تبليغاتX
در رگ تاک

1

کودک

                        با گربه هایش در حیاط خانه بازی می کند

مادر، کنار چرخ خیاطی

                        آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

                     در خانه می پیچد

صدای در!

«شاید پدر!»

 

2

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

                    که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

 

3

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

             که بر جنگ!»

 

از «دستور زبان عشق»

قیصر امین پور

 

سخن درباره این شعر بسیار است. از جمله می توانید به نظر محمد قوچانی سردبیر مجله شهروند امروز در شماره 10، 14 مرداد 86، صص 67 و 68 مراجعه کنید. اما آنچه برای من هم جالب است، اینست که در عین حال که می توان کشته جنگی را «شهید» دانست، که در جنگی «مقدس» جان خود را از دست داده است؛ می توان از نفرت به جنگ نیز سخن گفت و از این که پیروزی واقعی، شکست دادن «جنگ» است، نه شکست دادن رقیب «در جنگ»! فتح، انست که «دشمنی» رخت از میان بردارد، نه «دشمن»... آفرین بر شعر!

 

نوشته شده در 86/06/31ساعت 21:19 توسط امیر مقامی| |

آرام آرام تعداد شاخهای روی سر من دارد زیاد می شود، درست مثل موهای سفیدم! هفته گذشته فقط فرصت کردم نسبت به بعضی مسائل مطرح شده در جریان بررسی لایحه اصل 44 واکنش نشان دهم؛ آخر هفته اما اتفاق جدید دیگری افتاد و رئیس سازمان ورزش، برای ریاست فدراسیون فوتبال (با حفظ سمت) اعلام آمادگی کرد! نمیخواهم ایراد حقوقی بگیرم! نه! ظاهراً مشکل خاصی نیست! جز این که یادمان باشد اصلاً این اتفاقات دو سال اخیر از کجا سرچشمه گرفت! یادمان باشد آقای رئیس، میگفتند حالا که نمی شود با اکراین (آن هم به دلیل شرایط سیاسی!) یا تیم دیگری مسابقه بدهیم، پس تیم ملّی با استقلال و پرسپولیس بازی دوستانه برگزار کند و اردوی تدارکاتی هم به جای سوئیس در همین اردبیل خودمان باشد! بعد هم آن همه ماجرا که کم و بیش یادمان هست و اصل قضایا را در مقاله ای که به زودی چاپ خواهد شد، نوشته ام......


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/06/30ساعت 22:34 توسط امیر مقامی| |

یکی از دوستان میگفت متهم که نمی تواند برای رفع اتهام از خود شاهد بیاورد. بنابر تجربه بیشتر این دوست، آن زمان چیزی نگفتم؛ اما شاید مطالعه این بخش از یکی از لوایحی که اخیراً نوشته ام جالب باشد:

 

مستنداً به بند هـ بخش 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی که براساس ماده 9 قانون مدنی، لازم الاجرا و قابل استناد می باشد و اشعار می دارد «(متهم حق خواهد داشت) شهودی که له او شهادت می دهند با همان شرایط شهودی که علیه او (شهادت می دهند) احضار (شوند) و از آنها سوالاتی بشود» و مستفاد از ماده 232 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی که «هریک از طرفین دعوی» (اعم از شاکی و متهم در دعاوی کیفری یا خواهان و خوانده در دعاوی مدنی) ممکن است گواهانی داشته باشند و با عنایت به بند 3 ماده 193 و نیز مواد 148 و 253 قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور کیفری اشخاص ذیل را که از همسایگان و شهود حادثه بوده اند برای تحقیق و استماع شهادت به دادگاه معرفی می نمایم...

 

این هم از استناد به کنوانسیون بین المللی در حقوق داخلی! البته نمیدانم چرا وسواس دارم همیشه این را اضافه کنم که «طبق ماده 9 قانون مدنی...» فکر میکنم نکند...!!! یک نکته هم این که در برخی ترجمه ها و کتابها به اشتباه به جای "له" نوشته شده "علیه"... اصلاً جمله را بی معنا میکند! می ترسم قاضی فکر کند نویسنده این لایحه قصد تحریف قانون را داشته است! لطفاً نسخه انگلیسی را تطبیق دهید!!!

البته با توجه به این که موضوع پایان نامه ام را «بین المللی شدن حقوق کیفری و تأثیر آن بر نظام حقوقی ایران» برگزیده ام، امیدوارم این لوایح نشانی عملی از استناد در محاکم کیفری ایران باشد، البته اگر قضات محترم...

نکته جالبی که خوبست در همین راستا اشاره کنم، مبحثی است که اخیراً با یکی از دوستان عالم حقوق کیفری داشتیم. دوست بین المللی دان من از ایشان پرسیده بود، فایده حقوق کیفری چیست؟ و ایشان در پاسخ فرافکنی کردند که حقوق بین الملل چیست؟ اصلاً ضمانت اجرا ندارد! و آخر دوست هم قطار من، در تأیید نظریه نانوشته بنده درآمد که آخر سر همه کاستی های حقوق جزای ما باید با اسناد بین المللی رفع شود! شاهد هم اینک از غیب رسید! نمونه اش همین مستند فوق در لایحه من که در تکمیل حقوق متهم آمد!

 

» حاشیه زندگی

فیلم دریای درون (The SEA inside) اثر آلخاندرو آمنابار (کارگردان «دیگران») را دیدم. البته در راستای همان موضوع اتانازی و حق درمان و... که ذهنم را مشغول کرده است. دارم به نتایجی می رسم. اول برای خودم! پیشنهاد میکنم فیلم را ببینید. قبلاً از تلویزیون پخش شده و در شبکه ویدیویی رسمی و مجاز کشور هم پیدا می شود.

ضمناً امروز آرشیو کاملی از یادداشتهای وبلاگ آماده شد. این آرشیو مشتمل بر عناوین مطالب همین وبلاگ (مقامی.بلاگفا.کام) با توجه به دسته بندی موضوعیست و البته هر روز به روزرسانی خواهد شد. اگر خواستید یک نسخه هم شما داشته باشید، بفرمایید برایتان ارسال شود!

نوشته شده در 86/06/29ساعت 23:17 توسط امیر مقامی| |

نگرانم. گفته بودم که در اقتصاد ایران، دولت را از در که برانی از پنجره وارد میشود. حالا بهانه تازه ایست! می گویند «مبادا انحصار دولتی به انحصار بخش خصوصی تبدیل شود!» الله اکبر از این استدلال! خوب است! بفرمایید دولت و بخش خصوصی رقابت کنند.... این از شاهکارهای جدید تئوریک در میان برخی صاحبنظران اقتصادیست که تا صندلی های سبز بهارستان هم رسیده است! جالب است که ماهاتیر محمد از رمزهای پیشرفت مالزی، یکی این را می گوید که «هیچ جایی که بخش خصوصی وارد شود، دولت وارد نمی شود.» رقابت دولت (در مقام بازیکن، داور و قانونگذار) با بخش خصوصی (رقیب)... سکوت سنگین تر از ادامه سخن است!

