صبح امروز مردی حدوداً پنجاه ساله با در دست داشتن این رأی و رأی دادگاه بدوی مبنی بر محکومیت خود به من مراجعه کرد تا برایش دادخواست اعسار از پرداخت محکوم به بنویسم... پیشنهاد میکنم ادامه مطلب را بخوانید...
ادامــه مـطـلـب
کنگره بین المللی حقوق پزشکی برگزار شد. سه شنبه و چهارشنبه، در دانشگاه شهید بهشتی. سخنران افتتاحیه آقای شاهرودی رئیس قوه قضائیه به نکاتی اشاره کردند که قصد داشتم خود نیز آنها را بنویسم! مخصوصاً این که بخش مهمی از نخبگان علمی در هر کشوری جذب رشته های حقوق (در علوم انسانی) و پزشکی (در علوم تجربی) می شوند و البته تعدادی از نخبگان نیز راه های دیگری را می پیمایند و معمولاً در هر دانشگاهی رشته های حقوق و پزشکی از پرطرفدارترین رشته ها برای ورود به دانشگاه هستند؛ که البته با جدایی علوم پزشکی از وزارت علوم در ایران عملاً دانشگاههای ما فقط شانس داشتن یکی از این دو رشته را دارند و حتی اگر مانند دانشگاه اصفهان یا شهید بهشتی، مکان دو دانشگاه (مثل اصفهان و علوم پزشکی اصفهان) عملاً یکجا باشد اما مدیریتها دوگانه است! به هرحال... با وجود این کنگره ای به نام «حقوق پزشکی» می تواند به گردهم آیی بخشی از نخبگان حقوق و فقه از یکسو و پزشکی از سوی دیگر تبدیل شود؛ که البته نخبگان حوزوی...
ادامــه مـطـلـب
نخسین کنگره بین المللی حقوق پزشکی از صبح چهارشنبه با سخنرانی های دکتر صدر رئیس سازمان نظام پزشکی و رئیس سابق پزشکی قانونی کشور و رئیس کنونی سازمان پزشکی قانونی کشورهای اسلامی با عنوان «جامعه پزشکی و چالشهای حقوقی» و سخنرانی دکتر باقری وزیر بهداشت با موضوع «جایگاه اخلاق و حقوق پزشکی در سیاستگذاری سلامت» و نیز سخنرانی آیت الله هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضاییه آغاز خواهد شد و در ادامه پانل صبح نیز دکتر محقق داماد مدیر گروه فقه پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، پروفسور ساشادینا استاد دانشگاه های ویرجینیا و شهید بهشتی، پروفسور ممتو رئیس مرکز حقوق پزشکی فرانسه و پروفسور بوریکان استاد حقوق دانشگاه مارسی و مشاور شورای اروپا به طور جامع، مقالات خود را ارائه خواهند نمود.
پیش از این، اینترنت وسیله ای برای آشنایی با بعضی دوستان شده بود و این بار هم چنین اتفاقی روی میدهد و دیدار برخی دوستان در جریان کنگره هم فرصت مغتنمی خواهد بود. دوستان نادیده آقایان جوانمرد و زارع قبل و بعد از من سخن خواهند گفت. به علاوه، دکتر سروش دبّاغ نیز موضوع مورد بحث در مقاله من را از منظری دیگر و از نگاهی اخلاقی مطرح خواهند کرد. به هرحال، اهتمام برگزارکنندگان کنگره به ارائه حداکثری مقالات و اعتماد به دانشجویان نیز جای تأمّل دارد؛ که تجربه نشان می دهد معمولاً در ایران، دانشجویان پیش از مقطع دکتری در همایش های علمی جدّی گرفته نمی شوند! اما به نظر می رسد باید منتظر شکسته شدن این یخ بود.
