تبليغاتX
در رگ تاک

دوستان در وبلاگ مرکز (مجازی) مطالعات حقوق بین الملل، هر هفته پرسشی مطرح میکنند که با گذشت یک ماه و علیرغم مشغله فراوان، ناسپاسی دانستم اگر اولاً پاسخی به پرسشها ندهم و ثانیاً از ایشان تشکر نکنم.

پرسش این هفته و مقدماتش چنین است:

 

«پرسش هفته (4): جهانی شدن و حقوق بین الملل اجتماعی

برخی از حقوق دانان بین المللی معتقدند: "مبنای نخستین حقوق بین الملل در مفهوم کلاسیک آن مبتنی بر آموزه های جوامع لیبرال اروپای غربی قرن 19 بوده و مفهوم حاکمیت مطلق دولت ها منتج از این آموزه ها و تالی منطقی آن عدم مداخله در امور داخلی آن دولت ها محسوب می شده است و قاعده فوق نیز با احترام به حاکمیت داخلی مطلق دولت ها تضمین می شده و اموری که ذاتی اجتماع همان دولت ها تلقی می شده در محدوده همان دولت و تحت اقتدارات عالیه همان دولت ها استقرار می یافت.

اما، از رهگذر جهانی شدن، امور اجتماعی مربوط به فرد فرد دولت ها و دامنه معضلات مبتلا به آن، تاثیری فراتر از مرزهای حاکمیتی دولت ها در پی داشته است. وضعیتی که در آن، همکاری دولت ها و بازیگران غیردولتی عنصری تعیین کننده در کنترل حدود تاثیرات منفی و غلبه بر آن ها به شمار می آید. ازاینرو، چنین نتیجه گیری می شود که مبنا و بنیان حقوق بین الملل نیز از آموزه های لیبرالیسم دور شده و ماهیتا شکلی دیگر به خود گرفته است به نحوی که می توان هم اینک، معتقد به حقوق بین الملل اجتماعی بود!

سئوال اینست که در این نگرش عناصر هنجاری نظم عمومی بین المللی حول چه محورهایی قرار می گیرد و آیا مبانی استدلالی این نگرش در حقوق موضوعه امروزی تجلی خاصی در مصادیق دارد؟ کدام قاعده اولی یا اصول می تواند هسته سخت نظم حقوقی حاکم بر آن تلقی گردد؟»

 

در همین ابتدا باید بگویم که پاسخ من به این پرسش، حقیقتا قرار نیست یک پاسخ باشد، بلکه بنا دارم در بحثی شرکت کنم که بدان علاقه مندم. سال گذشته، سال رویدادهای پیش بینی نشده و دل به حادثه سپردن برای من بود! در این سال، یکی از موضوعاتی که توجهم را به خود جلب کرد نگرشی تازه به حقوق بین الملل کیفری بر مبنای تحولات جهانی شدن بود. در حقیقت این پرسش برای من ایجاد شد که آیا یک «حقوق کیفری جهانی» در فرایندی مطابق حقوق بین الملل یعنی با استفاده از فرایندها، روشها، ابزارها و منابع حقوق بین الملل متصور است؟ اینک به نظر می رسد این پرسش، وجه دیگر آن پرسش است که آیا یک حقوق بین الملل مبتنی بر خواست جهانی و خواست مشترک ملتها پدید آمده، می آید یا خواهد آمد؟ نگرش من نسبت به این قضیه کاملاً مثبت است. در ایران، کلمه «بیداری» مفهوم سیاسی خاصی دارد! لیکن بدون توجه به این مفهوم و با عنایت به آن (!) میخواهم بگویم اینک حقوق بین الملل دوره جدیدی را آغاز کرده است. اگر زمانی حقوق بین الملل، در حقیقت یک حقوق بین ملل اروپایی، لیبرال، ساخته غرب و... با چنین عباراتی خطاب قرار میگرفت اما اینک چه کسی است که حضور موثر حقوقدانان و نظامهای حقوقی دول غیراروپایی، غیرلیبرال (هر چه هست! از دولتهای سوسیالیستی دهه 60 و 70 گرفته تا دولتهای اسلامی دو دهه اخیر)، و حتی ایدئولوژیک را در تصمیم سازی و قانون سازی بین المللی انکار نماید؟ روزی که منشور ملل متحد به امضای نمایندگان دولتها رسید، میان سالهای 1946 تا 2007 چه تحولاتی در جهان روی داده است؟ تعداد کشورها چه افزایشی داشته است؟ در اینجا دقیقا همان مفاهیم لیبرالیستی و غرب ساخته مانند نفع گرایی، منافع ملّی، حاکمیت ملی و استقلال و تمامیت ارضی به همه کشورهای جدیدالتأسیس در شرق و غرب عالم تسری یافته است. بنابراین همین دولتهای جدید نیز به دنبال نقش و حضور موثر خود بوده و هستند. آنها قصد دارند به دو شکل در نظام حقوقی بین المللی که پیش از آنها شکل گرفته است، نقش قانون سازی را ایفا نمایند. نخست در مرحله «تدوین» حقوق بین الملل سعی میکنند در کنفرانسهای بین المللی برای معاهدات جدید حضور موثری داشته باشند و ایده های خود را با جهان در میان بگذارند. نمی توان تأثیر تدوین را بر حقوق بین الملل عرفی نیز که پیش از این وجود داشته است، نادیده گرفت. بدون شک یک معاهده بین المللی با گستره جهانی و حتی با ایجاد تعهدات عام الشمول می تواند عرف را اصلاح یا تعدیل نماید. همچنین کشورهای جدید خواسته اند از حقوق بین الملل پیش از خود نیز بهره ببرند که نمونه بارزش همین شکایت بوسنی و هرزه گوین از یوگسلاوی سابق با استناد به معاهده 1948 بود. حال همین موضوع را می توان از کشورهای جدید به کشورهای باصطلاح تازه «بیدار» شده نیز تسری داد! معروفترین مثال در میان این کشورها همین جمهوری اسلامی ایران است. یک تحول اساسی در بنیانهای سیاسی و حقوقی این کشور سبب شد حتی اعتبار برخی معاهدات (مثلا در زمینه حقوق بشر) در انطباق با قانون اساسی جدید، به چالش کشیده شود. دولت جدید در اولین دعوی بین المللی خود از حضور در دیوان بین المللی دادگستری در دعوی مربوط به سفارت ایالات متحده امتناع ورزید و با اکراه در مجامع بین المللی حاضر شد و بارها سازمانهای بین المللی «عامل استکبار جهانی» خوانده شدند؛ اما اینک ورق برگشته است و این حاصل ایجاد این نگرش بوده است که حقوق بین الملل وجود دارد و حاکم است؛ باید ایده های خود را در ایجاد آن وارد کنیم؛ مخصوصا از این جهت که پویایی این حقوق چنانست که میتوان همواره نظریات و تئوریهای جدید را مطرح نمود. بنابراین برای تشکیل دیوان بین المللی کیفری، نمایندگان ایران در کنفرانس رم فعال ظاهر میشوند چون شنیده اند «دیوان، نهایتا نمی تواند به ظلم کمک کند و به عدالت کمک خواهد کرد.» (نقل به مضمون از آیت الله یزدی رئیس سابق قوه قضاییه) جهانیان، معاهده 1982 حقوق دریاها را کنوانسیونی ساخته «جهان سوم» میدانند! و معتقدند این کشورها توانستند نقش فعالی داشته باشند. این کشورها بیش از گذشته سعی میکنند نمایندگانی به دیوان بین المللی دادگستری و کمیسیون حقوق بین الملل معرفی کنند، که نمونه آن باز برمیگردد به ایران و ریاست دکتر ممتاز بر کمیسیون حقوق بین الملل در دوره گذشته. نکته بارز دیگری که به شدت، توجه حقوقدانان غربی را به خود جلب نموده، نقش مجمع عمومی سازمان ملل در قانون سازی بین المللی است. در ابتدای این نوشتار به تعداد کشورهای عضو سازمان ملل در سال 1946 اشاره نمودم که طی 61 سال گذشته افزایش یافته است. این افزایش آشکارا کفه ترازو را به سود کشورهای جدیدالتأسیس و جهان سوم سنگین کرده است. اگر بنا باشد قطعنامه های مجمع عمومی در آینده نه چندان دور مبنایی برای شناخت (و البته نه تأسیس) برخی عرفهای بین المللی باشد و حتی چه بسا بدین منظور در آرای دیوان بین المللی دادگستری لحاظ شوند آنگاه نقش غیرقابل انکار تک تک آرای کشورهای دور از «مبداء لیبرال» آشکار خواهد شد. کشورهای دور از مبداء لیبرال – یا هر نام دیگری مثل «غیرلیبرال» که خوانده شوند – در میان کشورهای جدیدالتأسیس و جهان سوم بیشتر حضور دارند. بنابراین از این منظر که عرض شد نیز میتوان به دور شدن حقوق بین الملل از یک منشاء صرفاً لیبرالی حکم کرد.

