تبليغاتX
در رگ تاک

زنده رود خاطره، ترمه دستباف

آسمان اصفهان، روشن آبی صاف

عطر گلخند تو در کوچه و بازار

آن تپیدن های دل، آخرین دیدار

دوشنبه شب خبر روان شدن دوباره زنده رود، شوق و شعفی در اصفهانی ها پدید آورد؛ و تصاویر خبری نشان می داد که مردم وارد بستر رودخانه شده و چند قدمی همراه آب روان شده اند. دیشب فرصتی بود برای تازه کردن دیدار با رود زنده و قدیمی شهر که چندی ناپدید شده بود. آخرین دیدار زنده رود را دیگر فراموش کرده بودیم؛ حالا تازه شدیم و خاطره ای نو ساختیم.

 

تصاویر بیشتر و عکسهای قدیمی ترم در وبلاگ را در ادامه مطلب ببینید...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 88/08/13ساعت 9:21 توسط امیر مقامی| |

امروز بعضی را می دیدم که از وعده دیداری سخن میگفتند که چند یا چندین سال پیش با دوستان و همکلاسی هایش گذاشته بودند: هشت صبح هشت هشت هشتاد و هشت! فردا خیلی نقاط کشور شاید چنین وعده هایی برقرار باشد؛ وعده هایی که ایده بسیاری از آنها از فیلم «ضیافت» (کیمیایی، 1375) گرفته شده است. من هم فردا... اوایل سال 85 (یاشاید هم اواخر 84) دانشجویان حقوق ورودی 81 دانشگاه اصفهان، جشن فارغ التحصیلی گرفته بودند. من در آن جشن شرکت نکردم اما بعداً خبرش رسید که همکلاسی ها برای ساعت 8 صبح روز هشتم ماه هشتم سال هشتاد و هشت جلوی دانشکده اقتصاد وعده کرده اند. دوست داشتم به جای آن جشن، در چنین ملاقاتی حاضر و از حال و روز دوستان باخبر شوم. از قضا چندماه پیش به فکر هم افتاده بودم که در تدارک برنامه مشارکت کنم؛ مخصوصاً از این نظر که چنین روزی تعطیل است و مزیتش راحت تر جمع کردن دوستان و عیبش هماهنگی با دانشکده برای دراختیار گرفتن سالن. اما وقتی دیدم دیگران هم به فکر نیستند و هیچ تکاپویی وجود ندارد؛ و از طرفی خودم هم باید ساعت 8 صبح در کلاس درس حاضر شوم، کاری نکردم. اما به دوستانی که شاید فردا ساعت 8 جلوی دانشکده اقتصاد حاضر خواهند شد، از همین جا سلام می گویم و برای همه آرزوی روزهایی شاد و روزگاری شیرین دارم. اگر از روزگار من جویا باشید، این روزها در میان همه سختی ها، خوش تر از همیشه ام و امیدوار.

 

+ شعری از سعید بیابانکی به یاد قیصر امین پور

نوشته شده در 88/08/07ساعت 21:5 توسط امیر مقامی| |

همایش حقوق شهروندی (که در معنا همان حقوق بشر بود) چهارشنبه و پنج شنبه برگزار شد. بخش اول سخنرانی من تکرار موضوعات قبلی درباره نهادهای ملّی بود که پیش از این بارها شنیده یا خوانده اید و اینک متن مقاله ای که در همایش حقوق شهروندی قوه قضاییه برگزیده شد را تقدیم میکنم. اما در بخش دوم به آخرین تحولات ایران پرداختم؛ ازجمله پیش نویس لایحه نهاد ملّی حقوق کودک و مواضع نامزدهای ریاست جمهوری درباره نهادسازی برای ترویج و حمایت از حقوق بشر.

+ متن مقاله 1386

+ گزارش باشگاه خبرنگاران جوان

http://www.yjc.ir/news/NewsDesc.aspx?newsid=225931

  جز این، دو روز اخیر اتفاقات جالبی هم روی داد. یکی دربی شصت و هفتم که برای ششمین بار متوالی با نتیجه یک – یک مساوی شد! اکثریت قاطع تماشاگران با فریاد «تبانی، تبانی» نشان دادند که اعتمادی به گفته های مقامات سازمان ورزش درباره رقابت واقعی دو تیم ندارند! در دقیقه 90 وقتی دروازه بان پرسپولیس توپ را زیر پایش نگه داشت تا وقت کشی کند، آتش اعتراضات روشن شد و بعد در دقایق اضافی هم سه موقعیت گل عالی توسط بازیکنان با «بی دقتی» ظاهراً عمدی از بین رفت، نمونه اش سانتر عجیب لحظه آخر عنایتی یا پاسکاری بازیکنان پرسپولیس در مقابل دروازه استقلال؛ چنانکه گویی هیچ کس نمیخواست پیروز شود! نتیجه این بود که حتی تماشاگرانی که به نامزدهای رقیب رئیس کنونی دولت رأی نداده بودند، گرچه در فریادهای اعتراضی سیاسی با آنها هم صدا نشدند اما در اعتراض به «تبانی» و «عدم اعتماد» به مسؤولان دولت با آنها همصدا بودند و درحالی که همه این «سیاست»ها برای جلوگیری از درگیری و تخریب و «رضایت همه» بود؛ عملاً «نارضایتی همه» حاصل شد. البته در این مسابقه بازهم جرم جدیدی به نام فروش بلیط مسابقه (بازار سیاه) مورد استناد پلیس برای دستگیری افراد بود که من هنوز عنصر قانونی این جرم را نمی یابم! خبر دیگر این که دوستی که سال گذشته، این روزها... بهتر است یادآوری نکنم اما حالا ظاهراً «آرسن لوپن» بودن هم برای بعضی ها فایده ندارد! من که از ظلم به او خشنود نمی شوم اما برایم خاطره می شود و درسی که ظلم نکنم و نادیده گرفتن کرامت و حرمت انسان ها – همان چیزهایی که مثل این دوست، من هم گاهی در کلاسها با همکلاسی هایم مرور میکنم – به بغضی تبدیل شود... من که دارم زندگی ام را میکنم... والله خیرالماکرین.

نوشته شده در 88/07/11ساعت 10:32 توسط امیر مقامی| |

گمان کنم اولین ماه رمضان جدی من سال 1373 بود که وارد دوره راهنمایی هم شده بودم. آن موقع دبیر ورزشی داشتیم که همیشه میگفت: نماز بیشتر از 10 دقیقه وقت نمی گیرد... و توصیه میکرد به نماز. خیلی از روزهای رمضان آن سال روزه بودم. نماز جماعت ظهر هم اکثراً در حیاط مدرسه برگزار می شد؛ مدرسه راهنمایی شیخ مفید... یکی از دعاهایی که آن زمان بسیار و پس از هر نماز می خواندیم «اللهم ادخل علی اهل القبور السرور» بود. آن زمان موضع خاصی نسبت به خواسته های مطرح در دعا نداشتم و شاید در خیال کودکانه خود گمان میکردم به راستی خداوند می تواند همه فقرا را غنی کند، به گونه ای که فقیری نماند؛ همه مدیون ها را از زیر دین خارج سازد بی آن که دیگری مدیون شود؛ همه ژنده پوشان را لباس نو بپوشاند، بی آن که کسی ژنده پوش یا برهنه شود و... اما اوایل رمضان امسال «حدیث بندگی و دلبردگی» دکتر سروش را میخواندم که اشاره جالبی به اینگونه دعاها داشت و معتقد بود این دعاها برای آن است که به خود یادآوری کنیم که یک جامعه ایده آل و مؤمنانه چگونه است و باید بدانیم که آزادی اسیران و ادای قرض مدیونان و لباس برهنگان و غنی شدن فقرا و گره گشایی از کار غمگینان و همه خواسته های خوب این نیایش به یکباره از آسمان نازل نخواهد شد؛ بلکه با ابزارهای این زمینی باید به این خواسته ها رسید و هرکس به سهم خود در برابر رسیدن به این خواسته ها مسؤولیت دارد. (حدیث...، ص 101) گمان می کنم بار دیگر باید این دعا را با همین پیش زمینه خواند که شاید تا «فطر» بعدی، گره های بیشتری گشوده شده باشد. نکته جالبی که در این دعا – که از پیشینه اش بی اطلاعم – نهفته است، نگاه جهانشمول الفاظ است. گوینده و طالب از خدا نمیخواهد که فقط برای خودش، اهل شهر و دیارش یا فقط برای مسلمانان چنین خواسته هایی برآورده شود (جز یک مورد)؛ بلکه همه اینها را برای همگان میخواهد تا هرکس به زبان و وضع حال خود، خدای خویش را با چنین خواسته هایی بخواند. این خواسته ها جهانشمولند و برای همه افراد «بشر» و «بشریت» مطلوب. حتی ضمیر «نا» در اواخر دعا می تواند عرض حال هر انسانی باشد... و آن یک مورد که مختص مسلمانان است چنین است: اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین.

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

اللهم اغن کل فقیر

اللهم اشبع کل جائع

اللهم اکس کل عریان

اللهم اقض دین کل مدین

اللهم فرج عن کل مکروب

اللهم رد کل غریب

اللهم فک کل اسیر

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین

اللهم اشف کل مریض

اللهم سد فقرنا بغناک

اللهم غیّر سوءحالنا به حسن حالک

اللهم اقض عنّا الدین

واغننا من الفقر

انّک علی کل شیء قدیر...

عیدتان مبارک.

نوشته شده در 88/06/29ساعت 8:17 توسط امیر مقامی| |

جناب آقای صادقی اصل

قائم مقام محترم مدیر مسؤول

با سلام و احترام

پیرو مذاکرات پیشین و با توجه به عدم مشاهده اقدامی در راستای انتشار شماره های جدید ماهنامه حقوق، بدینوسیله رسماً به اطلاع می رساند، ادامه همکاری اینجانب با آن نشریه منتفی است و قادر به پاسخگویی به ارسال کنندگان مقالات و علاقه مندان نیستم. مستدعی است جنابعالی شخصاً مسؤولیت پاسخگویی درباره امکان یا عدم امکان انتشار مجدد نشریه را برعهده گیرید. ضمناً بابت مشکلات مربوط به عدم چاپ، ضروری است به نمایندگی از نشریه از صاحبان آثاری که منتظر انتشار مقالات یا سخنرانی هایشان بوده اند عذرخواهی شود.

