختها بود، وقتی از خیابان زاگرس وارد بزرگراهها می شویم تا برسیم به نزدیکهای طرشت و برج میلاد و... برایش گفتم که این زیبایی، محصول خراب کردن تپه ها و کار شهرداری است! لابلای صحبت گفتم که تهران بزرگ شده ام اما ساکن اصفهانم و مثل همیشه از ترجیح اصفهان بر تهران گفتم! ساعتی که گذشت و چرتی که زدیم، آهسته نزدیکتر شد، دستش را جلوی دهانش گرفت که کسی نشنود و گفت: یک سؤال خصوصی دارم! آن آقایی که آن طرف است نشنود! ماجرای این شرکتهای گلدکوئست چیه؟ درسته؟ آن آقا من را آورده تهران... بعداً که بیشتر صحبت کردیم متوجه شدم کارهای تزئینات ساختمان انجام می دهد و در این وضعیت اقتصادی، مردم دیگر چندان به این کارها نمی پردازند. خیلی وقت است ترک تحصیل کرده، متأهّل است و... خرج زندگی... گفتم که جرم است، گفتم که ریسک است و خیالش را بر هم زدم که «نه! دولت حمایت نمی کند که هیچ...» گویا به او گفته بودند دولت کاری به این مسائل ندارد و... می گفت این بازاریابی نیست؟ به او گفته بودند که ما کالایی را می خواهیم بفروشیم ولی به جای تبلیغات علنی و تلویزیونی، تبلیغات دهان به دهان را انتخاب کرده ایم و پورسانتش هم مال کسی است که کالا را بفروشد. حالا نمی دانم این چه بازاریابی است که پورسانت به چندین بازاریاب بالادستی هم تعلّق می گیرد؟
وقتی رسیدیم کاوه، من هنوز خواب بودم، او رفته بود جلوی اتوبوس و آن دوستش من را بیدار کرد. می ترسم حرفهایم را جدی نگرفته باشد، یا ریسک کند و آخر سر همین سرخوشی های نصفه و نیمه را هم از دست بدهد.
گلدکوئست یعنی ما هم بحران اقتصادی خودمان را داریم!
» خبر فوری: تا ساعتی دیگر (ساعت 9 صبح) دکتر حسین صفایی، استاد برجسته دانشگاه تهران به دعوت انجمن علمی حقوق، در سالن صدر دانشکده اقتصاد دانشگاه اصفهان با موضوع لایحه حمایت خانواده به ایراد سخنرانی می پردازند. اگر می رسید، تشریف بیاورید! من دارم می روم! یادش بخیر جوانی! انجمن علمی!
اگر با تاخیر هم می رسید سعی کنید بیایید!
» دیگران
+ شعرهای سعید بیابانکی را اینجا بخوانید:
http://www.sangcheeen.blogfa.com/
+ در سوگ زنده رود
فکر می کنم خیلی از ما هر روز برخی کلمات را در جای خودشان به کار نمی بریم. قبلا در این زمینه به "عنصر نامطلوب" اشاره کرده بودم. من هم اگر از کسی سوالی بپرسم - و از آنجا که جز چیزهایی از حقوق چیز زیاد دیگری نمی دانم زیاد هم پیش می آید - می گویم: سوالی پرسیدم و جواب گرفتم! نمی گویم "بحث کردم!" همین! وگرنه وقتی آن گفتگو میان من و ان فرد شکل می گرفت، بندۀ مؤمنی بودم و فخرفروشی نمی کردم که می دانستم چیزهایی را من نمی دانم که طرف مقابلم می داند. ضمن این که از این به بعد سعی می کنم نمونه های بیشتری از این استفاده نادرست کلمات در زندگی روزمره را - که خود نیز از آن مبرا نیستم - نشان دهم. شاید روندی برای اصلاح آغاز شود!
این مقدمه هم پاسخی بود به یکی از خوانندگان که مطلب قبلی را به طور ضمنی، ایرادگرفتن از دیگران و فخرفروشی دانسته بود و هم نشانه عزمی است برای ادامه این راه، برای نشان دادن برخی اشتباهات که به راحتی در زبان ما جای گرفته اند. قصد من تلاش برای حفظ زبان از آفت جابجایی معانی و از بین رفتن معنی کلمات است که به کارگیری سهوی آنها ممکن است برای گوینده و شنونده زیان بار باشد و به ویژه در تفسیر و تأویل گفته ها موجب گمراهی و در نتیجه عدم شفافیت و صداقت گردد. از این رو در تمام موارد با ارائه مصداق به بحث می پردازم و از این مقدمه گریزی می زنم به یکی دیگر از واژه هایی که معنای عجیبی یافته اند و در طول روز بسیار از آن استفاده می کنیم: مسؤول! مسؤولین محترم!
در یکی از سکانسهای «دوئل»، احمدرضا درویش به نحوی عامدانه و آگاهانه سعید راد و پرویز پرستویی را در مقابل هم قرار می دهد.
- راد: اینجا مقام مسؤول کیه؟
- پرستویی (با لهجه جنوبی): مقام نداره! مسؤول منم!
این دیالوگ برای زمان اوایل جنگ نوشته شده است. اینک در سال 1387، گوینده «خارج از گود» برنامه 20:30 جلوی دوربین می آید و می گوید: «ظاهراً مسؤولین اماراتی هم از این که تیم پیروزی، دبی را برای تمرینات در این فصل سال (گرما) انتخاب کرده است، متعجّب شده اند!» (نقل به مضمون) و بعداً کاشف به عمل می آید که یکی دو یادداشت در روزنامه های امارات اشاره ای به این «تعجّب» داشته است و هیچ «مقام» یا «مسؤول» اماراتی نه تنها اظهار تعجّبی نکرده بلکه احتمالاً از لحاظ اقتصادی، شادمان از این انتخاب هم بوده است!
به نظر می رسد، ما از مقام، سمت، پست، رییس و هر واژه ای که بو و نشانی از «بالاتر» و «مافوق» داشته باشد، فراری شده ایم. دلیلش هر چه باشد – که احتمالاً سیاسی و مربوط به جوّ انقلابی است – نکته اصلی اینجاست که بدون درنظر گرفتن رابطه «اختیارات» و «مسؤولیت»، افراد «صاحب منصب» را صرفاً «مسؤول» می دانیم، و البته «مسؤول همه چیز!» مثلاً این جمله را در برنامه های ورزشی بعد از المپیک زیاد شنیده ایم: «مسؤولین باید پاسخگوی نتایج کاروان ایران باشند.» در این جمله انگار گوینده با «رییس سازمان تربیت بدنی» یا هر شخص یا مقام رسمی دیگری «رودربایستی» دارد. این رودربایستی سبب شده است ما «همه» دولت و چه بسا نظام را که همگی مشمول «مسؤولیت» می شوند برای هر موضوعی پاسخگو بدانیم، و در نتیجه طرف مقابل (همان مسؤولین) هم از آنجا که هر یک مسؤول همه چیز هستند در هر موضوعی می توانند دخالت کنند. مثلاً رییس جمهور از رییس سازمان تربیت بدنی می خواهد که «فوتبال را درست کند!» و در نتیجه خودش رییس فدراسیون بشود! یعنی رییس سازمان، مافوق خودش به عنوان رییس فدراسیون بشود! چرا؟ چون به هرحال مسؤول اوست! این استفاده خاص از واژه «مسؤولین» تاحدودی در سوسیالیست مسلکی ایرانیان نیز ریشه دارد که در جای دیگری به این مسلک خواهم پرداخت، خلاصه اش این که همه چیز را از دولت می خواهیم. مثلاً اگر دولت از سینما حمایت مالی نکند، سینماگران شاکی می شوند. اگر هم حمایت کند، از آنجا که این حمایت، رفاقت بی کلک و از سر «عاشق چشم و ابروی سینما بودن» نیست، موجب انتظاراتی از سوی دولت می شود که باز هم سینماگران را می رنجاند! در حالی که سینما، فوتبال و حتّی اقتصاد می توانند روی پای خود بایستند! البته تجویز مداخلات حدّاقلی دولت در بهبود شاخص های عدالت بحثی دیگر است.
در این شرایط، صداوسیما به عنوان رسانه فراگیر و بسیاری از مطبوعات به این کاربرد خاص واژه ها رونق بیشتری می بخشند چون مستقیماً با عامه مردم در ارتباطند و گویی این مردم بین دو جمله زیر بیشتر دوست دارند اولی را بشنوند و دومی را نشانه تفاخر و اشرافی گری گوینده می دانند. نگاه کنید:
- از زمانی که این مسؤولیت را برعهده گرفتم، سعی کردم...
- از زمانی که این سمت (پست، مقام، وظیفه یا...) را برعهده گرفتم، سعی کردم...
در حالی که در دومی، اولی هم مستتر است و مگر می شود کسی بدون اختیارات، در معرض مسؤولیت قرار گیرد؟ وانگهی در معنای فقهی و حقوقی، «مسؤولیت» نتیجه نقض تعهّد یا نقص در انجام وظیفه است. هیچ کس بدواً مسؤول نیست. اگر هم معنای دیگر مسؤولیت (پاسخگویی) مطرح باشد که باز هم باید گفت پاسخگویی هم نتیجه تصدّی سمت است و نه همردیف آن. تصدّی سمت، مقدمه مسؤولیت و پاسخگویی و همردیف وظیفه است. به نظر من هیچ دلیلی جز آزار از برخی واژه ها موجب انتخاب نابجای واژه «مسؤول» و کاربرد فراوان، کلّی و مبهم آن نشده است. کاربرد فراوان به دلیل فراوانی آماری این کلمه در زبان «مسؤولان» و «مردم»! کاربرد کلّی به دلیل عدم تعیین شخص یا مقام معیّن مورد نظر. کاربرد مبهم به دلیل عدم تعیین معنای دقیق مسؤولیت که نتیجه نقض تعهّد است یا به معنای پاسخگویی و در هر دو صورت نتیجه «تصدّی» است و نه مترادف آن.
واژه های زیادی مانده اند که در فرصت مناسب به آنها نیز خواهم پرداخت.
این یادداشت عباس عبدی را در این زمینه بخوانید: اغتشاش فکری و تحلیلی / مگر دروغ سهوی هم می شود؟!
چند وقت پیش برای کاری سراغ یکی از دوستان رفته بودم تا اگر بتواند در مورد نشریه کمکی بکند. بعد از گفتگو درباره نشریه ایشان درباره یکی دو کلمه از مقالات منتشرشده پرسید که مثلا «مجنی علیه» چطور تلفظ می شود و یعنی چه؟! بعد یک سؤال حقوقی پرسید و گفت که چنین مشکلی برای سازمان متبوعش حادث شده که... و من هم گمان کنم مشکل خودش بود! مشاوره رایگان در اختیارش گذاشتم! خداحافظی کردیم.
دیروز این آقا پدرم را دیده و درباره گفتگوی آن روز گفته است: «کمی هم با هم بحث حقوقی کردیم!» این «با هم» و آن «بحث» را خیلی خوب آمده بود! یعنی پاسخهای من به پرسشهای ایشان و مشورت دادن به معنی «مباحثه» است! گفتم: لااقل اگر فلانی و فلانی و فلانی چنین حرفی بزنند که همکلاسی بوده اند یا استاد یا هم رشته ای هستند، یک چیزی! این آقا که «مجنی علیه» را می پرسد، چطور از «مباحثه» سخن می گوید؟!
