تبليغاتX
در رگ تاک

گاه باید روزها و ماه ها و سالها بگذرد تا پدیده ای که با اوصاف سانتی مانتالیستی، لوکس، تشریفاتی، اشرافی، ژیگولی، سوسولی، قرتی و... شناخته و شناسانده می شود؛ به پدیده ای عادی و ممدوح و «نهادینه» تبدیل شود اما گاهی برای عادی و نهادینه شدن پدیده ای شاید به قرنها نیاز باشد یا هزاره ها... به گمانم هنوز «قانون» سانتی مانتال و لوکس است و حرف زدن از آن، به آدمهای «بی مصرف اشرافی و قرتی و سوسول» باید نسبت داده شود؛ حال آن که سه سال هم از ورودمان به قرن دوم مطالبه جمعی مان برای «عدالت» و «قانون» گذشته است. فردا صبح دوباره سالگرد «مشروط» شدن حاکمیت در این سرزمین است اما هنوز هم «قانون، امری سانتی مانتالیستی است!» هنوز به قول... «کتاب قانون، شبیه کتاب افسانه هاست.» حدود هفت قرن پیش، شاعری در این ملک می زیست که شاید از «قانون» همان می دانست که «شیخ الرئیس» نوشته بود و این واژه برایش مفهومی بیشتر نداشت اما شاید در «ضمیر ایرانی» خویش می دانست که چیزی باید باشد که حتی برای لامذهب ها و بی اعتقادان به معاد و آخرت، مانع «خودکامی» شود که به «بدنامی»شان منجر خواهد شد.

 

همه کارم

ز خودکامی

به بدنامی کشید آخر...

 

(حافظ)

نوشته شده در 88/05/13ساعت 10:54 توسط امیر مقامی| |

گفتگوی کوتاهی با واحد مرکزی خبر داشتم، با موضوع کابینه دهم. قرار بود فارغ از حوزه تخصصی ام نظرم را ارائه کنم. گفتم که تاکنون نسبت به کابینه سال 84 حدود نیمی از وزرا (!) تغییر کرده اند و عرفاً نباید تغییر زیادی داشته باشیم اما پیش بینی میکنم بازهم تغییراتی در حوزه های اقتصادی و فرهنگی دولت اتفاق بیفتد. به این نکته اشاره کردم که در انتخاب وزرا باید بر تخصص علمی و کارآمدی براساس سوابق مدیریتی توجه شود و در کنار این ویژگیهای شخصی باید در حوزه های مختلف، گروههای هماهنگی تشکیل شود و یک تیم هماهنگ و کارآمد تشکیل شود تا تغییرات زیادی که باعث «بحرانهای سیاسی و قانونی» برای دولت می شود، اتفاق نیفتد! تأکید کردم که وزرا باید انتقادپذیر و مشورت پذیر باشند و از نظرات متخصصان حوزه خود و نهادهای مدنی مرتبط استفاده کنند. پرسیدند که لابی های غیررسمی باید معیار تشکیل کابینه باشد یا منطق؟! پاسخم این بود که رایزنی و مشورت برای شناخت افراد توانمند مفید است، اما باید در چارچوب معیارهای پیش گفته ازجمله تخصص، کارآمدی و هماهنگی وزرا انتخاب شوند. البته تصمیم نهایی با رئیس دولت و نمایندگان مجلس است!

 

+ آلبوم «رسوای زمانه» علیرضا قربانی با آهنگهای همایون خرم، شنیدنی و زیباست. هیچگاه گمان نمیکردم کسی بخواهد «زبان خامه ندارد سر بیان فراق» را با تصنیف بخواند ولی ساخته و خوانده اند و زیبا شده است و از همه دلنشین تر سه بیت از «نی نامه» بود که در ابتدای «رسوای زمانه» خوانده است... نی حدیث راه پرخون میکند...

http://delzendeha.blogfa.com/post-197.aspx

http://www.musicema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-2-pid-120.html

نوشته شده در 88/05/08ساعت 14:18 توسط امیر مقامی| |

ما به  قتل عمد

اما شبه قانونی واژه هایمان

عادت داریم

پس مرثیه نمی خوانیم

باز هم می نویسیم!

درست است که روزنامه «صدای عدالت» کمی داشت «تند» می رفت و با جو ملتهب موجود هر لحظه می شد انتظار خاموش کردنش را داشت؛ اما باورش سخت است که اینچنین شده است! هرچند بال و پر گرفتن مباحث حقوقی در روزنامه، جای امیدواری داشت که مفهوم «عدالت» بار دیگر با معیار «قانون» سنجیده شود...

از یکی از دوستان موضوع و علت ماجرا را پرسیدم؛ گویا به علت «توهین به حضرت امام (ره)» روزنامه مشمول ماده 27 قانون مطبوعات شده است. همانطور که در کلاس حقوق فرهنگی مطرح شده است، ماده 27 قانون مطبوعات از نظر «شکلی» (فرایند دادرسی) غیرمنصفانه و فاقد منطق حقوقی است. مطابق این ماده درصورت توهین به «رهبر جمهوری اسلامی ایران یا مراجع مسلّم تقلید» اول نشریه اهانت کننده «لغو پروانه» می شود و سپس مدیرمسؤول و نویسنده مطلب به دادگاه معرفی می شوند. در مورد صدای عدالت، برخلاف اصول حقوقی «تفسیر موسّعی به ضرر متهم» نیز انجام شده است! آن هم تسری «رهبر» به حضرت امام است که بیست سال پیش دار فانی را وداع نمودند؛ یا شاید تسری «مرجع تقلید» به ایشان درحالی که از اوصاف و شرایط «مرجع تقلید»، اصولاً «زنده» بودن مجتهد جامع الشرایط مورد نظر است.

ایراد شکلی و بی انصافی این ماده نیز در آن است که هیأت نظارت بر مطبوعات را در جایگاه «قضاوت» و فعالیت «قضایی» قرار می دهد بدین ترتیب که هیأتی که از شؤون قوه مجریه است ابتدا باید نسبت به تطبیق موضوع با جرم «توهین» اقدام نماید و درصورت احراز توهین، ابتدا مجوز نشریه را لغو می کند، بعد متهمان را به دادگاه ارجاع می دهد! در حالی که در وضع طبیعی، قوه مجریه باید پس از حکم قضایی، آثار حقوقی آن را اجرا نماید. حال اگر دادگاه، حکم به «توهین» صادر نکند، مقرره ای در قانون مطبوعات وجود ندارد که «لغو پروانه» را بتوان «لغو» کرد! و مقرره ای وجود ندارد که اگر هیأت منصفه، مجازات را «قابل تخفیف» بداند، مجازات سنگین «لغو پروانه» که در حکم «اعدام نشریه» است، تخفیف یابد.

http://asriran.com/fa/pages/?cid=79126

 

»حاشیه روزگار

درست است که نوشته ام صدای عدالت، کمی تند می رفت اما نوشته های من «تند» نبود؛ مگر آن که نوشتن از «قانون اساسی»، تندی باشد! من از هر تریبونی برای تقویت حاکمیت قانون استفاده میکنم؛ صداوسیما باشد یا صدای عدالت.