برنامه پانل قتل ترحم آمیز را در ادامه مطلب می بینید و برای دسترسی به سایر عناوین سخنرانیها و سخنرانان می توانید از لینکهای زیر استفاده کنید:
ادامــه مـطـلـب
1 – برنامه
چهارشنبه ساعت 17:35 در تالار امام علی (ع) دانشکده علوم پزشکی شهید بهشتی مقاله ام را ارائه خواهم داد. این خبری است که تا امروز صبح قطعی شده و به نظرم این یکی از منظم ترین کنگره هایی بوده که تاکنون دیده ام؛ هرچند مثل اغلب برنامه ها، همه چیز در دقایق پایانی (البته قبل از 90) انجام می شود.
2 – نامه
جناب آقای محمد قوچانی
سردبیر محترم مجله وزین «شهروند امروز»
با سلام
ذیلاً نکاتی درباره یکی از یادداشتهای شماره اخیر مجله (شماره 24 مورخ 20 آبان 86) درباره وضعیت دولتها و حقوق بشر به استحضار می رساند:
در مقاله ای که با عنوان «رابطه دولتها، نهادها و حقوق بشر» به قلم استاد ارجمند جناب دکتر هاشمی (ص 17) منتشر شده و ظاهراً برگرفته از اثر اخیر ایشان «حقوق بشر و آزادیهای اساسی» است؛ در قسمتی به نقش «نهادهای ملّی حقوق بشر» اشاره شده است. در این قسمت نگارنده به «کمیسیون حقوق بشر اسلامی» اشاره نموده اند. لازم به ذکر است کمیسیون مزبور طبق اساسنامه خود، نه توسط وزارت امور خارجه بلکه توسط ریاست وقت قوه قضائیه و به استناد اختیارات رئیس قوه قضاییه در ایجاد تشکیلات قضایی تأسیس شده است. همانگونه که استاد عزیز اشاره داشته اند کمیسیون در ابتدا کاملاً توسّط نمایندگان دولتی شکل گرفته بود که این امر مغایر اصول پاریس و صراحت آن درباره نقش صرفاً مشورتی حکومت در نهاد ملّی بود. اینک نیز کمیسیون به عنوان بخشی فعّال از جامعه مدنی در پیشبرد حقوق بشر ایفای نقش می کند و عملاً جای این کمیسیون در قوه قضاییه و دولت توسّط «ستاد حقوق بشر» که ریاست آن با معاونت بین المللی قوه قضاییه (آقای لاریجانی) است، پر شده است. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه دعوت میکنم از وبلاگ یک نهاد ملی حقوق بشر در ایران (www.nhri.blogfa.ir) بازدید شود.
البته مقاله ای در این زمینه نیز در زمان انتشار روزنامه «هم میهن» در اختیار گروه حقوقی روزنامه قرار دادم که متأسفانه با توقیف نابهنگام آن روبرو شدیم!
در پایان موفقیت و استمرار شما و همکارانتان را از درگاه خداوند آرزومندم.
ارادتمند – امیر مقامی
3 – خسارت معنوی
پسر جوانی بود... میگفت خب اگه خانوم همین جوری به خاطر دو شخصیتی بودن خانه را رها کند... من چی کار کنم؟! آبرویم می رود... میگفت خانم دانشجوی سال سوم حقوق است!... فسخ؟ خب حتما از خودش دفاع میکند که فسخ فوری است...
فکر کردم خسارات معنوی عدم تمکین زن به یک مرد چقدر می شود؟! قابل محاسبه است؟ مثل خیلی خسارتهای معنوی دیگر در این باب...
دیشب دم غروب، دریاچه زیتون...
Photo: Amir Maghami
شاید بتوان گفت یک سوی ماجرای «نام خلیج واقع در جنوب ایران (خلیج فارس)» دولتهای عربی (به طور کل) هستند و سوی دیگرش ایران و هر کشور دیگری در این مجادله سیاسی، حقوقی، جغرافیایی، اجتماعی، بین المللی به منزله ثالث محسوب می شود! البته می دانم تعبیر چندان صحیحی نیست، اما دور از واقعیتهای سیاسی و عینی نیز نیست. صدالبته منظور بنده از تیتر نیز این نیست که یک دعوی حقوقی در جریان است که شخص ثالثی وارد آن شده است.