با وجود این به نظر می رسد این گسترش دیدگاهها در حقوق بین الملل، بی آن که موضوعات سنتی حقوق بین الملل را کنار بگذارد، بر آنها تأثیر گذار خواهد بود. چرا که به نظر میرسد نگرش جدید در میان این کشورها مبتنی بر همکاری بین المللی برای حل مشکلات جامعه بین المللی است. این نگرش خود را با تدوین معاهدات بیشتر برای مسائلی مانند تروریسم، پولشویی، فساد اداری، جنایات سازمان یافته و... نشان میدهد. با وجود آن که ظاهراً تروریسم موضوع غرب است، اما اینک مثلا کشورهای اسلامی هستند که ضمن تلاش برای تبری از مسوولیت گروههای تندرو تلاش میکنند با آنها مبارزه کنند. این مسوولیت بالقوه برای آنها هنگامی که با خطرات بالقوه برای غرب همراه می شود، نیاز به همکاری را تشدید میکند. همچنین است موضوعات دیگر که به آنها اشاره شد. بنابراین من معتقدم یکی از گرایشهای مورد علاقه در این زمینه، مباحث مربوط به همکاری برای پیشگیری و مجازات درباره جرائمی است که به مسأله ای برای همه جهان تبدیل می شوند.

موضوع دوم، مسائل اقتصادی است. یقیناً با پیچیده تر شدن تقسیم وظایف و با توجه به اصل مزیت نسبی، مبادلات تجاری و اقتصادی همچنان رو به افزایش خواهند بود. مخصوصا با افزایش تجارت الکترونیکی، مرزها هر چه بیشتر به صورت غیرفیزیکی درنوردیده خواهند شد که این نیاز به هماهنگی بیشتر قوانین میان کشورها خواهد داشت. به زودی صنایع نرم افزار که نیاز به بودجه های سرسام آور برای سرمایه گذاری ندارند در کشورهای در حال توسعه بیشتر رونق خواهند گرفت، مانند آنچه اکنون از هند خبر می رسد. نرم افزارها هم میتوانند تجارت را در جهان گسترش دهند و تجارت دیگر مبتنی بر تبادل «مواد اولیه» و «کالای مصرفی» نخواهد بود؛ بلکه خدمات نیروی انسانی نیز میتواند به پیچیدگی روابط ناشی از قراردادهای کار بین المللی بیفزاید. در چنین وضعی، اقتصاد و تجارت دومین موضوع اصلی حقوق بین الملل در آینده نزدیک خواهند بود و حقوق بین الملل خصوصی نیز پس از مدتی رکود، مباحث پویا و جدیدی را به خود خواهد دید (که اکنون نیز چنین است) و با احساس نیاز دولتها و حقوقدانان، اصول حقوقی به صورت مدوّن و معاهده ای میتواند در این زمینه گسترش یابد.

موضوع سوم، همچنان مسأله پردامنه «حقوق بشر» خواهد بود. از یک سو چالشهایی در اجرایی شدن برخی موازین حقوق بشری در گذشته وجود دارد و از سوی دیگر همچنان نیاز به ابزارهای «حمایتی» برای اقشار خاص احساس می شود. گرچه نسل چهارم حقوق بشر برای استفاده صحیح از فناوری، موج جدیدی ایجاد کرده است؛ اما جدیدترین سند حقوق بشری مربوط به حقوق معلولان بوده است که یک متن «حمایتی» و واجد «حقوق مثبت» است. بعید نیست از زاویه حقوق بشری در آینده ارتباطات الکترونیکی یا حتی بیماران مبتلا به ایدز، موضوع معاهدات جدید باشند! بعید نیست که سرعت اپیدمی بیماریها، در دنیای پرسرعت کنونی بیش از گذشته است و این موضوع، موجودیت انسانی را بیش از پیش به مخاطره می اندازد، چنانکه در بحران «سارس» در شرق آسیا مشاهده شد؛ بنابراین میتوان چنین تصور کرد که همکاریهای بین المللی بهداشتی چه از طریق سازمانی چون سازمان جهانی بهداشت و چه از طریق ایجاد سازمانهای خاص، شتاب گیرد.