» حاشیه تدبیر

کشور این روزها به کمیته و نامه و فرمان نیاز ندارد. کافی است «قانون» اجرا شود!

نوشته شده در 88/05/06ساعت 8:57 توسط امیر مقامی| |

چند شب پیش در میان تلاطم اخبار عجیب سیاسی، پای «اخراجیها 2» نشستیم؛ شاید کمی کاممان شیرین شود و شاید کمی بفهمیم که چرا فیلم چنین توفیقی در فروش داشته است و شاید کمی درک کنیم که چرا منتقدان از این فیلم به شدت انتقاد کردند. از این سه «شاید»، دو تای اول محقق نشد. یعنی کاممان شیرین نشد! و نفهمیدیم این فیلم چرا اینطور فروخته است! اما درک کردیم که چرا منتقدان آنقدر عصبانی بودند که در رادیو گفتند: «آقای ده نمکی! دست از سر سینما بردار! برو روزنامه ات را بنویس!»

به عنوان یک تماشاچی عادی اما جدی سینما می گویم: این بدترین فیلمی بود که در عمرم دیدم و بدترین و کودکانه ترین سناریویی که ممکن بود این همه «ستاره» برای ایفای نقشهایش راضی شوند! سناریو که هیچ... حتی بازیها هم براثر کارگردانی ضعیف، بیش از باورم ضعیف بودند: مثل سکانس تلاقی مسافران و اسرا در برابر نمایندگان صلیب سرخ که حتی نگاههای دو سوی بازی هم هیچ احساسی را منتقل نمی کرد! فقط یکجا میشد از ته دل خندید و آن هم مصاحبه خبرنگار منافین با اکبر عبدی بود که میگفت «بهتر است از مرگ حرف نزنیم، پس درود بر صدام یزید کافر!»

بماند که دقایقی پیش کمی از فیلم "کازابلانکا" را میدیدم... خلاصه این که وای بر سینمای فاخر و ملّی ما اگر «این» باشد! و امان از نزول سطح سلیقه و طعم تماشاچی سینمای ما... راستی! با این تعریف و تمجیدها که خوانده و شنیده ام، حیف که «درباره الی» به این روزهای سخت خورده است... کاش دوباره در شرایطی آرامتر اکران شود...

 

+ تغییرطرح وقالب توفیق اجباری بود! براثر اشتباهم و عدم همراهی سرویس بلاگفا برای ایجادیک تغییرکوچک در قالب قبلی مجبورشدم قالب جدید و تغییر بنیادین ایجاد کنم ولی «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»! حرفهایم که سیاسی نیست؟!

نوشته شده در 88/03/30ساعت 22:30 توسط امیر مقامی| |

.....


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 88/03/24ساعت 11:22 توسط امیر مقامی| |

با یکی از اساتید ادبیات گپ می زدیم؛ ناخواسته از رابطه حقوق و ادبیات! به اشعاری اشاره می کرد که مربوط به زندان است (حبسیات) یا شعرهای فراوان علیه قضات!!! مضمون یکی از ابیات سعدی به خاطرم آمد اما شعر بر زبانم جاری نمی شد! قانون مدنی را باز کردم و گفتم که مربوط به این ماده است که می گوید «انکار بعد از اقرار مسموع نیست...» اما باز هم شعر یادم نمی آمد! بعد از این که کلاس تمام شد؛ در راه برگشت دوباره به آن ماده فکر کردم... ناگاه یادم آمد:

 

دگر مگوی که ترک عشق خواهم کرد

که قاضی از پس اقرار نشنود انکار...

 

ماده 1277 قانون مدنی را ببینید! نمیدانم سعدی "فقیهی شاعر" بود یا "شاعری فقیه"!

و این هم کمی از «اقرار در ادبیات فارسی»!

http://www.mibosearch.com/word.aspx?wName=%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1
نوشته شده در 88/01/24ساعت 22:52 توسط امیر مقامی| |

پاروی برقی هم

چاره ساز نبود

 

                        نگاه کن:

                                      همان برف اندک

                                                             هنوز باقی است!

 

+ http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=79854

نوشته شده در 88/01/19ساعت 17:24 توسط امیر مقامی| |

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنید

این سفر همره تاریخ به جا می ماند...

 

محمّدعلی بهمنی

نوشته شده در 87/11/21ساعت 23:25 توسط امیر مقامی| |

 

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

نوشته شده در 87/11/15ساعت 0:19 توسط امیر مقامی| |

فیلم «مخمصه» را دیدم. اول فکر می کردم شاید با اقتباسی از مخمصه مایکل مان روبرو باشم اما اینطور نبود. ابتدای فیلم، فیلمبرداری تعقیب و گریز در خیابانهای انقلاب و هفت تیر به چشم می آمد. کمتر فیلمساز ایرانی چنین ریسک می کند که در خیابانهای شلوغ، این صحنه را فیلمبرداری کند ولی انصافاً فیلمبرداری قابل قبول بود. بازیها و دیالوگها هم نسبتاً جالب بود، به خصوص رمزهای دزدها! فیلم، اصلاً دنبال تطهیر و سفیدنمایی پلیس ایرانی هم نبود و نشان دادن خطای یکی از پلیسها و رد گم کردن فیلم که «اردلان» جاسوس دزدها در پلیس است، در جای خود جالب بود! همینطور صحنه های تعقیب و گریز در بیمارستان نسبت به سینمای ایران کم سابقه بود. تنها چیزی که کمی آزاردهنده بود، صدا و لحن یکنواخت سرهنگ (با بازی فرهاد قائمیان) بود که البته سابقه «نقش منفی»های او در این قضاوت بی تأثیر نیست. تفاوت دیگر فیلم، با روال فیلمهای ایرانی (فیلمفارسی – هندی!!!) در پایان آن رقم خورد، جایی که حتی یلدا هم کشته شد تا این باشد عاقبت سوءاستفاده از موقعیت و...!

البته يکي از سکانسها از نظر حقوق بشري قابل تأمل است و آن هم سکانس اعتراف گرفتن از "لالي"!

اخیراً دو فیلم دیگر هم دیده ام. انعکاس که درجه «الف» از ارشاد دریافت کرده بود و البته در این درجه کمی اغراق شده بود چون فیلم بین الف و ب در نوسان است. تأکید فیلم بر آیه قرآن (واجتنبوا کثرا من الظن، ان بعض الظن اثم) در جای خودش قرار گرفته بود، یک بار در سکانس اول و یک بار در انتهای فیلم و فلش بک.

«مینای شهر خاموش» را هم دیدم؛ البته اتفاقاً درست در سالگرد زلزله بم! روایت فیلم در نوع خودش جذاب و تأثیرگذار بود. درجه «ب» برای این فیلم عادلانه نبود!