نوشته شده در 86/06/27ساعت 21:8 توسط امیر مقامی| |

این روزها ذهنم درگیر موضوع «حق» بودن درمان بیماری از منظر حقوقی و اخلاقی و مذهبی بود تا این که فراخوان همایش حقوق پزشکی و اخلاق را دیدم. امیدوارم بیشتر بتوانم روی موضوع تمرکز کنم و رابطه اتانازی، خودکشی و حق درمان را دقیق تر مورد بحث قرار دهم. در واقع پرسش اساسی من درباره این است که آیا بیمار، الزاماً باید از حق خود برای مداوا و درمان استفاده کند یا نه، این «حق» به معنی خاص آن نیست که قابل اسقاط یا تغییر باشد؟ دیدگاه دین (اسلام) در این باره چیست؟ اخلاق چه می گوید؟ حقوق کنونی ایران و حقوق بین الملل احیاناً چه موضعی دارند؟ آیا «حق حیات» ملازمه با «حق مرگ» هم دارد؟! اگر چنین است «حق درمان» با کدامیک پیوند دارد؟ با حق مرگ یا حق حیات؟! آیا بیماری که مداوایش، خطری دیگر است باید تن به درمان دهد یا می تواند از درمان منصرف شود؟ آیا بیماری که مدوایش در کیفیت و کمیت زندگیش مؤثرست می تواند از مداوا منصرف شود؟ اگر چنین انصرافی حاصل شد، آیا این خودکشی است؟ اگر روزی، نه خودکشی که حداقل معاونت در خودکشی به عنوان جرم خاص، جرم انگاری شود؛ آیا اینجا خودکشی حاصل شده است که بتوان از معاونت در خودکشی نیز سخن گفت؟ البته حتما دوستان استحضار دارند که هیچ معاونتی، جرم نیست مگر آن که مباشرتش جرم باشد؛ مگر در موارد خاصی که معاونت نه به عنوان معاونت، بلکه به عنوان جرمی خاص – که خود نوعی مباشرت در بطن دارد – جرم انگاری شده باشد. از طرف دیگر قاعده «حفظ نفس» آیا ممکن است در برخورد با «ضرورت» و «الضرورات تبیح المحظورات» تقیید شود و تکلیف به حفظ نفس از دوش کسی که ادامه زندگی در شرایط روحی، جسمی و... برایش نوعی عذاب است، ساقط شود؟ صدالبته جای توکّل به خداوند و امیدواری در زندگی در ذهن من محفوظ است! شما فقط به سؤال فکر کنید! آیا هیچ راهی برای پذیرش اتانازی هست؟ مواد 319 و 322 قانون مجازات اسلامی هم در این میان مهم هستند. جایی که هیچ کس نمی تواند «اذن» بدهد برای تسبیب ورود خسارت و صدمه جانی به خود؛ اما ممکن است در همین وضعیت پزشک را «تبرئه» کند. در اینجا سؤال دیگر آنست که تبرئه پیش از ایجاد مسؤلیت چگونه حاصل می شود؟ و دهها پرسش از این دست دیگر... که امیدوارم بتوانم جمع بندی کنم و به همایش مربوط ارائه دهم.

در حاشیه»

آخر سر همه این موضوعات را که مرور میکنم یاد این مثل معروف می افتم که «مرگ، حق است» البته حقی که همگان از آن گریزانند! و یک چیز دیگر این که استاد درس نگارش حقوقی از لطافت لفظ «طبیب» سخن میگفت. میگفت که سعدی به خوبی می دانست «طبیب» ریشه عربی دارد و «پزشک» ریشه فارسی، و هر دو بر یک وزن! اما ترجیح داد بسراید: «برو ای طبیبم از سر...» که اگر می سرود «برو ای پزشکم از سر...» چقدر سنگین بود! این روزها من هم شبیه همین پزشکها شده ام! وقتی بیش از یک راه جلوی کسانی که مشورت میخواهند میگذارم می گویند: شما چه صلاح می دانید؟ و گاه میگویند: شما مثل دکتر باید بگویید کدام بهتر است و ما همان را عمل کنیم! چه مسؤلیت سختی است! راستی! شبهای رمضان «اغما» را در شبکه یک ببینید بد نیست! بازیها خوب، فیلمبرداری... نور... کنتراست... عالی!

نوشته شده در 86/06/26ساعت 16:17 توسط امیر مقامی| |

شناسنامه دروغ می گوید. هم بیست و پنج، هم شش، هم... هزار و سیصد و شصت و سه؟!

این سند رسمی را هیچکس قبول ندارد! کسی نه تبریکی می گوید، نه هدیه ای. حتی خودم هم قبول ندارم. و چه بسا هیچ شباهتی به روز تولد ندارد که...

نوشته شده در 86/06/25ساعت 21:4 توسط امیر مقامی| |

امروز لایحه تجدیدنظرخواهی نسبت به یک حکم کیفری برای خانمی که محکوم شده بود نوشتم. در حین نوشتن این موضوع توجهم را جلب کرد که بالاخره مثل همگان از غلطهای مصطلحی چون «اینجانبه»، «متهمه» و... استفاده کنم یا شکل فارسی و صحیح این کلمات را به کار ببرم: اینجانب، متهم... حتی برای خانمها. چون در زبان فارسی و به تبع ان جملات فارسی مذکر و مؤنث تفاوتی ندارد و حتی اگر ریشه کلمه ای هم عربی باشد، باز باید همان شکل مذکر آن استفاده شود؛ چون به نظر می رسد در زبان و ادب عربی، اصل بر ذکوریت است و استثنا بر انوثیت که تأنیث را مثلا به تای آخر کلمه می شناسند! البته من که درست این چیزها را نمیدانم، مهدی و پدر گرامیش بهتر می توانند توضیح دهند، این به نظر من رسید. مخصوصاً وقتی متن سابق ماده 1169 قانون مدنی را به یاد می آورم! توضیح آن که گرچه این متن، فارسی است اما احتمالاً ترجمانی است از همین موضوع در کتب فقهی یا فتاوی فقها که معمولاً به زبان عربی نگاشته می شده است. در متن سابق (پیش از اصلاح سال 82) آمده بود: «برای نگهداری طفل، مادر تا دو سال از تاریخ ولادت او اولویت خواهد داشت... مگر نسبت به اناث که تا سال هفتم حضانت آنها با مادر خواهد بود.» یعنی در یک کلمه: اصولاً طفل، پسر است «مگر» از «اناث» باشد! البته الآن که با اصلاح انجام شده، تفاوتی میان دختر و پسر نیست و مادر تا هفت سالگی برای هر دو اولویت حضانت دارد. از کجا به کجا رسیدیم!!! خب! خاطره دیگری هم در این مورد خوب است تعریف کنم! یکی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری وقتی درباره برنامه هایش برای جوانان (ازجمله ازدواج) مورد پرسش قرار گرفت، در میان پاسخش جمله ای تاریخی گفت: «به نظر من لازم نیست حتماً دولت برای جوانها زن بگیرد! خودشان می گیرند!» حالا اصولاً این که این جمله چقدر قابل بحث است، بماند. اما این نکته جالب است که جوانها همگی باید زن بگیرند!!! پس جوان یعنی پسر! لازم به ذکر است فرد مذکور اینک یکی از حساس ترین سمتهای سیاسی را در کشور در اختیار دارد که پس از گفتن چند جمله شبیه این در عرصه مسؤولیت خود، اینک ترجیح میدهد شاعرانه تر فضای مربوط به کارش را توصیف کند و دیگر از آن سوتی های اول کارش هم چندان خبری نیست. اگر گفتید نامزد مورد نظر چه کسی بوده است؟! معین و کروبی و مهرعلیزاده که نبودند چون الآن سمت سیاسی ندارند. میماند احمدی نژاد، لاریجانی، رضایی، قالیباف و هاشمی رفسنجانی. البته یک راهنمایی دیگر این که می توانید شهرداری تهران را هم سمت سیاسی ندانید و بین بقیه بگردید.  