«پودولسکی» و «کلوزه» هر دو متولد «سلیزیا» هستند؛ شهری که نامش با برخی آراء بین المللی درباره اش برای حقوقدانان بین المللی، آشناست؛ شهری در لهستان. اما این دو، امشب مهاجمان تیم ملّی آلمان بودند، در برابر لهستان...
ادامــه مـطـلـب
چند روز دیگر یورو2008 در اتریش و سوئیس آغاز می شود. مترصد بودم که یک ویژه نامه مطبوعاتی تهیه کنم و از وضعیت تیمها باخبر شوم. معمولاً هم اعتمادی به نشریات ورزشی ندارم! بالاخره یکی از روزنامه های غیرورزشی را تهیه کردم و نگاهی به ویژه نامه یورو انداختم. تازه سر افتادم که انگلیس این دوره غایب است! همه اصرار عجیبی دارند که هر 16 تیم مدعی هستند! اما اینجوری اصلاً فوتبال به من نمی چسبد! باید تکلیفمان را با تیمهای مدّعی روشن کنیم! تا اگر قرار شد شگفت زده شویم، نگوییم که «فوتبال غیرقابل پیش بینی است» و این را به مثابه «پیش بینی امر شگفت آور» تلقّی کنیم!
نمیدانم از چه زمانی کلمه مخفف «یورو» برای توصیف این بازیها به کار می رود، ولی به هرحال ابتکار جالبی بوده است. من تقریباً از فینال سال 96 بازیهای یورو را به یاد می آورم که بیرهوف برای تیمش در فینال گل زد و آلمان قهرمان شد و فکر کنم حریفشان هم «چک» بود. بازیها در انگلیس برگزار می شد. در یورو 2000 برخلاف همه کارشناسان (!) معتقد بودم ایتالیا قوی تر از آن چیزی است که همه فکر می کنند و البته این تیم تا آخرین دقیقه شانس قهرمانی داشت ولی به فرانسه دوست داشتنی آن سالها باخت. یورو 2004 هم مصادف بود با امتحاناتی که در دانشگاه داشتیم. یک بار امتحان تجارت بود و شب قبلش هلند بازی خوبی داشت. با بچه ها درباره بازی دیشب صحبت می کردیم، یکی وسط حرفمان آمد که «هلند چیه دیگه؟» البته بی خبر نبود! می خواست نشان دهد که حواسش به درس بوده شب گذشته! من هم کتاب قانون تجارت را که نارنجی رنگ بود نشانش دادم و گفتم: این رنگیه! امسال هم امیدوارم هلند مثل همیشه تحسین برانگیز باشد و برخلاف همیشه قهرمان شود! البته گروه سختی دارند. هلند، فرانسه، ایتالیا و رومانی در یک گروه هستند. اگر دست من باشد می خواهم هلند و ایتالیا صعود کنند! به نظر من فرانسه بدون زیدان، ارزشی ندارد! البته با عرض معذرت از طرفداران فرانسه و فرانسوی جماعت! گرچه منتظر می مانم بازیها را ببینم شاید نظرم عوض شود! پرتغال هم تیم خوبی است اما گویا جز «کریس» چیز دیگری ندارد و او هم که شب فینال مسکو خسته بود! خیلی ها روی آلمان زوم کرده اند. خیلی وقت است این تیم را ندیده ام اما اگر تیم 2006 کمی تقویت شده باشد، احتمالاً شانس اول قهرمانی است، حتی بهتر از ایتالیا! مخصوصاً حالا که کاناوارو هم یکی از آن مصدومیتهای بدموقع سراغش آمده.
این تابستان سرگرم یورو و المپیک خواهیم بود و امیدوارم این سرگرمی لحظه های خوب و خاطره برانگیزی را برایمان رقم بزند.
روزنوشت» سایتها از فتوای آیت الله مکارم درباره محرم بودن زن و نوزادی که در رحم اجاره ای او نمو یافته است، خبر می دهند. به نظرم نیاز به سروصدا هم ندارد. اگر فقیه فرزانه ای مانند آقای مکارم فتوایی جز این می داد، عجیب بود. توضیح این که با بررسی فتواهای قبلی هر فقیه می توان به کلیّاتی از «دستگاه فکری» وی دست یافت و بسیاری از مبلّغان مذهبی هم با تجربیات خود و تکیه بر این موضوع، به سؤالات مقلّدان درباره فتاوی مراجع مختلف پاسخ می دهند. این فتوا هم بسیار ساده است: «به طریق اولی» نسبت به مادر رضاعی. به نظرم باید این فتوا صراحتاً در ماده 1046 قانون مدنی نیز وارد شود تا مردم و حقوقدانان با اطمینان خاطر بیشتر از این روش دفاع کنند و آرامش بیشتری نیز برای «نورسیده» و «دایه»اش ایجاد شود.

لیگ ما کاملاً بی نظم بود، آشفته بود، گاه بوی توطئه می داد، بی تدبیری و... حتّی تا آخرین لحظه که سربازان نیروی انتظامی نتوانستند مانع حضور مردم در وسط زمین شوند! برعکس بازی ایران – استرالیا که حتّی بی نظمی اش هم به زیبایی داستان می افزود! فراز و نشیب هایش دلنشین بود...
ادامــه مـطـلـب
تصویر زیر بخشی از ستون «با مردم» صفحه 24 روزنامه همشهری امروز (15 اردیبهشت 87) را نشان می دهد:

* شرط عجیب
سال گذشته با دفاع از پایان نامه و تسلیم مدارک مورد نیاز بای در رشته (؟!) کارشماسی ارشد از دانشگاه پیام نور فارغ التحصیل می شدم. حالا با گذشت یک سال دست اندرکاران این دانشگاه می گویند تا همه نمره قبولی دانشجویان همتراز من در لیست واحد ثبت نشود، امکان صدور گواهی فارغ التحصیلی به صورت انفرادی وجود ندارد. آیا با این دلایل می توان دانشجویی را تا زمان نامحدود از داشتن گواهی پایان تحصیلات محروم ساخت؟
دانش آموخته پیام نور – تهران
با مردم: نام پیام دهنده در همشهری موجود است.
نتایج اخلاقی:
1 – مدیریت استراتژیک بکنید. کاری به این جزئیات نداشته باشید.
2 – برای وزیر شدن، داشتن چند تا شاهکار مثل این لازم است.
3 – خداوند عاقبت من و همکلاسی هایم را به خیر بگرداند. آمین!
4 – تیتر اصلی این صفحه این بود: «زنان و کودکان، قربانیان اصلی افزایش بهای خواربار در جهان» انگار بقیه آدمها (یعنی مردان از رده سنی نوجوانان به بالاتر) یواشکی غذا می خورند! واقعاً فکری به حال مدیریت جهانی کرد تا مثل... بشود.
بازتاب»
ظاهراً قضیه به اصطلاح بیخ پیدا کرده! اینجا را هم ببینید از یک سایت نسبتاً اصولگرا:
ایام عید قرار بود فیلم زیاد ببینیم. مخصوصا فیلمهایی که تلویزیون قرار بود پخش کند مثل مایکل کلایتون، 1408، تک تیرانداز، در دره الاه، گنگستر آمریکایی، پیرمردها سرزمینی ندارند، خون به پا خواهد شد و... در دره الاه را شب عید دیدیم. اما بعد وقتی «پیرمردها...» با آن کیفیت بد از شبکه سه پخش شد، بی خیال بقیه شدیم! نسخه اصل بعضی هاش را می شود پیدا کرد!
هرچند این شبها بیشتر مشغول «مرد هزار چهره» مهران مدیری هستم که اثر نسبتاً خوبی شده و از ایده هایی مثل «اگه میتونی منو بگیر» (البته نسخه آمریکایی نه ایرانی!)، «کلوزآپ، نمای نزدیک» و «پدرخوانده»...
ادامــه مـطـلـب
بگذارید خیالتان را راحت کنم! من با دیدن فیلم به عنوان یک ناظر از راه دور، فقط و فقط اشارات «زوج» فیلم به «شهر خشن» که «همه را معتاد میکند» یا «در تهران (با حدّاکثر 10 میلیون نفر جمعیت) چند میلیون نفر معتاد هست!» دلیل عدم اجازه پخش میدانم و بس! در این «شهر زیبا» همه چیز زیباست، هیچ خشونتی وجود ندارد به گونه ای که پاسگاههای نیروی انتظامی و دادسراها همه بیکارند و دولت هم به همین دلیل بودجه پلیس، بخش آسیبهای اجتماعی بهزیستی و دادگستری مخصوصاً ستاد پیشگیری از جرم را کاهش داده و خواهد داد تا به صفر برسد...
ادامــه مـطـلـب
مرد میانسالی به نظر می رسید... من هم وارد مغازه لوازم التحریری شده بودم تا از مقاله ای برای دوستی کپی بگیرم و به دستش برسانم تا برای امتحانش بخواند. برگه ها را دادم برای کپی. دیدم مرد دارد برای تایپیست توضیح می دهد که «از اینجا تا اینجا را بگذار فصل اول» چند صفحه ورق زد... «از اینجا هم تا اینجا فصل دوم» علامت هم میگذاشت... «یک فهرست هم اولش بگذار. براساس مطالبی که تایپ کردی نه فهرست کتاب.»
فکر کنم دانشجو بود، داشت از بخشهایی از یک کتاب کپی می گرفت تا به عنوان «تحقیق» به استادش ارائه کند، نمره ای بگیرد و بعد... از ظاهرش می آمد آدم متشرّعی باشد، البته به ظاهر که نیست، می دانم! ولی گویا خود را رها از حق معنوی مؤلّف کتابی می دانست که تا چند ساعت دیگر، بخشهایی از کتابش به عنوان تحقیق تألیفی مرد تقدیم استاد می شد! راستی موضوع کتاب هم دینی بود!
من کم و بیش این وضعیتها را می شناسم. خیلی ها هم ترجمه هایشان را به دوست، آشنا یا دارالترجمه می دهند، بی آن که خود کوچکترین زحمتی بکشند. حتّی یکی از دوستان تعریف میکرد که دوست دیگری یک کپی تحقیق جامع و مفصّلی در یکی از همین لوازم التحریری ها «پیدا» کرده بود و قطعه قطعه و بخش به بخش... هر بخشی را دانشجویی به استادی داده بود که مثلاً «بفرمایید، تحقیق من!» و البته استادی هم در این میانه زیرکی کرده بود و یکی از اینگونه دانشجویان را فراخوانده بود که... خود مابقی ماجرا را حدس بزنید!
بزرگترین جرم من در این زمینه شاید این بوده که نوشتن یکی از تحقیق هایم را به یکی از دوستان واگذار کردم که گمان میکردم ایشان تخصّص بیشتری در آن موضوع دارند و در تمام مراحل هم سعی کردم کمک کنم برای نوشتن مقاله و نهایتاً هم خودم چیزهایی اضافه کردم، ویرایش کردم و نهایتاً شد «اثر مشترک» طبق تعریف قانونی، هرچند سهم آن دوست حتماً بیشتر بود. اما با آنچه چند روز پیش دیدم به این نتیجه رسیدم که هیچگاه به عنوان یک معلّم، دانشجویی را وادار به ارائه تحقیق «برای نمره» نکنم. به تحقیق خوب، نمره اضافه بر 20 هم بدهم؛ و هر تحقیقی را طبق متد علمی و براساس شکل و ماهیتش مورد قضاوت قرار دهم. اگر خوب نبود هم تعارف نداشته باشم! هر چه می ارزد، همان. و البته با توجه به این که هر تحقیق را کدام دانشجو و در چه مقطعی از تحصیل نوشته است. فکر کنم روش خوبی باشد! به استادهای خودم در گذشته و حال هم پیشنهاد میکنم همین روش را در پیش بگیرند که گاه همینطور هم بودند.