 

+ حاشیه حق»

به تعبیر رأی قضیه ماورماتیس «رأی و نظر حقوقی» من و دبیر شورای نگهبان «یکی» شد. فقط نمیدانم اگر آقای لاریجانی «ابهام» ندارد، چرا موضوع را به صورت شفاهی و شخصی پرسیده است؟! پرسیدن نظر دبیر شورای نگهبان، یعنی «ابهام» وجود دارد و به نظر می رسد باید «تفسیر رسمی» شورای نگهبان ارائه شود؛ در غیر اینصورت نمایندگان مجلس می توانند در صورت استیضاح به تفسیر شخصی خود عمل کنند. برای یادآوری قضیه، لینکها را ببینید!

http://ijl.blogfa.com/post-163.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-359.aspx
نوشته شده در 87/11/02ساعت 8:51 توسط امیر مقامی| |

مرز در عقل و جنون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

 

عشق هم در دل ما سردرگم

مثل ویرانی و بهت مردم

 

گیسویت تعزیتی از رؤیا

شب طولانی خون تا فردا...

 

خون چرا در رگ من زنجیر است؟

زخم من تشنه تر از شمشیر است

 

مستم از جام تهی، حیرانی؟

باده نوشیده شده پنهانی!

 

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشیاری است مگو سهو شده!

 

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم سیاه

 

از من تازه مسلمان بگذر

بگذر، از سر پیمان بگذر

 

دِین دیوانه به دین، عشق تو شد

جادۀ شک به یقین، عشق تو شد

 

مستم از جام تهی... 

 

شعر از افشین یدالهی.

نوشته شده در 87/10/17ساعت 14:43 توسط امیر مقامی| |

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

 

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

 

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

 

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

 

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

 

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

» شعرنوشت: همین داستان سرودن «بوی جوی مولیان» و این «ی»های رها در این غزل، به اندازه کافی دلنشین هست که نیازی به هیچ سخنی در بزرگداشت مقام رودکی نباشد! حالا دارم همین شعر را با صدای بنان می شنوم. در دوران دبیرستان یکی از دوستانم که علاقه مشترکی به این شعر داشتیم میگفت: اگر صاحب دختر شدی، اسمش را بگذار پرنیان! پیش از رودکی، واژه و شعر بود اما لطافت شعر پیدا نبود. از آن روزی که «میر» با نوای شعر و موسیقی رودکی از خود بی خود شد و راه بازگشت به بخارا در پیش گرفت، نزدیک هزار و صد و پنجاه سال گذشت. گرچه در این شعر، رودکی آرزوی «دیرزی» بودن برای بخارا و میرش دارد؛ اما این شعر رودکی بود که «دیرزی» شد و ماند.

+ http://www.roodaki.blogsky.com/

 

» حاشیه حق: خبرهای تازه را در وبلاگ ماهنامه ببینید:

www.ijl.blogfa.com

نوشته شده در 87/10/01ساعت 23:32 توسط امیر مقامی| |

زدستم برنمی خیزد

که یکدم

بی تو بنشینم

به جز رویت نمی خواهم

که روی هیچکس بینم

 

برآی

ای صبح مشتاقان!

اگر هنگام روز آمد!

 

که بگرفت

این شب یلدا...

ملال از ماه و پروینم

 

سعدی

+يلداي پارسال

http://maghami.blogfa.com/post-244.aspx

نوشته شده در 87/09/30ساعت 22:26 توسط امیر مقامی| |

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

 

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

 

ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند

هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک

چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند

 

ز بخت خفته ملولم، بود که بیداری

به وقت فاتحۀ صبح، یک دعا بکند؟

 

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

+ جمعه دو هفته پیش، در راه برگشتن این غزل را با آواز شجریان می شنیدیم و... در میان غزل، آن شاهکار «گر به تو افتدم نظر...» و بازی ساده شاعر با کلمات. دقایقی دیگر دوباره ما و این راه. جاده ها کی تمام می شوند؟! به قول این تبلیغه "راه تو را می خواند!"
نوشته شده در 87/09/15ساعت 5:17 توسط امیر مقامی| |
سوم ابتدایی که بودیم (این روزها چقدر می روم سراغ دوره ابتدایی!) همان اوایل سال تحصیلی، معلم دینی و قرآنی داشتیم که بنا را بر این گذاشته بود که در پایان هر جلسه قسمتی از یکی از قصه های قرآنی را برایمان بگوید. اولین داستانی که انتخاب کرد و نمیدانم توانست تکمیلش کند یا نه، قصه یوسف پیامبر بود...

ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/09/02ساعت 6:7 توسط امیر مقامی| |

نوشتن از شعر قیصر برای مخاطب شعر او نباید چندان سخت باشد؛ از بس که واژه ها و ترکیبهایش؛ جمله سازی هایش «آشنا» است. واژه پردازی هایش زنده است و در میان وزن و قافیه، گویی مردی در کوچه های شهر با دوستش، همکارش، همراهش یا معشوقش حرف می زند. قیصر، حرف می زند. با همین معیار که شعرهایش را بخوانیم، شاه بیت کم ندارد. کلمه های ساده و روزمره را آنقدر دلنشین و «دلی» کنار هم چسبانده که گویی هزار بار از هزاران زبان شنیده ایم؛ گاهی دلمان می خواهد شاعر این شعر ما بودیم! به این سادگی نگاه کنید: «من از عهد آدم تو را دوست دارم». تمام این جمله، روان و عامه فهم است، همچنان که «از آغاز عالم تو را دوست دارم» صدها بیت و مصرع اینچنین می توان در میان شعرهای قیصر یافت. شعرهایی که گاه «پوستر» شدند و نفهمیدیم شعر قیصر بوده اند؛ فکر کردیم آدمی نشسته یکجا و برای خودش همین یک مصرع را ساخته، در حالی که آن مصرع بخشی از نظم بلندی است که واژه واژه اش خواندنی است: «درد های پوستی کجا/ درد دوستی کجا»؛ «تا نگاه می کنی وقت رفتن است»... «سفر ایستگاه» را تجسّم کنید. قطار می رود! اتفاق ساده ای است! اما... مگر می شود کنار «قطار رفته» ایستاد؟! تازه وقتی ایستگاه هم رفته است؟ «و همچنان/ به نرده های ایستگاه رفته/ تکیه داده ام!»

تازگی مقاله ای در روزنامه همشهری هم می خواندم که «همزاد عاشقان جهان (3)» را به شرح نوشته بود. «اعجاز» قیصر در استفاده از مفهوم سنّتی «مدرسه» (نماد عقل ورزی) تا رسیدن به عدم رعایت سکوت توسط «غوغای چشمها» در کتابخانه، خواندنی است.

قیصر هنرمند چیره دستی است در کاربرد واژه ها و بازی با آنها: «ای مسیح مهربان زیر نام قیصرم!» مهربانی مسیح و خشونت شاهانه قیصر. «مسیح» و «قیصر» که باز خود در علوم سیاسی هم واجد معنا است. حال اگر قیصری، مسیح مهربان باشد چه می شود؟! یقیناً افلاطون ذوق خود را در دنیای مردگان عیان خواهد ساخت!