اصلا زیادی زدیم به خاکی! به نظر شما من چه کنم؟ تن دهم به رذالت غلط مصطلح نوشتن یا طعنه نادان از جهت نامصطلح نوشتن؟!

در حاشیه زندگی»

نمیدانم این روزها چرا هر چه خبر اینطوریست به گوش من می رسد و به گوش آن که باید... نمیدانم! متین، دوست برادرم که به قول ناصر حتی به جای پیتزا، سیب میخورد و با قهرمانهای دو و میدانی تمرین میکرد، دچار خونریزی مغزی شده است تا باز به من یادآوری کند که حیات و ممات دست ما نیست و کلیدش در ید دیگریست... شب پای افطار برایش دعا کنید و برای من... و برای این که چنین خبرهایی را آنها که زیستن را باور ندارند، بشنوند هم دعا کنید.

نوشته شده در 86/06/23ساعت 22:27 توسط امیر مقامی| |

سالهای اول دانشگاه همراه تعدادی از دوستان ازجمله یاسر و مهدی و... که اکثراً از بچه های حقوق 81 بودیم، مجله – اصولاً گهگاهنامه! – طنزی به نام «سیاه و سفید» در می آوردیم. البته من که خیلی طنّاز خوبی نبودم نسبت به نثرهای عربی-فارسی مهدی یا کمیکهای یاسر و دیگران... اما نام مستعار «قیصر» را برای کارهایم برگزیده بودم! بیشتر شاید شباهت معنوی دو واژه «امیر» و «قیصر» مدّنظرم بود! حالا... شعر «سفر در آینه» قیصر امین پور را بخوانید تا شاید بخشی از شخصیت من را دریابید!!! البته این که کدام بخش شعر و کدام بخش شخصیت من، با خودتان!

 

این منم در آینه یا تویی برابرم؟

ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم!

 

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی شود

خوب می شناسمت، در خودم که بنگرم

 

این تویی، خودِ تویی، در پس نقاب من

ای مسیح مهربان، زیر نام قیصرم!

 

ای فزونتر از زمان، دورِ پادشاهی ام!

ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم!

 

نقطه به نقطه، خط به خط، صفحه صحفه، برگ برگ

خط رد پای توست، سطر سطر دفترم

 

قوم و خویش من همه از قبیله ی غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

 

سالها دویده ام از پی خودم، ولی

تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

 

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف

گم شده چو کودکی در هوای مادرم

 

از هزار آینه تو به تو گذشته ام

می روم که خویش را با خودم بیاورم

 

با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟

باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟

 

دیگران اگر که خوب، یا خدانکرده بد

خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!

 

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست

کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم!
نوشته شده در 86/06/22ساعت 21:56 توسط امیر مقامی| |

ماه رمضان که می گذشت، احساس خوبی نداشتم... هنوز ضعف... هنوز تردید... اما حالا... خب! پنج روز روزه های قضا را گرفته ام! از فردا یا پس فردا شب... دوباره دل می دهم به «ربّنا»های طرب انگیز و آسمانی شجریان... باز دم افطار... باز حسّ شاد میهمانی... باز روزگار نو... باز حسّ تازه ی بودن... دوباره سحرهای روشن عشق... امیدم اینست که تنبلی مانع نشود که بعد از عید بقیه روزه های پارسال را هم بگیرم... نمی خواهم بدهکار خدا باشم... من باید طلبکار باشم و بس! که شاید «حقوق بندگی مخلصانه» یاد آرد... معاشران ز حریف شبانه یاد آرید/حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید... «تلقین» قیصر زیباست... تلقین نیست... حقیقت است! این روزها میگذرد... کاش سربلند باشیم...

 

این روزها که می گذرد

                         شادم

این روزها که می گذرد

                         شادم

                         که می گذرد

                                        این روزها

شادم

           که می گذرد...

 

آری! می گذرد... و بسیار اینگونه گذشته است... گویی این شعر قیصر زبان حال سال گذشته من بوده است! بس بگردید و بگردد روزگار... در کنار همه ناخوشیهای روزگار، شادم که آن روزها گذشت و شادم که همه ناخوشیهای دیگر هم میگذرد و یادی از آن می ماند و خاطره ای و... به یقین با یادآوریش... سالها بعد... لبخندی می ماند از این روزها... این بار باید در مهمانی جیب هایم را پر کنم!

نوشته شده در 86/06/21ساعت 22:35 توسط امیر مقامی| |

بالاخره امشب کتاب شعر «دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر منتشرشده از دکتر قیصر امین پور (مروارید، 1386) به دستم رسید. شعرهای قابل تأمّل و زیبا فراوان دارد، از طرحی برای صلح گرفته تا... در شبهای آینده بعضی اشعار زیبای آن را اینجا تقدیم میکنم. دکتر امین پور از شعرای معاصر مورد علاقه من است و در این شعر، نگاهی هم به استادیش در زبان و ادبیات فارسی دارد که از «دستور زبان» برای «عشق» سروده است! آری! به عشق نمی توان دستور داد که بایست... یا برو... 

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

 

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

نوشته شده در 86/06/20ساعت 23:13 توسط امیر مقامی| |

این چند روز خیلی حوصله ندارم... امیدوارم دوام بیاورم... که می آورم! به هزار رگ ناخورده ای می اندیشم که باید رو کنم... ابتکارات تازه... باید دستی از غیب برون آید و کاری بکند... شاید... بالاخره باید امیدوار بود... باید اثبات شد و اثبات کرد و ماندنی شد... بگذریم!