من گمان میکنم ما همانطور که شاهد جهانی شدن هستیم، بیش از پیش به ضرورت «همکاری» پی برده ایم. همانقدر که نیاز داریم هماهنگی بیشتری در قواعد حقوقی یا فنی ایجاد کنیم، برای بهتر زیستن و داشتن جوامع بهتر؛ همانقدر بیش از گذشته بر اصل «همکاری» در حقوق بین الملل تأکید خواهیم کرد. توجه من به این اصل، از دو جنبه است. یکی مفهوم سنتی که حقوق بین الملل که آن را ناشی از «همکاری» می دانیم و نه تبعیت، برعکس حقوق داخلی. در این رهیافت به گمانم دولتها بیش از گذشته به این اصل توجه خواهند داشت و این روند جهانی شدن به گونه ای که همه در آن نقش داشته باشند، مستلزم رهایی از «یکجانبه گرایی» در حل مشکلات بین المللی است. امروزه، یکجانبه گرایی نقطه مقابل همکاری و تداعی کننده تلاش برای ایجاد یک دولت برتر در جامعه بین المللی است. روند کنونی نشان میدهد یکجانبه گرایی نه تنها پذیرفتنی نیست و به نقض حقوق حاکمیتی دولتها و ملتهای دیگر می انجامد، بلکه دوایی بر دردهای بشریت نیز نخواهد بود. رهیافت دوم اصل همکاری، اصلاحات حقوقی داخلی در راستای هماهنگی با جوامع دیگر است. این رهیافت هر چه بیشتر جهانی شدن را تسریع خواهد کرد و مخصوصاً اگر ضمن توافق و رضایت دولتها باشد، می تواند موفقیت آمیز باشد. اما مسأله مهمی که در این رهیافت ذهن مرا به خود مشغول می دارد، موضوع دموکراسی جهانی است. آیا می توان این حق برابر با توجه به رهیافت نخست را به دولتهایی داد که نماینده حقیقی مردمان خویش نیستند؟ جهانی شدن حقوق اگر بنا باشد با توافق و رضایت از طریق حقوق بین الملل پیشرفتی حاصل کند، بدون موافقت مردم در کشورهای مختلف میسر خواهد بود؟ آیا ممکن است دموکراسی مانع چنین هماهنگی حقوقی شود؟ من گمان میکنم ذات دموکراسی راه را برای هر احتمالی باز میگذارد و ممکن است هماهنگی حقوقی به تأخیر بیفتد و اگر تلاشها معطوف به یکسان سازی باشد، مانند آنچه در جریان تصویب قانون اساسی اروپا روی داد، مقاومت در برابر این روند، اجتناب ناپذیر خواهد بود؛ مخصوصا در جوامع سنتی. اما درباره پرسش نخست باید بگویم که به هرحال حتی دولتهای غیردموکراتیک هم باید از حق شرکت در دموکراسی میان دولتها برخوردار باشند، چرا که اولا ما بر سر هیچ تعریف خط کشی شده ای از دموکراسی توافق حاصل نکرده ایم، ثانیا حذف هر دولت، خطر بازگشت یکجانبه گرایی را به همراه دارد و میتوان امیدوار بود با گسترش فرهنگ دموکراتیک میان دولتها، موضوع دموکراسی خود به عنوان یک اصل جهانی پذیرفته شود. به عبارت دیگر، دموکراسی پیش شرط حق دولت برای حضور در همکاری بین المللی نیست؛ بلکه یکی از موضوعاتی است که باید مانند جرائم، مسائل اقتصادی و حقوق بشر بر سر آن توافقی بین المللی ایجاد شود.

چالش دیگری که ذهن من و البته بسیاری از اساتید و پژوهشگران را به خود مشغول داشته است، جایگاه سازمانهای بین المللی غیردولتی در جهان و حقوق بین الملل آینده است. این، خود موضوعی است که فرصتی دیگر می طلبد؛ همینقدر میتوانم بگویم که به نظر میرسد جهان به سمت تشکیل یک «جامعه مدنی بین المللی» به موازات «جامعه بین الدولی» است. اما این جامعه از آن رو یک «جامعه بین المللی غیردولتی» مطلق نیست، که تاکنون هیچ توافقی یا اندیشه ای برای آن دیده نمی شود و تمام تلاشهای برای همکاریهای تخصصی بوده است؛ یعنی انجمنها و سازمانهای غیردولتی «موضوعی» عمل کرده اند و میکنند. در این میان آنها علاوه بر این که نقش مشاور جامعه بین الدولی را برعهده دارند، در شکل دادن و نیز نمایندگی کردن افکار عمومی موثر خواهند بود. من چشم انداز خیال بافانه ای از یک جامعه بین المللی غیردولتی جانشین جامعه بین الدولی مثل سازمان ملل متحد در پیش رو نمی بینم؛ اما بدون شک سازمانهای غیردولتی در این «حقوق بین الملل» اجتماعی جایگاهی فراتر از جایگاه سنتی خود خواهند داشت و حتی بعید نیست در موارد و موضوعات بیشتری، نقش یک عنصر بین المللی فعال را ایفا نمایند.

موضوع آینده نقش اشخاص حقیقی نیز همچنان محل تأمّل خواهد بود؛ اما به نظر میرسد با توسعه حقوق بشر و دادگاههای بین المللی حقوق بشر، رابطه شخص با دولت متبوع خود بدون تردید در مواردی در چارچوب قلمرو حقوق بین الملل قرار گرفته است و این امر در آینده توسعه بیشتری خواهد داشت.

خلاصه سخن این که به نظر میرسد حقوق بین الملل در این عصر با تاکید بر اصل همکاری میان کشورها و برابری حاکمیتها به سوی هماهنگی پیش خواهد رفت. حقوق بین الملل همچنان ناشی از اصل رضایت خواهد بود، اما ضرورتها ایجاب میکند دولتها محدودیتهای بیشتری بپذیرند؛ ضمن آن که استثنائات مربوط به تعهدات عام الشمول و قواعد آمره پابرجاخواهند ماند.

نوشته شده در 86/03/28ساعت 16:43 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

اقبال لاهوری (١٩٣٨–١٨٧٣)ساعاتی است از تهران بازگشته ام، البته پنجشنبه مجددا برای امتحان حقوق بین الملل خصوصی باید بروم! بنابراین حتما امر مهمی بوده است که بازگشته ام برای این چند روز! فعلا منتظر باشید!