چندی پیش رژیم صهیونیستی نیز با ارائه سندی به «کنفرانس استانداردسازی اسامی جغرافیایی» (21 تا 30 آگست، نیویورک) که توسط یک استاد دانشگاه عبری بیت المقدس پیشنهاد شده است...
ادامــه مـطـلـب
خبر خاصی نیست، به جز پاکستان همه دنیا آرام است... بخت خندان و... چه دروغ بزرگی. این چند روز گلهای آفتابگردان روی گوشی ام نشان می دادند که کجا ایستاده ام و چه خبر است... حالا که گذشت... اتانازی تمام شد... هم مقاله اش هم خودش... حتی پیش نویس متن سخنرانی را هم نوشتم که احتمالاً سه شنبه و چهارشنبه آینده در دانشگاه شهید بهشتی است. معجون غریبی است زیستن. بگذریم از این «حرفهای» همیشه «ناتمام».
کمی از جهانی شدن نوشته ام برای خودم که بلکه دموکراتیک شود، اعتراضها کمتر شود... راستی! چه ضرورتی است این جهانی شدن؟ بین المللی شدن؟ بی خیال! بگذار برسیم به کار و کسبمان. هنوز حرفها دارند بی صدا و کم اثر توی سرم وول می خورند. شاید تا شب عید! نمی دانم چی از آب در بیاید.
اصلا بی خیال همه این حرفها. برس به آداب حقوقدانی و حقوق خوانی. یک استادی داشتیم که اصرار داشت اول بسیاری از جملاتش عبارت «به نظر می رسد» را به کار ببرد؛ میگفت این نظر من است، به نظر من است؛ وحی منزل که نیست. شاید غلط باشد. اخلاق آکادمیک اقتضا میکند جزمی سخن نگویم. البته از اصول موفقیت و این حرفهای روان پزشکی و روان پریشی شاید حرف او به دور باشد که انسان باید جازم و عازم و قاطع باشد! به هرحال دیشب اتفاق جالبی افتاد. اول فیروز کریمی سرمربی جدید استقلال تهران اعلام شد. اهوازیها برای مدیرعامل استقلال نامه زدند که برخلاف میل مجبورند شکایت کنند. هنوز رسماً شکایتی در آن ساعات پس از غروب تنظیم و تقدیم کمیته انضباطی فدراسیون نشده بود (و شاید هنوز هم نشده است) که رئیس کمیته که فردی حقوقدان با سابقه قضایی است که از قبل فوتبال اسم و رسمی به هم رسانده است قرارداد کریمی با تیم تهرانی را غیرقانونی و او و تیم جدیدش را مستحق مجازات دانست! بی آن که شکایتی انجام شده باشد و دفاعیات متهمان فرضی استماع شود! حق دفاع که هیچ! آداب حقوقدانی اقتضا میکند وقتی با این قضایا روبرو می شویم؛ مخصوصاً اگر تنها قاضی تنها محکمه صالح باشیم، پیش از رسیدگی حکم صادر نکنیم! معمولاً باید اینجور مواقع از جملات شرط / جزا استفاده کرد که مثلا «اگر ... باشد، حکم آن ... است.» یعنی «اگر این قرارداد خلاف مقررات تنظیم شده باشد، مربی و باشگاه به فلان جریمه محکوم می شوند.» به نظر من آقای شاه حسینی در مصاحبه دیشب آداب حقوقدانی را رعایت نکردند؛ مخصوصاً آداب در مقام قضاوت نشستن را. مثلاً به فرض اگر شکایتی انجام و دفاعیات متهمان موجه باشد، صدور رأی برخلاف اظهارات شب گذشته چه معنایی دارد؟! آیا اصلاً از نظر روان شناختی چه قدر می توان به عدالت در دادگاهی که نتیجه اش از قبل اعلام شده امیدوار بود؟ یک جمله «به نظر می رسد» شاید در حرفهای ایشان گم شده باشد... یا مخابره نشده باشد...