آخرین دقایق کار امروز یک خانواده (یا بهتر بگویم طایفه) آمدند. زن و شوهر به همراه پدربزرگهایی که داورشان بودند و دو سه تا خانم دیگر! پدربزرگ یکی شان خیلی جدی بود. میگفت با هم نمی سازند! می خواهیم گزارش بدهیم به دادگاه که تمام شود! آن یکی ساکت تر بود... گزارش را نوشتم... و با نهایت شرمندگی «پیشنهاد صدور گواهی عدم سازش»... همه متنی که نوشتم شاید صد کلمه هم نبود و به کلمه پنجاهم نرسیده متوجه شدم دختر سرش را روی دستهایش گذاشته و روی میز افتاده... خستگی... ناراحتی... شاید هر چیزی... اما پسر که اصلا انگار متوجه نبود... بی خیال بود... دادم که امضا کنند... داورها امضا کردند... دختر نشسته بود، اول دادم او امضا کند... امضا کرد و اسمش را نوشت... پسر هنوز ساکت ایستاده بود... به سختی توانست اسمش را بنویسد، با امضای ساده و دست خطی که تفاوتهای دختر و پسر را نشان می داد... فاصله... و دیگر هیچ... فاصله روحهای آنها، و فاصله نگاهها و نگره های آنها قوی تر از کنار هم بودن جسمهایشان بود و اتفاق افتاد... قبل از نوشتن البته من کی باشم که نصیحتی بکنم اما به اشارتی حرفهایی زدم... «با این گزارش همه چیز تمام می شود... با همه تبعاتش...»

وسایلم را جمع کردم... ناراحت از آنچه نوشته بودم! آمدم بیرون... پدربزرگ هنوز داشت نصیحت میکرد... «من این کاغذو نگه میدارم تا فردا... دوباره فکر کن...» فردا صبح پدربزرگ برای دادن گزارش... کاش نیاید...

نوشته شده در 86/06/20ساعت 17:28 توسط امیر مقامی| |

آقای مقامی سلام

من یک تشکر به شما بدهکارم . شاید بپرسید چرا !

من یک فارغ التحصیل ادبیاتم که بنا به دلایلی به حقوق علاقمند شدم . از بیش از یک سال پیش که به صورت جدی به مطالعه حقوق پرداختم تصمیم گرفتم تا از طریق اینترنت به اطلاعات بسیار اندکم در این زمینه بیافزایم و چون با هیچ سایت حقوقی ای آشنایی نداشتم از طریق گوگل به جستجوی سایتی در این زمینه پرداختم و یکی از سایت هایی که گوگل به من معرفی کرد وبلاگ شما بود و من به دلیل اسم خاص آن ـ قانون سبز ـ وارد آن شدم و از آن به بعد به مشتری پر و پا قرص این وبلاگ تبدیل شدم چون اکثر سایت هایی که در این زمینه فعال بودند به صورت تخصصی به این رشته می پرداختند و این امر کار را برای من که تقریبا هیچ چیزی از حقوق نمی  دانستم مشکل می کرد به خصوص اصطلاحات تخصصی ای که من از آنها سر در نمی آوردم . ولی وبلاگ شما مطالب را طوری بیان می کرد تا من بتوانم از آن سر در بیاورم و به مرور بر دانسته هایم بیافزایم . به خصوص که در این وبلاگ تقریبا هر مطلبی که به کار من می آمد وجود داشت از جرم شناسی تا وقف و حتی مقالات بسیار خوبی که واقعا کمک حال من بودند ( و من حتی هنوز هم مقالاتی را که از این وبلاگ دانلود کرده ام در اختیار دارم و از آنها بهره ها می برم مثل آینده ی جرم شناسی و جرم شناسی آینده ، بررسی فقهی و حقوقی جرم سیاسی و مطبوعاتی ، گزارشی از کتاب بزه دیده و بزه دیده شناسی و ...... ) . به همین جهت من مرتب به این وبلاگ مراجعه می کردم تا مطلب جدیدی از آن بیرون بکشم و اندک اندک در این راه وضیت بهتری پیدا کنم . حال که تقریبا می توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم و اندک اندک در جرگه ی حقوقدانان در آمده ام و بیش از یک سال از این ماجرا می گذرد ( آن زمان شما در معرض فارغ التحصیلی و قبولی در ارشد بودید و حتی تهدید کرده بودید که وبلاگتان را می بندید چون مانع از درس خواندنتان می شود ) بر خود لازم دیدم تا از شما و وبلاگتان که کمک بسیاری در این زمینه به من کرده اند تشکر کنم چون هر چه باشد پایه ی حقوق خوانی و حقوق دانی من را این وبلاگ ریخته است.

بسیار از شما سپاسگزارم

فاطمه مهر علی زاده ؛ فارغ التحصیل سابق زبان و ادبیات فارسی و علاقمند به حقوق فعلی / مازندران ـ شیرگاه

بر باد...

دقایقی پیش که نامه دوستی از دیار سبز مازندران را روی وب بدون هیچ توضیحی منتشر کردم – البته با اجازه خودشان – گمان نمی کردم لازم باشد سخنی بگویم... اما اول فکر کردم بهتر است این توضیح را بدهم که اصلاً قصدم بهره برداری از این نامه برای خودستایی نبوده است. مبادا! بعد دوباره همه داستانهای وب را مرور کردم! بارها گفته ام که وبلاگ خیلی چیزها به من داد، مثل همین تشکر و شاید دعای خیر؛ و البته شاید به خوانندگانم هم چیزی افزوده شده باشد؛ حداقل تبادل اطلاعات بوده است... اما حالا میخواهم بگویم که امیدوارم مهمترین چیزهایی را که با یاری وبلاگ به دست آورده ام، از دست ندهم...

نوشته شده در 86/06/19ساعت 17:39 توسط نویسندگان میهمان| |

مرگ پوئرتا برای من مهمتر بود... برای این که درباره ماندن و مانایی فکر کنیم...نه! مهمترین اتفاق هفته گذشته انتخاب رفسنجانی به ریاست خبرگان نبود! برای من حتی آن مجادله درباره فقیه و نافقیه بودن رفسنجانی به صرف این که از دیدگاه مصلحت رأیی جز رأی فقیهی دیگر دارد هم چنین اهمیتی نداشت که بخواهم بگویم و بپرسم که آیا فقیه از نظر آن خبره عزیز – که نمیدانم کدامینشان بوده است – حتماً باید رأیش رأی شما باشد؟ حتی مجادله نگرش فقهی و سیاسی و اولویت آنها هم برایم اهمیت ندارد. اصلاً مگر غیر از «مجتهد» با قانون فعلی – که توسط رقیب رفسنجانی در این انتخابات هم تأیید و اجرا می شود – می تواند عضو خبرگان شود؟! این حرفها یعنی چه؟ اما اصلا مهم نیست برای من!