امروز... راستش خودم هم فراموش کرده بودم، «قطعه» یکی از قوالب شعر فارسی است! ابن یمین مرا ببخشاید! یکی از دوستان حقوقدان – ادیب در دیوان اقبال لاهوری، بالاخره به این ابهام بزرگ پاسخ دادند که ریشه این تاک کجاست؟ شعری که از میان آن، عنوان وبلاگ را برگزیده ام شعری است از علامه اقبال لاهوری، که همواره با امید و سرزندگی سخن گفته است، چنانکه می گوید: «چو خورشید سحر، پیدا، نگاهی می توان کردن / همین خاک سیه را جلوه گاهی می توان کردن». او که همواره در دل سودای پیشرفت کشورهای اسلامی، به ویژه «ایران» را در سرداشت، گرچه خود ایرانی نبود. این «قطعه» زیبا از اوست. دوست گرامی در بیت اول کلمه «پایان» را به کار برده اند تا بیت نخست تمام فارسی شود، اما من معمولا «آخر» را دیده ام، هرچند تفاوتی ندارد، مهم یافتن این شعر است که در همینجا از ایشان تشکر میکنم.

 

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

 

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

 

چمن خوش است و لیکن چو غنچه نتوان زیست

 

قبای زندگیش از دم صبا چاک است

 

اگر ز رمز حیات آگهی، دگر مجوی

 

دلی که از خلش خار آرزو پاک است

 

به خودخزیده و محکم چو کوهساران زی

 

چو خس مزی که هوا تیز و شعله بی باک است

 

حال که رسیدیم به اینجا باید به این نکته نیز اشاره نمایم که وبلاگ من، یک وبلاگ شخصی است که سعی میکنم اینجا، همیشه امیدوار باده های ناخورده زندگی باشم. گاه یک مقاله حقوقی، گاه شعر، گاه داستان، گاه کنایه و تعریضی به دنیای سیاست، گاه تصویر گلی، چهره دوستی... هرچه بتواند بودن من و ما را معنا کند؛ که زندگی همه اینهاست با هم! بر این باورم که یأس و ناامیدی نیز بخشی از امید است که بدون آنها امید معنا نمی یافت! بدون سختی ها، دشواریها، تنگناها، ناراحتی ها... امید، هرگز تجلی ایمان نمیشد. شاید گاه از خستگی ها بنویسم، خرده نگیرید؛ بدون آنها زندگی بی معناست و امید مفهومی نمی یابد. تا هستم، هستم؛ پرتلاش و امیدوار برای بهتر بودن، اما گاهی خسته و البته بدون هیچ چشمداشتی از بودن... الآن تا دقیقه 75 بازیهای لالیگا در شب آخر، بارسلونا قهرمان است. تیمی که تا دو ساعت پیش، دوم بود؛ اما امیدوار! من هم بارسا را دوست دارم و امیدوارم امشب آنها جام را ببرند هرچند برای سرسختی مردان کاپلو ارزش زیادی قائلم، اما قلبم با بارساست! قلبم... امیدوار است!

نوشته شده در 86/03/28ساعت 0:9 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

اين مقاله با عنوان «ابلاغ حقوق متهم الزامي شود» در صفحه 5 روزنامه شرق، 22 خرداد 86 (ش 879) چاپ شده است.

امیر مقامی
مدتی پیش در جلسه ای با چند حقوقدان آلمانی درباره موضوع «حقوق متهم» صحبت می کردیم. این سوال برای آنها وجود داشت که آیا در ایران، متهم حق دارد در ابتدای بازداشت از حقوق خود، منجمله حق داشتن وکیل آگاه شود یا خیر؟ در واقع ضابط قضایی، پلیس، یا بازپرس یا کسی هست که وظیفه داشته باشد در ابتدای بازداشت، حقوق متهم را به وی ابلاغ کند یا خیر؟ طبیعتا پاسخ ما مبتنی بر قوانین موجود، منفی بود؛ زیرا در قوانین ایران چنین حقی برای متهم و چنان وظیفه ای برای مقامات قضایی و پلیس مورد تصریح واقع نشده است. یک نگرش حقوقی سنّتی مبتنی بر ماده 2 قانون مدنی نیز این بحث را دامن می زد که اساساً نیازی به ابلاغ حقوق به متهم نیست! زیرا، اصل آگاهی افراد از قانون است و آنچه اصولاً به فرد باید ابلاغ شود، نه حقوق بلکه تکالیف اوست!
حقیقت آن است که اصل 35 قانون اساسی، بر حق داشتن وکیل تصریح نموده است و مطابق قواعد و موازین دادرسی عادلانه، باید شرایط مناسب برای دفاع متهم فراهم شود. در قوانین بسیاری از کشورها ابلاغ حقوق متهم، یکی از حقوق اوست. به این نحو که در هنگام بازداشت باید به وی گفته شود که چه حقوقی دارد. چنانکه اصل يكم از «اصول اساسي نقش وكلا» حق بهره مندي از وكيل در «همه» مراحل رسيدگي هاي كيفري ازجمله بازجويي ها را مورد تأكيد قرار داده و در اصل هفتم خود به دسترسي بي درنگ (prompt access) اشخاص دستگير يا بازداشت شده به وكيل طی كمتر از 48 ساعت از زمان دستگيري يا بازداشت، اشاره مي‌نمايد. همچنين بند یک اصل هفتم از «مجموعه اصول حمايت از همه اشخاص تحت هر شكل بازداشت يا حبس» به صراحت بيان مي‌دارد: فرد بازداشتي باید توسط مراجع ذي صلاح از حق داشتن وكيل بي درنگ (promptly) پس از دستگيري مطلع و تسهيلات منطقي براي وي جهت اعمال اين حق فراهم شود.
روح موازين حقوق بشر، متكي بر تقابل فرد – دولت است. يكي از دو طرف ممكن است فردي عامي، بي سواد و گرفتار باشد كه اينك مرتكب جرمي شده يا متهم به آن است، بايد از خود دفاع كند و طرف ديگر يقينا دولتي است كه «حاكم» است و قانون را خود وضع نموده است. بند 3 ماده 14 ميثاق حقوق مدني و سياسي نيز در این مورد جالب توجه است که براساس آن متهم بايد «تسهيلات كافي» براي دفاع از خود داشته باشد. به نظر ميرسد يكي از موارد تسهيل دفاع متهم به عنوان تضميني براي محاكمه عادلانه آنست كه حقوقش به وي ابلاغ شود. حقوق ایران در این موضوع تاکنون سکوت اختیار نموده است. البته ماده 44 آیین نامه اجرایی زندانها متضمن ابلاغ «دیرهنگام» و چه بسا «ناقص» حقوق متهم به اوست. دربند 3 ماده 44 به تهيه كتابچه هايي توسط دفتر حمايت از حقوق شهروندي زندانيان، در زندانها اشاره شده است كه درآن حقوق وتكاليف قانوني محكومان ومتهمان تذكر داده شده و تفهيم ماهانه اين حقوق و تكاليف مانند «حق داشتن وكيل» به افراد تازه وارد صورت مي‌‌پذيرد.[1]
اینک پیش نویس قانون جدید آیین دادرسی کیفری، تلاش دارد این نگرانیها را پاسخ دهد. در ماده یک این پیش نویس «رعایت حقوق متهم» بخشی از فرایند دادرسی کیفری است. ماده 5 پیش نویس پیش بینی نموده است که «متهم باید در اسرع وقت به تفصیل از دلایل اتهام انتسابی آگاه و از حق دسترسی به وکیل بهره مند شود.» و در ادامه ماده 6 چنین تمهید کرده است که «متهم، بزه دیده و شاهد باید از حقوق خود در فرایند دادرسی آگاه شوند و سازوکارهای رعایت و تضمین این حقوق فراهم شود.» ماده 167 نیز در مرحله بازپرسی و تحقیقات، تاکید دارد «متهم می تواند یک نفر وکیل رسمی دادگستری همراه خود داشته باشد. این حق باید به او تفهیم شود.» این ماده به نوعی محدودیت حضور وکیل در مرحله تحقیقات را که در ماده 128 قانون کنونی را نیز لغو خواهد کرد و باید گامی مثبت تلقی شود.
اما آنچه در مواد 5 و 6 و 167 پیش نویس قابل توجه است، این است که لازم است بر ابلاغ «فوری» حقوق متهم تاکید شود. در غیر اینصورت اطلاع «در (جریان) فرآیند دادرسی» واجد این معناست که با توجه به این که آخرین فرصت برای تفهیم حق داشتن وکیل، مرحله تحقیقات است، پس تا پایان تحقیقات می توان این حق را از وی پنهان داشت و متهم بی اطلاع از داشتن وکیل در مرحله تحقیقات محروم بماند. باید توجه داشت که همه مردم، حقوقدان نیستند و چه بسا حقوق خود را در «مخمصه» و پریشانی روحی ناشی از شکایت و بازپرسی فراموش کنند، یا اساساً بی سوادی و بی اطلاعی، سبب محرومیت از حقوقشان شود. ضمن این که بهتر است بر این نکته تأکید شود که در مواردی که حضور وکیل الزامیست، حق داشتن وکیل تسخیری نیز به وی ابلاغ شود. همچنین بدیهی است قانون باید «سازوکارهای رعایت و تضمین حق» را تعیین و ضمانت اجرای آن را نیز مشخّص سازد. در این زمینه می توان، نهاد خاصّی همچون ضابط قضایی که اقدام به دستگیری می کند یا بازپرس را مسؤول ابلاغ حقوق متهم نمود. ضمانت اجرای نقض حقوق متهم، گاه در برخی موارد تا بی اثر دانستن نتایج تحقیقات انجام شده نیز می تواند باشد. مثلا در دادگاهی در دانمارک، نقض قاعده 24 ساعت مهلت بازداشت متهم و تأخیر 62 دقیقه ای دادرس، سبب نقض تحقیقات و قرار آزادی متهم شد! [2]
البته لازم است پیش نویس قانون جدید آیین دادرسی کیفری که توسط اداره کل تدوین لوایح و برنامه های قضایی قوه قضاییه تهیه شده است، بیش از این در معرض نقد وکلا و حقوقدانان قرار گیرد.