ضمنا از همه اساتید و همکارانی که در این مدت با نشریه همکاری نمودند، سپاسگزارم.

با آرزوی توفیق و سعادت

امیر مقامی

دبیر تحریریه

 

* رونوشت

آقایان و خانمها:

دکتر جمشید ممتاز

دکتر امیرحسین رنجبریان

دکتر صفی ناز جدلی

دکتر رزا قراچورلو

سمیه امیری

نصراله امینی

عاطفه باباصفری

آرش بهزادی

افشین پاکجو

مینا حسینی

مهدی خاقانی

آرزو رنگچیان

حسین زمانی

ذبیح اله شمس

علی شیروانی

محمدعلی شمس

سیّد یاسر ضیایی

سبحان طیبی

سلمان عمرانی

حسین قربانیان

امین قنبری

مهدی قلی زاده

حمید قنبری

محمدحسین قویدل

سلمان کونانی

حسن محسنی

عزت اله میرزایی

و همه همکاران و علاقه مندانی که در این مدت با نشریه همکاری نموده اند.  

نوشته شده در 88/06/25ساعت 14:34 توسط امیر مقامی| |

این یادداشت در صفحه حقوقی روزنامه صدای عدالت پنجشنبه یک مرداد ۸۸ چاپ شده است.

انتصاب آقای رحیم مشایی به سمت معاون اولی رئیس جمهور، موجب اعتراض بسیاری از فعالان سیاسی و مذهبی کشور شده است. در مقابل این اعتراضات، هواخواهان آقای احمدی نژاد به اختیار تام و مطلق رئیس جمهور برای تعیین همکارانش به ویژه در چارچوب اصل 124 قانون اساسی (انتخاب معاونان رئیس جمهوری) استناد می کنند...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 88/04/30ساعت 11:22 توسط امیر مقامی| |

باید بلندتر می پریدیم تا بلندپروازی را بیاموزیم. تابستان 1380 بود که همه همکلاسی هایم در تب و تاب کنکور سال بعد بودند و من انگار بی خیال صبح و عصر به سالن می رفتم برای والیبال و کمی آموختم از مربی ورزشمان که «سهراب آقاسی» نامی بود و شیفته والیبال و همزمان معلم من و برادرم در یک دبیرستان و یک مدرسه راهنمایی؛ یکی از سه معلمی که هرگز فراموش نخواهم کرد. یادش بخیر و گرامی. هنوز بهترین تابستان زندگی ام همان بود که تکرار هم نشد. هنوز که فکر میکنم باورم نمی شود یک روز در میان ساعت 7ونیم، یا 8 صبح چیزی خورده یا نخورده داخل سالن بودیمو بعد از کمی دویدن و نرمش، توپ ها را به سمت هم پرتاب می کردیم و بعد رقص توپها در فضای سالن دیدنی می شد. تازه توپهای رنگی درآمده بود و عالمی داشت. فدراسیون والیبال در هر شهری مدرسه والیبال راه انداخته بود و از دانش اموز راهنمایی تا دبیرستان همه را آموزش می داد.

امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتیم برای پرکردن اوقات فراغت و ایجاد تحرک (!) توپی بخریم. همه رقم توپ در خیابان تختی اصفهان – کنار ورزشگاه خاطره انگیز تختی – پیدا می شود. آنقدر توپ چینی به بازار ریخته که قیمتها هم شکسته... یک توپ معمولی برای شروع دوباره بد نیست، اما انتظار سخت بودن حرکات دست و درد عضلات ساعد را می کشیدیم! یک قانون والیبال این است که هرکس در روز اول تمرین والیبال باید حتماً یکی از انگشتهای دستش در برود! حالا بخاطر دوهای هوازی یا کار با پنجه!... یادم هست که همان سال بخاطر نبودن یار موافق، کلاس ما تیمی در مسابقات والیبال دبیرستان نداشت و همین باعث شد که من جزو تیم دبیرستان نشوم. بعضی ها هم گفته بودند فلانی سرماخورده! بعد از مدتی، همان آقای آقاسی مرا کنار کشید و بخاطر این که در تیم نبودم، تلویحاً عذرخواست و دلیلش را گفت. رفتاری که هرگز فراموش نخواهم کرد...

+ یادداشتی غیررسمی در فیس بوک نوشته ام درباب هیأت ویژه شورای نگهبان. همانجا بخوانیدش! فقط یک ایده است!

نوشته شده در 88/04/06ساعت 22:41 توسط امیر مقامی| |

/// درباره الی را دیدم. طولانی اما نه خسته کننده. فیلمی درباره «دروغ» هایی که دروغ های جدید را می زایند. آدمهایی که برای زیستن، دروغ می گویند. دروغ اول را که گفتی، تا آخر باید دروغ بگویی مثل مردابی کثیف که دروغگو را در خود فرو می برد. بیننده نمی تواند قضاوت کند که آخر کدام قصه دروغ بود؛ اما تا همین جا هم معلوم است که حداقل یک دروغ باقی مانده است. شاید همان «نه» آخر که گلشیفته فراهانی فوق العاده ادایش کرد...

/// اصفهان در این روزهای تیرماه، خنک است؛ باران می گیرد، باد خنک می وزد. هوا عالی است برای نفس کشیدن.

/// من این روزها دلم برای «قانون» می سوزد که هرکس آن را دستاویزی برای بی قانونی کرده است. آیین نامه های خلاف قانون و کارهای خلاف آیین نامه! قانونهای عریضه نویسی و معترضان به قاضی. چه کسی قانونمدار است؟!

/// امشب باخبرشدم که دکتر امیرارجمند هم که از حقوق بشر دفاع می کرد و کارش ترویج «حاکمیت قانون» بود در این روزهای پرتب و تاب داد و قال «قانون» بازداشت شده است...

/// نمیدانم کویر تفتیده ام را این باران ها آرام خواهد کرد یا نه؟

نوشته شده در 88/04/03ساعت 21:28 توسط امیر مقامی| |

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/04/01ساعت 15:53 توسط امیر مقامی| |

چند شب پیش در میان تلاطم اخبار عجیب سیاسی، پای «اخراجیها 2» نشستیم؛ شاید کمی کاممان شیرین شود و شاید کمی بفهمیم که چرا فیلم چنین توفیقی در فروش داشته است و شاید کمی درک کنیم که چرا منتقدان از این فیلم به شدت انتقاد کردند. از این سه «شاید»، دو تای اول محقق نشد. یعنی کاممان شیرین نشد! و نفهمیدیم این فیلم چرا اینطور فروخته است! اما درک کردیم که چرا منتقدان آنقدر عصبانی بودند که در رادیو گفتند: «آقای ده نمکی! دست از سر سینما بردار! برو روزنامه ات را بنویس!»

به عنوان یک تماشاچی عادی اما جدی سینما می گویم: این بدترین فیلمی بود که در عمرم دیدم و بدترین و کودکانه ترین سناریویی که ممکن بود این همه «ستاره» برای ایفای نقشهایش راضی شوند! سناریو که هیچ... حتی بازیها هم براثر کارگردانی ضعیف، بیش از باورم ضعیف بودند: مثل سکانس تلاقی مسافران و اسرا در برابر نمایندگان صلیب سرخ که حتی نگاههای دو سوی بازی هم هیچ احساسی را منتقل نمی کرد! فقط یکجا میشد از ته دل خندید و آن هم مصاحبه خبرنگار منافین با اکبر عبدی بود که میگفت «بهتر است از مرگ حرف نزنیم، پس درود بر صدام یزید کافر!»

بماند که دقایقی پیش کمی از فیلم "کازابلانکا" را میدیدم... خلاصه این که وای بر سینمای فاخر و ملّی ما اگر «این» باشد! و امان از نزول سطح سلیقه و طعم تماشاچی سینمای ما... راستی! با این تعریف و تمجیدها که خوانده و شنیده ام، حیف که «درباره الی» به این روزهای سخت خورده است... کاش دوباره در شرایطی آرامتر اکران شود...

 

+ تغییرطرح وقالب توفیق اجباری بود! براثر اشتباهم و عدم همراهی سرویس بلاگفا برای ایجادیک تغییرکوچک در قالب قبلی مجبورشدم قالب جدید و تغییر بنیادین ایجاد کنم ولی «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»! حرفهایم که سیاسی نیست؟!

نوشته شده در 88/03/30ساعت 22:30 توسط امیر مقامی| |

صفحه شخصی من در سایت فیس بوک:

http://www.facebook.com/amir.maghami

دنبال بعضی دوستان میگردم!

پیش از به دلیل بی اطلاعی از چگونگی کارکرد سایتهای شبکه ای اجتماعی تمایلی برای استفاده از آنها نداشتم اما حالا عضو فیس بوک هستم و سعی میکنم هر روز چیزکی بنویسم و به اشتراک بگذارم!

مطالبی که روی فیس بوک میگذارم تنها ایده های خام و اولیه برای دریافت بازتاب و واکنش دوستانم هستند و نظر رسمی من محسوب نمی شوند. یادداشتهای رسمی من همچنان در این وبلاگ منتشر می شود.