حتی تغییرات در سپاه هم برایم چنان اهمیتی ندارد؛ که به قول صفوی احکام رهبری معمولاً 10 ساله است و ما تقویم را فراموش کرده بودیم که 10 سال از 1376 گذشته است... به همین زودی... حتی از آن روز شهریوری دالیان هم 10 سال گذشت... از آن روز نحس شهریوری نیویورک هم 6 سال گذشت و هنوز بن لادن هست و تازه موعظه می کند که ای آمریکاییها مسلمان شوید... از آن روز شهریوری لاله گون هم 30 سال گذشت... همه شهریورها... همه شان می گذرند و روسپیدی به آفتاب می ماند که نخواست در این همه تابستان، ما را بسوزاند...

حتی چندان حوصله ای نیست که برای دوستی که برای گشت و گذار تابستانی به اصفهان آمده بود، توضیح دهم که اصفهان چقدر با شیراز تفاوت دارد! اینجا در 33 پل امر به معروف و نهی از منکر «همگانی» و «اختصاصی» حتی با بلندگو انجام می شود؛ تا چه اندازه مؤثر باشد؛ اینجا قبلاً که عکسش را دیده بودی... پلیس شاید بخواهد عکسهای دوربینت را چک کند! اما اگر دیجیتال نباشد... چه می دانم؟! اینجا همان شهریست که خرداد 10 سال پیش محمد خاتمی را با 80 درصد رأی برگزید و تیر ماه 2 سال پیش محمود احمدی نژاد را! جوّ اصفهان به شدّت مذهبی است. بعضی افراطیونی هم هستند که تفاوت چندانی با تکفیریهای عراق ندارند! که اتفاقاً یک روز شهریوری 8-9 سال پیش نمی دانستیم در کنسرت استاد شجریان، اتفاق بدی می افتد یا نه و آن همه پلیس دور چهل ستون، امنیت یک کنسرت را برعهده داشتند و در یک روز شهریوری امسال، کنسرت محمد اصفهانی – که میگوید از بچگی قرآن خوان بوده است – باید در یک گوشه شهر برگزار شود با کمترین تبلیغی! بگذریم! اصلاً مهم نیست! همه اش فدای یک کاشی مسجدها و پلها و مدرسه ها و... تاریخ ما را میخواند!

برای من چیز دیگری مهم است. او 22 سالش بود، یعنی هم سن من و تو و... خیلی های دیگر، خیلی دوستان من... چه کسی؟ پوئرتا می خوانندش به نام رسمی... هوادارانش میگفتند «الماس چپ» چون چپ پا بود؛ خوش قیافه و سالم... ورزشکار! راستش مثل من هم سابقه دو بار جراحی قلب نداشت! فوتبالیست بود... در یک تیم معتبر اسپانیا... با آینده ای درخشان... اما... هفته گذشته هنگام دیدن بازی دوستانه بارسا – اینتر شوکه شدم... خبر تکان دهنده بود... الماس 22 ساله، حتی فرصت نداشت فرزندش را ببیند... فرزند، هم این شانس را از دست داده است؛ چون پیش از آمدن پدر، یتیم شده است! پدر سالم و ورزشکار و جوانش... قلبش ایستاد! همین! اما تا وقتی قلبش نایستاده بود، می دوید! می دوید! می دوید! آری، تا بود، مانده بود... تا هستی، بمان! تضمینی برای هیچکس نیست... تا وقتی قلبت نایستاده است، باید بمانی!

لینک» درباره پوئرتا – فوتبال نیوز

نوشته شده در 86/06/18ساعت 2:41 توسط امیر مقامی| |

دوستانمان در مرکز (مجازی) مطالعات حقوق بین الملل، پیرو یادداشت من درباره چالش تنوع فرهنگی، مطالبی به عنوان «نظر» ارسال نمودند که ضمن تشکر از ایشان لازم دیدم این نوشته به عنوان نویسنده مهمان به طور جداگانه نیز منتشر گردد. یقیناً مسأله این روزها، یعنی کم نوشتن من، به معنی حرفی برای گفتن نداشتن نیست؛ کم حرف شده ام؛ روزگار سخت شده و فرصت کم است؛ چنانکه امروز هم درگیر ثبت نام دانشگاه بودم. امیدوارم تا یکشنبه شب، با مطلبی جدید از خودم بیایم!  این هم نوشته دوستان در مرکز مطالعات... باز هم از ایشان متشکرم و امیدوارم در اولین فرصت باز هم به این موضوع بپردازم.

 

میان آنچه که نسبیت گرایی فرهنگی نامیده می شود -منصرف از پذیرش یا رد آن- با تنوع فرهنگی که به نوعی مورد پذیرش خود نظام بین المللی حقوق بشر نیز هست، در دیدگاه برخی کشورها خلطی مفهومی بوجود آورده که و سبب شده آن را معادل نسبیت فرهنگی بدانند. جهانشمولی حقوق بشر یکسان سازی فرهنگی نیست و تایید تنوع فرهنگی نیز رد آن نمی تواند باشد.


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/06/18ساعت 0:33 توسط نویسندگان میهمان| |

اجلاس وزرای خارجه و نمایندگان «عدم تعهّد» با موضوع حقوق بشر و تنوع فرهنگی، ترجمان چالش بزرگ جهان سوم با موضوع جهانشمولی حقوق بشر بود و تأکیدی بر نسبیت گرایی. این که اکثر کشورهای عضو عدم تعهّد به عنوان عضوی از جامعه بین المللی که خود تدوینگر اسناد حقوق بشری همچون اعلامیه جهانی، میثاقین و کنوانسیونهای جزئی مربوطه و نیز تصویب کننده و متعهد به آن اسناد هستند، چگونه می توانند در نیویورک به اسناد جهانشمول رأی دهند و در تهران از نسبیت گرایی سخن بگویند؛ پرسشی است که یافتن پاسخ آن سهل و ممتنع می نماید. به عبارت دیگر مثلاً یک کشور همزمان ممکن است در سازمان ملل به اعلامیه جهانی حقوق بشر رأی داده، عضو میثاقین و چندین معاهده حقوق بشری دیگر هم باشد و در عین حال همین کشور در حوزه آمریکای جنوبی عضو کنوانسیون آمریکایی حقوق بشر یا در آفریقا عضو کنوانسیون آفریقایی حقوق بشر و ملتها باشد؛ حال در نشست تهران به موضع تجزیه طلبانه دیگری که همان تنوع فرهنگی است رأی میدهد! این موضع از آنجا نسبت به همکاریها و اسناد منطقه ای تجزیه طلبانه تر است که تنوع فرهنگی بسیار جزئی تر از تنوع منطقه ای یا قاره ای می تواند باشد و از کشوری و حتی شهری به شهر دیگر متفاوت! یقیناً مباحث مربوط به کنوانسیونهای منطقه ای و تفاوت آنها با کنوانسیونهای جهانی پیش از این برای چنین کشورهایی مطرح بوده است. همینطور برای کشورهای اسلامی هم شاید اعلامیه قاهره چنین مباحثی را برانگیخته است؛ اما اصولا کشورهای آسیایی که پیش از این رسماً فاقد نگرش منطقه ای یا نسبیت گرایانه به حقوق بشر بوده اند و تنها نسبت به اسناد جهانی و فرامنطقه ای تعهد حقوقی داشتند؛ اینک نگرشی تازه را رسماً در اجلاس تهران رونمایی نمودند. اگر در مورد اسناد منطقه ای بدون هر گونه ورود به تحلیل حقوقی و با نگاهی کلّی میتوان گفت این اسناد صرفاً در پی برقراری نظامهای منطقه ای برای «اجرای حقوق بشر جهانی» هستند؛ اما اینک درباره نگرش «تنوع فرهنگی» چنین کلّی گویی بسیار سخت تر قابل پذیرش خواهد بود.