» در حاشیه روزگار
امشب اتاقم کمی سروسامان گرفت. دکور کاملاً تغییر یافت. فقط مانده چیدن کتابها و کاغذها و... قابل تحمّل می شود!
اینجا هم نامه همسر مرحوم قاسمی (روزنامه نگار) را به همسر درگذشته اش بخوانید؛ جالب است.
این خبر که قرار شده قسمتهای آخر سریال میوه ممنوعه تغییر کند، اگر صحت داشته باشد در نوع خود کم نظیر و چه بسا بی نظیر است! این که یک سریال در حین پخش بنا به دلایل احتمالاً اجتماعی یا هر دلیل دیگر دچار تغییراتی در داستان بشود! به هرحال... مطمئناً این اثر حسن فتحی هم می تواند از آثار به یاد ماندنی تلویزیون ایران باشد و چه بسا از بازیهای درخشان علی نصیریان در کارنامه بازیگری اش. حقیقت این است که ایفای نقشهای معمول و رلهای شخصیتهایی که هر روز با آنها سر و کار داریم، نسبت به موقعیت های پیچیده و کم نظیری چون «حاج آقا فتوحی» بسیار ساده به نظر می رسند. از اینها که بگذریم گفتگوهای مردم درباره این موضوع آن هم درست در زمانی که موضوع لایحه جدید خانواده مطرح است، می تواند جالب باشد. همانطور که اطلاع دارید طبق ادعای سخنگوی قوه قضاییه، دولت با افزودن ماده ای به لایحه مربوط به خانواده که احتمالاً به زودی به مجلس ارائه می شود، پیشنهاد داده است که در صورت احراز تمکن مالی و عدالت مرد، دادگاه مجوز تجدید فراش را علیرغم عدم رضایت زوجه صادر کند. البته ظاهراً این ماده به نوعی تکرار ماده 14 قانون حمایت خانواده (1346) است که البته در سال 1353 با تصویب قانون حمایت خانواده جدید نسخ گردید. (نسخ صریح به موجب ماده 28 قانون متأخر) صدالبته از این نظر که در تبیین موضوع «عدالت» و این که این عدالت شامل عدالت روحی و روانی زوجه اول نیز می شود و این که در صورت وجود شرط ضمن عقد مبنی بر لزوم رضایت زوجه، من مخالف چنین قانونگذاری هستم. اما از این حرفهای حقوقی که بگذریم، گاه می توان در میان مردم نشست و سخن نگفت و شنید! تنها باید شنید از باورهایشان، تردیدهایشان و...
راستش قضیه از اینجا شروع شد که تاکسی که سوار آن بودم به زحمت مجبور به توقف خودرو پشت سر پژو 206 شد که یک جوان پشت فرمانش نشسته بود! بعد این بحث میان راننده و سه مسافر درگرفت که چرا آن پژو آنطور بد جا سرعتش را کم کرده بود؟! آیا کاری داشت؟ منتظر بود که کسی از ایستگاه بیاید؟ یا چه بسا نیت نادرستی داشت؟! بعد بحث به اینجا کشید که اگر جوان نبود و زن و بچه داشت، مگر نمی شد که همین نیت نادرست را داشته باشد؟! و همگی تأیید کردند که چرا... می شود! و از همینجا بود که بحث شروع شد که اصلاً آیا این میوه، ممنوع است؟! راننده که از آن آدمهایی بود که هشتش گره نهش بود و ناراضی که اصلاً این مسیر که ما را می برد به این قیمت نمی ارزد! مسافر جلویی مرد میانسالی بود، کارمند دولت با یک بچه دانش آموز و یک دانشجو و شاید یکی دو بچه دیگر! سمت راست من در صندلی عقب جوانی نشسته بود که از حرفهاش دستگیرم نشد وضعش چطور است اما بعداً چند بار تأکید داشت که «حالا از پس یکیش بر بیایم!» و شاید متأهل بود! جوان سمت چپم هم که خیلی شاد و خوش بود، او هم بهش می آمد متأهل باشد! اما راستش در این دوره زمانه اینجور چیزها خیلی «آمدنی» نیست!
راننده اغلب ساکت بود و به حرف مسافرانش گوش میداد، اما نه به کم حرفی من! مرد میانسال تأکید داشت که «به خدا صوابه!» یا «ثوابه» یعنی ثواب داره! چی؟ این که یک مرد، سختی بار زندگی یک زن را بر دوش بکشد! منظورش یک زن «دیگر» یا «علیحده» بود! سخت هم به میوه ممنوعه معترض بود که چرا چیزی را که در شرع، مجاز است اینگونه به چالش عرفی و اجتماعی می کشاند؟ شاید یادش رفته بود که هر حلالی، الزاماً هم نباید عمل بشود! مثلاً ما مجازیم و حلال است و چه بسا ثواب هم دارد و مستحب هم باشد که صبح تا شب به عبادت بپردازیم. خب آیا عرف بر می تابد که ما هیچ فایده ای به حال خلق روزگار نداشته باشیم و عزلت پیشه کنیم؟ کدام معصوم چنین کرد؟ همین عرف آزار رساندن به روح و روان زنی که مردی را تکیه گاه خویش میداند، روا نمی داند و چه بسا شرع هم. فقط این نیست که بگوییم پیامبر و امامان چنین رسم پیشه کردند. خب کردند. اشتباه نکردند. اما الزاماً ما هم در همان شرایط هستیم؟ و چه تعداد از زوجات پیامبر بر اثر مسائل سیاسی و هم پیمانیهای مرسوم عرب، جبر روزگار شده است؟ که آن حضرت تا دم آخر خدیجه را برترین می دانست. مگر نه آنست که علی پس از فاطمه، شبیه ترین به او را می جست؟ و... من نمیدانم این همشهری که از مخارج دبستان و دانشگاه فرزندانش به ستوه آمده بود و لب به گلایه گشوده بود؛ از کدام «ثواب» سخن می گفت؟
آن دو جوان هم چیز زیادی نمی گفتند جز این که «باید قانونش درست شود» یا «آدم باید از پسش بر بیاید»! و این میان گویا اصلاً موجود دیگری نیست که زندگیش تحت تأثیر قرار می گیرد. من این درس را مدتها پیش از دوستی آموختم که «غیرت» مردان را حسی است همزاد در زنان به نام «حسادت». بنابراین تجدیدفراش و اینگونه بحثها مسائلی کاملاً استثنایی است که نمی توان از نظر اجتماعی و روانشناختی به مثابه «اصل» قرار داد و از آن به عنوان «اصل» دفاع کرد. خلاصه سخن این که اگر «قدسی» قلباً راضیست، چه باک؟! «حاج آقا فتوحی» هر چه می خواهد بکند!!!
حاشیه روزگار»
یک بار دیگر «آخرین»! آخرین ترم است که در دوره کارشناسی ارشد در «کلاس» خواهم نشست! ترم آینده هم انشاءلله پایان نامه. بعد هم کمی تمدّد اعصاب و باز ادامه راه اگر به قول بهرام شفیع، عمری باقی باشد. البته این آقای شفیع همیشه بین دو نیمه هم می ترسید دیگر عمری برای گزارش نیمه دوم باقی نباشد!
امشب جاده که می رود... میخواهم برود... میخواهم تا هزار سال این جاده تمام نشود!!! باید حسابی بخوابم!
آرام آرام تعداد شاخهای روی سر من دارد زیاد می شود، درست مثل موهای سفیدم! هفته گذشته فقط فرصت کردم نسبت به بعضی مسائل مطرح شده در جریان بررسی لایحه اصل 44 واکنش نشان دهم؛ آخر هفته اما اتفاق جدید دیگری افتاد و رئیس سازمان ورزش، برای ریاست فدراسیون فوتبال (با حفظ سمت) اعلام آمادگی کرد! نمیخواهم ایراد حقوقی بگیرم! نه! ظاهراً مشکل خاصی نیست! جز این که یادمان باشد اصلاً این اتفاقات دو سال اخیر از کجا سرچشمه گرفت! یادمان باشد آقای رئیس، میگفتند حالا که نمی شود با اکراین (آن هم به دلیل شرایط سیاسی!) یا تیم دیگری مسابقه بدهیم، پس تیم ملّی با استقلال و پرسپولیس بازی دوستانه برگزار کند و اردوی تدارکاتی هم به جای سوئیس در همین اردبیل خودمان باشد! بعد هم آن همه ماجرا که کم و بیش یادمان هست و اصل قضایا را در مقاله ای که به زودی چاپ خواهد شد، نوشته ام......
ادامــه مـطـلـب
امروز لایحه تجدیدنظرخواهی نسبت به یک حکم کیفری برای خانمی که محکوم شده بود نوشتم. در حین نوشتن این موضوع توجهم را جلب کرد که بالاخره مثل همگان از غلطهای مصطلحی چون «اینجانبه»، «متهمه» و... استفاده کنم یا شکل فارسی و صحیح این کلمات را به کار ببرم: اینجانب، متهم... حتی برای خانمها. چون در زبان فارسی و به تبع ان جملات فارسی مذکر و مؤنث تفاوتی ندارد و حتی اگر ریشه کلمه ای هم عربی باشد، باز باید همان شکل مذکر آن استفاده شود؛ چون به نظر می رسد در زبان و ادب عربی، اصل بر ذکوریت است و استثنا بر انوثیت که تأنیث را مثلا به تای آخر کلمه می شناسند! البته من که درست این چیزها را نمیدانم، مهدی و پدر گرامیش بهتر می توانند توضیح دهند، این به نظر من رسید. مخصوصاً وقتی متن سابق ماده 1169 قانون مدنی را به یاد می آورم! توضیح آن که گرچه این متن، فارسی است اما احتمالاً ترجمانی است از همین موضوع در کتب فقهی یا فتاوی فقها که معمولاً به زبان عربی نگاشته می شده است. در متن سابق (پیش از اصلاح سال 82) آمده بود: «برای نگهداری طفل، مادر تا دو سال از تاریخ ولادت او اولویت خواهد داشت... مگر نسبت به اناث که تا سال هفتم حضانت آنها با مادر خواهد بود.» یعنی در یک کلمه: اصولاً طفل، پسر است «مگر» از «اناث» باشد! البته الآن که با اصلاح انجام شده، تفاوتی میان دختر و پسر نیست و مادر تا هفت سالگی برای هر دو اولویت حضانت دارد. از کجا به کجا رسیدیم!!! خب! خاطره دیگری هم در این مورد خوب است تعریف کنم! یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری وقتی درباره برنامه هایش برای جوانان (ازجمله ازدواج) مورد پرسش قرار گرفت، در میان پاسخش جمله ای تاریخی گفت: «به نظر من لازم نیست حتماً دولت برای جوانها زن بگیرد! خودشان می گیرند!» حالا اصولاً این که این جمله چقدر قابل بحث است، بماند. اما این نکته جالب است که جوانها همگی باید زن بگیرند!!! پس جوان یعنی پسر! لازم به ذکر است فرد مذکور اینک یکی از حساس ترین سمتهای سیاسی را در کشور در اختیار دارد که پس از گفتن چند جمله شبیه این در عرصه مسؤولیت خود، اینک ترجیح میدهد شاعرانه تر فضای مربوط به کارش را توصیف کند و دیگر از آن سوتی های اول کارش هم چندان خبری نیست. اگر گفتید نامزد مورد نظر چه کسی بوده است؟! معین و کروبی و مهرعلیزاده که نبودند چون الآن سمت سیاسی ندارند. میماند احمدی نژاد، لاریجانی، رضایی، قالیباف و هاشمی رفسنجانی. البته یک راهنمایی دیگر این که می توانید شهرداری تهران را هم سمت سیاسی ندانید و بین بقیه بگردید.