اما صبح امروز اولین بیتی که به ذهنم رسید این بود: «عشق، عین آب ماهی یا هوای آدم است / می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟»

قیصر کلمه به کلمه ما را بازی می دهد و هر کلمه ارجاعی است به یک داستان، به یک کلمه دیگر در همان بیت. از نظر اصولی «عین» چیزی بودن یعنی «همان» بودن؛ برعکس زبان عرف که «عین» را به معنی «مشابه» می داند. حالا عشق می شود همان آب برای ماهی و همان هوا برای آدم. یعنی عشق ماهی آب است و عشق آدم، هوا. ارجاع بعدی باز هم «عین» است که یعنی چشم، یعنی چشمه. عشق، چشمه آب و منشاء آبی است که ماهی در آن زندگی می کند! و همینطور منشاء هوایی که آدم در آن می زید. هوای آدم هم حرف تازه ای هست و نیست! هوایی برای زیستن، ظاهری فیزیولوژیک! اما اگر تشابه «هوا» و «حوّا» را در نظر بیاوریم و آن را بگذاریم کنار «آب ماهی» آن وقت چه؟! گویی قیصر می خواهد بگوید ماهی بدون آب هرگز و آدم بدون حوا! حالا دیگر پاسخ به این پرسش ساده است که «می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟» اگر آب و هوا همان باشد که در مصرع نخست شناختیم؟!

قیصر یک بار «مرگ» را میان شعرهایش «شکار» کرد: «در میان تور خالی/ مرگ/ تنها/ دست و پا می زد» به گمانم او در زیستن خود و با آنچه برجای گذاشته است، هر روز و برای همیشه در تاریخ ادبیات ایران ماندنی شده است و نام او، مرگ را برای همیشه شکار کرده است.

+

http://maghami.blogfa.com/post-224.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-238.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-237.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-195.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-204.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-197.aspx

از این لینکها معلوم است که...

نوشته شده در 87/08/08ساعت 5:24 توسط امیر مقامی| |

آخر دلم...

 

دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این همه در عین بی تابی صبورم

 

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه های پیچ در پیچ غرورم

 

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم

 

بادا بیفتد سایۀ برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

 

از روی یکرنگی، شب و روزم یکی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

 

خط می خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

 

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم

 

آخر دلم با سربلندی می گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

(قیصر امین پور)

 

+ عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه باز حوادث:

در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری

 

+ «عشق»، «عین» آب ماهی یا «هوای آدم» است

می توان ای دوست بی «آب و هوا» یک عمر زیست؟

 

+

http://maghami.blogfa.com/post-224.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-238.aspx

http://maghami.blogfa.com/post-237.aspx

 

یادش گرامی باد...

» تصویر:

http://www.navideshahed.com/attachment/83869.jpg

 
 
نوشته شده در 87/08/07ساعت 7:33 توسط امیر مقامی| |

دیشب دعوت را دیدم. اپیزودهایی که با یک پرواز هوایی بر فراز تهران به هم چسبانده شده بودند. داستانها خیلی سریع و هضم نشده یکی یکی می گذشتند و ارتباط برقرار کردن با تک تک آنها مشکل بود. خیلی به سبک «تصادف» (Crash) فیلم ساختن مد شده، ولی حاتمی کیا نتوانسته بود از این پرواز هوایی و مطبهای مشترک و دکتر مشترک به «تصادف» برسد. در مجموع به من نچسبید! درگیری عاطفی و فکری زیادی هم به وجود نیاورد. به نظرم مهمترین نتیجه این اثر تمرین حاتمی کیا برای همکاری با ستاره ها بود!

البته عیب می... هنرش این که سعی کرده بود انواع مختلفی از دلایل برای سقط را ردیف کنید و به هرکدام پاسخی بدهد. مساله نزاع "انتخاب" و "حق حیات" همیشه در مساله سقط جنین باعث چالش شده ولی حتی همین چالشها هم در فیلم مورد بحث قرار نمی گرفت.

 

لینک» گفتگو با مجید مجیدی (کارگردان آواز گنجشکها)

+ گفتگو با ابراهیم حاتمی کیا (کارگردان دعوت)
 
نوشته شده در 87/07/24ساعت 7:38 توسط امیر مقامی| |

 

دیشب «آواز گنجشکها» را دیدم. مثل اغلب کارهای مجیدی، اثری عاطفی و تأثیرگذار و پر از رنگ. اکثر قابها، طوری بود که اگر در همان لحظه فیلم متوقف می شد، یک عکس استاندارد روی پرده نقره ای نقش می بست. همینطور در اکثر نماها، یک رنگ غالب قابل تشخیص بود (چیزی که در عکاسی بسیار دوست دارم).

بازی مجیدی با رنگها در فیلمهای قبلی هم وجود داشت، به گونه ای که انتخاب نماها و دکوپاژ هنرمندانه مجیدی در هر اثری باعث شده رنگهای فیلمهای او جذاب و به یاد ماندنی باشد. مثل زرد گندمهای مزرعه (پدر)، سبز جنگل (رنگ خدا)، آبی حوض خانه و دریاچه محل مسابقه (بچه های آسمان)، سفید برفها (بید مجنون). اما در این اثر، علاوه بر رنگ آمیزی متنوّع و چشم نواز، حتی انتخاب زاویه دوربین و پرتو آفتاب در صورت بازیگر فیلم هم در چند نما، بر این بازی رنگها افزوده است.

مجیدی، نقاشی اش را در سکانس روی زمین افتادن ماهی ها با حرکات دست بچه ها که ماهی ها را از روی زمین به داخل جوی آب می فرستند، تکمیل کرده است؛ گویی زمین با رنگ قرمز ماهی ها رنگ شده و حالا پاک می شود.

آواز گنجشکها مثل اکثر آثار مجیدی، فیلمی بدون تکیه بر دیالوگ بود و این ویژگی در کنار مشخصات فنی و مضمونی آن می تواند به موفقیت فیلم – حتی در اسکار – کمک کند. من هم راضی شدم که آواز گنجشکها، نسبت به اتوبوس شب انتخاب مناسب تری برای اسکار بوده است.

نوشته شده در 87/07/23ساعت 5:22 توسط امیر مقامی| |

دوره جدید «سینما یک» با «سرقت بانک» (راجر دونالدسون – 2008) امشب آغاز شد. برای من هنوز دوره اول سینما یک، بهترین دوره فیلم دیدن محسوب می شود. دوره دوم این برنامه را دوست نداشتم و تا حدی هم دکور و لباس نامناسب مجری، انتخاب فیلمهای غیرجذاب و غیرمطرح و نبودن کارشناسان دوره اول، باعث شد دوره دوم را دوست نداشته باشم. اما شروع دوره سوم، بهانه ای بودن برای نوشتن این یادداشت. دوره سوم، کمی شبیه دوره اول است. به خصوص از نظر انتخاب فیلمهای جدید. هنوز مطمئن نیستم که فیلمهای باصطلاح «جدی» یا «عمیق» جایی در این دوره داشته باشند، مخصوصاً که برنامه با یک فیلم سرگرم کننده پلیسی (البته نسبتاً قابل قبول) آغاز شده و فیلم بعدی هم یک فیلم کره ای خواهد بود. اما امیدوارم فیلمهای مهم و معتبر این دو سه سال در سری جدید پخش شود و کارشناسان میان رشته ای سینما (مثل کارشناسان فیلم شناس عرصه های علمی هنر، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی، تاریخ، علوم سیاسی و...) هم در کنار سینماگران به نقد و بررسی فیلمها بنشینند. قسمت نخست، با حضور امیرشهاب رضویان نسبتاً خوب بود، ولی اگر قرار است درباره «افشاگری» و رسوایی صحبت شود، باید از کارشناسان سیاسی و اقتصادی که با این موضوع آشنا هستند هم استفاده شود. البته به شرطی که حرفهای کلّی و شعاری غیرمرتبط مثل ناپاکی و هرزگی همه سیاستمداران دنیا و به ویژه انگلیسی ها ( و البته به جز ما ایرانی ها که هرگز دروغ نمی گوییم و از تز دکتری مان هم در آکسفورد دفاع کرده ایم) مطرح نشود؛ بلکه حرفها، عینی، علمی و دقیق باشد.