به نظر میرسد ابتکار تهران در برگزاری این نشست، ایجاد آلترناتیوی نسبی گرایانه در برابر جهانشمولی حقوق بشر باشد؛ مخصوصاً که سران تهران بارها اعلام کرده اند که اسناد جهانی حقوق بشر را که گاه بیش از 80 درصد کشورهای جهان عضو آنها هستند، ساخته و پرداخته تفکر غربی و لیبرالیستی می دانند که نه تنها جهانشمول نبوده بلکه در مواردی تحمیل یک فرهنگ به فرهنگهای دیگر هم هست. جدا از بحث درباره صحت ادعای تهران، به راستی باید چالش مورد ادعا را قابل توجه دانست و مورد بررسی قرار داد؛ زیرا این پرسش مطرح است که آیا یک موضوع به عنوان مصداق حقوق بشر می تواند در عین حال جهانی باشد و هم مورد اعتراض میلیونها انسان یا مغایر باورهای آنها؟! آیا در چنین وضعیتی فرهنگ برتر و پست تر معنا می یابد؟ آیا حقوق برای «بشرتر» و برای «بشر» جداست؟!

امیدوارم سران عدم تعهّد و در رأس همه آنها، مقامات و نمایندگان ایران در این موضوع، بیش از قبل، از نگاه سیاسی به موضوع بپرهیزند تا بتوان یک به یک در مورد مصادیق «حقوق بشر» سخن گفت که آیا حقیقتاً همه آنچه در اسناد جهانی آمده است، جهانی هست؟ آیا حقوق بشر می تواند نسبت به فرهنگها و شرایط زمانی و مکانی متفاوت، متفاوت باشد، مگر «بشر» چیزی غیر از یک مفهوم جهانی بلاقید است؟! فقط باید از سیاست ورزی در مباحثه پرهیز کرد!

نوشته شده در 86/06/14ساعت 22:16 توسط امیر مقامی| |

احسان یک بار، دو بیت اول این غزل را برایم فرستاد که بسیار زیبا بود؛ مخصوصاً نوآوری و ساختارشکنی شاعر در حذف فعل از پایان ابیات بنا به ضرورت شعر برایم دلنشین بود! بیتهای سوم و چهارم را هم هنگامی فرستاد که مشغول گفتگو درباب مسائل مهمه ای کنار دریاچه بودیم و مهدی به طنز پاسخش را داد که «ادله (عکسها) را هاپولی نکن!» البته قضیه «سه سال» به من هیچ ربطی ندارد! از خود شاعر بپرسید! ضمناً اگر خدای این شاعر دست دارد و می تواند قدم به قدم بیاید، باز به من ربطی ندارد! زبان مجاز را درک کنید و بیهوده حکم تکفیر صادر نفرمائید!

به هر حال این غزل را آنقدر تکه تکه برایم فرستاد که آخر سر مجبور شدم این بیت را اضافه کنم و خطاب او چنین بپیامکم (پیامکیدن: پیامک ارسال کردن!) که:

 

بعد از تو واژه ها فقط صبر می کنند...

این واژه ها که... مثله شدند شعرهای من!

 

اما اصل شعر... غزلیست زیبا به قول احسان از شاعر جوان اما گمنام اصفهانی به نام «رضا خیری» متخلّص به «اشکین»...

 

بگذار دستهای تو را دستهای من...

حالا که تو قدم به قدم، پا به پای من...

 

این اوج عاشقانگی ام را نگاه کن

من مرده ام... اگرچه تو تب هم برای من...

 

آتش گرفته ام؛ همه جا شعله می کشم

شاید شومینه پر شده از عکسهای من...

 

بعد از سه سال می گذری از کنار آه

بعد از سه سال عشق، کسی را به جای من...

 

هرگز بدون عشق تنفّس نکرده ام

رفتی و کاش... کاش کمی هم هوای من...

 

بعد از تو قبله ام به کجا می رود خدا؟

بعد از تو من، بگو چه کسی را خدای من...؟

 

اینجا چقدر فعل غزل، حذف، حذف، حذف

علّت همین که در نمی آید صدای من

 

این آرزو به گور، خودش دفن می شود

بگذار دستهای تو را دستهای من...

نوشته شده در 86/06/12ساعت 16:26 توسط امیر مقامی| |

این چند روز بار دیگر مشغول بررسی موضوعی در حقوق انگلستان هستم. به این مساله برخوردم که در مورد مثلاً قانون قابل اعمال در قراردادهای بین المللی انها قانونی وضع کرده اند که این قانون به کنوانسیون رم نیز ارجاع داده است و بیشتر شبیه تصویب یک کنوانسیون بین المللی می ماند تا یک قانون داخلی! در یکی از مباحث مربوط، یعنی در مواردی که طرفین قانونی را انتخاب یا اظهار نکرده باشند اگر بنا باشد قاعده «بیشترین ارتباط» اعمال شود؛ خودبخود نظام حقوقی کامن لا فرضیاتی برای خود دارد که در برخی موارد با فرضیات و قواعد کنوانسیونی متفاوت است.

در اینجا این سوال پیش می آید که اساساً تصویب قانون در کامن لا چه معنایی دارد؟ تصویب معاهده بین المللی چه معنایی دارد؟ در صورت تعارض معاهده با کامن لا چه میکنند؟ اگر بنا باشد در مقام تعارض، معاهده حاکم باشد از آنجا که کنوانسیون (با هر ریشه ای که قواعدش داشته باشند، خواه ریشه کامن لا و چه ریشه در قواعد نظامهای حقوقی دیگر) به هرحال یک متن «نوشته» است؛ پس هویت کامن لا و حقوق عرفی و مبتنی بر رویه چه می شود؟ به فرض که قرار باشد در مقام تعارض قضات انگلیسی قواعد کامن لا را ترجیح دهند و اعمال کنند موضوع مسئولیت بین المللی پیش می آید، در این هنگام لزوم تصویب کنوانسیون یا تصویب قانونی که کنوانسیون را وارد حقوق داخلی کند چه مفهومی دارد؟

به راستی کامن لا هم شیرین است، حتی مصائبش! دوستی میگفت اگر بنا باشد نظام حقوقی و فقهی اسلام صرف برقرار شود، شباهتش بیشتر به کامن لا خواهد بود که هر قاضی (مجتهد) بر اساس استنباط خود از منابع (گاه نوشته و گاه ننوشته) حکم می دهد و... شاید! مطمئن نیستم!