نوشته شده در 88/03/29ساعت 19:29 توسط امیر مقامی| |

حاشیه نمایشگاه هم همیشه جذاب است. شاید فروش اقلامی غیر از کتاب (همان خوراکیها و به ویژه آب و آب میوه) گردش پولی نزدیک به گردش پول کتاب داشته باشد! دخترکی هم بود که وقتی وارد نمایشگاه شدم و همینطور موقع خروج دیدم که با آکاردئون مشغول نوازندگی است. «ای ایران» را...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 88/02/23ساعت 14:56 توسط امیر مقامی| |

مدتها بود که بخشی از اوقاتم را روی وب به مرور خبرها و مقالات در حوزه های مختلف میگذراندم و حیف می دانستم که دیگران را در خواندن بعضی مطالب جالب (مخصوصاً اظهارنظرهای آنچنانی!!!) شریک نکنم. شاید از هر صفحه وب، فقط یک جمله طلایی ممکن بود بتوان پیدا کرد و همان را برجسته می کردم و نهایتاً لینک این مطالب را برای یکسری از دوستان میفرستادم. بعدها متوجه شدم که این لینکها که در صندوق پستی ام ذخیره می شوند، علاوه بر طرفدارانی که دارد، گاهی میتواند مرجع خودم برای یافتن یک موضوع یا ایده باشد و بنابراین در نگهداری و ارسال لینکها جدی تر شدم! مرحله سوم اینک فرارسیده است و تصمیم گرفته ام لینکها را روی یک صفحه وبلاگ ذخیره کنم تا هم ذخیره ای برای خودم باشد و هم بتواند در اختیار دوستان و علاقه مندان پیگیر خبرهای وب قرار گیرد.

اما چرا علاقه به خبر؟! به جز استفاده ویژه از خبر و آخرین اطلاعات در ارتباطات شخصی روزمره(1)، هر خبر یک ایده است! یک ایده برای تحقیق بیشتر، برای دانستن، حتی برای نوشتن! یا یک خاطره می شود برای آینده، تلخ یا شیرین! یا... حتی سندی برای اثبات حرفی و نکته ای، یا سندی برای یادآوری وعده ای، یا سندی برای یک سیر تاریخی که همیشه از خودمان نپرسیم: چطور شد که اینطور شد؟! فکر کنم این کار از آرشیو کردن روزنامه ها توسط کتابخانه ها هم به صرفه تر باشد!

البته بعضی دوستان هم از سر لطف، گاهی لینکهایی برایم میفرستند که معمولاً میخوانم. به همین دلیل از دوستانی که خبری یا یادداشتی را جالب می یابند دعوت میکنم در قسمت نظرات همان وبلاگ فقط تیتر یا عنوان مطلب و لینک آن را بگذارند تا مورد استفاده دیگران هم قرار گیرد. فعلا ترتیب خاصی برای به روزرسانی درنظر نگرفته ام. نمیخواهم "نشریه الکترونیک" شناخته شود که...!!! نکته آخر این که برچسب مافیای رسانه ای به من نمی چسبد!

این هم از «لینک نیوز»!!!

http://linknews.blogfa.com/

Add to your favorites!!!

پی نوشت:

1 – دو نکته جالب درباره این استفاده از خبر در ارتباطات روزمره: یکی این که استفاده از آخرین خبرها و مقالات و یادداشتهای به روز (دقیقاً به روز، نه حتی به هفته!) برای تدریس بسیار کارساز است. البته اگر گاهی سر کلاس دانشجو به شما بگوید «ان پی تی را تا حالا نشنیده ام» می توانید بی خیال خبررسانی بشوید! دوم این که آخرش قرار نیست بفهمیم «دنیا دست کیه!» ولی خب این دلیلی برای رها کردن دنیا و «هرکی هرکی شدنش» نیست!

نوشته شده در 88/02/11ساعت 19:17 توسط امیر مقامی| |

احتمالا در دوسالگی ام... البته کلاه قرمزی مربوط به حدود 9 - 10 سالگی من می شود. یعنی دهه 70اگر عید برای همه زحمت دارد و خستگی؛ یا حداکثر معجونی از شادی و تعطیلی با خستگی و هزینه است، برای بچه ها همیشه «عید» می ماند؛ فصل لباس های نو و عیدی... چه حسرتی دارد لباس نو و تانخورده ای که بچه ها می پوشند و یادآوری می کنند که آقا! شما بزرگ شده اید! آخر این سالها من اهل لباس شب عید نبوده ام و خریدهایم را در طول سال انجام می دهم که دردسرهایش کمتر است. بگذریم..

دو قسمت اول «کلاه قرمزی» نوروزی را دیدم. از ته دل خندیدم. با این که همان روزها «آی مرجی» متأهّل شد و یک بار هم کلاه قرمزی هوای سروناز کرد؛ اما خوشحالم که «مرجی» پیر نشده است و بیشتر وقتی شادم که می بینم که برخلاف ما، کلاه قرمزی و پسرخاله اش بزرگ نشده اند و کودک مانده اند...

روزگار کودکی برنگردد دریغا...

شور و حال کودکی برنگردد دریغا...

+ بی خیال پیام نوروزی اوباما. فعلا کلاه قرمزی را داشته باشید! البته برای تمرین شنوایی و درک مطلب (آندرستندینگ!!!) انگلیسی هم که شده میتوانید فیلم پیام اوباما را اینجا ببینید!

نوشته شده در 88/01/02ساعت 6:21 توسط امیر مقامی| |

1) درخواست

حدود 8 ساعت دیگر سالی و بهاری نو آغاز می شود: 1388. حرف ناگفته از سالی که گذشت، بسیار باقی مانده است که اینک زمان و مکان گفتن آنها نیست. همینطور حرفهای زیادی از روزهای آخر سال که واژه «اخلاق» به طور جدی وارد گفتگوهای روزمره و سیاسی مان شد... سالی سخت سپری شد و سالی پرکار و پرهیجان آغاز می شود. پیش از آن که تبریک خود را تقدیمتان کنم، درخواستی دارم و آن این که همه کسانی که مرا به نحوی و طریقی (رودررو یا اینترنتی) می شناسند، از خودم برایم بگویند! از این که در سال 87 چه تغییری با سال یا سالهای پیش از آن داشتم؟ چه ایراداتی باقی مانده است؟ و چه پیشنهادی برایم دارند؟! پیشاپیش باید بگویم که تنها نظراتی را مورد توجه قرار خواهم داد که با رعایت اصل «شفافیت» ارسال شده باشند؛ یعنی یا با نام حقیقی یا با نامی که برایم قابل شناسایی باشد. در غیراینصورت، باید فرض را بر عدم صداقت در گفتار قرار داد! می توانید نظرات را به صورت کامنت خصوصی یا علنی و نیز با ایمیل برایم بفرستید؛ البته اگر فرصت فراغت و حوصله ای داشتید.

از همراهی تان در سال 87 سپاسگزارم و امیدوارم در سال نو هم بتوانم با این رسانه کوچک مجازی، دریچه ای به گفتگو و همدلی بگشایم.

 

2) تبریک

سخن در پرده می گویم، چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

مستانه طراوت طبیعت، بی قراری باد و باران در فضای تعلیق و بی تعلّقی برای بوسیدن زمین، نوربازی ابر و آفتاب در پهنه آسمان؛ همگی روایتی است از تازگی و پیروزی و نوروزی. روزگاری به، نو و شیرین برایتان آرزومندم.

امیر مقامی

نوروز 1388 هجری خورشیدی

 

+ ببینید و بشنوید (با تشکر از دکتر هاشمی عزیز)

http://www.iranmania.com/cards/Hafez-II.swf

نوشته شده در 87/12/30ساعت 7:9 توسط امیر مقامی| |

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

سخن نو گفتن در این روز، کار سختی است. فقط همینقدر می گویم که حدود یک سال است یکی از دو قاب اتاقم، طرحی است از این حدیث:

«انی بعثت لأتمم مکارم الأخلاق»

این روزها بیش از فقه اسلامی، بیش از اقتصاد اسلامی، بیش از «اسلامی شدن هر چیز» به اسلامی شدن و مخصوصاً «نبوی شدن» اخلاق، یعنی همین خلق و خوی روزانه مان نیازمندیم. آن هم آن اخلاق نبوی که روزآمد شده و با همان اصول و روشها پاسخگوی نیازهای تازه اخلاقی نظیر اخلاق شفافیت، رقابت و سیاست باشد؛ البته اگر «او» را چنان «اسوه حسنه»ای برای خویش بدانیم.

نوشته شده در 87/12/25ساعت 18:56 توسط امیر مقامی| |

* چندی است فرصت نوشتن نداشته ام. پشت سر هم سفر و درس. رفت و برگشتم تا دانشگاه های محل تدریس معمولاً حدود 4 ساعت طول می کشد. کم کاری اخیر وب از این جهت بوده است.

* نمیدانم چرا غیرحقوقیها دست از سر حقوق بر نمی دارند؟! در یکی از دانشگاهها گفتند که بیا و «اصول روابط بین الملل» درس بده! آن وقت درس خوانده «روابط بین الملل» را گذاشته بودند برای «حقوق بین الملل عمومی و خصوصی و...!» به هرحال مشکل که حل شد اما علاوه بر همه مشکلاتی که دانشجویان پیام نور دارند؛ یکی از مشکلاتشان هم کتاب محوری و دور بودن – آن هم در مناطق محروم – از تحولات حقوقی روز است. مدرسی که روابط ( ظاهراً در این رشته حتی یک واحد درس حقوقی اجباری هم تدریس نمی شود) یا علوم سیاسی یا فقه یا هر چیز دیگر خوانده و متد حقوقی، تفکر حقوقی، نظام مندی حقوقی را احتمالاً ندارد و تحولات روز حقوقی را با دید حقوقی پیگیری نمی کند چه میخواهد به دانشجو اضافه کند؟ مثلاً در کتاب حقوق بین الملل خصوصی (چاپ 1386) هنوز اشاره ای به تحولات جدید قوانین تابعیت ایران نشده است! یا همین چند روز دیگر، اصلاحیه قانون مدنی درباره ارث زنان اجرایی می شود و در هیچ کتابی اثری از آن نیست! کتاب حفظ کردن و درس دادن؟! این مشکل نه تنها در پیام نور، بلکه در برخی دانشگاههای دیگر هم وجود دارد و واقعاً مایه شگفتی است! جدا از تدریس آثار ناشی از مداخلات حقوقی غیرحقوقدانان هم نباید نادیده گرفته شود. این یادداشت دکتر میرمحمدصادقی را بخوانید:

http://ijl.blogfa.com/post-190.aspx

* این روزها مدام به کارهای ناتمام 87 فکر می کنم و آرزو میکنم کاش این سال فعلاً تمام نشود! سالی که با شروع سنگین و ادامه عذاب آورش، این روزها سبک تر شده است. بهار سخت نوشتن پایان نامه، تابستان سخت انتظار برای دفاع، پاییز تلخ گنگی و منگی... و حالا زمستانی کم باران و پایانی تقریباً خوش. چه روزهایی را در این سال سخت از دست دادم که حالا به فکر جبرانشان هستم. درست است که بهار عجله دارد که خودش را بنمایاند و شکوفه های درختان دانشگاه به همین زودی سر از شاخه ها بیرون کشیده اند؛ اما من عجیب میخواهم جلویشان را بگیرم! میخواهم جلوی تقویم را بگیرم، چه کوشش بیهوده ای! در عوض باید در سال 88 به اندازه دو سال کار کنم و عید بهانه خوبی است برای استراحت و کمی آرامش.