قیصر، قبلا خودش را به مردن زده بود، حالا خداکند دوباره بازی درآورده باشد... خودش گفته بود که قبلا خودش را به مردن زده بود...

من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
مثل من... مثل قیصر... مرد... قیصر رفت... مانده بودم چه بنویسم... از کجای داغهای مردم روزگارم بنویسم... از آن مردی بنویسم که آنقدر روزگار به چشمش تیره بود که مرا هم سن و سال خود می پنداشت، من که جای پسرش بودم، درست هم سن و سال دخترش... با آن همه نگرانی... یا از کنسرت شجریان در آن سالن عجیب... اما رفتن قیصر مرا ساکت کرد... که پیش از آن، «دیدن» مرا به سکوت رسانده بود... آن روزها گذشته است که نادیده می نوشتم تا از این طریق به درک و شهودی دست یابم... حال دارم می بینم... و این دیدن مرا ساکت کرده است... اما مرگ قیصر، دیگر جای سکوت نیست... که خودش از مرگ خودش، از مجلس ختم خودش سروده بود، در همین کتابی که چند وقت پیش وقتی به دستم رسید، ذوق زده شدم...
مرا
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآورده ام؟
آن هم درست وقتی که به درس دستور زبان عشق رسیده بودیم تا طرحی برای صلح دراندازیم؟
زیر نام تو... یا زیر تابوت تو... کجا باید ایستاد؟
حالا بیشتر می توان فهمید که
- اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است؟
همان که گفته ای!
- وقتی که برّه ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر
نزدیک می شود
زنگوله اش چه آهنگی دارد؟
راستی قیصر... حق با تو بودها...
آن روزهای خوب... آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود... خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست...
حق با تو بود... اما بگو این روزها که میگذرد چگونه شاد باشیم؟ فقط به همین که میگذرد شاد باشیم؟
راستی قیصر... این روزهای آخری جواب سؤالهایت را گرفتی؟
مخصوصا این آخریها...
چرا همیشه همین است آسمان و زمین؟
زمان هماره همان و زمین همیشه همین؟
... چرا در آخر هر جمله ای که می گویم
تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین؟
فکر کنم من هم مثل تو باید بی خیال «هر چیز و هر کسی» بشوم که... تو که اینطور بودی و می گفتی:
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته میگذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
خودت را زدی به مردن؟ فکر نکردی از این واژه های ساده دلنشین دیگر کجا پیدا کنیم؟
هوای دلت، همان دلی که یکباره شکست و رفتی هنوز بارانی است؟
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای...
پ.ن: ۱ - همه شعرهای سرخ این یادداشت از «دستور زبان عشق» است.
۲ - هر که هر چه شعر از او میخواهد زیر این کامنت بگذارد تا یادواره ای و یادنامه ای برای قیصر شود...
یکی از مواردی که می تواند در مبحث حقوق بشر و جهانی شدن مطرح شود، اینست که ممکن است برخی اعتقاد داشته باشند در مورد «لوث» در امور کیفری، موضوع با سوگند شاکی اثبات می شود؛ اما آیا این سوگند منافی شهادت شهود است که در میثاق حقوق مدنی و سیاسی از حقوق متهم ذکر شده است؟
البته لایحه ای که می بینید هم از لحاظ طرح موضوع «لوث» و هم مسأله شهادت شهود می تواند مورد توجه باشد. این لایحه که دست پخت بنده است و بیشتر شبیه یک مقاله درباب «لوث» است، امروز صبح در دفتر یکی از شعب دادگاههای عمومی جزایی اصفهان ثبت شد. این لایحه تقریبا تنها راه بود برای کمک به متهم و البته امیدوارم ایرادات آن با نظرات صائب دوستان برطرف شود که خود بر برخی ایرادات شکلی آن آگاهم!