نوشته شده در 86/06/12ساعت 13:52 توسط امیر مقامی| |

زن و شوهر جوان. ظاهر مرتب و مناسب. 23 روز پیش عقد. امروز دادخواست طلاق توافقی. اگر سه روز تعطیلی نبود یعنی سر 19 روز... شاید...

دوستان که گفتند تازه 23 روز از عقدشان میگذشته، گفتم: حتماً با همین عجله که طلاق گرفتند، با همین عجله هم عقد کردند!

واقعاً نمیدانم چنین «آشنایی» از کجا آمده است که به قول شاعر «بس که می ترسم از جداییها / می گریزم زآشناییها»!

یاد شعری از سعدی افتادم که مطلع معروفی دارد: بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شاید هرگز سعدی گمان نمیکرد این بیت ناب و زیباش به طعنه ای برای روزگار ما تبدیل شود:

 

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم!

سعدی اگر امروز قرار بود شعر بسراید  در روزگاری که به قول دکتر نصر (استاد ادبیات ما در دانشگاه) جوانها دروازه شیراز عاشق می شوند و سی و سه پل فارغ! شاید میگفت:

 

                                                   هم شوق به   که طاقت جورت نیاوریم!

 

تلخ شد! این بیت خاتمه بهتری برای این یادداشت است:

ما خود نمی رویم دوان از قفای کس

آن می برد که ما به کمند وی اندریم!

نوشته شده در 86/06/10ساعت 22:21 توسط امیر مقامی| |

بتی که راز جمالش هنوز سربسته است

به غارت دل سودائیان کمر بسته است

 

عبیر مهر به یلدای طرّه پیچیده است

میان لطف به طول کرشمه بربسته است

 

بر آن بهشت مجسّم دلی که ره برده است

درِ مشاهده بر منظر دگر بسته است

 

بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب

میان به سلسلۀ اشک تا سحر بسته است

 

به پای بوس جمالت نگاه منتظران

ز برگ برگ شقایق، پل نظر بسته است

 

امید روشن مستضعفان خاک تویی

اگرچه گَرد خودی، چشم خودنگر بسته است

 

به پیشواز تو هر جاده ای به راه افتاد

ولی چه سود که دروازۀ گذر بسته است

 

متاب روی ز شبگیر اشک بی تابم

که آه سوخته، میثاق با اثر بسته است

 

به یازده خم می گرچه دست ما نرسید

بده پیاله که یک خم هنوز سربسته است

 

زمینه ساز ظهورند شاهدان شهید

اگرچه هجرتشان داغ بر جگر بسته است

 

کرامتی که ز خون شهید می جوشد

هزار دست دعا را ز پشت سر بسته است

 

قسم به اوج که پرواز سرخ خواهم کرد

در این زمانه مرا گرچه بال و پر بسته است

 

چنان دویده به روحم نسیم دیدارت

که گوش منتظرم چشم بر خبر بسته است

 

دل شکسته و طبع خیالبند «فرید»

به اقتدای شرف، قامت هنر بسته است

 

                                                                                   قادر طهماسبی  

نوشته شده در 86/06/07ساعت 0:13 توسط امیر مقامی| |

حوادث و رویدادهای هفته اخیر در زندگی شخصی من و حوزه اجتماعی و سیاسی و حقوقی کم نبودند؛ اما مشغله جدید فرصت نوشتن را گرفته است. مخصوصا که دو روز اول هفته تقریبا هیچ استراحتی نداشتم و بجای استراحت رفتن به سینما و کنسرت را ترجیح دادم!

از سوی دیگر، هنوز بحث قرارگرفتن نام «سپاه پاسداران» با به قول فرنگیها «گارد انقلاب(!!!)» در لیست گروههای تروریستی وزارت خارجه آمریکا هنوز مطرح است و...

 


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/06/06ساعت 19:20 توسط امیر مقامی| |

نمیدانم از غروب زنده رود چگونه می توان گفت. غروب به تنهایی برای گفتن و سرودن از دلتنگی کفایت میکند، حال غروبی شورانگیز و زیبا... در داستان «صبح که شد...» اشاره ای به طلوع خورشید از شرق زاینده رود کردم. نمیدانم هرگز آیا سعادتی خواهد بود که طلوع خورشید را بر فراز زاینده رود ببینم یا نه؛ اما همین غروب شورانگیز هم زیباست و دیدنی...

photo: Amir Maghami 


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/06/05ساعت 16:17 توسط امیر مقامی| |

من یک حقوقدان نیستم! همین اول بگویم!

]دم غروب، زیر سی و سه پل، خارجی[

بعد از این که پلیس ها به وظیفه اجتماعی خود عمل کردند و چیزی در جیبها – یا بهتر بگویم حریم خصوصی – نیافتند، با لبخندی او را رها کردند. جوان رو کرد به پلیس و گفت: «من دیگه اصفهان نمیام!» پلیس رویش را برگردانده بود، شنید... لبخند هنوز روی لبهای پلیس بود...

photo: Amir Maghami

 

نوشته شده در 86/06/05ساعت 16:9 توسط امیر مقامی| |

امشب کنسرت محمد اصفهانی بودم که صدایش هم شیفتگانی دارد و هم معترضانی... اما من بیشتر بخاطر شعرهایی که برمیگزیند و صدای صافی که در میان ناخواننده های سالهای اخیر کم یاب است، علاقه خاصی به کارهایش دارم. میخواستم برای این پست گزیده ای از ترانه هایی که خواند بگذارم اما فرصت چندانی نیست. فقط به این نکته باید اشاره کنم که تا ترانه در روح و ذهن مردم نباشد، ماندگار نمی شود. امشب مردم بی آن که کسی بخواهد با او همصدا شدند که «امشب در سر شوری دارم...» و بعد در پایان کار که «ای ایران» را خواند، مردم با اولین صدای سازها برخاستند به احترام «ایران»... و مثل همیشه لبریز از شوق شدم با این ابیات که «یک دانه اشک است روان بر رخ زرین / سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست! – در طوف حریمش ز فنا جامه احرام / کردیم که این جامه به تن دوختنی نیست!»

اصفهانی، اول از دوست داشتنی ترین خواند از «محمد» که «جانا! بدرالدجایی!» و بعد هم با ملاممدجان شور دیگری آفرید درحالیکه تنظیم ترانه برای سازهای غربی بود... «گل گلدون» (از تو تنها شدم) سیمین غانم را هم خواند و در این ترانه هم همان اتفاق افتاد که با «اوج آسمان» افتاد و مردم همصدا شدند که «گل گلدون من / ماه ایوون من...» نیز ترانه ای خواند که در روزهای جام جهانی 2006 بارها از تلویزیون پخش شد: «دست به دست من بده / پا به پای من بیا... با من از سایه نگو / خورشید فردا مال ماست...» و آن شعر پرمغز اقبال را هم خواند که «بینی جهان را خود را نبینی / تا چند جانا غافل نشینی... جانی که بخشند دیگر نگیرند / مرگ است صیدی، تو در کمینی!» آری! مرگ صید است و انسان صیاد!