2 قواعد بازداشت، لیندا لاریتسن، اعتماد ملّی، 14 مرداد 85، ص 11
 
نوشته شده در 86/03/24ساعت 11:27 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |
این هم زهرا نوه اون یکی خاله!

نوشته شده در 86/03/21ساعت 12:30 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |
امتحاناته دیگه... میگم حسن بزرگ شده نه؟! فوتبال بازی میکنه...

این هم در روزی که روی فرم نبود با موز و استفاده از مواد انرژی زا

نوشته شده در 86/03/21ساعت 12:20 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

چند روزی مجبورم کم و بیش باشم و نباشم. نمیدانم تا پایان امتحانات چگونه وب پیش خواهد رفت. فقط میدانم منظّم نخواهم بود. اما سعی میکنم باز بیایم چند خطی هم که شده از احوالاتم بنویسم!

حالا بروید این تاک تک افتاده را ببینید؛ شعر افشین یداللهی را که قربانی در تیتراژ سریال مدار صفر درجه خوانده، بخوانید و کمی از رگ و ریشه تاک...

خب! بگذارید آخرین پستم پیش از این سفر نسبتاً طولانی به امتحانات، حرفهای دیگری هم داشته باشد! مثلاً اینجا مصاحبه فرانکفورتر آلمانه با بوش را بخوانید که گفته است «فکر مي کنم پاپ خوشحال شود که بداند بسياري از سياست هاي خارجي ما مبتني بر دستورات انجيل است.» نکته این که دیگر سخن گفتن از نفی نقش دین در سیاست هم کهنه شده است؛ این است منش مذهبی امریکاییها. و این که وقتی با یک امریکایی چت می کردم خیلی صریح به من گفت به خاطر «مذهبی» بودن بوش را بر میگزیند و به کری ترجیح می دهد. اما با خودم می گویم من و ما که از خدا به صلح، آزادی، برابری و رفاه می رسیم؛ چطور می توان از همین خدا به جنگ، ترور، نقض حقوق اولیه انسانها و فقر رسید؟ تجربه طالبان، صهیونیسم و بوش در سه مذهب اسلام، یهودیت و مسیحیت پیش روی ماست تا به این پرسش پاسخ دهیم...

حالا حوصله حرفهای قلمبه سلبمه ندارم. فعلاً کمی تا قسمتی شب بخیر! جوهر پرینترم تمام شده و همه کارهایی که باید به عنوان کار آخر ترم به اساتید بدهم توی قوطی مانده! فردا ببرم بیرون پرینت بگیرم... حالا چه وقت جوهر تموم کردن بود؟!

نوشته شده در 86/03/15ساعت 23:25 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

«امیر مقامی» کیست؟ تاکنون چه کسی توانسته پاسخ کاملی به این پرسش بدهد؟! با آن همه ذهنیت های عجیب و غریب در ذهن خیلی از کسانی که او (من) را می شناسند!

اما...

در وب دنبال اسم خودم می گشتم که چند بار به نامی هم نام خودم برخوردم. کنجکاوی ام نشان داد این شخص محترم ظاهراً عکاس هستند و در محدوده استان اصفهان هم بیشتر فعالیت داشته اند.