در دو سه هفته آینده، معلوم می شود، سینما یک جدید چگونه برنامه ای خواهد بود؟ آیا این، همان سینما یک است که حاضر بودم تا انتهای تیتراژ پایانی اش در سکوت میان خواب اهل خانه، بیدار بمانم؟!

دقایقی می شود دل به سینما سپرد یا حتی دربی یخ تهران، شاید فکرم زیاد مشغول بن بست ها نشود. این یادداشت را از سر بی کاری و در دعوت این برنامه برای شریک شدن در نظرات برای وب سایت هنوز راه اندازی نشده برنامه فرستاده ام. نگاه یک غیرحرفه ای به یک فیلم:

 

در ارزیابی «سرقت بانک» باید از شاخصه های ژانر پلیسی – جنایی بهره گرفت. این ژانر از این جهت که قسمتهای مختلف فیلم – از معرفی و تعلیق ها تا گره گشایی داستان – برای بیننده قابل شناسایی است، جذابیت خاصی برای مخاطبان سینما دارد. بیننده عادی فیلمهای مربوط به «سرقت»، یک به یک «موانع» پیش روی سارقان را پیگیری می کنند تا ببینند «آخر کار چه می شود؟» بنابراین ظاهراً هر بیننده ای تعلیق و گره گشایی در این گونه داستانی را می تواند تشخیص دهد.

معرفی شخصیتها و انگیزه در سرقت بانک نسبتاً مختصر و سریع پیش می رود و خیلی زود، دلیل سرقت بانک و علت ویژه آن اعلام می شود: عکسهایی از خانواده سلطنتی که باید قبل از انتشار توسط دزدان اجیرشده نیروهای امنیتی، از دست مدعی در صندوق امانت بانک، خارج شود؛ زیرا حضور مستقیم دولت در این قضیه، خود به لو رفتن افتضاح منجر می شود و حتی پلیس هم بعد از لو رفتن بی سیم، به علت محرمانه بودن عملیات، از ماجرا بی خبر است. به دلیل جنبه افشاگرانه فیلم، تعلیق های زیادی در جریان دزدی پیش بینی نشده است تا بتواند به اندازه کافی به رسوایی ها بپردازد. البته تعلیقها با دقت و به موقع چیده شده است که شامل بازرسی ساده پلیس، ورود ماشین های پلیس به محل برای بررسی وضع بانکها، لو رفتن ارتباط بی سیم، پیدا کردن عکسها توسط مارتین و گرفتن آنها توسط تری، شناسایی ناقص (با گفتن «پلیس ها پشت درند» توسط تدی)، حرکت پلیس در داخل ساختمان به سمت خزانه و بعد بسته بودن درب، تعقیب ون آبی و توقف سریع آن، قرارهای تری با مأموران سازمان اطلاعات و رویارویی با فوکال. این تعلیقها در جریان فیلم یک به یک پیش می آید و تماشاگر موانع دزدی و پس از آن، موانع آسایش سارقان را پیگیری می کند که دفترچه رشوه ها نقش مهمی در افزایش تعلیقها دارد.

حداقل سه داستان فرعی را هم می توان در فیلم تعقیب کرد. اگر داستان اصلی را سرقت بخاطر عکسها بدانیم، دفترچه رشوه های فوکال، مهمترین داستان فرعی است. پیدا کردن گورستان در حین دزدی، مورد پردازش دقیق و جزیی قرارنگرفته و احتمالاً باید کنایه های فیلم را در آن جستجو کرد. داستان فرعی دیگر، خانواده تری است که خوب پرداخته نشده و حذف آن لطمه ای به ماهیت داستان نمی زد، بلکه وجود آن موجب تکمیل روابط انسانی فیلم است، چون درمورد سایر شخصیتها، خانواده نقشی ندارد. همینطور می توان رابطه تری و مارتین را از اعتراضات همسر تری به وجود «یک زن» در گروه سرقت و گفتگوی غیرصمیمانه شان در فصل پایانی و رابطه مارتین با مأمور اطلاعات را وصله های دراماتیک این داستان پلیسی دانست.

گرچه پایان بندی فیلم با دستگیری مجرم مدعی انتشار عکسها، هوشمندانه است اما این دستگیری با رهاکردن تری و دوستانش پس از دستگیری، سازگار نیست.

نکته: در سکانس آماده سازی تدی برای دیده بانی، انتخاب «چتر» به عنوان نشانه یک مسافر انگلیسی در شهری غریب و کشوری بارانی، نکته ظریف و هوشمندانه ای در طراحی صحنه و لباس به شمار می رود.

نوشته شده در 87/07/12ساعت 3:20 توسط امیر مقامی| |
 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود، مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلبِ خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخرخلاف آنچه که گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایق مان هست می رود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست، می رود

 

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیری است بی نشانه که از شست می رود

 

بیراه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود...

 

شعر: دکتر افشین یدالهی

» بشنوید در: نهان مکن (ترانه بن بست) / علیرضا عصّار

http://www.umahal.com/song/23961.htm

» تصویر: بیراهه ها  

http://www.foto.ir/Photos/Gallery/5352.jpg

 

 

پ . ن: کاش من هم همسفر بیراهه ها بودم، اگر ساده تر به مقصد می رسند. باور دارم که «بی نظمی به نفع آدمهای ضعیف است» و من چقدر به «نظم» وابسته و دلبسته ام! جنگ، فرسایشی شده است. اگر آرزومند صلح شرافتمندانه مبتنی بر عدالت (!) هستید، دعا کنید! شنبه حمله سختی انجام خواهم داد! شاید مقدمه ای برای «حمله» نهایی و شاید... از هر طرف نرفته به بن بست...

نوشته شده در 87/07/11ساعت 12:12 توسط امیر مقامی| |

 

نوشته شده در 87/06/30ساعت 2:35 توسط امیر مقامی| |

خاموش شده ام، شرحش تو بگو

زیرا به سخن، برهان منی...

 

(مولوی)

 

پ.ن: دردهایم را این روزها میان شعرهای پیش گفته پنهان می کنم.

نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:33 توسط امیر مقامی| |

 

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد...

 

(حزین لاهیجی)

نوشته شده در 87/06/16ساعت 12:38 توسط امیر مقامی| |

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

 

هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینۀ ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در 87/06/12ساعت 1:39 توسط امیر مقامی| |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها.

           مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمری است لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم؛

باشد برای «روز مبادا».

           اما در صفحه های تقویم

                     روزی به نام «روز مبادا» نیست.