اصلا زیادی زدیم به خاکی! به نظر شما من چه کنم؟ تن دهم به رذالت غلط مصطلح نوشتن یا طعنه نادان از جهت نامصطلح نوشتن؟!
در حاشیه زندگی»
نمیدانم این روزها چرا هر چه خبر اینطوریست به گوش من می رسد و به گوش آن که باید... نمیدانم! متین، دوست برادرم که به قول ناصر حتی به جای پیتزا، سیب میخورد و با قهرمانهای دو و میدانی تمرین میکرد، دچار خونریزی مغزی شده است تا باز به من یادآوری کند که حیات و ممات دست ما نیست و کلیدش در ید دیگریست... شب پای افطار برایش دعا کنید و برای من... و برای این که چنین خبرهایی را آنها که زیستن را باور ندارند، بشنوند هم دعا کنید.
این چند روز خیلی حوصله ندارم... امیدوارم دوام بیاورم... که می آورم! به هزار رگ ناخورده ای می اندیشم که باید رو کنم... ابتکارات تازه... باید دستی از غیب برون آید و کاری بکند... شاید... بالاخره باید امیدوار بود... باید اثبات شد و اثبات کرد و ماندنی شد... بگذریم!
آخرین دقایق کار امروز یک خانواده (یا بهتر بگویم طایفه) آمدند. زن و شوهر به همراه پدربزرگهایی که داورشان بودند و دو سه تا خانم دیگر! پدربزرگ یکی شان خیلی جدی بود. میگفت با هم نمی سازند! می خواهیم گزارش بدهیم به دادگاه که تمام شود! آن یکی ساکت تر بود... گزارش را نوشتم... و با نهایت شرمندگی «پیشنهاد صدور گواهی عدم سازش»... همه متنی که نوشتم شاید صد کلمه هم نبود و به کلمه پنجاهم نرسیده متوجه شدم دختر سرش را روی دستهایش گذاشته و روی میز افتاده... خستگی... ناراحتی... شاید هر چیزی... اما پسر که اصلا انگار متوجه نبود... بی خیال بود... دادم که امضا کنند... داورها امضا کردند... دختر نشسته بود، اول دادم او امضا کند... امضا کرد و اسمش را نوشت... پسر هنوز ساکت ایستاده بود... به سختی توانست اسمش را بنویسد، با امضای ساده و دست خطی که تفاوتهای دختر و پسر را نشان می داد... فاصله... و دیگر هیچ... فاصله روحهای آنها، و فاصله نگاهها و نگره های آنها قوی تر از کنار هم بودن جسمهایشان بود و اتفاق افتاد... قبل از نوشتن البته من کی باشم که نصیحتی بکنم اما به اشارتی حرفهایی زدم... «با این گزارش همه چیز تمام می شود... با همه تبعاتش...»
وسایلم را جمع کردم... ناراحت از آنچه نوشته بودم! آمدم بیرون... پدربزرگ هنوز داشت نصیحت میکرد... «من این کاغذو نگه میدارم تا فردا... دوباره فکر کن...» فردا صبح پدربزرگ برای دادن گزارش... کاش نیاید...
نه! مهمترین اتفاق هفته گذشته انتخاب رفسنجانی به ریاست خبرگان نبود! برای من حتی آن مجادله درباره فقیه و نافقیه بودن رفسنجانی به صرف این که از دیدگاه مصلحت رأیی جز رأی فقیهی دیگر دارد هم چنین اهمیتی نداشت که بخواهم بگویم و بپرسم که آیا فقیه از نظر آن خبره عزیز – که نمیدانم کدامینشان بوده است – حتماً باید رأیش رأی شما باشد؟ حتی مجادله نگرش فقهی و سیاسی و اولویت آنها هم برایم اهمیت ندارد. اصلاً مگر غیر از «مجتهد» با قانون فعلی – که توسط رقیب رفسنجانی در این انتخابات هم تأیید و اجرا می شود – می تواند عضو خبرگان شود؟! این حرفها یعنی چه؟ اما اصلا مهم نیست برای من!
حتی تغییرات در سپاه هم برایم چنان اهمیتی ندارد؛ که به قول صفوی احکام رهبری معمولاً 10 ساله است و ما تقویم را فراموش کرده بودیم که 10 سال از 1376 گذشته است... به همین زودی... حتی از آن روز شهریوری دالیان هم 10 سال گذشت... از آن روز نحس شهریوری نیویورک هم 6 سال گذشت و هنوز بن لادن هست و تازه موعظه می کند که ای آمریکاییها مسلمان شوید... از آن روز شهریوری لاله گون هم 30 سال گذشت... همه شهریورها... همه شان می گذرند و روسپیدی به آفتاب می ماند که نخواست در این همه تابستان، ما را بسوزاند...
حتی چندان حوصله ای نیست که برای دوستی که برای گشت و گذار تابستانی به اصفهان آمده بود، توضیح دهم که اصفهان چقدر با شیراز تفاوت دارد! اینجا در 33 پل امر به معروف و نهی از منکر «همگانی» و «اختصاصی» حتی با بلندگو انجام می شود؛ تا چه اندازه مؤثر باشد؛ اینجا قبلاً که عکسش را دیده بودی... پلیس شاید بخواهد عکسهای دوربینت را چک کند! اما اگر دیجیتال نباشد... چه می دانم؟! اینجا همان شهریست که خرداد 10 سال پیش محمد خاتمی را با 80 درصد رأی برگزید و تیر ماه 2 سال پیش محمود احمدی نژاد را! جوّ اصفهان به شدّت مذهبی است. بعضی افراطیونی هم هستند که تفاوت چندانی با تکفیریهای عراق ندارند! که اتفاقاً یک روز شهریوری 8-9 سال پیش نمی دانستیم در کنسرت استاد شجریان، اتفاق بدی می افتد یا نه و آن همه پلیس دور چهل ستون، امنیت یک کنسرت را برعهده داشتند و در یک روز شهریوری امسال، کنسرت محمد اصفهانی – که میگوید از بچگی قرآن خوان بوده است – باید در یک گوشه شهر برگزار شود با کمترین تبلیغی! بگذریم! اصلاً مهم نیست! همه اش فدای یک کاشی مسجدها و پلها و مدرسه ها و... تاریخ ما را میخواند!
برای من چیز دیگری مهم است. او 22 سالش بود، یعنی هم سن من و تو و... خیلی های دیگر، خیلی دوستان من... چه کسی؟ پوئرتا می خوانندش به نام رسمی... هوادارانش میگفتند «الماس چپ» چون چپ پا بود؛ خوش قیافه و سالم... ورزشکار! راستش مثل من هم سابقه دو بار جراحی قلب نداشت! فوتبالیست بود... در یک تیم معتبر اسپانیا... با آینده ای درخشان... اما... هفته گذشته هنگام دیدن بازی دوستانه بارسا – اینتر شوکه شدم... خبر تکان دهنده بود... الماس 22 ساله، حتی فرصت نداشت فرزندش را ببیند... فرزند، هم این شانس را از دست داده است؛ چون پیش از آمدن پدر، یتیم شده است! پدر سالم و ورزشکار و جوانش... قلبش ایستاد! همین! اما تا وقتی قلبش نایستاده بود، می دوید! می دوید! می دوید! آری، تا بود، مانده بود... تا هستی، بمان! تضمینی برای هیچکس نیست... تا وقتی قلبت نایستاده است، باید بمانی!
زن و شوهر جوان. ظاهر مرتب و مناسب. 23 روز پیش عقد. امروز دادخواست طلاق توافقی. اگر سه روز تعطیلی نبود یعنی سر 19 روز... شاید...
دوستان که گفتند تازه 23 روز از عقدشان میگذشته، گفتم: حتماً با همین عجله که طلاق گرفتند، با همین عجله هم عقد کردند!
واقعاً نمیدانم چنین «آشنایی» از کجا آمده است که به قول شاعر «بس که می ترسم از جداییها / می گریزم زآشناییها»!
یاد شعری از سعدی افتادم که مطلع معروفی دارد: بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شاید هرگز سعدی گمان نمیکرد این بیت ناب و زیباش به طعنه ای برای روزگار ما تبدیل شود:
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم!
سعدی اگر امروز قرار بود شعر بسراید در روزگاری که به قول دکتر نصر (استاد ادبیات ما در دانشگاه) جوانها دروازه شیراز عاشق می شوند و سی و سه پل فارغ! شاید میگفت:
هم شوق به که طاقت جورت نیاوریم!
تلخ شد! این بیت خاتمه بهتری برای این یادداشت است:
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم!
«ترجیح می دهم در یک بازی 6 تا گل بزنیم و 4 تا بخوریم تا اینکه 0-1 ببریم.» این جدیدترین اظهارنظر ناصر حجازی درباره علاقه اش به فوتبال تهاجمی است که تأکید دارد «اگر به خواست من باشند که دوست دارم همه بازیکنان تیم مهاجم باشند... دوست دارم سیستمی بگذارم که سه تا از فورواردها را بازی بدهم...» البته او به این فکر نکرده که اگر همه مهاجم باشند، چگونه توپ باید از زمین خودی تا محوطه جریمه حریف برود؟! بنابراین حجازی قاعده خود را برای بازی انتخاب کرده است: بازی زیبا و کسب نتیجه، هر دو با هم! فصل گذشته وقتی صمد مرفاوی به خبرنگاران میگفت «فوتبال قشنگ یعنی چی؟! تیم باید ببره!» به خوبی میدانست که پیروزی تیم است که آن را قهرمان میکند نه بازی زیبا و تهاجمی اش. او رسماً «نتیجه» را قاعده خود برگزیده بود که تا هفته آخر با اعتراض تماشاگران و کارشناسان روبرو بود و آخر سر هم قهرمان نشد و حساس ترین بازیهای لیگ را نبرد و باخت. این روزها بیشتر فکر میکنم شاید مردم علاقه دارند تیمشان در درجه اول خوب بازی کند و نتیجه بعد از نحوه بازی اهمیت دارد! مثل تیم پارسال دنیزلی که در اکثر بازیها روان، زیبا و تهاجمی بازی میکرد.
به هرحال از همه این حرفها که بگذریم، من ناصر حجازی 2007 را بیش از گذشته تحسین میکنم. چرا؟! وقتی در اخبار نتایجی مثل 0- 0 یا 1- 0 و 1- 1 را می شنوم با خودم میگویم پس اینها 90 دقیقه در زمین چه کار میکردند؟! و در همین راستا بود که پیشنهاد عجیبم را برای تغییر سیستم امتیازدهی تیمها دادم! هر برد 4 و هر مساوی 2 امتیاز! به علاوه هر گل زده یک امتیاز! آن وقت «تفاوت» معلوم می شود و هیچ وقت صمد مرفاوی به برد صرف اکتفا نمیکند! تیمی که در دو بازی 1-0 ببرد، در این سیستم 10 امتیاز کسب میکند (به جای 6 امتیاز کنونی) و تیمی که یک بازی را 4-3 ببرد و یک بازی را 2-2 مساوی کند 12 امتیاز (به جای 4 امتیاز فعلی)! آن وقت معلوم می شود که الزاماً تیم نباید ببرد! اما حتماً باید گل بزند! و گل زدن احتیاج به حمله دارد و حمله سازماندهی و برنامه ریزی میخواهد که می شود بازی خوب! کاش لیگ با این حساب برگزار میشد. همیشه اول فصل همین حرفها را میزنم و معمولاً آخر فصل می بینم که در جدول من تیمی به جز تیم اول جدول رسمی، قهرمان شده است! باید گل زد!