دلواپسی هامو بگیر از من / غمهاتو ای آینه حاشا کن!

قدری بخند و روشنی ها رو / تو چشم خیس من تماشا کن!

و...

تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم / تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم

نوشته شده در 86/06/05ساعت 0:21 توسط امیر مقامی| |

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده صید و صیّاد رفته باشد

 

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته و او چون باد رفته باشد

 

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

روزی که کوه صبرم برباد رفته باشد

 

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد

گویا به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

             

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

 

حزین لاهیجی (قرن 12)

نوشته شده در 86/06/02ساعت 23:36 توسط امیر مقامی| |

چه موافق باشیم و چه در شمار خیل مخالفان، «پاس همدان» موجودیت یافته است؛ حتی اگر در اولین بازی لیگ برتر خود شماره پیراهن های این تیم برخلاف آیین نامه مسابقات فارسی باشد! بگذریم... این خبر را از ایسنا داشته باشید:

رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام تاكید كرد كه پرداخت حق پخش تلویزیونی رقابت‌های فوتبال را پی‌گیری خواهد كرد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)؛ مدیران باشگاه پاس همدان...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/06/02ساعت 2:35 توسط امیر مقامی| |

قسمت اول این داستان 13 امرداد روی وبلاگ منتشر شد. حال، متن کامل داستان تقدیم به شما...  

 

کنار پنجره ایستاد، نگاهی به ساختمان روبرو انداخت، کرم – قهوه ای آجرها و رنگ نمای ساختمانها، با رنگ آفتاب در هم تنیده بود. هنوز دوست داشت آهنگهایش را با ضبط صوت گوش دهد. این یکی ضبط صوت را نوه اش به مناسبت روز پدر برایش فرستاده بود، با یک نامه نیمه محبت آمیز که در کاغذ گلاسه تذهیب شده با خط خوش با خودنویس نوشته بود: «پدرم روزت مبارک.» از دیروز تا حالا فقط به این فکر میکرد که چرا او این بار نه آمده و نه حتی زنگی زده است. با وجود این راضی شده بود بسته ضبط صوت را باز کند و اولین کاست را داخلش گذاشته بود. دوباره و هزارباره بود که داشت گوش میداد به این تصنیف...


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/06/01ساعت 2:23 توسط امیر مقامی| |

آب، آرزو نداشت به غیر از روان شدن

دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

میخواست بال و پر زدن از خویشتن، قفس

چندان که تن رها شدن از خویش و جان شدن

آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید

در رنجبوته های زمان امتحان شدن

آنان که کینه ور به گروه بدی زدند

قصدی نداشتند به جز مهربان شدن

باران من! گدایی هر قطره تو را

باید نخست در صف دریادلان شدن

با خاک، آرزوی قدح گشتن است و بس

وانگه برای جرعه ای از تو، دهان شدن

نوشته شده در 86/06/01ساعت 0:2 توسط امیر مقامی| |

«ترجیح می دهم در یک بازی 6 تا گل بزنیم و 4 تا بخوریم تا اینکه 0-1 ببریم.» این جدیدترین اظهارنظر ناصر حجازی درباره علاقه اش به فوتبال تهاجمی است که تأکید دارد «اگر به خواست من باشند که دوست دارم همه بازیکنان تیم مهاجم باشند... دوست دارم سیستمی بگذارم که سه تا از فورواردها را بازی بدهم...» البته او به این فکر نکرده که اگر همه مهاجم باشند، چگونه توپ باید از زمین خودی تا محوطه جریمه حریف برود؟! بنابراین حجازی قاعده خود را برای بازی انتخاب کرده است: بازی زیبا و کسب نتیجه، هر دو با هم! فصل گذشته وقتی صمد مرفاوی به خبرنگاران میگفت «فوتبال قشنگ یعنی چی؟! تیم باید ببره!» به خوبی میدانست که پیروزی تیم است که آن را قهرمان میکند نه بازی زیبا و تهاجمی اش. او رسماً «نتیجه» را قاعده خود برگزیده بود که تا هفته آخر با اعتراض تماشاگران و کارشناسان روبرو بود و آخر سر هم قهرمان نشد و حساس ترین بازیهای لیگ را نبرد و باخت. این روزها بیشتر فکر میکنم شاید مردم علاقه دارند تیمشان در درجه اول خوب بازی کند و نتیجه بعد از نحوه بازی اهمیت دارد! مثل تیم پارسال دنیزلی که در اکثر بازیها روان، زیبا و تهاجمی بازی میکرد.

به هرحال از همه این حرفها که بگذریم، من ناصر حجازی 2007 را بیش از گذشته تحسین میکنم. چرا؟! وقتی در اخبار نتایجی مثل 0- 0 یا 1- 0 و 1- 1 را می شنوم با خودم میگویم پس اینها 90 دقیقه در زمین چه کار میکردند؟! و در همین راستا بود که پیشنهاد عجیبم را برای تغییر سیستم امتیازدهی تیمها دادم! هر برد 4 و هر مساوی 2 امتیاز! به علاوه هر گل زده یک امتیاز! آن وقت «تفاوت» معلوم می شود و هیچ وقت صمد مرفاوی به برد صرف اکتفا نمیکند! تیمی که در دو بازی 1-0 ببرد، در این سیستم 10 امتیاز کسب میکند (به جای 6 امتیاز کنونی) و تیمی که یک بازی را 4-3 ببرد و یک بازی را 2-2 مساوی کند 12 امتیاز (به جای 4 امتیاز فعلی)! آن وقت معلوم می شود که الزاماً تیم نباید ببرد! اما حتماً باید گل بزند! و گل زدن احتیاج به حمله دارد و حمله سازماندهی و برنامه ریزی میخواهد که می شود بازی خوب! کاش لیگ با این حساب برگزار میشد. همیشه اول فصل همین حرفها را میزنم و معمولاً آخر فصل می بینم که در جدول من تیمی به جز تیم اول جدول رسمی، قهرمان شده است! باید گل زد!

فردا (پنجشنبه) هفته دوم لیگ شروع میشود. بازی استقلال و ملوان در انزلی جالب خواهد بود. مخصوصاً که شاید این بازی از معدود بازیهایی باشد که امسال به «علیزاده» هم بازی می رسد. بازیکنی که اوت دستی هایش پارسال بیشتر یک «شو» برای رفع کسالت تماشاگران در طول بازیهای استقلال بود تا یک تاکتیک در تیمی که تاکتیکهای زیادی برای گل زدن دارد! بازی پرسپولیس و پگاه را هم جمعه شب از دست ندهید! گمان کنم پرگل بشود! حالا شاید 8-2 نه ولی خب... پرگل!

نوشته شده در 86/06/01ساعت 0:1 توسط امیر مقامی| |