* سوار اتوبوس شدم، خیلی شلوغ بود. مرد کناری ام یکباره گفت: شما وکیلی؟! گفتم: شما قیافه شناسی؟! مشاوره حقوقی سرپایی متحرّک! وسط راه پیاده شد و رفت! یاد تکیه کلام یکی از اساتید – که خودش قاضی برجسته ای است – افتادم که: «فقط دو دسته هستند که در تابستان کت می پوشند، یکی دیوانه ها و دیگری قضات!» و اساساً حقوقی ها! این روزها گاه هوا از بهاری هم رد می شود! گویی چرخ روزگار برای «سوختن» عجله دارد: خام بدم، پخته شدم...

* به ربیع الأول که می رسیم همه از «وحدت» می گویند اما... یکسو هنوز از «لعن» می گوید و سوی دیگر از «تکفیر» بی آن که به نظاره بنشیند که چگونه «به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا / فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد»؟ این روزها «یا رسول اله» سامی یوسف (در «امت من») شنیدنی است.

+ اصلاحیه قانون مدنی

http://ijl.blogfa.com/post-192.aspx

نوشته شده در 87/12/22ساعت 10:30 توسط امیر مقامی| |

امروز عصر برای ساعاتی فکر میکردم گوشی همراهم رفته و برنمیگردد! هرچه تماس می گرفتیم یا خاموش بود یا لحظاتی اشغال یا... خلاصه همه رقم پاسخی از گوشی گرفتیم جز صدای کسی که گوشی را برداشته بود. فکر میکردم اگر همه روز تولدشان کادو می گیرند، حتماً من باید کادو بدهم! وقتی برگشتم منزل، متوجه شدم که یکی از دانشجوها گوشی را از روی میز استاد یا میز دفتر اساتید برداشته تا گم نشود و بعد من را پیدا نکرده و... حالا هم گوشی در یکی از روستاهایی است که اصلاً آنتن نمی دهد! و با این اتفاق بیست و چهارسالگی ام به پایان رسید! درست در روزی که برای اولین بار، درس حقوق بین الملل میگفتم...

از دوستان تقاضا میکنم تا اطلاع ثانوی با همان موبایل قبلی (ایرانسل) یا منزل تماس بگیرند. 

http://maghami.blogfa.com/post-1.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-287.aspx

نوشته شده در 87/12/16ساعت 20:9 توسط امیر مقامی| |

باسمه تعالی

«گواهی پذیرش مقاله»

بدینوسیله اعلام می دارد که مقاله «تأثیر سازمانهای غیردولتی بین المللی بر حقوق داخلی با تأکید بر عملکرد فیفا» تألیف آقای امیر مقامی جهت چاپ در پانزدهمین شماره مجله پژوهشهای حقوقی (دارای درجه علمی – ترویجی)، ویژه بهار – تابستان 1388 پذیرفته شده است.

دکتر سیّدقاسم زمانی          

سردبیر مجله پژوهشهای حقوقی     

 

پی نوشتهای بی شماره:

1 – تا این مقاله چاپ بشود ماجرای تعلیق فوتبال ایران دو سال و نیمه شده است، البته اگر همان تابستان 88 چاپ بشود و نه دیرتر! در پاییز 85 با توجه به علاقه ام به این موضوع و پس از این که متوجه علاقه دکتر نجفی اسفاد (استاد درس سازمانهای بین المللی) شدم، فوراً این موضوع را برای تحقیق درسی انتخاب کردم و هنوز ماجرا داغ بود و به پایان نرسیده بود که تحقیق را ارائه کردم و نمره نسبتاً کاملی بابتش گرفتم. البته برداشت اولیه ام این بود که ماجرا به سوی صلاحیت تقنینی سازمانهای بین المللی می رود، ولی بعداً روند را تغییر دادم.

2 – مقاله برای پذیرش یک نوبت اصلاح شد که اصلاحات به جایی هم بود و در نتیجه اصلاحات، از جنبه های روایی و خبری مقاله کاسته شد تا تحلیلهایی که در نوع خود – حداقل برای من – تازگی داشت، بیشتر به چشم بخورند.

3 – یادم می آید روزی که فیفا، فوتبال ایران را تعلیق کرد تهران بودم و هر روزنامه ای که روی جلد و تیترهای صفحه اول، به این موضوع پرداخته بود را خریدم! همان روزنامه ها مایه بحث را شکل دادند. این باشد پاسخی برای «آقاهه» که فکر می کند نباید به روزنامه، سایت یا حتی مجلات غیرعلمی (حتی «حقوق» خودمان!) ارجاع بدهیم! اصلاً نوشتن چنین مقاله ای بدون روزنامه خواندن ممکن است؟ اصلاً برداشت من از حدیث «اطلبوا العلم ولو بالصین» این است که اطلبواالعلم ولو در روزنامه! در اینترنت! وقتی همه اش «علم» باشد (به منزله آگاهی، روایت، دانستن، داده، پیام) پس می شود به آن ارجاع هم داد. هرچند در اصلاحات مقاله، منابع مربوط به روزنامه ها را حذف و به ذکر توضیحی در این خصوص اکتفا کردم؛ اما ارجاع به سایتها، حتی سایت فیفا یا کتاب جام جهانی فوتبال هم مایه شرمساری نیست!

4 – انتشار این گواهی اصلاً برای «خودنمایی» نیست! اصلا همین «آقاهه» خودش دلش نمیخواهد کارهایش دیده شود؟! اگر ترجمه هایش را نخرند چه کار می کند؟! من که نامرد نیستم! یکی از کتابهایش را پیش از این خریده ام و می خوانم! البته معلوم است که نه به خاطر مترجم! به خاطر نویسنده! «آقاهه» گفته بود من مغرورم پس...! ولی حالا توی قفسه کتابخانه ام میان کتابها، کتابی هست که... در قسمت حاشیه جلد (محل صحافی)، فقط عنوان کتاب و عنوان مترجم هست! اصلاً انگار نه انگار که نویسنده این کتاب خیلی باسوادتر و مهمتر از مترجمش بوده! پس به قول شاعر خودت بگو: «تو یا من؟!»

تبصره – انتشار این گواهی به هیچ وجه برای سوزاندن دل یکی از دوستان عزیز نیست.

5 – ظاهراً موضوع جدی شده است و مجله پژوهشهای حقوقی قصد دارد در همان شماره که این مقاله چاپ می شود، سازمانهای بین المللی غیردولتی را «سوژه» کند و «پرونده» بسازد. خودتان پیگیر باشید، اگر مقاله دارید بفرستید! اگر آنجا پذیرفته نشد یا اگر تمایل داشتید، اصل یا خلاصه ای از آن را برای «حقوق» بفرستید.

6 – پیش از این قرار بود این مقاله دو جای دیگر چاپ شود. یکی در مجله «سروش میزان» بچه های حقوق آزاد شیراز که به دلیل طولانی بودن، جاماند. بعد برای مجله خودمان که خودم هر چه فکر کردم به همان نتیجه دوستان شیرازی رسیدم! بنابراین از دکتر زمانی عزیز – که در یکی دو برخورد کوتاه، رفتار نجیبانه و احترام برانگیزشان را دیده ام – و همکارانشان متشکرم. میدانم که انتشار مجله در بخش خصوصی، آن هم با درجه علمی چقدر سخت است و چقدر باید تلاش کرد برای حفظ این درجه و ارتقای آن.

7 – انتشار گواهی، بهانه ای برای همین پی نوشتها بود!

 

» حاشیه حق

+ ضمیمه هفتگی اعتماد ملی این بار یادداشتهای نسبتا خوبی از دکتر مولایی و دکتر کروبی درباره موضوع غزه (به قول معروف از منظر حقوق بین الملل!) داشت و سرمقاله ای جالب از قوچانی!

نوشته شده در 87/10/21ساعت 22:47 توسط امیر مقامی| |

امروز وقتی سری به سایت دانشگاه تهران زدم و آگهی آزمون دکتری تخصصی را دیدم، ناگهان متوجه شدم که این دانشگاه سال آینده در مقطع دکتری رشته حقوق بین الملل، دانشجویی نخواهد پذیرفت و همچنان سایر گرایشهای حقوقی پابرجا هستند. بنابراین تعداد دانشگاه های دولتی (غیر از پ.ن) که در این رشته پذیرش خواهند داشت، امسال حداکثر دو دانشگاه خواهد بود، البته اگر...! و این درحالی است که دانشگاه تهران قدیمی ترین دانشگاه ارائه دهنده رشته های «حقوق و علوم سیاسی» است (مدرسه علوم سیاسی) و همچنان کانون عمده فعالیتهای پژوهشی علاقه مندان حقوق بین الملل محسوب می شود. من نیز با وجود احترام و ارزشی که برای اساتید دانشگاههای دیگر قائل هستم، شخصاً علاقه مند بودم اگر بناست دوره دکتری را در ایران بگذرانم، در همین دانشگاه باشد. فرض کنید به خاطر دوست داشتن در و دیوارش یا ادامه اعتبار قبولی آزمون زبان سال گذشته! حالا اما فرصت ارائه این رشته به دو دانشگاه شهید بهشتی و علامه طباطبایی محدود شده است، در حالی که گرایشهای حقوقی دیگر در چندین دانشگاه دولتی، غیرانتفاعی و آزاد پذیرش دارند. نمیدانم این اتفاق از بخت من است، یا از بی تدبیری برنامه ریزان وزارت علوم یا از بی علاقگی دولت به حقوق بین الملل و مباحث مربوطه! البته شکی نیست که ما نسل بدشانسی هستیم که بدموقع به دنیا آمدیم و از نظر دیگران پرتوقعیم! این در حالی است که فعلاً مردمک «چشم ایرانی» هم به حالت سابق بازگشته است!