فردا (پنجشنبه) هفته دوم لیگ شروع میشود. بازی استقلال و ملوان در انزلی جالب خواهد بود. مخصوصاً که شاید این بازی از معدود بازیهایی باشد که امسال به «علیزاده» هم بازی می رسد. بازیکنی که اوت دستی هایش پارسال بیشتر یک «شو» برای رفع کسالت تماشاگران در طول بازیهای استقلال بود تا یک تاکتیک در تیمی که تاکتیکهای زیادی برای گل زدن دارد! بازی پرسپولیس و پگاه را هم جمعه شب از دست ندهید! گمان کنم پرگل بشود! حالا شاید 8-2 نه ولی خب... پرگل!
پس از آن که صفایی فراهانی در آخرین مصاحبه اش از احتمال تعلیق مجدد فوتبال ایران در صورت عدم تصویب یا تغییر اساسنامه مصوب کمیته انتقالی و فیفا در دولت سخن گفته بود و پس از آن که علی آبادی از دیدارش با سعیدلو برای تصویب خارج از نوبت – و احتمالاً ضربتی – اساسنامه در دولت خبر داده بود، دیروز بالاخره اساسنامه جدید فدراسیون در دولت تصویب شد. اگر میخواهید بدانید از نظر حقوقی چه نیازی به تصویب اساسنامه بوده است، پیشنهاد میکنم، ادامه مطلب را بخوانید. البته به نظر من صفایی فراهانی بیش از اندازه قصد داشت تأکید کند «نیازی به تصویب اساسنامه نیست» (مصاحبه با ویژه نامه نوروز 86، مجله شهروند امروز) حال که اساسنامه تصویب شده و قراراست در مهرماه انتخابات برگزار شود. گرچه متن اساسنامه علنی منتشر نشده است – که از این لحظه باید قانوناً منتشر بشود – اما شنیده ها حکایت از آن دارد که بندی در اساسنامه قید شده مبنی بر این که افرادی که از ریاست فدراسیون استعفا داده یا برکنار شده اند، حق کاندیداتوری ندارند. امیدوارم چنین بندی نباشد! چون در همه جای دنیا عرفست که برخی مدیران انتخابی با استعفا و برگزاری انتخابات مجدد تلاش میکنند با انتخاب دوباره، با قدرت بیشتر موانع تحقق ایده های خود را کنار بزنند. یا ممکن است برکنار شوند اما مجمع دوباره آنها را برگزیند و...! و اگر چنین باشد، مشخصاً باید گفت هدف از این بند، حذف افرادی مثل دادکان و مصطفوی بوده است که هر یک مخالفانی دارند! دادکان در برابر علی آبادی و مصطفوی در برابر فراهانی! و شاید این چنین مصالحه ای میان فراهانی و علی آبادی (سازمان) برقرار شده است، که دادکان (جانشین مورد اعتماد فراهانی) و مصطفوی (منتخب سازمان پس از برکناری دادکان) دیگر موضوع مجادله و رقابت نباشند!!! به هرحال... اتفاقاتی که در این زمینه روی داد، عبرتهای خوبی برای ما داشت که از فعالیت سازمانهای غیردولتی درس بیاموزیم، درسهایی برای حقوق بین الملل داشت و درسهایی برای سیاست و سیاست ورزی و مدیریت. و چه جالب، مجید جلالی گفته است: «امروزه سيطره قدرت فوتبال و فيفا از سازمان ملل نيز بيشتر است و به اين فکر کنيد که سازمان ملل، امريکا، اروپا و سازمان هاي بين المللي نتوانستند ما را به زانو در بياورند ولي فيفا موفق به اين کار شد.»
عصر پنجشنبه هم دوره هفتم لیگ برتر آغاز شد. پیکان 4-2 برق شیراز را برد و پرسپولیس در آبادان 3-2 نفت را شکست داد، در اولین تجربه ایرانی افشین قطبی؛ گرچه او دیروز صبح گفته بود دستیارانش درباره ترکیب تیم در این بازی تصمیم خواهند گرفت تا شاید او آرام آرام بر تیم مسلط شود. جمعه هم رقابتها جدی تر می شود و برادران آبی در تهران دیدار مهمی برگزار میکنند که یک سوی آن ناصر حجازی است که گفته می شود با 4-4-2 کلاسیک بازگشته است؛ او که «سرعت» را مهمترین فاکتور فوتبال امروز می داند. در سوی دیگر فیروز کریمی که تهدید کرده اگر مدیرعامل باشگاه تا سه هفته آینده به ایران بازنگردد، تیم را ترک خواهد گفت.
در پست بعدی وبلاگ، خلاصه ای از بررسی موضوع چالش ایران و فیفا از منظر حقوق بین الملل، حقوق ایران و مباحث مربوط به سازمانهای بین المللی را خواهید خواند که به دلیل شرایط خاص (ازجمله توصیف وقایع و نداشتن منابع علمی به دلیل نو بودن موضوع) و نیز سیال بودن میان ورزش، حقوق و سیاست مجال چاپ نیافته است. اینک به مناسبت آغاز لیگ و تصویب اساسنامه جدید، خلاصه ای از آن را تقدیم خواهم کرد.
اما پیش از هر چیز باید این دو پرسش را مطرح کنم که:
با تصویب اساسنامه جدید و بلافاصله آغاز لیگ، آیا از امروز فوتبال ایران و ساختار آن «نو» می شود؟ باید امیدوار بود.
پرسش دیگر این که، اینک در اجرای قانون مربوط – که در مقاله توضیح داده خواهد شد – ما دو اساسنامه داریم، یکی برای فوتبال و یکی برای همه فدراسیونهای ورزشی دیگر! آیا زمان آن نرسیده است که اساسنامه هر یک از فدراسیونها با توجه به وضعیت خاص هر رشته و با در نظر گرفتن معیارهای فدراسیون جهانی مربوط تنظیم شود تا مشکل فوتبال برای ورزشهای دیگر تکرار نشود؟
» چالش ایران – فیفا؛ سازمانهای غیردولتی و صلاحیت تقنینی بین المللی؟
ما مردمان...
چندی پیش به این نکته اشاره کرده بودم که مقام سوم والیبالیستهای جوان را باید ارزشمند دانست و تقدیری به جا از آنها داشت. امروز رئیس جمهور چنین کرد و از آنها تجلیل کرد. در کنار آنها قهرمانان دوومیدانی هم بودند، ازجمله خانم ابراهیمی که علیرغم شرایط خاص، توانست مدال برنز باارزشی بگیرد. او در دو 3000 متر بامانع برای اولین بار در این مسابقات دوید! لباسش سبب میشد که وزن سنگین تر آب ...
ادامــه مـطـلـب

1- پیش از هر سؤال: چرا این سازمان و حامیانش و دولت و همه آنهایی که دم از مربی ایرانی می زنند، سیموئز برزیلی و بگوویچ کراوات را برای تیم امید برگزیدند؟ آیا امکانات ندادن به سیموئز و کارهای عجیب و غریبی که نتیجه اش فراری دادن او بود، مقدمه ای برای اثبات «ناتوانی مربی خارجی» بود؟! کارنامه سیموئز که روشن است؟ ساختن فوتبال جامائیکا که اساساً فوتبال ندارد!
2- این فرض را در نظر بگیرید که تا یکی دو هفته پیش قرار بود مجید جلالی مربی تیم ملی پاکستان شود و چه بسا اگر قضایای مسجد سرخ و قاضی چوهدری و اختلافات داخلی پاکستان نبود، الآن او سرمربی تیم پاکستان بود. کسانی که مدافع سینه چاک مربی داخلی به هر قیمتی هستند، یک لحظه خود را جای روزنامه نگاران و فوتبالیهای پاکستان بگذارند وقتی مربی تیمشان یک خارجی است: یک ایرانی! حتما...
ادامــه مـطـلـب
راننده از ماشین که پیاده شد نفس راحتی کشیدم. همین چند ثانیه پیش بود که دیدم سر چهارراه با سرعت زیاد پیچید به سمت شمال خیابان فرشته، طرف مسجد قائم. یک لحظه بعد، مجبور شدم سرم را برگردانم، صدای برخورد خفه ای بود. پژو آر دی سبز یشمی از جدول و جوی کنار پیاده رو رد شده بود، در باغچه پیاده رو به درخت زده بود! راننده پیاده شد، دختری جوان و ...
ادامــه مـطـلـب
بهانه شادی
«منتظرم فینال تمام شود و اگر عراق برنده شود، حرفهایی بزنم! نه درباره این که آنها در وضعیت جنگی چنین و چنان کردند! درباره این که چرا فوتبال مهم است؟! و چرا از آن غافل می شویم تا «ژست» بگیریم؟!»
جملات بالا را دو شب پیش اینجا در شب زنجفیلی ام نوشته بودم! و حالا...
لبخندهای یخ زده ستاره ها
«استقبال یخی» یا «شب سرد تابستانی» نه فقط توصیفی از استقبال از ملی پوشان فوتبال که یقینا تصویری از چند ماه آینده فوتبال خواهد بود... سرد سرد... تنها راه باقی مانده برای گرم کردن تنور فوتبال...
ادامــه مـطـلـب
من خودم کم پای کامپیوتر بازی نمی کنم! بازی مورد علاقه ام هم FIFA است که الآن FIFA07 را دارم و گاه بازی میکنم! به نظرم هیچ ایرادی هم ندارد، تفریح خوبی هم هست! اما هروقت بچه های این دوره زمانه را می بینم که مشغول بازیهای کامپیوتری جنگی و جاسوسی نظامی و به طور کلّی هر بازی خشنی هستند، غصه می خورم برای نسلهای بعدی که مبادا... مبادا آسان کشتن دیگری را بیاموزند! کافیست چند دقیقه پای بازی یکی از همین بچه هایی که در خانواده و دور و اطرافتان هستند بنشینید، مثلاً وقتی دو نفری با هم وارد یک عملیات می شوند به سادگی می توانید این جمله را از زبان یکی خطاب به هم بازیش بشنوید که «بکش دیگه!» بکش! به همین سادگی.