این شباهت اسمی از یک سو و علاقه من به عکاسی و استفاده از عکسهای اختصاصی در وبلاگم، مرا وادار کرد این توضیح را بدهم که در شناخت ما دو نفر دقت کنید! ایشان حرفه شان عکاسی است (ظاهراً) و من علاوه بر حرفه شرافتمندانه بیکاری، بیشتر یک حقوقدان هستم تا یک عکاس! بنابراین امیدوارم این شباهت اسمی در آینده دردسر نشود که چه بسا خوش یمن هم باشد! از قضا ایشان عکسهای کتاب راهنمای سیاحتی کاشان را انداخته اند. این روزها هم که حال و هوای گل و گلاب است و شنیدستیم جناب وزیر ارشاد هم چند روزی بیش از سفر استانی در اصفهان ماندند که یک دل سیر توی باغهای گل بگردند!

حال، این عکس را ببینید که آن یکی «امیر مقامی» انداخته است، باز هم از یک گل محمدی در کاشان.  

 

و با این عکس من مقایسه کنید که... ببخشید! عکسهای ما هم شباهت اسمی دارند! این را حتما قبلا دیده اید! این دومی مال من است! در شاهین شهر انداختم!

 

الآن یاد «مرد تکثیرشده» ساراماگو افتادم! کمی ترسیدم! البته این دومین بار است که با یک «هم نام» آشنا می شوم. دفعه اول هم یک نفر سری به وبلاگم زده بود به این اسم و یکی دو بار با هم مکاتبه داشتیم که الآن آی دی او را فراموش کردم! بعضی ها هم از بعضی شباهتهای میان من و دیگران سخن می گویند. خب! آدمها چه ایرادی دارد شبیه هم باشند؟ اما بالاخره «مختصات» (حتی به معنای ریاضی) خودشان را دارند و سر جای خودشان.  اما من... من اصلم یا کپی؟! دارم گیج می شوم! بگذارید خودم باشم، سر جای خودم! شاید بعداً بیشتر درباره خودم بنویسم، ذهنیت شما و واقعیت من! که اگر بر هم منطبق نباشند، آزارم می دهد! فعلا سکوت می کنم.

نوشته شده در 86/03/14ساعت 23:49 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

آنچه در پی می آید، مبحثی است که ترم دوم دوره لیسانس در درس جامعه شناسی ارائه کردم و البته خانم دکتر عریضی ایراد گرفتند که نباید فقط جنبه اجتماعی مساله را در نظر گرفت و مسائل روانشناختی و زیست شناختی را هم باید همزمان مورد توجه داشت. به هرحال، این مبحث فقط مربوط به بخشی از نظرات مربوط به دخالت اوضاع اجتماعی در آفرینش جرم در جامعه است. این مطلب 23 مهر 1383 در هفته نامه تندر (اصفهان) نیز منتشر شد.

ادامه مطلب را پی بگیرید.


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/03/14ساعت 0:54 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

بحثی از استاد ملکیان چند روز پیش در روزنامه ای میخواندم که اشاره دارند به این که یکی از پایه های رضایتمندی شخص از زندگی و خوشبختی اش، اینست که احساس کند در نظر دیگران، مهم است و عنصری ارزشمند تلقی شود، نه عنصری اضافی. امروز با علی درباره این موضوع کمی صحبت کردیم و این که خیلی از جوانهایی که میشوند «اراذل و اوباش» چیزی برای دلخوشی ندارند که بتوانند «مهم» باشند... شاید من بتوانم با کمک خانواده ام درس بخوانم و این درس و کلاس، به من هویت بدهد. بعد فرعیاتی دارد مثل نوشتن، وبلاگ داشتن، و خیلی چیزهای دیگر که میتواند کم و بیش آدم را سرپا نگه دارد. به علاوه خانواده ای که در همه حال پشتیبان باشند. با علی صحبت می کردیم درباره این که راههای مختلفی برای کسب این احترام و مطلوبیت هست، مثل ازدواج، شغل، موقعیت اجتماعی و خیلی بهانه های دیگر که سبب میشود انسان، احساس ارزشمندی کند. اما فردی که از همه اینها محروم است، مجبور است دو راه پیش گیرد. یا به سوی ضعیف تر شدن و ضعیفتر شدن پیش رود یا این که به گونه ای دیگر قدرتنمایی و احترام اجتماعی کسب کند که گاه به ارتکاب جرم نیز منجر می شود. علی از دیدن وضعیتهایی سخن میگفت که در آنها مثلا جوانی، به دلیل احساس بی ارزش بودن، بلاتکلیفی و ناراحتی های روحی برای آرامش خود «سرقت» کرده است! واقعا شاید تحلیلش برای من مالباخته یا قاضی ممکن نباشد، اما این یک واقعیت است. ما چه چیزهایی داریم که آراممان می کنند؟ به ما آرامش می دهند؟ علی باز از جوانی گفت که پس از پایان تحصیلات در برزخ فوق لیسانس و سربازی، هیچ هویتی ندارد، جز سیگار و شاید... باور کنید، به همین سادگی از همین جاها آغاز می شود. سازوکارهای کنترل اجتماعی، گاه ناکارآمدند و چه بسا گاه، جامعه خود ارزشهایی را می سازد که به آفرینش جرم کمک می کنند. ارزشهایی که مطلوبیت، را تعریف و مصداقهایش را تعیین میکنند. مطلوب بودن... حالا آن رذل اوباشی که تیپا خورده، آفتابه هم گردنش انداخته اند پس از بازگشت به جامعه چه مطلوبیتی دارد؟ چه ارزشی برای خود قائل است؟ چه هویتی از خویش می شناسد؟ گاهی واقعا به همین سادگی است... و همینقدر هم پیچیده! شاید همه جرم شناسان و جامعه شناسان ایراد بگیرند که پاک کردن زمین ممکن نیست، اما من هنوز دارم از خودم می پرسم که آنها پس از بازگشت از زندان و طی محکومیتهای قانونی چه چیزی برای جامعه دارند؟ نه! نه! نه! نه! ما چه چیزی به آنها خواهیم داد که بتوانند مطلوب باشند؟ بتوانند مهم و ارزشمند باشند؟ بتوانند هویت دیگری داشته باشند؟ ما چه چیزی به آنها خواهیم داد؟

نوشته شده در 86/03/13ساعت 23:52 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

ICCزبان انگلیسی زبانی پویاست، چنانکه شاید این پویایی در واژه سازی بیشترین نقش را در گسترش آن داشته است. به عنوان مثال، واژه و اصطلاح Complementarity Principle تا پیش از تدوین اساسنامه دیوان بین المللی کیفری جایی در فرهنگ لغات انگلیسی نداشت. جالب آن که اینک پس از تایپ این واژه، برنامه word 2000 نیز آن را اشتباه پنداشته است! این عبارت، در میان اصول مربوط به «صلاحیت» دادگاههای کیفری معنای خاصی پیدا کرده است که در این مبحث به آن می پردازیم... روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 86/03/12ساعت 17:31 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

از ساعت 23 پنجشنبه 10 خرداد تا ساعت 23 جمعه... اتفاقات کم نبود. بیشتر با خودم بودم و در فکر روزهای سخت آینده، از امتحانات آخر ترم تا... این ساعاتی که عرض میکنم دقیقا ساعات خروج و ورود بنده از/به منزل است! صبح علی الطلوع در پارک فردوسی مشغول بادام خوران بودم! بعد اینترنت دانشگاه که سرعتش آدم را گیج میکند! و همیشه چیزهای جدید برای پیدا کردن و خواندن و به رسم معمول «هم خوردن و هم بردن» هست.