به این وضع اسف بار اضافه کنید این نکته را که دوست داشتنی ترین بخش پایان نامه ام را به دستور استاد داور – که خواسته بود آن گفتار تعدیل شود – حذف کردم و هنوز عزادار آن بخش محذوف هستم که گرچه ریشه در نظرات استادان حقوق بین الملل داشت، اما با طرحی نو و ابتکاری ارائه می شد!

قیصر راست می گفت که این روزگار؛

«هرچیز و هرکسی را

که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...»

شاید من هم به همان نتیجه ای برسم که قیصر رسید:

«پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به من نداشته باشد»

+ توضیح ضروری: خدای ناکرده تصور نشود من نسبت به سایر دانشگاهها و اساتید موضعی دارم. اتفاقا خیلی خیلی به دکتر ضیایی بیگدلی و دکتر زمانی ارادت دارم. همینطور اساتید بهشتی مثل دکتر بیگ زاده. شاید به قول یکی از دوستان «تتلمذ» نزد برخی اساتید نظیر دکترمیرعباسی و دکتر مستقیمی باعث علاقه بیشتر به تهران شده است و...

+ تکمله 20/10/87

ح.ب (ره)!

دانشگاه علامه طباطبایی نیز علیرغم اعلام اولیه مبنی بر پذیرش دانشجوی دکتری حقوق بین الملل، در دفترچه آزمون این رشته را ذکر نکرده است.

پیش آگهی: http://atu.ac.ir/download/PishAgaheii.pdf

دفترچه: http://phdexam.atu.ac.ir/download/book.pdf

نوشته شده در 87/10/20ساعت 10:32 توسط امیر مقامی| |

استراحت حتی از نوع نیمه فعالش هم ظاهراً بر ما حرام است! با این که به قول محمّد صالح اعلا من جزو شخصیتهای مهتابی هستم و با قوت گرفتن تابش ماه، موتورم روشن می شود و بهتر می توانم کار کنم و بنویسم، اما درست از یکشنبه گذشته که.... (!) دیگر صبحها زود بیدار می شوم و شب به هیچ وجه نمی توانم بیدار بمانم! ساعتهای به روزرسانی وبلاگ هم دلیل این مدعاست. مسأله این است که در طول روز هم بازدهی زیادی ندارم. حالا به این وضع اضافه کنید این نکته را که همین امروز نزدیک بود تا تدریس مدنی 8 یکی از واحدهای دانشگاهی هم به عهده ام بیافتد! خداراشکر فعلاً به تعویق افتاد. بدتر از این، پیشنهاد مدیریت گروه.... این یکی بماند برای بعد که با قطعی شدنش توضیح بدهم.

از استراحت پشیمان شدیم! شروع می کنیم! (این دو جمله را به سبک "خان مظفّر زرگنده" بخوانید)

ضمنا... تا وقتی از پایان نامه می نوشتم چقدر رونق داشت این وب!

نوشته شده در 87/07/26ساعت 7:59 توسط امیر مقامی| |

نه این که فقط شکسته باشم، خرد شده ام. کسی باید حوصله کند، مرا از روی زمین جمع کند و با خاک انداز بریزد توی سطل زباله. وگرنه در گلوی جاروبرقی گیر خواهم کرد.

نوشته شده در 87/07/08ساعت 4:5 توسط امیر مقامی| |

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

... یا بُنیّ َ إنّها إن تَکُ مثقالَ حَبّةٍ مِّن خَردَلٍ فَتَکُن فی صخرةٍ أو فی السّمواتِ أو فی الأرض ِ یَأتِ بـِها اللهُ إنّ اللهَ لَطیفٌ خبیر (16) یا بنیّ َ أقِم ِ الصّلوة َ و أمُر بـِالمعروفِ وانهَ عن المُنکَر واصبر علی ما أصابَکَ إنّ ذلک مِن عَزم ِ الأمور (17) وَلاتُصَعِّر خَدَّکَ للنّاسِ ولاتَمشِ فی الأرضِ مَرَحاً إنّ اللهَ لایُحِبُّ کُلَّ مُختالٍ فَخور (18) واقصِد فی مَشیـِک واغضُض مِن صوتکَ إنّ أنکَرَ الأصواتِ لَصَوتُ الحَمیر (19)...

 

...فرزندم، بدان که خداوند اعمال خلق را (خوب و بد) گرچه به مقدار ذره خردلی در میان سنگ، در آسمانها یا زمین پنهان باشد، در حساب می آورد که خدا بر همه چیز توانا و آگاه است (16) فرزندم، نماز را برپادار و مردمان را به نیکویی فرابخوان و از زشتی بازدار، و صبر پیشه کن برآنچه بر تو رسد که این صبر نشان عزم تو در این امر است (17) و هرگز به تکبّر و ناز از مردم روی مگردان و در زمین با غرور و تبختر راه نرو که خداوند هیچ متکبر خودستایی را دوست ندارد (18) و در روش، میانه رو باش و آرام سخن بگو که زشت ترین صداها، صدای بلند الاغ است (19)...

نوشته شده در 87/07/01ساعت 2:49 توسط امیر مقامی| |

همین روزها شماره جدید «حقوق» (شهریور) منتشر می شود. بابت این شماره از دوستان و اساتید همراه و بسیار عزیز که مقاله فرستادند یا با انتشار آثار و سخنرانی هایشان موافقت نمودند از جمله (به ترتیب الفبا) آقایان استادزاده، دکتر جلالی، دکتر شریعت باقری، برادران شمس – که بسان معاهدات حاوی قواعد آمره «تفکیک ناپذیرند» - ، حمید قنبری، دکتر ممتاز، دکتر ویژه، و خانمها بهزادی، حسینی و مهرعلیزاده و سایر دوستان تشکر می کنم. به زودی فهرست مطالب را خواهید دید که مقالاتی از دکتر نیک پی، ماکائو موتوآ و باراک اوباما را نیز به همراه دارد.

همچنین بابت گردآوری مطالب شماره بعدی (مهرماه) به ویژه در پرونده لایحه حمایت خانواده از آقایان محسنی و مظفری و خانم دکتر قراچورلو و همینطور از راهنمایی جالب خانم صفاری نیا تشکر می کنم که همگی به جمع کردن پرونده ای مناسب برای این لایحه کمک کردند.

البته برای شماره های آتی نیز همچنان نیازمند «یاری سبز» این دوستان و اساتید بزرگوار هستیم. ما همچنان اولین منتقدان خود هستیم و خواهیم بود، اما بدون همراهی، همفکری، نقد، پیشنهاد و قلم های شما، هرگز توفیقی به دست نخواهیم آورد.

نوشته شده در 87/06/09ساعت 2:11 توسط امیر مقامی| |

ساعاتی پیش، هشت هزار واژه دیگر کنار هم نشستند تا بشوند مقاله ای و به طرفة العینی به کرانه های خزر برسند مگر بهانه ای باشد برای سفر و خطری دیگر. نمی دانم که چند واژه تکراری در میان این هشت هزار واژه، هست و چند تا «است» و «و» و... شاید بیش از هزار واژه باشد. می توانم بشمارم که 307 بار نوشته ام «حقوق» و «حقوق بشر» و دیگر مشتقات! 10 بار میثاق، 38 بار کنوانسیون، 3 بار سند، 7 بار قاعده، 82 بار قواعد، 8 بار هنجار، 34 بار تعهد، 116 بار آموزش و... می توانم به پیش نویس مقاله نگاه کنم، یک طرف کاغذها متن مقاله است و طرف دیگرشان پیش نویس پایان نامه ای که نمی دانم چه زمان، موعد دفاع از آن و «رهایی از شائوشنگ» فراهم خواهد شد! البته اگر درهای شائوشنگ را پس از تعطیلات تابستانی بگشایند!

فقط همین قدر می دانم که خسته و ملولم از نوشتن های مکرّر، اما هنوز در فکر واژه های دیگری که از راه می رسند. هنوز از راه نرسیده و دست و رو نشسته، عجله دارند که «ما را بنویس! شاید دیگر فرصتی نباشد!» نمی دانم اگر آنها را بنویسم، فرصتی برای یادگرفتن چیزهای دیگر خواهم داشت یا نه؟ تازه آن ایده های سابق و طرحهای آماده هم هستند که این واژه های تازه، کسوت آنها را هم پاس نمی دارند!

نوشتن، مصیبت و موهبتی شده است! «ملامت کشیم و خوش باشیم»!  

نوشته شده در 87/06/05ساعت 2:7 توسط امیر مقامی| |

باید هم ارشمیدس وار فریاد بزنم! چرا نزنم؟! دریافتم که دلیل این که در ماههای اخیر گاهی برای چند روز در وبلاگ پیدایم نمی کنید جز برای خواندن نظراتتان و سخن تازه ای نمی گویم چیست؟!!! آن هم من که در میانه شلوغ ترین شبان و روزان زندگی ام، به روز کردن وبلاگ برایم از نان شب واجب تر است و این صحیفه بی کاغذ را چونان فرزند و یادگار خویش می دانم!