و یادم هست که همیشه در برنامه ها و گزارشهای خبری تلویزیون درباره آثار فیلمهای خشونت آمیز و بازیهای کامپیوتری این چنینی پخش شده و می شود. اما اینک نظر ما درباره «عملیات ویژه» چیست؟ بازی کامپیوتری که تصاویر پخش شده کوتاه تلویزیونی از آن نشان می دهد درست در همان فضا و طراحی بازیهای امریکایی است؛ فقط محتوای داستانش متفاوت است. یک دانشمند هسته ای ایران به همراه همسرش برای نذر و نیاز به کربلا می روند، آنها زوجی نابارورند که در این زیارت، برای داشتن فرزندی دعا و نذر میکنند. در این سفر، نیروهای امریکایی مستقر در عراق، این دانشمند را می ربایند و بعد کماندوهای ایرانی برای آزادی او وارد عمل می شوند... اما شیوه عمل کماندوها هم مثل همه کماندوهای دیگر دنیا با تفنگ و گلوله است... واقعا فرض کنید به جای بازی، این تصویری واقعی باشد که شما از یک متری انسانی به او شلیک می کنید؛ درست است که دربازی او دشمن شماست، اما شما عمیقاً «کشتن» را می آموزید و برایتان «آسان» می شود. باور کنید! به نظر من علیرغم نیت خیرخواهانه طراحان، این بازی هم خشونت را ترویج می دهد و این در حالیست که در مرکزی از آن پرده برداری شد که به «پرورش فکری کودکان و نوجوانان» موسوم است! بازیهای این چنینی کجا و پرورش فکر کجا؟ آیا به راستی گمان می کنید برای بسیاری از نوجوانان 5-10 سال و حتی کمی بالاتر، کماندوی ایرانی علیه نیروی آمریکایی یا برعکس آن تفاوتی دارد؟ آیا گمان میکنید بازی در نقش کماندوی ایرانی، او را مسلمان و متعهد و وطن دوست «پرورش» می دهد؟ بهتر است با یک دوربین مخفی احساسات و واکنشهای کودکان را هنگام انجام چنین بازیهایی – به طور کلی – و این بازی – به طور خاص – ببینید و بسنجید که آیا تفاوت چندانی دارد؟ آیا «ترویج خشونت» ممکن است به «پرورش فکر» بینجامد. این درحالیست که در این بازی، نیروهای کماندوی ایرانی دقیقا به روش کماندوهای بازیهای خارجی عمل میکنند.
این بازی، همچنین ظاهراً نظریه «مداخله بشردوستانه» را نیز می پذیرد! می پذیرد که می توان برای آزادسازی اتباع خود نیز دست به عملیات نظامی در خاک کشور طرف یا کشور ثالث زد، این همه درحالیست که همیشه عملیات نظامی آمریکا را که در طبس به شکست انجامید چیزی جز تجاوز ندانسته ایم!
وقت آنست که به خود آییم! کپی کار دیگران و فقط عوض کردن اسامی یا طرفهای درگیر در یک بازی، هیچ کمکی به اهداف طراحان و حامیان این بازی نمی کند و بهتر است طرحی «نو» دراندازیم. شاید بگویید این خشونت با آن خشونت تفاوت دارد و در پس آن، هدفی انساندوستانه است؛ اما تحقیق کنید در نوجوانی که دنبال هیجان این بازی است، این موضوع در رده چندم اهمیت است؟ و تحقیق کنید که به هرحال چه تأثیر منفی هنجاری در رفتارهای او دارد؟ این طرح و این هدف و آن تحقیق لازم... شنیده ام که قصّابی شغل مکروهی است که انسان را قسی القلب می کند!
* * *
حالا بیشتر به این فکر میکنم که برای آزادی دیپلماتهای ایرانی در عراق چند راه پیش رو داریم؟ وقتی نتوان گرهی با هنر انگشت، گشود زور دندان باید چاره کرد؟! راستی! دیپلماسی هم هنریست!
بحثی از استاد ملکیان چند روز پیش در روزنامه ای میخواندم که اشاره دارند به این که یکی از پایه های رضایتمندی شخص از زندگی و خوشبختی اش، اینست که احساس کند در نظر دیگران، مهم است و عنصری ارزشمند تلقی شود، نه عنصری اضافی. امروز با علی درباره این موضوع کمی صحبت کردیم و این که خیلی از جوانهایی که میشوند «اراذل و اوباش» چیزی برای دلخوشی ندارند که بتوانند «مهم» باشند... شاید من بتوانم با کمک خانواده ام درس بخوانم و این درس و کلاس، به من هویت بدهد. بعد فرعیاتی دارد مثل نوشتن، وبلاگ داشتن، و خیلی چیزهای دیگر که میتواند کم و بیش آدم را سرپا نگه دارد. به علاوه خانواده ای که در همه حال پشتیبان باشند. با علی صحبت می کردیم درباره این که راههای مختلفی برای کسب این احترام و مطلوبیت هست، مثل ازدواج، شغل، موقعیت اجتماعی و خیلی بهانه های دیگر که سبب میشود انسان، احساس ارزشمندی کند. اما فردی که از همه اینها محروم است، مجبور است دو راه پیش گیرد. یا به سوی ضعیف تر شدن و ضعیفتر شدن پیش رود یا این که به گونه ای دیگر قدرتنمایی و احترام اجتماعی کسب کند که گاه به ارتکاب جرم نیز منجر می شود. علی از دیدن وضعیتهایی سخن میگفت که در آنها مثلا جوانی، به دلیل احساس بی ارزش بودن، بلاتکلیفی و ناراحتی های روحی برای آرامش خود «سرقت» کرده است! واقعا شاید تحلیلش برای من مالباخته یا قاضی ممکن نباشد، اما این یک واقعیت است. ما چه چیزهایی داریم که آراممان می کنند؟ به ما آرامش می دهند؟ علی باز از جوانی گفت که پس از پایان تحصیلات در برزخ فوق لیسانس و سربازی، هیچ هویتی ندارد، جز سیگار و شاید... باور کنید، به همین سادگی از همین جاها آغاز می شود. سازوکارهای کنترل اجتماعی، گاه ناکارآمدند و چه بسا گاه، جامعه خود ارزشهایی را می سازد که به آفرینش جرم کمک می کنند. ارزشهایی که مطلوبیت، را تعریف و مصداقهایش را تعیین میکنند. مطلوب بودن... حالا آن رذل اوباشی که تیپا خورده، آفتابه هم گردنش انداخته اند پس از بازگشت به جامعه چه مطلوبیتی دارد؟ چه ارزشی برای خود قائل است؟ چه هویتی از خویش می شناسد؟ گاهی واقعا به همین سادگی است... و همینقدر هم پیچیده! شاید همه جرم شناسان و جامعه شناسان ایراد بگیرند که پاک کردن زمین ممکن نیست، اما من هنوز دارم از خودم می پرسم که آنها پس از بازگشت از زندان و طی محکومیتهای قانونی چه چیزی برای جامعه دارند؟ نه! نه! نه! نه! ما چه چیزی به آنها خواهیم داد که بتوانند مطلوب باشند؟ بتوانند مهم و ارزشمند باشند؟ بتوانند هویت دیگری داشته باشند؟ ما چه چیزی به آنها خواهیم داد؟
گشتی در وبلاگها زدن، گاهی حال آدم را جا می آورد و گاهی برعکس... این چند روز حوصله نداشتم تصاویر برخورد پلیس با «اراذل و اوباش» را از تلویزیون ببینم یا عکسهایش را در سایتها، اما در یکی از وبلاگها چیزهایی دیدم که برای لحظاتی از حقوق دان بودنم پشیمان شدم! از ایرانی بودنم نه، از مسلمان بودم هرگز. اما... داشتم توی ذهنم دو موضوع کاملا نامرتبط را می پروراندم که یکی «امنیت» بود، از امنیت اجتماعی گرفته تا امنیت بین المللی! همه اش در حوزه کاری ما قرار دارد! اما...
من هنوز گیجم از دیدن این عکسها! یادم هست ترم دوم دانشگاه در درس جامعه شناسی با موضوع «جامعه جرم آفرین» کنفرانس دادم. اتفاقا همان کنفرانسی که شرحش خاطره ای جالب است! آن روز از این گفتم که جامعه، باید در برابر مجرمان مسوولیت پذیر باشد، همین دولت و همین پلیس و قوه قضاییه باید مسوولیت پذیر باشند. برای پیشگیری از جرم، برای اصلاح مجرم و به خاطر «انسان» که قرار است در آرمانهای بلند ما «کرامت» داشته باشد. خب! قبول! شاید حالا دیر شده باشد! اما حالا چه باید کرد؟ آیا این رفتار، قانونی است؟ آیا این رفتار با همین هایی که اراذل و اوباش می خوانیمشان و البته فرزندان همین خاکند؛ با قاموس علوی سازگار است؟ نمیخواهم آن روایاتی را که تلویحا به نقش دولت در پیشگیری از بزه اشاره دارد، یادآور شوم که همه خوب می دانیم.
آری! صحیح! حرف شما متین! باید با کسانی که مخل نظم جامعه هستند برخورد کرد، اما چگونه و با چه ضابطه ای؟ معیار چیست؟ جز قانون و شرع؟ یا نه... میل و هوای من که قربانی ام؟ آیا پلیس باید در پی «خنک کردن دل مردم» باشد یا مجری قانون؟ پلیس باید همان رفتاری را انجام دهد که خواسته احساسی و هیجانی همسایه های این آدمهاست؟ آیا... آیا یادمان رفته که شاید همین اراذل و اوباش پس از محکومیتهای قانونی به جامعه باز میگردند؟ ان وقت میخواهند چه کنند؟ راهی جز پذیرش «برچسب مجرمیت» و ادامه راه قبلی خود دارند؟ پرسشهایم فراوان است... راستی یک سوال دیگر: در هر یک از شبهای اجرای این طرح چند نفر دستگیر می شدند؟ آیا اینها یک شبه اراذل و اوباش شده اند؟ آیا نباید به جای طرحهای ضربتی و پرسروصدا، در طول سال و به طور موردی اقدام شود؟ آیا باید اینها در تمام سال آزاد می گشتند تا «شام آخر» فرا برسد؟ پلیس تا الآن کجا بوده است؟
راستی! گفتند حکم ورود به منازل برای «روز» بوده و قانونا هم باید چنین باشد، اما روز... یعنی 5 صبح تا 12 شب...
من از پلیس مسلمان در یک کشور اسلامی، خیلی بیش از اینها انتظار دارم. حتی یک مورد چنین برخوردهایی هم قابل قبول نیست. حالا تازه سرافتاده ام که وقتی پس از انتقادات روزنامه ها در همین جریانات، احمدی مقدم گفت با تخلفات پلیس برخورد میکنیم، منظورش چه بوده! امیدوارم واقعا برخورد کنند، البته این بار قانونی!