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

                                       اما کسی چه می داند

                                            شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها.

هر روز بی تو روز مباداست.

 

قیصر امین پور

 

» لینک مربوط: بفرمایید...

http://maghami.blogfa.com/post-279.aspx

نوشته شده در 87/05/27ساعت 0:22 توسط امیر مقامی| |

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

(حافظ)

نوشته شده در 87/05/22ساعت 0:18 توسط امیر مقامی| |

کسی که از ره تقوی قدم برون ننهاد

به عزم میکده اکنون ره سفر دارد

(حافظ)

نوشته شده در 87/05/07ساعت 1:36 توسط امیر مقامی| |

استاده ام چو شمع

 

مترسان ز آتشم...

نوشته شده در 87/03/15ساعت 2:30 توسط امیر مقامی| |

احسان امشب بعد از مدتها پیامک فرستاد، مثل همیشه شعر... جواب دادم که بقیه اش را می خواهم! گفت همین دو بیت است، غزل نیست! شعر از مرحوم منزوی است.

 

دستی که به دست من بپیوندد نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست

زنجیر فراوان فراوان اما...

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست!

نوشته شده در 87/03/12ساعت 2:11 توسط امیر مقامی| |

دوشنبه 16 اردیبهشت، ساعت 11 زیر پل غدیر 

خشکسالی یعنی من و تو

دیگر

با رود زنده ی شهر،

هم قدم، هم دل، هم راه

نیستیم...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 87/02/18ساعت 0:28 توسط امیر مقامی| |

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم

 

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشة محراب می زدم

 

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طرّة تو به مضراب می زدم

 

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

 

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می زدم

 

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیدة بی خواب می زدم

 

ساقی به صوت این غزلم باده می گرفت

میگفتم این سرود و می ناب می زدم

 

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می زدم

 

پ ن: چند سال پیش روایت موسیقایی بنان را از این غزل به نام «می ناب» می شنیدم، اما امشب روایت موسیقایی مجید اخشابی را می شنوم با نام «سیل اشک». لحن روایت (ملودی) با نام آنها متناسب است.

نوشته شده در 87/02/14ساعت 0:7 توسط امیر مقامی| |

چهارشنبه سوری است اما آسمان شهر را مه گرفته و باران باریده است! سعی می کنیم بهاری باشیم! بنابراین سعی می کنیم امّا قول نمی دهیم!

در آلبوم «نقش خیال»، همایون شجریان غزلی از سعدی را با آهنگ متفاوتی از علی قمصری به نام «گناه عشق» اجرا کرده است. پس هدیه من را به مناسبت چهارشنبه سوری با الهام از «سیاه مشق» در ادامه مطلب ببینید!


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/12/28ساعت 22:32 توسط امیر مقامی| |

 

 ‏) تا دو شب آینده هم عکس و طرحهایی با مضمون عید و بهار در این وبلاگ خواهید دید! 2) این تابلو به نام ‏‏«رویش» چند روز پیش در نگارخانه کوثر اصفهان به نمایش گذاشته شده بود. متأسفانه نام صاحب اثر را به خاطر ‏ندارم. 3) کلمات، ظاهراً قسمتی از یک شعر بلندتر هستند.

نوشته شده در 86/12/28ساعت 1:2 توسط امیر مقامی| |

 

یکشنبه 5 اسفند‏‎ ‎‏86، حدود ساعت 11 روی ریلها به سمت اصفهان در حرکت بودم این عکس را انداختم و آن را ‏بهترین عکسی میدانم که تاکنون از طبیعت گرفته ام، مخصوصاً بخاطر درحرکت بودن و عکّاسی با موبایلی نه چندان ‏پیشرفته که کار ساده ای نیست. ساعاتی پیش از آن ناراحت بودم که چرا جهت حرکت قطار و صندلی من به گونه ‏ای نیست که بتوانم تصویر زیبای طلوع خورشید بر فراز تهران را ثبت کنم!‏ 

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

 

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

 

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

 

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد[1]

 

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

 

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد



[1] پس از هبوط از بهشت آسمانی آدمی به صحرای سرزمین هند فرود آمد و حوا به جده، و آدم به جستجوی وی رفت. (ترجمه تاریخ طبری، ص 72-73)

نوشته شده در 86/12/06ساعت 21:38 توسط امیر مقامی| |

این روزها بادهای نسبتاً تند بی آزاری می وزد. بوی گلهای بهاری نزدیک گلخانه، به مشام می رسد... پس باید سر افتاده باشم که... اسفند نزدیک است... تمام! فروردین شود اسفندهای ما... هوا خوب شده، می شود رفت گردش و کمی بالاروی!!! این وبلاگ با این شکل و ساختار کم کم یک ساله می شود و من بیست و سه...

 

* * *

بفرمایید

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما...

* * *

عید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند... 

 


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/12/01ساعت 1:22 توسط امیر مقامی| |

خداوند رحمت کند زنده یاد منزوی را... کامنت صبا، مرا به حال و هوای آن شبی برد که مجموعه ای از وبلاگها را سامان می دادم... اول فروردین 1384... یکی از غزلهای ناب آن شب این شعر مرحوم منزوی بود... و یادش بخیر آن شب که آمده بود اصفهان، برای همایش فصلی ادبیات، در هتل عباسی و حسابی دلگیر و ناخوش...

 

 

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود

... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

 

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

 

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت

شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

 

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

 

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

 

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

 

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود

نوشته شده در 86/11/06ساعت 1:7 توسط امیر مقامی| |

سکانس آخر «مدار صفر درجه» را که می دیدم، میگفتم «چه هندی!» اما چند روز پیش، مصاحبه حسن فتحی را در اعتماد خواندم، نظرم عوض شد...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/10/03ساعت 0:5 توسط امیر مقامی| |

 

نوشته شده در 86/09/10ساعت 22:33 توسط امیر مقامی| |

 

طرح: امیر مقامی

 

دلم خوش است به گلهای باغ قالی ها

که چشم باران دارم ز خشک سالی ها

 

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها!

 

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟

تمام دور و برم پر ز جای خالی ها

 

زلال بود و روان رود رو به دریایم

همین که ماندم مرداب شد زلالی ها

 

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی خیالی ها

 

قیصر امین پور (دستورزبان عشق)

 

نوشته شده در 86/09/08ساعت 22:54 توسط امیر مقامی| |

قیصر، قبلا خودش را به مردن زده بود، حالا خداکند دوباره بازی درآورده باشد... خودش گفته بود که قبلا خودش را به مردن زده بود...

 عکس: فارس

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

 

تو می توانی

یک ذره

      یک مثقال

           مثل من بمیری؟

 

مثل من... مثل قیصر... مرد... قیصر رفت... مانده بودم چه بنویسم... از کجای داغهای مردم روزگارم بنویسم... از آن مردی بنویسم که آنقدر روزگار به چشمش تیره بود که مرا هم سن و سال خود می پنداشت، من که جای پسرش بودم، درست هم سن و سال دخترش... با آن همه نگرانی... یا از کنسرت شجریان در آن سالن عجیب... اما رفتن قیصر مرا ساکت کرد... که پیش از آن، «دیدن» مرا به سکوت رسانده بود... آن روزها گذشته است که نادیده می نوشتم تا از این طریق به درک و شهودی دست یابم... حال دارم می بینم... و این دیدن مرا ساکت کرده است... اما مرگ قیصر، دیگر جای سکوت نیست... که خودش از مرگ خودش، از مجلس ختم خودش سروده بود، در همین کتابی که چند وقت پیش وقتی به دستم رسید، ذوق زده شدم...