جدا از این دفعه که مادر جهت دیدار اقوام و یکسری امور خیریه مربوط به برخی اقوام و تازه کردن نفس، مسافرت رفته اند و «تفکیک قوا» کاملاً برهم خورده و خانه در اختیار دیکتاتوری آقایان است و من هم وظیفه خودخوانده شستن ظروف را – البته با مهارتهای «بی صدا» - در دست گرفته و گاهی مشغول نوآوری در طبخ «املت» با «رب انار» (جدی پیشنهاد می کنم امتحان کنید) هستم تا طعم تازه ای به تخم مرغ بدهم؛

جدا از این که مشغول پر کردن صفحات مجله با ایمیل و پیامک و هرگونه گفتگوی تساهل مدارانه هستم؛

و بدون در نظر گرفتن این که می روم سینما تا «همیشه پای یک زن در میان است» را ببینم و نگاه چپ به سردر سینما می اندازم که چرا اینقدر «زن» در اسم فیلمها اخیراً هست (زن دوم، زنها فرشته اند، تیغ زن (!!!) و همیشه...) و دوست عزیزم آقای ر. بلیطهایش را با امضا یا بی امضا می فرستد (این دفعه بابت بلیط باامضا ممنون! گاهی اینجا را می خوانند) و بعد در بحر فیلم غرق می شوم که آخرش حرف اول «جاهد» درست بود یا حرف آخرش بعد از ملاقات با قاضی زن و...؟!!!

جدای از همه اینها...

کشف کردم که وقتی یک آدم خاص و معیّن که همه مخاطبان این وبلاگ، می شناسندش یا اطرافیان و اکنافیانش یک کارهای خاص و متحیّرالعقولی می کنند یا حرفهایی می زنند که «به حق چیزهای نشنیده»؛ و بعد من بهت زده می شوم... اینجور وقتهاست که اصلاً دلم نمی خواهد بنویسم! نه این که پیش خودم فکر کنم اگر چیزی بنویسم، حتماً در مورد همان کارهای محیّرالعقول است و لاجرم به تریج قبای حضرت ایشان بر می خورد! اصلاً اینطور فکر نکنید. ایشان و اطرافیان و اکنافیان سعه صدر دارند در حد حضرت مسیح (ع). مشکل از من است که اینجور مواقع، یکجوری می شوم که نمی خواهم بنویسم! فوق فوقش یک جاهای محرمانه ای یک چیزهایی می نویسم!  

شما فکر می کنید آن آدم که این چنین با اصدار «انرژی منفی» در وبلاگ نویسی من اختلال ایجاد می کند، کیست؟! البته فکر نکنید این یک نظرسنجی است! لطفاً بیست سؤالی راه نیاندازید! پاسخ، به مثابه «پی نوشت» روزنامه ها، نزد اینجانب محفوظ است.

نوشته شده در 87/05/26ساعت 1:53 توسط امیر مقامی| |

از 21 خرداد که مطلبی درباره آن بخشنامه معروف «ازدواج به سبک...» نوشتم، در این مدت حدود یک ماه، به جز گزارشی از حضورم در همایش اصل 44 مطلب خاص دیگری ننوشتم. البته گویا بخشنامه های مشابه دیگری هم وجود داشته و دارد و اتفاقاً یاد یکی از دوستان افتادم که از برادرش سخن می گفت که شرکت دولتی اخطار کرده بود باید ازدواج کند وگرنه... و ما فکر می کردیم آن برادر، این را بهانه کرده تا...! حدود سال 82-83 بود! به هرحال... ننوشتن، بی دلیل نیست، درست مثل نوشتن؛ اما نمی خواهم از دلایل ننوشتن بنویسم. در این یک ماه تیترهای خبری زیادی بود که می شد دربارۀ هر کدام چند صفحه نوشت، کتابی می شود این یک ماه... توطئه ربودن رییس جمهور، مقاله اخیر منتجب نیا، حضور یا عدم حضور خاتمی و احمدی نژاد در انتخابات آینده، حوادث دانشگاه زنجان، پالیزدار، تهدیدات اسراییل، قبرهای آماده نیروهای متجاوز و درخواست فهرست آنان، تورمی که از 25 درصد هم گذشته است، قطعی برق حتی بدون رعایت دقیق برنامه خاموشی، کودتا در ترکیه و همینطور برخی تحلیلهای عجیب رسانه های خودی از وضعیت حزب حاکم در برابر دادگاه قانون اساسی ترکیه، طرح غیرمدوّن تحوّل اقتصادی، دیدار رییس جمهور با اقتصاددانان، پرداخت نقدی «پول نفت» به جای یارانه های غیرهدفمند، بازگشت افشین قطبی، قهرمانی اسپانیا در یورو2008 و... تازه بماند ماجرای رفتن به دانشگاه و عذابهای همیشگی این بار برای تحویل پایان نامه... و جالب انگیزناک تر بخشنامه استاندار محترم مبنی بر شروع کار دستگاهها از ساعت 6ونیم صبح برای صرفه جویی در برق! البته بدون درنظرگرفتن امکانات حمل و نقل عمومی!

می شد درباره همه اینها نوشت و به گفتگو نشست. اما خواهی نخواهی بیشتر این موضوعات، تلخ یا عجیب بودند و البته گاهی آنقدر درباره شان در رسانه ها گفته و نوشته شد که نیازی به نوشتن من نبود. به اینها اضافه کنید خستگی ام را و بعضی چیزهای دیگر. هر روز هم که نمی شود شعر نوشت! حتی منظره تازه ای نمانده که عکس بگیرم. اندکی صبر...

نوشته شده در 87/04/18ساعت 16:55 توسط امیر مقامی| |

دلم خون و دلم خون و دلم خون

از این دنیای دون، دنیای وارون

نوشته شده در 87/04/11ساعت 2:15 توسط امیر مقامی| |

 

بازی کردن من، به قول «امپراطور»، «قلب شیر» می خواست! مطمئن نبودم که بتوانم زیاد دوام بیاورم. بی خیال شدم و از کوه آمدم پایین تا بروم سمت دریاچه برای پیاده روی و دویدن آرام. امّا توپ...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/03/07ساعت 2:27 توسط امیر مقامی| |

این یادداشت در حاشیه تحریریه ماهنامه حقوق نوشته شده است!

1) شماره هشتم را که آقای صادقی برایم فرستاد، در هر صفحه ایرادی نوشتم و بعد وقتی در تهران ایشان موفق شدند من را دستگیر کنند و کت بسته مقابلشان جلوس کردم، یک یک صفحات آن نسخه کذایی را بهشان نشان دادم! بی شرمانه نقد کردم شماره هشتم را! در یک رستوران این اتفاق افتاد! ...

آخرین اخبار مجلّه را در اینجا ببینید:

www.ijl.blogfa.com


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/02/26ساعت 19:52 توسط امیر مقامی| |

شماره 9 ماهنامه بین المللی حقوق که اولین شماره با حضور بنده و دوستان است در تهران منتشر شد. به زودی انتشار آن در اصفهان هم آغاز می شود. برای شماره بعدی تا 8 خرداد فرصت دارید که مقالات و یادداشتهای خود را ارسال کنید. لطفاً سریع تر! از این به بعد اخبار این مجله را اینجا پیگیری کنید:

http://ijl.blogfa.com


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/02/24ساعت 1:3 توسط امیر مقامی| |

از همان نگاه اوّل فهمیدم که از موافقان اتانازی است، به عنوان یک پزشک! پیرمردی بود که ایمیل هم نداشت که مقاله را برایش بفرستم و...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/02/03ساعت 2:23 توسط امیر مقامی| |

پوستر مقاله ام برای کنگره را خیلی ساده طراحی کردم و امروز چاپ شد. البته روز آخر متوجه شدم پوستر عمودی می خواهند و شکل کار تغییر کرد و...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/01/26ساعت 2:11 توسط امیر مقامی| |

چاره دیگری نبود! روزشمار گذاشتم! از ساعتی دیگر روزشمار آغاز می شود. دیده بودند این کاغذ را پرسیدند چیست؟ نکند بار منفی داشته باشد، گویی بمبی قرار است منفجر شود؟ یا قرار است «برج میلاد» بسازی؟ اما نه! «برج میلاد یک» من است! حالا «برج میلاد 2» هم به وقتش! قول می دهم روزشمار منفی هم بزنم، اگر سر وقت تمام نشد! ایراد اساسی پروژه من این است که شخصاً نه تنها هیچ انگیزه فوری برای اتمامش ندارم، بلکه هیچ فشاری هم حس نمی کنم! در اشل بزرگتر فکرش را بکنید، مدیری که نه انگیزه دارد نه کسی او را به پرسش و چالش بکشد؛ معلوم است عاقبت چه می شود.

هر چند روز شمار من کاغذی است، نه الکترونیکی و طبیعتاً فسادپذیری اش بیشتر!

یادم است برای افتتاح یک پروژه نه چندان بزرگ روبروی صفه که میدان سابق را خراب کردند و زیرگذر و روگذر زدند، روزشمار گذاشته بودند. البته از نوع پارچه ای! یکی از دوستان از قول بچه هایش تعریف میکرد که می گویند: هر وقت اینجا نوشته دو هفته دیگر، به این معنا نیست که دو هفته دیگر کار تمام می شود! بلکه دو هفته دیگر باید پارچه جدیدی نوشته و نصب شود که «یک هفته دیگر» کار تمام می شود! همینطور یک هفته بعد از آن، پارچه بعدی که شش روز دیگر، شش روز بعد پارچه بعدی که پنج روز دیگر باقی است و...!!! راستش را بخواهید همین طوری هم شد و طرح مزبور پس از ماهها تحمّل ترافیک و تصادف و  خرد شدن اعصاب ملّت به پایان رسید!

فکر کنم گاهی برای تزریق روحیه، وقتی هیچ کس کمکی نمی کند و خبر خوش مهمی وجود ندارد؛ آدم باید خودش دست به ابتکار بزند. البته ابتکار نه این که حتماً طرح نو باشد، همین که یک حادثه جدید شخصی باشد کافی است. روزشمار من هم تقریباً چنین چیزی است.