این چند عکس را اگر حالتان چندان بد نیست و مطمئنید اگر ناخوش می شوید، زود به جریان طبیعی بر میگردید ببینید:
لیگ امسال برای من از یکی از روزهای تیر 85 آغاز شد! روزی که پشت در اتاق پانسمان منتظر اذن پرستاران جهت تعویض پانسمانم بودم و چشمم به بیژن ذوالفقارنسب افتاد! بعد از تعویض پانسمان، به سمتش رفتم، سلام و احوالپرسی کوتاهی و بعد هم سؤال درباره فصل بعد که تایید کرد امسال در شیراز خواهد بود، برایش با همان صدای گرفته آن روزها آرزوی موفقیت کردم (!) و خبر حضور او در بخش را به هم اتاقی میانه ای «قرمز» دادم؛ او هم رفت و کمی با «دکتر» صحبت کرد! آن روزها تقریبا یک روز یک بار در دیدار با ناصر و هر روز از طریق روزنامه ها اخبار را پیگیری میکردم.... تا امروز! امروز که بدترین دوره لیگ برتر با انقلاب نارنجی دوم به پایان رسید. انقلاب نارنجی اول، اوایل دهه هفتاد بود؛ زمانی که «عمو نصی» (نصرالله عبداللهی) با بازیکنان آن زمان تیم تازه بنیاد «سایپا»، در فینال جام آزادگان استقلال را شکست دادند و قهرمان شدند؛ همان سال که در بازی نیمه نهایی استقلال – پرسپولیس برای آخرین بار بازی به خاطر زد و خوردها ناتمام ماند و استقلال 3-0 برنده اعلام شد! در آن زمان، ظهور سایپا به مثابه انقلابی در فوتبال دو قطبی ایرانی بود که گاه و بیگاه سروکله تیمی همچون پاس هم پیدا میشد. از آن زمان تا پیش از قهرمانی سپاهان در دوره دوم لیگ حرفه ای، قهرمانی مختص استقلال و پرسپولیس بود و بقیه تیمها گاهی چند هفته ای این دو را تعقیب می کردند اما سرنوشت معلوم بود! قبل و بعد از قهرمانی سپاهان که با توجه به این که نخستین تیم شهرستانی قهرمان ایران بود، عنوان «انقلاب زرد» یا به تعبیر ورزشی اش «طوفان زرد» برازنده اش بود، در همه سالهای لیگ حرفه ای این تنها استقلال بوده است که طی 5 دوره از 6 دوره رقابتها همیشه یک پای ثابت کورس قهرمانی بوده است. در فصل اول که در انزلی جام را از دست دادند، فصل دوم، «سال نحس» بود که هیچ، فصل سوم در اهواز جام را یک هفته زودتر عملا به پاس باختند، فصل چهارم کج دار و مریض تا روز آخر نفس نفس زدند و سوم شدند و فصل پنجم نوبت قهرمانی بود و امسال هم فصل ششم... اما این بار قهرمانی سهم یک تیم دورگه تهرانی – شهرستانی بود! سایپا با عنوان تهران و با میزبانی کرج که آن هم البته از استان تهران است!
فصل ششم، بدترین فصل از نظر برنامه ریزی و سازماندهی بود. همینطور کیفیت بازیها با کوچ ستارگان پارسی به سواحل جنوب خلیج فارس افت شدیدی را احساس کرد. استقلال، مدعی اول قهرمانی، بدترین بازیهای خود را به امید «اهمیت نتیجه» انجام داد و پرسپولیس با تمام شایستگی هایش آنقدر امتیاز از دست داد که به سومی راضی بود. استقلال اهواز با «کنترل از راه دور» تا پای قهرمانی آمد... اما باز، سهم علی دایی بود این پیروزی!
نوبت به نوشتن درباره علی دایی رسید. سال گذشته این روزها، روزهای بدی برای دایی بود. تابستان جهنمی در آلمان... جام جهانی با خاطرات بد. اما او امشب با گلزنی برابر مس کرمان و قهرمانی در لیگ به عنوان مربی و بازیکن، برای همیشه کفشها را آویزان کرد و از متن چمن به حاشیه نیمکت آمد. میخواهم آخرین سخنانم درباره لیگ را به ستایش او اختصاص دهم که سایپا، این انقلاب دومش را مدیون انگیزه بی پایان او برای نبرد و پیروزی است. ایستادگی و تلاش او برای همیشه در یادها خواهد ماند. این روزها که وحید شمسایی عنوان بهترین گلزن فوتسال جهان را کسب کرده، خیلی ها کار او را تکمیل کار دایی در کسب عنوان بهترین گلزن فوتبال می دانند؛ عنوانی که افتخاری (شاید ماندگار!) برای فوتبال ایران است. در فوتبال ایران و حتی جامعه ایران، کمتر کسی خواهد بود که همچون دایی با پشتکار و تلاش، مدارج ترقی را بپیماید و در اوج افتخار بایستد. دایی، مخالفان بی شماری نیز دارد که معتقدند پیش از اینها باید از فوتبال خداحافظی میکرد، من نیز شاید گاه در اوج عصبانیتم از عملکرد ضعیف او گمان میکردم نباید مربی تیم ملی از او بتی بسازد که حتی نمیشود تعویضش کرد؛ اما همیشه بر این باور بودم که فوتبال ملی ایران به دایی افتخار میکند و همواره می تواند از توانایی های او به عنوان بازیکن، مربی یا مدیر بهره گیرد. اینک او در «اوج» خداحافظی کرده است و شایسته است به پاس افتخارآفرینی هایش و درسی که برای زندگی به ما می آموزد، بایستیم، کلاه از سر برداریم و دست بزنیم... درس او این بود: تا آخرین لحظه، تا آخرین نفس، بایست، بمان، تلاش و مبارزه کن... پیروزی با توست!
حاشیه
» میدانم تیتری که انتخاب کردم، تداعی گر نام انقلاب نارنجی اوکراین و این قضایاست، اما باور کنید این بهترین تیتر بود! تازه من حادثه اوکراین را اگر قرار بود حساب کنم، این میشد انقلاب سوم! ضمنا اوکراینی ها هم به توافق رسیدند و قرار شد یانکویچ و یوشچنکو با هم بروند فوتبال ببینند!!!
» حال که بحث از فوتبال شد و درس زندگی و این حرفها، این مصاحبه را بخوانید! کارلوس روآ در جام جهانی 98 دروازه بان تیم آرژانتین بود، سخت کوش و ماهر. فکر میکرد سال 2000 دنیا تمام میشود، این از اعتقادات مذهبی اش بود، بنابراین گوشه نشینی پیشه کرد، بعد هم با سرطان مبارزه کرد؛ اما الآن... دوباره میخواهد بازگردد!
» این نوشته مازیار میری (کارگردان سینما) هم در قیاس جشنواره کن با لیگ برتر خودمان بد نیست! اینجا!
دیشب «خون بازی» را دیدم. بازی زیبای بیتا فرهی و باران کوثری، با فیلمبرداری چشم نواز محمود کلاری که بیش از هر موضوع دیگری در فیلم به چشم می آمد؛ شاید بیشتر به خاطر سیاه و سفید بودن فیلم و عادت ما به «رنگی» دیدن. با این که دقایق زیادی با دوربین روی دست فیلمبرداری شده بود؛ اما کادرها دقیق و حساب شده به نظر می رسید. هنوز سنتوری را ندیده ام اما حداقل جایزه های خون بازی در جشنواره، چندان هم بیراه نبوده است. حداقل بهتر از بسیاری فیلمهای دیگر بود.
کارگردانی هم جالب بود؛ در کشور «تک روی»ها، دو کارگردان یک فیلم را ساخته بودند. البته تهیه کننده هم دو نفر بودند، جهانگیر کوثری و رخشان بنی اعتماد؛ که در اصل میشود یک نفر، دخترشان هم که بازی کرده، میشود «فیلم خانوادگی» به یک معنا! رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب کار مشترک موفقی نشان دادند که بیشتر آدم را یاد «لاگربک» و «سودربرگ» روی نیمکت تیم ملّی سوئد می اندازد!
خیلی ها آخر فیلم صدایشان درآمد و ناراضی بودند؛ بیشتر جوانهایی که برای وقت گذرانی آمده بودند و بدون اطلاع و زمینه قبلی از فیلم. احتمالا کلی هم حالشان گرفته شد که اصلا فیلم، سیاه و سفید بود! شاید فکر میکنند اشکال از سینما بوده! و در آخرین پلان، درست شده! جایی که درختها واقعاً سبزند؛ و یک نگاه که به نظر من بیشتر نگران بود تا امیدوار؛ اما نکته مهمش همین «نگاه» سارا در سکانس پایانی بود. نگاه، اینجا میشود خود «آگاهی» با دیدن و تأمّل. و یک پرسش که آیا امید سارا به آرش، او را نجات می دهد؟
جمله ای در «خون بازی» بود که میگفت: «وقتی فراگیر میشه هیچ کس در امان نیست.» منظور، اعتیاد بود و شاید به گونه ای همه عادتهای بد. وقتی یک جامعه به عادتهای بد، خو میکند؛ دیگر هیچ کس در امان نیست و سخت باید مراقب بود درست مثل همان گلی که پدر سارا می گوید.
یکی از نقدنویس ها هم اشاره ای زیرکانه داشته و نوشته «مادر یعنی وطن»! تو خود حدیث مفصل بخوان...!
و نکته آخر این که نام انگلیسی فیلم را mainline انتخاب کرده اند، یعنی «تزریق وریدی» یا باصطلاح خودمان «توی رگ زدن» (در مورد مواد مخدر). و ظاهرا این ترجمه خاص «خون بازی» کار باران کوثری است! و امیدواریم این «کثافت شیطان» از رگهای شهرهای ما پاک شود...
چند شب پیش در وبلاگ روزنامهنگاری كه طی مشاهداتش از فرانسه درباره احترام مردم به نظامیان و كشتهشدگان جنگ در این كشور نوشتهبود؛ پیامی به این مضمون نوشتم كه نمیدانم چه سرّی است كه ما (در حالت عادی و عقلانی البته!) همگی از جنگ بیزاریم و متنفر و از آن دوری میجوییم؛ اما قهرمانان جنگ را با سرودها و نواهای حماسی و شورانگیز و با احساسی پر از غرور و افتخار بدرقه میكنیم بهسوی میدانهای جنگ، یا از آنها استقبال میكنیم به هنگام صلح؛ از خودشان یا اجسادشان. بهراستی این چه رازی است؟
نویسنده، البته به خوبی به نكتهای اشاره كرده بود كه گاهی كجسلیقگی ها و مصادره نام و یاد شهدای كشورمان، نتایج ناخوشایندی بهبار میآورد مثل بروز تشنج و درگیری برای جلوگیری از تدفین چند شهید گمنام در یك دانشگاه...
این دو سه روز چند بار رفتم تا مطمئن شوم چشمانم درست دیدهاند و اشتباه نكردهام!... معمولا هر روز بین نیم تا یك ساعت در شهر خلوتمان دوچرخهسواری میكنم. تازگی متوجه شدم نام یكی از خیابانهای اوایل شهر را كه بلوار بهشت را به خیابان الفت متصل میكند از «زهره» به «شهید خرازی» تغییر دادهاند. تعجّب كردم؛ مخصوصا كه هنوز این شهر آنقدر خیابان ساختهنشده دارد كه بتوان برای نامشان تصمیم گرفت و نیازی به تغییر نام این خیابان نبود! و باز بیشتر از آن جهت كه این خیابان نه آنقدرها مهم است و نه بزرگ! فقط بخاطر شیب نسبتا تند خیابان فرشته در گذشته (الآن بهتر شدهاست) و دستاندازهای خیابان فرهنگ كه در دو طرف این خیابان هستند؛ معمولا بهترین مسیر برای گذر از بلوار بهشت به الفت بود. این تمام اهمیت خیابان زهره بود! متاسفانه مشكل وقتی بیشتر بهچشم میآید كه كاركنان شهرداری به خود زحمت ندادهاند سایر تابلوهای خیابانهای اطراف را كه با پیكان از رفتن به سمت خیابان «زهره» حكایت دارند، اصلاح كنند! بنابراین تازهواردها هرگز خیابان زهرهای نمیبینند و از خود میپرسند «پس این تابلوها چیست؟!» مشكل وقتی بیشتر توی چشم میزند و از حالت عادی نامگذاری یك خیابان خارج میشود كه فرد یا افرادی با رنگ سفید روی نام شهید خرازی را از تابلوی ورودی خیابان پوشاندهاند، و با اسپری رنگ، همان نام زهره را دوباره نوشتهاند، با خطّی نهچندان خوش! بدین ترتیب شأن و منزلت شهید خرازی هم از سوی شهرداری با انتخاب نامناسبش و هم از سوی یك شهروند با رفتارش، مخدوش شدهاست و این درخور شهدای عزیز كشور نیست.