ریاست محترم دادگاه تجدیدنظر استان اصفهان
با سلام؛
احتراماً پیرو صدور دادنامه شماره .... مورخ ././86 شعبه 105 دادگاه عمومی جزایی اصفهان که به محکومیت اینجانب م. به اتهام ایراد ضرب و جرح عمدی انجامیده...
ادامــه مـطـلـب
مفهوم میراث مشترک بشریت رسماً با تصویب کنوانسیون 1982 حقوق دریاها وارد گفتمان حقوقی شد، گرچه پیش از آن نیز در برخی نظریات پیشنهادی وجود داشت.... سالها بعد در یکی از جلسات مثنوی خوانی در دانشگاه در جلسه ای که دوستانی از اقوام مختلف ایرانی نیز حضور داشتند و اعتراضی از جانب یکی از دوستان به تلاش ترکیه برای تصاحب مولانا شد، من مولانا را بسان همان کنوانسیون «میراث مشترک بشریت» خواندم که برخی دوستان را خوش آمد و شاید برخی را نیز گران! به هر حال تردیدی نیست که مولانا، فارسی سروده است؛ دانشمند و فقیه بوده و عربی می دانسته، از آن سوی مرزهای شرقی ایران (امروزی) آمده تا آن سوی مرزهای کنونی ایران و در قونیه آرام گرفته است. و این همان مفهومی است که امروز حدادعادل بر آن پای فشرد و آن این که مرزهای فرهنگی، منطبق بر مرزهای جغرافیایی نیستند؛ که مولانا برخاسته از فرهنگ اسلامی ایران است با پشتوانه ای از فلسفه باستان که در ردش نیز سخن گفت!
باوجودآن که با خود فکر میکردم رئیس جمهور کنونی را چه نسبتی است با مولانا و با خود میگفتم که ترجیح میدادم اگر جای رئیس جمهور بودم در چنین محافل علمی، به جای سخن پراکنی و سخن رانی گوش شنوایی برای آموختن از مکتب مولانا در محضر اساتید دانشگاه باشم یا حداکثر در سخنی کوتاه همان جمله معروفم در آن جلسه را تکرار کنم، سخنان رئیس جمهور را شنیدم... حرفم را تکرار کرد... مولانا رسته بود... رها بود... به قول حافظ «ز هرچه رنگ تعلّق بپذیرد، آزاد» بود... رفتار دولت ترکیه به هرحال ستودنی نیست که سعی کند شعر ترکی برای مولانا بسازد و همسر رئیس جمهورش از ترکیه، «مثنوی» به زبان ترکی برای لورا بوش سوغات ببرد! اما باید بپذیریم که مولانا، سوغاتی و دستاوردی از تمام تاریخ بشریت است... همه بشریت باید به او افتخار کند. بنابراین یک بار دیگر من و رئیس جمهور به «تفاهم» رسیدیم.
نمیدانم چرا دیگر مثل قدیمها «بازآمدم چون روز نو تا قفل زندان بشکنم» به هیجانم نمی آورد... امان از این دندان عقل...
شد ز غمت خانه سودا دلم / در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلب گوهر گویای عشق / موج زند، موج چو دریا دلم
در طلب زهره رخ ماه رو / می نگرد جانب بالا دلم...
این یادداشت، درآمدی است بر وضعیت ارتباطات الکترونیک در قراردادهای بین المللی و موضع ایران در این زمینه...
دولت ایران در حالی امضای موقت کنوانسیون سازمان ملل متحد درباره استفاده از ارتباطات الکترونیک در قراردادهای بین المللی مصوب مجمع عمومی سازمان ملل در نوامبر 2005 را تصویب کرده است که اولا هنوز تصمیمی درباره کنوانسیون 1980 بیع بین المللی کالا اتخاذ نشده است، ثانیا این کنوانسیون که پیشنهاد حقوق تجارت بین الملل سازمان ملل (آنسیترال) بوده است، ضمن آن که مکمل کنوانسیون 1980 است، باید در انطباق با قانون تجارت الکترونیک (ق.ت.ا) 1382 ایران نیز مورد بررسی قرار گیرد؛ زیرا در ماده 3 این قانون بر «خصوصیت بین المللی آن» جهت تفسیر و در ماده 77 بر همکاری بین المللی جزایی تأکید شده است. بنابراین کنوانسیون 2005 از منظر حقوق بین الملل به عنوان مکمل کنوانسیون 1980 و از منظر حقوق داخلی ایران در کنار ق.ت.ا قابل بررسی خواهدبود. ...