نوشته شده در 87/01/06ساعت 22:57 توسط امیر مقامی| |
به این عدد ویژه و زیبا رسیده ایم! 24... به همین سادگی... 22 گذشت... 23... 24...
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/12/15ساعت 21:56 توسط امیر مقامی| |

ضمن تشکر از دوست عزیزم، آقای ضیایی که در مورد وبلاگی با نشانی و نام دامنه ای هم نام من (!) www.amirmaghami.blogfa.com اطلاع دادند؛

و با تأکید بر اختصاص آدرس Maghami.blogfa.com به بنده به عنوان پایگاه اینترنتی شخصی و رسمی و مرجع اصلی انتشار آثارم؛

و با ابراز تأسّف از سوءتفاهم های احتمالی؛

1 - بدینوسیله هرگونه ارتباط میان خود و آن وبلاگ که به نام بنده و با موضوع سرگرمی است را رد می کنم.

2 – احتمال می دهم مدیر وبلاگ مزبور تصادفاً هم نام بنده هستند و هیچ قصد سوئی وجود ندارد. البته متأسفانه به هیچ وجه ایشان را نمی شناسم. پیش از این نیز با افرادی هم نام خود در دنیای مجازی برخورد کرده بودم.

3- به اطلاع می رساند در حال حاضر، آثار و مطالب من صرفاً از طریق این وبلاگ و وبلاگ حقوق بشر منتشر می گردد و تأکید دارم وبلاگ حاضر تنها مرجع معتبر درباره وضعیت و آثار من است و خبر انتشار یا متن آثارم از طریق سایر رسانه های مجازی و مکتوب نیز همزمان در همین صفحه منتشر می شود.

4 – توصیه میکنم برای وبلاگهایی با زمینه و موضوعات غیرشخصی (اعم از سرگرمی، سیاست، اجتماعی، ورزش و...) که دربردارنده آثار نویسنده آن نیستند از نام دامنه ای غیر از نام شخص مدیر وبلاگ استفاده شود.

نوشته شده در 86/12/10ساعت 22:37 توسط امیر مقامی|

این متن هم خاطرات و خطرات این چند روزی است که حضور فعّال روی وب نداشتم! سخنان سخنگوی دولت و... درباره جبران خسارت ایران توسط شورای امنیت، امضای معاهده منع کاربرد بمبهای خوشه ای، همایش دیوان بین المللی دادگستری در دانشگاه تهران، عدم راه اندازی گرایش حقوق بین الملل در دانشگاه اصفهان، رفتن به مرکز ملّی مطالعات جهانی شدن و... را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/12/05ساعت 23:6 توسط امیر مقامی| |

علی رفته بود تهران که برای خودش و من گواهی نامه از دانشگاه بگیرد که ما ترم آخری هستیم و فلان مقدار واحد پاس کردیم و معدلمان هم این است تا بلکه در آزمون دکتری دانشگاه شهید بهشتی حضور به هم برسانیم... اما به دلیل... چه دلیلی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم با این رنگهای عجیب، شما هم مثل من گیج شده باشید!

به دلیل جابجایی و اثاث کشی دانشگاه از ساختمان نبش خیابان سپند به ساختمان روبرویی یعنی ساختمان سابق وزارت علوم (چه راه دوری!) هیچ کس پاسخگو نبوده است و احتمالاً همان می شود که باید! من شرمنده «بعضی ها» هستم که نمی دانند اثاث کشی این موقع سال و بی جواب گذاشتن دانشجو – که از نظرشان شاید پشیزی نمی ارزد – یعنی چه... من از طرف ایشان از خودم و از علی و از همه دوستانی که البته جدّی تر از من قصد قربت کرده بودند برای دانشگاه شهید بهشتی تا شهد وصال دوره دکتری در هوای خوش اوین بنوشند، معذرت میخواهم. البته این «بعضی ها» مشکلشان من بودم که می خواستند یک چیزهایی را یادم بیاندازند، و دیگران هم سوختند در این آتش! من که می روم پی برنامه خودم... البته این یکی از سر کار رفتن های اخیر من بود. قصه مابقی پرغصّه است و ناگفتنی!

این روزهای سخت هم می گذرد، زمستان است و روسیاهی و این چیزها! که از من و شما به دور بادا!

دلمان خوش است که بعد از عمری، به خودمان گفتیم تا کی اینجوری؟ نتیجتاً نشستیم فیلم «کلوزآپ» کیارستمی را دیدیم و حسابی دلخوش که بله... 15 سال پیش او همان تکنیکهای روایی را به کار برده که این روزها در بهترین فیلمهای جهان اتفاق می افتد! و در تعجّب که همین فیلم به ظاهر ساده اما دقیق و عمیق چرا تا به حال از سیما پخش نشده است؟ فیلم که مشکلی هم نداشت، البته اگر از نظر بعضی آقایان گفتن عبارت «نابسامانی اجتماعی» یا «فقر، ام الفساد» خطری برای کشور نداشته باشد! فیلم را پسندیدم و البته کاش در همه دادگاهها، یک کیارستمی با دو دوربین می رفت و «با اجازه حاج آقا» چند پرسش هم او می پرسید!  

من هم تا شنبه کرکره مغزم را می اندازم و سه تا قفل می زنم! فقط یک بار اینجا شاید بیایم برای تبریک اسفند و شمارش معکوس بهار!

نوشته شده در 86/11/30ساعت 1:9 توسط امیر مقامی| |

در این متن، تجربیات جالب انتخاباتی من و نگرانی ام از نحوه برخورد شورای نگهبان در دوره های آینده با نامزدی جوانان در انتخابات را خواهید خواند...

 


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/11/27ساعت 21:33 توسط امیر مقامی| |

 

n دکترسیّدعطاءالله مهاجرانی n

استاد تاریخ، وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی

http://mohajerani.maktuob.net

 

چگونه زینب (س) چنان سخن گفت؛ که سخنان او تار و پود نظام استبدادی را از یکدیگر گسست؟ سخن گفتن او شباهتی تمام به سخنان علی (ع) داشت و نیز حالات او، حالات علی بود. عده ای مات و متحیر بودند که... 

 


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/10/28ساعت 2:20 توسط نویسندگان میهمان| |

واقعاً هنوز مبهوت 24 ساعت گذشته ام! سفر ما از ساعت 23:35 دقیقه با قطار عادی اصفهان – تهران آغاز شد. همان اول شب با هم کوپه ای ها درباره یکجور حیوان / اسباب بازی به نام «ژن پت» که گزارشش در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود و جایگاه اخلاقی شبیه سازی صحبت کردیم! بعد خوابیدیم تا حدود ساعت 6:30 صبح که با دعوت مهمانداران قطار برای نماز بیدار شدیم. باز هم چشمانمان ناآرام بودند، میان خواب و بیداری... تا حدود ساعت 8:30 صبح... قطار هنوز حرکت نکرده بود. هیچ کس، چیزی نمی دانست! آرام آرام گفتگوها در واگن میان مسافران و نیز مهماندارانی که گاه رد می شدند (!) جدی می شد. هیچکس پاسخی نداشت تا این که یکی از مهمانداران گفت «(جلوی حرکت) قطار مسدود است!» و البته دیگری وعده می داد که «نهار را در تهران خواهید خورد!»...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/10/27ساعت 2:21 توسط امیر مقامی| |

برای کسب اطلاعاتی درباره یک کنوانسیون نسبتا ناآشنای بین المللی (کنوانسیون یکسان سازی برخی قواعد مربوط به صلاحیت کیفری مصوب 1952 بروکسل از طریق سایت وزارت خارجه بلژیک، ایمیل بخش معاهدات را پیدا کردم و با ایمیل شخصی خودم، ضمن معرّفی خودم به عنوان یک دانشجوی حقوق بین الملل در تهران، خواستار اطلاعاتی درباره اعضای کنوانسیون و وضعیت ایران شدم. کمتر از 12 ساعت بعد، کارمند مربوطه در چند سطر کوتاه و با ضمیمه کردن فایلی پاسخ را ارسال کرده بود. همچنین برای دسترسی به پایگاه معاهدات بین المللی سازمان ملل نیز با بخش اشتراک پایگاه تماس گرفتم و یک روز بعد پاسخ را دریافت کردم... بی آن که کارمند بلژیکی یا کارمند سازمان ملل (ماری آن کارلو) با خود بگویند «دانشجوی ایرانی در تهران به من چه!»

اما چند روز پیش... موبایلم زنگ خورد. فرد پشت تلفن خودش را معرفی کرد که از همایش ... که فلان ارگان حکومتی هم برگزار میکند تماس گرفته است و می پرسید خلاصه مقاله شما را دریافت کردیم، اما اصل مقاله نرسیده است، آن را ارسال کرده اید؟! با تعجب گفتم: من اصل مقاله را به ایمیل همایش ارسال کرده ام! و ظاهراً با گذشت حدود دو هفته از مهلت ارسال مقالات، هنوز ایمیل چک نشده بود که اصل مقاله را «دریافت» کنند! البته هنوز مرکز ... به ایمیلم درباره نحوه استفاده از کتابخانه اش پاسخ نداده است! من هم فعلا عجله ندارم و از آنجا که اساساً هر آن ممکن است مقررات مربوطه تغییر کند پیش از رفتن به آن مرکز به موقع تماس خواهم گرفت! یا در فلان تحقیقم وقتی از مراجعه حضوری به یکی از سازمانهای شبه غیردولتی (!) ناامید شدم و برایشان ایمیل زدم، پاسخم را چند ماه بعد (وقتی تحقیقم عملاً تمام شده بود!) دریافت کردم! و... حالا بگو دولت الکترونیک - شهر الکترونیک - ثبت نام الکترونیک... آدم می ترسد!

نوشته شده در 86/10/25ساعت 0:19 توسط امیر مقامی| |

برف و برف و برف... ناراحتی من اما گلوله برفی نیست! ناراحتم که چرا چهارشنبه هم دانشگاهها تعطیل بود و یک امتحان به تعویق افتاده و دردسر بیشتر! اما بیش از اینها همان شنبه صبح به این می اندیشیدیم که «تهران، گرچه سالی چند بار رخت سپید می پوشد، اما عروس سیاه بختی است!» والبته «چه فکر آسوده ای!»