کنفرانس مربوط به درس مسئولیت دولت، ناگفته ماند تا از مسئولیت به خاطر اعمال منع نشده در حقوق بین الملل بگویم. فرصت کافی نبود. همین مشکل نزدیک بود در درس حل و فصل اختلافات بین المللی هم زحمات را بر باد دهد که باید از صلاحیت تکمیلی دیوان بین المللی کیفری می گفتم. اما علی باقری، آنقدر بحثهایش را فاکتور گرفت که بالاخره به مصداق مشتری آخر شب، نوبتی هم به من برسد! مشتری آخر شب، مثالی است که صفارهرندی هنگام اخذ رای اعتماد مجلس بابت نوبت آخر شبش برای دفاع از برنامه ها به کار برد و گفت: جنس خوب، گیر نمی آید! تازه اگر بنا بر سخن گفتن باشد، آن هم در یک کلاس در آخرین ساعت و آخرین دقایق آن درس شاید همکلاسی ات حوصله گوش دادن نداشته باشد! و قس علیهذا! اما خوشبختانه بحث را گفتم و جمع و جور شد، حال باید در مهلت 3-4 روزه تایپ هم بکنم که دوستان احیانا از طریق این منبع اینترنتی، بتوانند به سوالات امتحان پاسخ دهند. کار حضرت استاد نیز راحت است که این بار فرصت برابر برای همه بشریت وجود دارد که بتوانند از متن کنفرانس بهره مند شوند و نتوانند بهانه بیاورند که مثلا ما نبودیم و کنفرانس کلاسی نباید منبع امتحان باشد و از این حرفها!

بعد از کلاس هم یکسره برگشتم... پیرمردی دقایقی ظاهرا تا قم کنار دستم نشسته بود؛ از من درباره فیلمی که در اتوبوس پخش میشد پرسید و بعد متوجه چشمان خواب آلودم شد! با این توضیح که من این فیلم را دیده ام قانع شد که پی سخن را نگیرد، من هم چه خواب نازی رفتم! تا قم که این بار برخلاف سفرهای قبل روزی ابری اما بدون باران را پشت سرمیگذاشت. بعدا که آمدم اصفهان گفتند اینجا بارش داشتیم.

در راه، کمی درباره حقوق بشر و دین نوشتم اما نوشته ام ناقص ماند، میخواهم به آنجایی برسم که بتوان گفت «حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید...» ناصر صدای سامی یوسف را برایم گذاشته بود که گوش دهم، اما به جای ضرب  و ریتم انگار دلم آواز می خواست که شهرام ناظری دم دست بود؛ با آن صدای به قول خودش حماسی... کمی به «پاس» اندیشیدم که چه میشود آن خاطرات «سبز»؟ من گاهی پاس را دوست داشتم، مثلا روزهایی که با دنیزلی پا به پای قلعه نویی می آمد یا آن روز که با مجید جلالی قهرمان شدند و خیلی پیشترش یادم می آید که چقدر حریص رادیو بودم که بدانم بالاخره این «یومیوری» را می برند یا نه، «الشباب» را چطور؟ بردند و قهرمان شدند... آخرین قهرمانی آسیا برای فوتبال باشگاهی ایران. به این فکر میکنم که کاش همدانیها، یک تیم خوب  برای خودشان بسازند، مثل ملوان در انزلی، مثل برق در شیراز و حتی فجر که جوان تر است، مثل تراکتورسازی در تبریز، سپاهان در اصفهان، ابومسلم در مشهد، نفت در آبادان... تیمی که پله پله بالا بیاید، بسازد و ساخته شود. آن وقت وقتی به لیگ برتر می آیند قدرش را میدانند. بعد به این فکر میکنم که همه این طور نیستند! ساختن، سخت است! از صفر با دست خالی شروع کردن، سخت است اما نتیجه لذت بخش است. هیچ چیز، اماده و حاضر نیست. آن روزی که در دام عافیت طلبی، به انتظار آغازی رویایی بنشینیم، روز مرگ انگیزه است، روز نازیستن است. روز عافیت طلبی و سرخوشی... باید از جایی آغاز کرد و دل به آینده ای بست که خود باید بسازیم و اگر کوتاهی کنیم در ساختنش، آن وقت است که شایسته ملامتیم. به این می اندیشم که ساختن، سخت است. از هیچ آغاز کردن، با واهمه همیشگی زدوبند، با هراس شکست، با هزار سنگ و صخره بر سر راه... همدانیها، لقمه حاضر و آماده میخواهند؟ چرا نمی سازند؟ آنها که در این استان از علاقه به ورزش و توسعه سخن می گویند چرا پایگاهی بومی ایجاد نمی کنند؟ همیشه با این خریدنها، مشکل داشته ام؛ آن هم وقتی که نام تیمی با سابقه و تاریخ مشخص عوض میشود و مشکل آنجا بیشتر میشود که همه این تاریخ که با زحمت و تلاش ساخته شده است، یک باره «هیچ» شود. فرض کنید روزی که آبرامویچ چلسی را خرید، اسمش را میگذاشت «سیچل»! و بعد از لندن به لیورپول، بیرمنگام، منچستر، یا هر شهر یا ده دیگری در انگلیس یا حتی به همان مسکوی یخ زده منتقل میکرد... آن وقت آن دختری که پای چت نشسته بود و میگفت «هوادار چلسی ام، خانه مان نزدیک باشگاه است» دیگر نمیدانست، چلسی چیست؛ کجا بوده... آری! ساختن سخت است! این «هدایا» هم ماندنی نیستند! آنچه خود می سازیم، ماندگار است.