ادامــه مـطـلـب
این دو روز بدجوری درگیر اتانازی بودم! تقریباً تمام شد! اما به خدا همه کسانی که از ایمیل حقوق.کام مطلبی از من دریافت میکنند اصولا شماره تماس من را هم می یابند. چک کردم! در دو ایمیل، چهار بار شماره ام بود! گفتند چرا شماره نگذاشتی؟! داشت دیر می شد! خوب شد که نشد! به لطف خدا و کمک دوستان، نوشتم. مخصوصاً باید از علی تشکر کنم که در ترجمه چکیده به انگلیسی زحمت کشید.
اما چندان هم بی خبر نیستم از دنیا... رفتن لاریجانی بد تفسیر شده است. خودم از اولین کسانی بودم که گفتم شاید به خاطر حفظ شخصیت خودش و این که متوجه شده خبری از در غلطان نیست، استعفا داده. تا حالا کسی چیزی نگفته خلاف این؟! من خبر ندارم!
بگذریم... امروز از آن روزهای خلوت کار بود، اما همان مرد جوانی که دو روز پیش آمده بود آمد تا لایحه اش را بگیرد. بهش پیش نویس مقاله ام را نشان دادم! گفتم: ببین! من این را دارم می نویسم که دیگه از این کارها نکنی! دست راستش... خودش نشانم داد. گفت بخاطر «او» این کار را کرده... کارش از عشق گذشته به جنون رسیده... دو روز پیش صداش می لرزید... از صداش معلوم بود اما بی پروایی کرد، گفت: «دوستش دارما...» گفتم: از صدات می فهمم... گفت معتاد نیستم... میروم پزشکی قانونی... الآن میرم سر کار... شرکت... خرج زندگی را میدهم اما نه چیزی که خارج از توانم باشه... مدیرعامل شاکی شده که بس کن این دعوا را! تا وقتی دعوام با خانمم تمام نشود فقط قرارداد یک ماهه می بندد، قول داده بعدش پنجساله ببندد... پرسید: اگه نیاد سر خونه زندگیش چی؟ مهریه اش را باید بدهم؟... بعد دوباره گفت: 1362 تا سکه... مگه دیوونه بودم؟ فقط بخاطر عشق و محبت بود... اگه نیاد... دریغ از یه هزار تومنی که بهش بدهم... به همکارم گفتم آخر لایحه اش بنویسد که راضی به جدایی نیست چون... راستش آخر لایحه اش می شد عاشقانه باشد اگر خودش می نوشت و میشد خشک تر از این باشد اگر من می نوشتم! این شعریست منسوب به امام علی (ع)، معنایش با خودتان!
لئن حلفت لاینقص النای عهدها
فلیس لخضوب البنان یمین
و ان هی اعطتک اللیان فانها
لغیرک من خلانها ستلین
تمتع بها ما ساعفتک و لا تکن
علیک شجیا فی الصدر حیت تبین
و نیز:
دع ذکرهن فما لهن وفاء
ریح الصبا و عهودهن سواء
یکسرن قلبک ثم لایجبرنه
و قلوبهن من الوفاء خلاء
یاد حرفهای اس.ام.اسی مجری برنامه صبح رادیو می افتم: بین خنده و مرگ هیچ رابطه ای نیست! اما تو بخند تا برات بمیرم!
مقاله ام را با شعر اقبال شروع کردم:
جانی که بخشند دیگر نگیرند
مرگ است صیدی، تو در کمینی...