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/10/20ساعت 21:47 توسط امیر مقامی| |
الآن توی ایستگاه راه آهن تهرانم.

آخر تکنولوژی....

نوشته شده در 86/10/20ساعت 6:34 توسط امیر مقامی| |

1 از جانب یکی از دوستان عزیز به لقب «آقای مقاله (Mr Article)» مفتخر شدم! البته شاید اخیراً فعالیتها کمی به چشم آمده، وگرنه به عنوان مثال همان دوست می توانند متن اولیه مقاله کشورهای اسلامی و دیوان کیفری بین المللی را در سی دی مقالاتی که سال گذشته خدمتشان دادم ببینند! یا ترجمه مربوط به حقوق اینترنت که مربوط به حدود هشت ماه پیش است و... به هرحال جالب بود. این کارها را نکنیم چه کنیم؟ دلکمان به چه خوش باشد؟!

 

2 داشتم برنامه می نوشتم، فرض کنید برای 46 ماه! یا اصلاً 48 ماه یا چه فرقی میکند همان «60 ماه»! مسخره است! در این کشور آیا روی هیچ برنامه ای مگر می شود حساب کرد؟! مثال بارزش وقتی بود که توی جاده تهران یکباره خبر سهمیه بندی بنزین رسید! من با تمام وجود در سال گذشته به این نتیجه رسیده بودم که اصلاً نباید برنامه ریزی کرد، چون یکباره یک اتفاق، یک روز عجیب همه چیز را به هم میزند. آدم را چند ماه یا حتی چند سال پرتاب میکند به ناکجاآباد ذهنش و آخرش هم هیچ! گلایه ای نیست! نمیدانم روی این برنامه n ماهه چه اسمی باید بگذارم! برنامه هنوز قطعی نیست! امیدوارم باز یک اتفاق، قبل از شروع، برنامه را به هم بزند وگرنه تحمّل کوچکترین خدشه ای را نخواهم داشت! قول هم می دهم هر ماه به خودم گزارش بدهم! خودم به خودم پیشنهاد می دهم. خودم تصویب میکنم. خودم اجرا میکنم. خودم نظارت میکنم. خودم گزارش میدهم. خودم گزارش و پیشرفت را ارزیابی میکنم. چه فرقی با برنامه های توسعه ای دارد که...! بهتر هم هست!

 

3چند وقت بود میخواستم این دوبیتی باباطاهر را روی وب بگذارم؛ نمی شد. وسط بی حوصلگی حقوق دیپلماتیک و خاطره نویسی های نویسنده اش (!) خواندنی است و از زیباترین ترانه های باباطاهر با تصویرسازی:

 

شب تاریک و دشت سنگ و مُو مست

قدح از دست مُو افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

 

4 از جمعه تا چهارشنبه آینده به احتمال زیاد «کلّ یوم» مرخصی ام. وبلاگ هم استراحت میکند! امتحانات آغاز می شود... شنبه حقوق دیپلماتیک، درسی بدون استاد! چهارشنبه آینده هم حقوق دریاها که انشاءلله تعالی استاد از مقاله کنفرانس خودم (که منبع امتحان است) سؤال چندنمره ای بدهد که...! مثل درس حقوق بشر که کلّی درباره نهادهای ملّی کاغذ سیاه کردم! این بار با اطمینان نسبی متمایل به زیاد می گویم که امتحان روز ۲۶ دی درس حقوق جزای بین الملل با این که آخرین امتحان دوره ارشد برای من خواهد بود اما آخرین امتحان من در یک کلاس درس نخواهد بود! برعکس دو سال پیش که میگفتم این آخرین امتحان بود...!!!

نوشته شده در 86/10/13ساعت 2:3 توسط امیر مقامی| |
هنوز ویدیوش را دارم... وقتی من لب به گلایه گشودم، یکی از اساتید گفت: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة»! حالا بعد از 3 سال...
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/10/01ساعت 13:39 توسط امیر مقامی| |

ذهنم مچاله شده! همینجوری هم بازی میکنم. یک روز فکر کنم مجید جلالی بود توی 90... یک کاغذ A4 برداشت... گفت: ببینید! ایرلند همینجوری بازی میکنه! بعد کاغذ را مچاله کرد و گفت: ما اینجوری بازی می کنیم! ریز، نزدیک، تکنیکی، یه توپ خراب بشه پدرمون درمیاد، ضد حمله و از این حرفها... آقا بکش زیر توپ! حالا ذهن من همون کاغذ مچاله است! مجموعه ای از حرفهای در هم ریخته. کارهای همیشه به موقع تمام! همون دقیقه نودی!

بعد از این قضایا، خب یه نفر یه چیزی گفته. مگه آزادی بیان نیست؟ من صددرصد از نظر حقوقی و قوانین موضوعه جاری موافق نظرات آقای جـ....


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/09/27ساعت 15:59 توسط امیر مقامی| |

امروز، مثل دو سال پیش و 6 سال پیش بود... آخرین روز كلاسهای كارشناسی ارشد و باز تمام... درست مثل اون روز آذرماه 1384 كه بعد از كلاس جرمشناسی تك و تنها از دانشگاه زدم بیرون بدون هیچ كلامی... آخرین كنفرانسم را هم دادم: چرا ایران كنوانسیون 1982 حقوق دریاها را تصویب نمی كند؟ و بحث به جاهای دیگری كشید... همه نگاه ما به حقوق بین الملل و...

یک جمله یادگاری گفتم: اگر ۶۲ سال پیش هم این حساسیتها بود الآن عضو سازمان ملل هم نبودیم!

و حالا کلاس ها تمام شد. آرام آرام باید به فکر آن طرف کلاس باشم! و البته نوشتن پایان نامه که باز هم با حرفهای تازه این دوره را تمام می کنم!

نوشته شده در 86/09/21ساعت 14:11 توسط امیر مقامی| |

این چند روز یعنی دقیقاً از شنبه صبح تا الآن مشغول یافتن پاسخی برای این پرسش بودم که چرا؟! چی چرا؟! چرا ایران، کنوانسیون 1982 حقوق دریاها را تصویب نمی کند...؟ اول فکر کردم که پاسخ این پرسش طبق اصل 125 قانون اساسی توی جیب کاپشن (یا احیاناً کت) رئیس جمهور است، اما رئیس جمهور سرش شلوغ بود فرصت نشد با هم صحبت کنیم! گفتند تازه از سفر به اجلاس سازمان همکاری خلیج فارس برگشته اند. گفتیم به ما چه؟! خب خودشان خواسته بودند بروند...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/09/19ساعت 17:58 توسط امیر مقامی| |

 

1

راوی گوید که روزی روزگاری حاکمی ظالم بر مردمان دیاری حکمرانی می کرد. رعایا که از ظلم و بی عدالتی او به ستوه آمده بودند شکایت نزد سلطان بردند که این چه حاکمی است؟ این چه ظالمی است؟ او را عزل کن و حاکمی عادل و «مدیر و مدبّر» برای ما قرار ده. سلطان خم به ابروی مبارک نیاورده و می گوید: او از عادل ترین کارگزاران ماست و در عدالت وی شک نداریم، بروید به دیار خود و زندگانی از سر گیرید. مردی از میان مردمان بر می خیزد و به التماس می گوید: ای سلطان! ای قبله عالم! ای...! پس ما را این عدالت و مدیریّت و مدبّریت بس است! لطف بفرمائید سایه این عدالت را بر سر رعایای سرزمینهای دیگر بگسترانید که آنان نیز مگر از مزیّت عدالت برخوردار شده و طعم آن را بچشند! سلطان لبخند سلطانانه، جانانه و ملیحی بر لب آورد و کرد آنچه مردمان می خواستند...

2

پس از استعفای وزیر آموزش و پرورش در شامگاه یکشنبه خبر رسید که رئیس جمهور محترم طی حکمی رئیس (سابق) دانشگاه... [بــــــــــــوق.... بـــــــــــوق (بوقهای ممتد قطع و وصل صدا...)]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3

حالا می فهمم: افسوس بر 12 سالی که در مدرسه ها گذراندم... افسوس! بیشتر عمر تلف کردن است... آن چه من از آموزش و پرورش می خواهم... کم نیستند کسانی که دوست ندارند بچه هایشان را به مدرسه بفرستند! آن هم در این نظام آموزش و پرورش که فقط «طوطی» می خواهد...

4

امروز، آخرین روز کاری من به عنوان مشاور حقوقی (یا محرّری! هر جور شما راحتید!) بود. به زودی کار دیگری آغاز می شود که بعد از قطعی شدن شاید نوشتم! خیلی حرف توی دلم دارم از «100» روز کار... از دوم شهریور تا دوازدهم آذر. توی این صد روز برای کسی، کم نگذاشتم؛ انگار که دارم برای خودم چیزی می نویسم... و چقدر سخت بود روز آخر... نه سرمایش یا باران شب گذشته... که دیدن آخرین لایه های زیر پوست شهر...

بنویس مهلت موندن یه نفس بود...

5

«شهروند امروز» باز هم موضوع «مرگ» را ادامه داده بود! چه بحث شیرینی!!! اما ماندن انگار یکجور مزه «ملس» دارد! مزه بی همتا! فقط باید ارزشش را داشته باشیم.

6

دیشب پس از مدتها «باران» آمد... اما نه آن باران که... دیشب آسمان برای دومین بار نتوانست بغضش را نگه دارد. امسال آسمان اصفهان آنقدر مغرور و تودار و خسیس شده که میشود هر بار گریه هایش را شمرد! شب، خسته بودم و زود خوابیدم. صبح دیدم پنجره های اتاق دارند بغض آسمان را مخفی میکنند؛ آفتاب هم می زد که اشکها را جمع کند و بخار کند ببرد برای خودش. مدام ترانه های بارانی قیصر یادم می آمد... چک چک...

 

 

7

امروز مطلب اول صفحه دوم روزنامه اعتماد تیتر نداشت! خب ایرادی داره این متن هم تیتر نداشته باشه؟!

نوشته شده در 86/09/12ساعت 15:9 توسط امیر مقامی| |