مرا

به جشن تولد

فراخوانده بودند

چرا

سر از مجلس ختم

درآورده ام؟

آن هم درست وقتی که به درس دستور زبان عشق رسیده بودیم تا طرحی برای صلح دراندازیم؟

زیر نام تو... یا زیر تابوت تو... کجا باید ایستاد؟

حالا بیشتر می توان فهمید که

- اما چرا

آهنگ شعرهایت تیره

و رنگشان

تلخ است؟

همان که گفته ای!

- وقتی که برّه ای

آرام و سر به زیر

با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد؟

راستی قیصر... حق با تو بودها...

آن روزهای خوب... آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود... خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست...

حق با تو بود... اما بگو این روزها که میگذرد چگونه شاد باشیم؟ فقط به همین که میگذرد شاد باشیم؟

راستی قیصر... این روزهای آخری جواب سؤالهایت را گرفتی؟

مخصوصا این آخریها...

چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟

زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟

... چرا در آخر هر جمله ای که می گویم

تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟

 

فکر کنم من هم مثل تو باید بی خیال «هر چیز و هر کسی» بشوم که... تو که اینطور بودی و می گفتی:

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند

پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

خودت را زدی به مردن؟ فکر نکردی از این واژه های ساده دلنشین دیگر کجا پیدا کنیم؟

هوای دلت، همان دلی که یکباره شکست و رفتی هنوز بارانی است؟

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای...

 

پ.ن: ۱ - همه شعرهای سرخ این یادداشت از «دستور زبان عشق» است.

۲ - هر که هر چه شعر از او میخواهد زیر این کامنت بگذارد تا یادواره ای و یادنامه ای برای قیصر شود...

نوشته شده در 86/08/08ساعت 19:59 توسط امیر مقامی| |

اشاره» نقدی که میخوانید را یک کارشناس ادبیات نوشته که از دور دستی هم بر آتش حقوق دارد و درباره فریب، از کتاب دکتر میرمحمدصادقی هم بهره می برد. بنابراین خواندنش خالی از لطف نیست. با این توضیح که معتقدم اجتهاد، نیاز به تخصص دارد و تعلیم. و در مورد آن مسأله نمازخواندن دوباره دکتر پژوهان هم باید گفت که نظر نویسنده صحیح است؛ به علاوه این که اصول عقلی (با عنوان اصول فقه یا قواعد فقه که برگرفته از منطق و عقل و تأییدشده در دین هستند) وجود دارد که فقها نیز از آنها برای شناخت احکام بهره می برند.... ضمناً تیتر مربوط به این نوشته مربوط به وبلاگ است، نه نویسنده.

باز هم منتظر نوشته ها و آثار خانم مهرعلیزاده و دیگر دوستان هستم.

 

فاطمه مهرعلیزاده

بنام حضرت دوست كه ناجسته اش يابيم و ناديده دوستش داريم.

فیلم « اغما » فیلمی است با شباهت بسیاری به فیلم «او یک فرشته بود». هر دو فیلم داستان انسان هایی است که به دلیل مغرور شدن به  ایمان خویش مورد توجه شیطان* قرار می گیرند و شیطان به این طریق سعی می کند تا آنها را بفریبد . آنها نیز به سادگی در این دام گرفتار می شوند. هر یک به گونه ای؛ یکی به نفس خود امید دارد و دیگری به علاقه و ایمان بی حد خود به خدا.... 
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/07/24ساعت 21:16 توسط نویسندگان میهمان| |

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید بدور قدح اشارت کرد

 

ثواب روزه و حجّ قبول آنکس برد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد

 

مقام اصلی ما گوشة خرابات است

خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد!

 

بهای بادة چون لعل چیست جوهر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

 

نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که بخون جگر طهارت کرد

 

فغان که نرگس جمّاش شیخ شهر امروز

نظر به دُردکشان از سر حقارت کرد

 

به روی یار نظر کن ز دیده منّت دار

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

 

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبادت کرد!

نوشته شده در 86/07/20ساعت 23:20 توسط امیر مقامی| |

روز حافظ است و بهانه ای دیگر برای حافظ خوانی. دیشب در راه، برای دقایقی با آوای شجریان، بیت الغزلهای ناب حافظ را مرور میکردم. این یکی را به راستی زیباست و گاه قافیه ها و واژه های ماقبلشان تضادی دارند که اینگونه کنار هم نشستنشان از حافظ بر می آید و بس...  

 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند، بنشانند

پری رویان قرار از دل، چو بستیزند، بستانند

 

به فتراک جفا دلها چو بربندد، بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند

 

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند!  

 

سرشک گوشه گیران را چو دریابند، دُر یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند

 

ز چشم لعل رُمّانی چو می خندند، می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند، می خوانند

 

دوای درد عاشق را کسی گو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند!

 

چو منصور از مراد آنان که بردارند، بردارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند، می رانند!

 

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند

که با این درد، اگر در بند درمانند، در مانند!  

نوشته شده در 86/07/19ساعت 22:50 توسط امیر مقامی| |

امروز یکسره کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» را خواندم به جبر! نوشته مصطفی مستور. پیشنهاد میکنم بخوانید! اگر از بعضی دیالوگهای خطابه گونه اش بگذریم، قابلیت اقتباس برای سینما هم دارد. کتاب با این عبارت آغاز می شود:

«هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود.» که به نظر می رسد اینگونه آغاز داستان توسط مستور تقلیدی از برخی نویسندگان بزرگ چون ساراماگو است.

در صفحه یازده هم عبارت جالبی آمده در رابطه شهرت و تنهایی! «آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران. و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست. و من از تنهایی می ترسم.»

و این بخش از یادداشتهای دکتر پارسا، که خودکشی کرده و یونس (شخصیت اول داستان) در پی کشف علت «جامعه شناختی» خودکشی اوست یادداشتی از خود به جا گذاشته که شاید بتوان گفت نقطه طلایی نثر نویسنده در بخش گره گشایی است:

 

«چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آن جا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: اینجا رازی نیست! گفتم: راز؟ گفتی: من رازم! و آمدی تا وسط خط کش ها. بعد چشم هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب درگرفت. آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شن در شن زار، از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش توفان گم می شدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز!»

نوشته شده در 86/07/15ساعت 23:12 توسط امیر مقامی| |

1

کودک

                        با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند

مادر، کنار چرخ خیاطی

                        آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

                     در خانه می پیچد

صدای در!

«شاید پدر!»

 

2

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

                    که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

 

3

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

             که بر جنگ!»