بهراستی این اشتباه شهرداری ناشی از چیست؟ چرا باید نامی زیبا به معنای شكوفه، كه با خود رنگ و بویی از «بهار» برای «بهارستان» دارد باید تغییر كند؟ آیا در این شهر جدید خیابانهای جدید و در حال ساختی نیست كه نام شهدای بزرگ بر آنها نقش بندد؟ رفتار شهروندی كه زهره را روی نام شهید خرازی نوشته چه معنایی دارد؟
نامهای زیبای خیابانها و كوچههای شهر، یادگار گروهی از نخبگان و عالمان متدیّن اصفهانیست كه به تناسب نام محلهها با دقت برگزیدهشدهاست و برخی از ایشان از میان ما رفتهاند. نیازی نیست برای تجلیل از مقام و شان شهدا، چنین تصمیمات كودكانهای بگیریم.
با خود میاندیشیدم كه اگر قرار باشد این كار یك روند جدید در این شهر باشد، احتمالا بزودی سر در آپارتمان ما هم (مثل بقیه آپارتمانهای مجموعه «گلها») از «نیلوفر» به «شهید...» تغییر خواهد كرد؟ آیا این تجلیل از شهداست ؟ آنهایی كه گلهای باغ ایرانزمین بودند... برای نان خود، نام آنان را هزینه نكنیم!
* زوج جوانی آمدهاند. «فال حافظ» میخواهند. یكیش را میبرند یك گوشه كتابفروشی، دقیقا دیدم كه دو بار باز كردند و خواندند هم شعر را و هم توضیحاتش را! خوشحال بودند. كتاب نمیخواستند! سرجایش گذاشتند و بعد «9 ماه انتظار را دارید؟» «نه!» فكر كنم میخواستند فال بگیرند یا شاید اسم بچهشان را انتخاب كنند!
* «نه این ریزه! درشتترش را ندارید؟ دخترم حقوق میخونه اما خرافاتیه! هی فال میگیره ببینه بچش چشم آبی میشه؟! پسر میشه یا دختر!» میخواهد از اصفهان، یك «حافظ» سوغات ببرد برای دخترش. یكی از چاپهای زیبا را انتخاب كرد. راستی! من امسال شب عید فال گرفتم، چیزی سردرنیاوردم! شاید چون همینجوری «بدون نیت» بود، از سر عادت! «خیال نقش تو در كارگاه دیده كشیدم...» حافظخوانی لحظات تنهایی خودم بود؛ لحظه تحویل سال، همه به این امید خوابیدند كه بیدارشان كنم...
* «عشق در زمان وبا»؛ ماركز. «این 6500؟ كتابو گرون میكنند كه مردم باسواد نشن!» راستی! وقتی ماركز امسال بیاید ایران، تلویزیون و رسانههای رسمی چیزی خواهند گفت؟!
* «اه! بابا! این كیه؟» «پروین اعتصامی كه عكسش تو كتاباتونه!» «چقدر شبیه كوچیكیای مامانه!!!» دیوان پروین اعتصامی بود و عكس روی جلد همان تصویر معروف با روسری آبی در میانسالی پروین! میانسالی پروین و دوره «كوچیكی» مادر دخترك؟! پدر میخندد، دست بچه را گرفته و میروند بیرون. بعدا در یكی از عكسهایی كه گرفتم دیدم كه یك دور هم كالسكهسواری دور «نقش جهان» را تجربه كردند!
* چیزی از «عطار» هم موجود نیست. باز هم «پروین». یك نسخه میگیرند. دختر میگوید: «از اونایی كه توضیح داره میشه باهاش فال گرفت ندارید؟!» «فكر نكنم با دیوان پروین اعتصامی فال بگیرند!» همراهش میگوید: «نه! اون حافظه!» چند لحظه بعد همراه سعی میكند اصلاح كند: «از عبدالكریم سروش چیزی ندارید؟!»
* انواع و اقسام كتابهای «طب گیاهی» با اسامی مختلف و محتویات مشابه! مثلا «سرالنجات»، «طب الشفا» و... یا كتابهای رژیم لاغری و...
* بعضی هم دنبال قرآن یا كتابهای مذهبی میگردند. مرد نسبتا جاافتادهای هم بعد از نیم ساعت مطالعه «نهجالبلاغه» احتمالا به این نتیجه رسید كه نمیتواند همهاش را اینجا بخواند! خرید! یادش بخیر، آن نسخه نهجالبلاغه ترجمه مرحوم دشتی كه مدیر پیشدانشگاهی، ترم اول (بهمن 80) جایزه داد. خدایشان بیامرزاد؛ هم دشتی را و هم آن مدیر را. كسی سراغی از «نهجالفصاحه» نمیگیرد؛ خیلیها شاید نمیشناسند.
* چشمبادامیاند؛ اما واقعا نمیشود حدس زد كره، ژاپن، چین یا... كجای شرق آسیا؟! حوصله هم ندارم گپ بزنم، مخصوصا كه دارند به زبان خودشان با هم حرف میزنند. ناصر هم كه آمده و عشق جهانگردی دارد انگار بدتر و بیحوصلهتر از من! «زیارت عاشورا» را میبینند؛ روی جلد آن اثر بینظیر استاد فرشچیان (تابلوی عاشورا) نقش بسته؛ مرد میشناسد و میگوید: «حسین!» یعنی این اثر، نماد شدهاست حتی برای غریبهها! راستی! كپی رایت این نقاشی را به استاد پرداختهاند كه اثر را روی جلد كار كردهاند؟ بروبابا! دلت خوشه!
* «ایران در زمان ساسانیان»؛ پسر علاقهمند تاریخ است. به پدرش قول میدهد كتاب را خواهدخواند. میخرند!
* «9 كتاب جبران خلیل جبران» و «احمد شاملو». میخواهد یكی را انتخاب كند. از من میپرسد «شما اینارو خوندید؟» «نه!» «میخواستم ببینم كدومشو توصیه میكنید؟!» بالاخره «جبران» را میبرد. حالا كه فكر میكنم میبینم اگر قرار بود توصیه كنم، همین را توصیه میكردم! (با عرض معذرت از عشّاق سینهچاك شاملو در سراسر جهان!)
***
اینها بخشی از مشاهدات من است؛ هنگامی كه دو روز عید، رفتم در یك كتابفروشی كنار دوستی نشستم. میشود از عناوین كتابهای منتشره در طول سال – كه وزارت ارشاد در نشریات تخصصی مثل «كتاب ماه» و «كتاب هفته» اعلام میكند – تشخیص داد كه مردم (بازار) طالب چه كتابهایی هستند. داستانهای روانشناسی، متون مذهبی، داستانكهای فارسی و... اما آنچه مردم بیشتر میبرند همین كتابهای ساده و كمحجم و راحتالحلقومیست! بقیه هم كه گران است! فقط یكی دو نفر ممكن است سراغی از كویر شریعتی، عطار، غزلیات شمس، آثار سروش، علوم قرآنی و... بگیرند. شاید كتابهایی كه مردم میخرند، نوع نگاه آنها به زندگی را بهتر نشان دهد؛ چون اولا كه بیشترشان یك بسته گز را به یك «حافظ» ترجیح میدهند و ثانیا كتاب از معدود اقلامیست كه معمولا با وسواس و آگاهی زیادی خریداری میشود؛ مردم به سختی به كتاب پول میدهند اما به راحتی ممكنست وسایل آرایشی (خانمها البته)، یا خوراكی (آقایان بیشتر!) یا خرت و پرتهای كنار بازار را برای سوغات و هدیه انتخاب میكنند؛ پس كتابی كه خریداری میشود با حساسیت انتخاب میشود! كتابها، میزانالحراره شوق مردم برای دانستنند. باید نگران بود كه كمتر سراغ كتابهای علمی (مخصوصا علوم انسانی) میرویم و فال حافظ، مهمتر از دیوان حافظ است یا میخواهیم پروین را هم «لسانالغیب» كنیم! ناآگاهی. همین و بس! قرار نیست كتابها را گران كنند كه كسی باسواد نشود! فقط دو سه نفر دستی به كتاب ماركز كشیدند و رفتند؛ اما بقیه كتابها دستمال شدند!

طبق پشتنویسی قرآن و آنچه پدر میگوید، هنوز 3-4 ساعتی از ورودم به 23 سالگی نگذشته بود كه در صحن حرم، میان ضریح مطهر امام و ایوان گوهرشاد، به نماز ایستادیم. گلهای قالیهای صحن هم آبیاری میشدند؛ باران میبارید و من را میشست. شاید برای دیگران، بارانی مانند همه بارانهای دیگر نیمه اسفند مشهد...
نماز باشكوهی بود... آرامش و دیگر هیچ.
هنوز باور نمیكردم به همین سادگی به اینجا رسیدهام. به بهانهای و با هزاران دعا و تمنا، راز و نیاز... چه آن لحظه كه نومیدانه در فكر ارسال مقالهام – به نام خودم و بدون همكاری دیگری که هیچگاه فرصتی برای همکاری نداشت! – بودم؛ آخرین رمق خود را نیز از دست داده میدیدم. زمان سفر بود و وقت رفتن و زمان و حوصله، هر دو تنگ. فرداش كه پیگیر شدم مقاله را ارسال نمودهبودند. دلم آرام میگرفت... تماسهایی با مشهد و سرانجام در آخرین لحظه «كسی» گفت: «بیا»!
رفتم... بار سنگین راز و نیازهای خویش را برآستانش به امانت گذاردم تا خیلی زود آنچه میخواهم بیابم.
این بزرگترین هدیه روز تولدم بود در همه این 22 جشن تولدم! گرچه تبریك گفتن دوستان نیز نشاط آورست و در یاد دیگران بودن (حتی یك روز زودتر یا دیرتر، مثل دوستی كه 22 سال و یك روزگیام را تبریك گفت!) خود نیز جای شكر داشت.
همیشه برایم 16 اسفند مثل روز اول سال نو میماند؛ سال برای من نو میشود و تلاقیاش را روزهای پایانی زمستان، فرصت دو هفتهای فراهم میكند برای اندیشیدن و نو شدن. نمیدانم پس از این باران، چگونه باید باشم... به چه چیزی شبیهم؟ اما احساس میكنم به یك رهایی رسیدهام. پاك پاك... همه چیز از نو آغاز شدهاست.
باران غروب 16 اسفند، باده نابی از تاك جوانی بود كه باز مرا مست خویش ساخت... قرار بود آن روز وب را دوباره بیاغازم؛ اما شادمانه این مهم را چند روزی به بهانه شركت در «همایش جهانی شدن حقوق و چالشهای آن» كه گزارش و تصاویرش را به زودی خواهید دید؛ به تاخیر انداختم. به سفر رفتم و بازگشتم؛ با «در رگ تاك».
اما پیش از باران... همین امشب بود كه دوستی برایم از «به بازی گرفتن بشریت» سخن گفت و معترض بود! اما حقیقت این نیست. آن رفتن، رفتن كهنگی بود و این آمدن، آمدن تازگیست...
تا روزهای مانده به عید، سعی میكنم مروری داشته باشم بر سالی كه بر من گذشت و خاطراتش. آنگونه كه تلخ آغاز شد و اینگونه كه شیرین به پایان نزدیك است.