 

از «دستور زبان عشق»

قیصر امین پور

 

سخن درباره این شعر بسیار است. از جمله می توانید به نظر محمد قوچانی سردبیر مجله شهروند امروز در شماره 10، 14 مرداد 86، صص 67 و 68 مراجعه کنید. اما آنچه برای من هم جالب است، اینست که در عین حال که می توان کشته جنگی را «شهید» دانست، که در جنگی «مقدس» جان خود را از دست داده است؛ می توان از نفرت به جنگ نیز سخن گفت و از این که پیروزی واقعی، شکست دادن «جنگ» است، نه شکست دادن رقیب «در جنگ»! فتح، انست که «دشمنی» رخت از میان بردارد، نه «دشمن»... آفرین بر شعر!

 

نوشته شده در 86/06/31ساعت 21:19 توسط امیر مقامی| |

سالهای اول دانشگاه همراه تعدادی از دوستان ازجمله یاسر و مهدی و... که اکثراً از بچه های حقوق 81 بودیم، مجله – اصولاً گهگاهنامه! – طنزی به نام «سیاه و سفید» در می آوردیم. البته من که خیلی طنّاز خوبی نبودم نسبت به نثرهای عربی-فارسی مهدی یا کمیکهای یاسر و دیگران... اما نام مستعار «قیصر» را برای کارهایم برگزیده بودم! بیشتر شاید شباهت معنوی دو واژه «امیر» و «قیصر» مدّنظرم بود! حالا... شعر «سفر در آینه» قیصر امین پور را بخوانید تا شاید بخشی از شخصیت من را دریابید!!! البته این که کدام بخش شعر و کدام بخش شخصیت من، با خودتان!

 

این منم در آینه یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم!

 

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی شود

خوب می شناسمت، در خودم که بنگرم

 

این تویی، خودِ تویی، در پس نقاب من

ای مسیح مهربان، زیر نام قیصرم!

 

ای فزونتر از زمان، دورِ پادشاهی ام!

ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم!

 

نقطه به نقطه، خط به خط، صفحه صحفه، برگ برگ

خط رد پای توست، سطر سطر دفترم

 

قوم و خویش من همه از قبیله ی غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

 

سالها دویده ام از پی خودم، ولی

تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

 

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف

گم شده چو کودکی در هوای مادرم

 

از هزار آینه تو به تو گذشته ام

می روم که خویش را با خودم بیاورم

 

با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟

باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟

 

دیگران اگر که خوب، یا خدانکرده بد

خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!

 

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست

کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم!
نوشته شده در 86/06/22ساعت 21:56 توسط امیر مقامی| |

بالاخره امشب کتاب شعر «دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر منتشرشده از دکتر قیصر امین پور (مروارید، 1386) به دستم رسید. شعرهای قابل تأمّل و زیبا فراوان دارد، از طرحی برای صلح گرفته تا... در شبهای آینده بعضی اشعار زیبای آن را اینجا تقدیم میکنم. دکتر امین پور از شعرای معاصر مورد علاقه من است و در این شعر، نگاهی هم به استادیش در زبان و ادبیات فارسی دارد که از «دستور زبان» برای «عشق» سروده است! آری! به عشق نمی توان دستور داد که بایست... یا برو... 

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

 

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

نوشته شده در 86/06/20ساعت 23:13 توسط امیر مقامی| |

احسان یک بار، دو بیت اول این غزل را برایم فرستاد که بسیار زیبا بود؛ مخصوصاً نوآوری و ساختارشکنی شاعر در حذف فعل از پایان ابیات بنا به ضرورت شعر برایم دلنشین بود! بیتهای سوم و چهارم را هم هنگامی فرستاد که مشغول گفتگو درباب مسائل مهمه ای کنار دریاچه بودیم و مهدی به طنز پاسخش را داد که «ادله (عکسها) را هاپولی نکن!» البته قضیه «سه سال» به من هیچ ربطی ندارد! از خود شاعر بپرسید! ضمناً اگر خدای این شاعر دست دارد و می تواند قدم به قدم بیاید، باز به من ربطی ندارد! زبان مجاز را درک کنید و بیهوده حکم تکفیر صادر نفرمائید!

به هر حال این غزل را آنقدر تکه تکه برایم فرستاد که آخر سر مجبور شدم این بیت را اضافه کنم و خطاب او چنین بپیامکم (پیامکیدن: پیامک ارسال کردن!) که:

 

بعد از تو واژه ها فقط صبر می کنند...

این واژه ها که... مثله شدند شعرهای من!

 

اما اصل شعر... غزلیست زیبا به قول احسان از شاعر جوان اما گمنام اصفهانی به نام «رضا خیری» متخلّص به «اشکین»...

 

بگذار دستهای تو را دستهای من...

حالا که تو قدم به قدم، پا به پای من...

 

این اوج عاشقانگی ام را نگاه کن

من مرده ام... اگرچه تو تب هم برای من...

 

آتش گرفته ام؛ همه جا شعله می کشم

شاید شومینه پر شده از عکسهای من...

 

بعد از سه سال می گذری از کنار آه

بعد از سه سال عشق، کسی را به جای من...

 

هرگز بدون عشق تنفّس نکرده ام

رفتی و کاش... کاش کمی هم هوای من...

 

بعد از تو قبله ام به کجا می رود خدا؟

بعد از تو من، بگو چه کسی را خدای من...؟

 

اینجا چقدر فعل غزل، حذف، حذف، حذف

علّت همین که در نمی آید صدای من

 

این آرزو به گور، خودش دفن می شود

بگذار دستهای تو را دستهای من...

نوشته شده در 86/06/12ساعت 16:26 توسط امیر مقامی| |

بتی که راز جمالش هنوز سربسته است

به غارت دل سودائیان کمر بسته است

 

عبیر مهر به یلدای طرّه پیچیده است

میان لطف به طول کرشمه بربسته است

 

بر آن بهشت مجسّم دلی که ره برده است

درِ مشاهده بر منظر دگر بسته است

 

بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب

میان به سلسلۀ اشک تا سحر بسته است

 

به پای بوس جمالت نگاه منتظران

ز برگ برگ شقایق، پل نظر بسته است

 

امید روشن مستضعفان خاک تویی

اگرچه گَرد خودی، چشم خودنگر بسته است

 

به پیشواز تو هر جاده ای به راه افتاد

ولی چه سود که دروازۀ گذر بسته است

 

متاب روی ز شبگیر اشک بی تابم

که آه سوخته، میثاق با اثر بسته است

 

به یازده خم می گرچه دست ما نرسید

بده پیاله که یک خم هنوز سربسته است

 

زمینه ساز ظهورند شاهدان شهید

اگرچه هجرتشان داغ بر جگر بسته است

 

کرامتی که ز خون شهید می جوشد

هزار دست دعا را ز پشت سر بسته است

 

قسم به اوج که پرواز سرخ خواهم کرد

در این زمانه مرا گرچه بال و پر بسته است

 

چنان دویده به روحم نسیم دیدارت

که گوش منتظرم چشم بر خبر بسته است

 

دل شکسته و طبع خیالبند «فرید»

به اقتدای شرف، قامت هنر بسته است

 

                                                                                   قادر طهماسبی  

نوشته شده در 86/06/07ساعت 0:13 توسط امیر مقامی| |