از کجا به کجا رسیدیم... آهان! صفه! ساعت حدود 10 و نیم شب... توی تاکسی... راننده جوان کرمانشاهی با رفیقش حرف میزند... گاهی سر در می آورم و گاهی توی فکر خودمم که برعکس استاندار همدان، دارم به ساختن فکر میکنم، وگرنه این وقت شب پای تلویزیون نشسته بودم، یا یک فنجان وبلاگ با شکر می نوشیدم، که تلخ هم نباشد!

راستی! امروز مقاله ام را شرق چاپ کرد که دیدید حتما. از زمان ارسال مطلب تا چاپ، دو سه روز بیشتر طول نکشید... امان از بعضی روزنامه ها که... البته کاش به جای آوردن «خلاصه خبر» وسط متن، میگذاشتند همان چند کلمه حذف شده، چاپ شود!

آخ! چشم! چشم! شلوغ نکنید! الآن «درس گفتاری درباره صلاحیت تکمیلی دیوان بین المللی کیفری» را هم تایپ میکنم! هنوز فرصت هست!

نوشته شده در 86/03/12ساعت 15:11 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

مقاله روزنامه شرق، شنبه 12 خرداد 86، ش 872

امیر مقامی

www.maghami.blogfa.com

 

سخنان اخیر ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام درباره اصلاح قانون مجازات برای برابرشدن دیه زنان و مردان، از نظر مطابقت با فقه و قانون اساسی مورد تأمّل فقها و حقوقدانان قرارگرفته است. موافقان به اقتضائات اجتماعی اشاره میکنند و مخالفان عمدتاً نظر خود را بر پایه نظر مشهور فقها پایه گذاشته اند. گرچه قانونگذاری در حقوق اساسی ایران تنها از خواست و اراده نمایندگان ناشی نمی شود و اصل چهارم قانون اساسی محدودیتهای شرعی برای آن درنظر گرفته است، برخی معتقدند اگر ملاحظات تقنینی صرفاً بر مبنای «نظر مشهور» بوده و نسبت به مصالح اجتماعی و فتاوای مخالف بی تفاوت باشد، اهداف قانونگذاری ممکن است حاصل نشود. برخی نیز در تفسیر اصل چهارم قانون اساسی که مقرر میدارد هیچ یک از قوانین و مقررات کشور نباید مغایر «موازین اسلامی» باشد، تا آنجا پیش رفته اند که معتقدند در صورت مغایرت مصوبه مجلس با نظر مشهور و مطابقت آن با فتوای عده قلیلی از فقها که فقاهت و اجتهادشان مسلّم است، نمی توان به یقین گفت که آن مصوبه، مغایر موازین اسلامی است. زیرا این بدان معناست که فتوای برخی فقها را نیز مغایر اسلام بدانیم در حالیکه «فتوای مغایر اسلام» وجود ندارد و مخصوصاً از نظر فقه شیعی، نظریه «تخطئه» پذیرفته شده است یعنی برای هر قضیه شرعی، حکم واحدی وجود دارد که فقیه و مجتهد درصدد دستیابی به آن است و ممکن است در این راه خطا کند لذا حتی فتوای مشهور نیز از احتمال خطا مصون نیست و فتوای غیرمشهور نیز الزاماً مغایر حکم واقعی نیست. این عکس نظریه برخی از اهل سنت است که معتقدند هرنظری که مجتهد پس از تلاش خود به دست آورد، همان حکم خداوندست. فقهای امامیه همچنان معتقدند نظرهای متعدد مجتهدان، درباره خود و مقلّدانشان لازم الاتّباعند. بنابراین دلیلی ندارد که حکم غیرمشهور، الزاماً مغایر «موازین اسلامی» باشد، چرا که همان حکم برای برخی افراد لازم الاتّباع است. به هرحال نظریه این حقوقدانان در تفسیر اصل چهارم قانون اساسی تاکنون راه به جایی نبرده و شورای نگهبان نیز تاکنون به روشنی اعلام نکرده است که چه معیاری برای تعیین «موازین اسلامی» به کار میبرد: نظر فقهی فقهای عضو شورا، نظر فقهی ولی فقیه (گرچه حکم ثانویه باشد) یا نظر «مشهور»؟ قدر مسلّم آنست که تاکنون شورا، مصوبات منطبق با فتواهای نادر و نیز مصوبات منطبق با حکم ثانویه رهبری را خلاف موازین اسلامی دانسته تا مجمع تشخیص مصلحت نظام طبق نظر رهبری در مورد آنها تصمیم گیری کند، چنانکه درمورد دیه اقلیتهای دینی، مجمع با استنادبه حکم حکومتی رهبری، نظر مجلس را تأیید کرد. میتوان گفت شورا طبق احکام اولیه عمل کند؛ اما باز معلوم نیست معیار تشخیص حکم اولیه، فقهای شوراهستند یا نظر مشهور؟

اما نکته مهم دیگر در نقد سخنان آقای هاشمی رفسنجانی اینست که ایشان ابرازداشته اند: «اگر مجلس تصويب نکرد يا شوراي نگهبان آن را رد کرد، ما در مجمع مي توانيم در اين زمينه اقدام کنيم.» درواقع این پرسش وجود دارد که آیا مجمع، ابتکار قانونگذاری نیز دارد؟ یعنی بدون وجود مصوبه قبلی مجلس و رد آن در شورای نگهبان، مجمع می تواند رأساً قانونگذاری کند؟ اصل 112 قانون اساسی به شرح وظایف مجمع تشخیص مصلحت نظام به عنوان نهادی فرابخشی و فراقوه ای زیرنظر رهبری پرداخته است. طبق این اصل تنها نقش تقنینی مجمع عبارتست از تشخیص مصلحت در مواردی که شورای نگهبان، مصوبه مجلس را به دلیل مغایرت با قانون اساسی یا موازین اسلامی رد کرده است. بسیاری از حقوقدانان معتقدند مجمع نمی تواند در پوشش مشورت دادن به رهبری و تدوین سیاستهای کلّی نظام یا در زمان بررسی اختلاف مجلس و شورای نگهبان اقدام به قانونگذاری کند و مثلاً مواد یا تبصره هایی به مصوبه مجلس بیفزاید؛ زیرا این امر مغایر اصول 58و85 قانون اساسی درباره «حق انحصاری نمایندگان مجلس برای اعمال قوه مقننه» است؛ گرچه مواردی از دخل و تصرّف مجمع در مصوبات مجلس دیده میشود. در این خصوص نظریه تفسیری شماره 4575 شورای نگهبان مورخ 3/3/1372 جالب توجه است. شورا از یک سو معتقدست مجمع نمیتواند مستقلاً در مصوبه قانونی خود تجدیدنظر کند و عملاً این اختیار را فقط برای مجلس دانسته و از سوی دیگر در پاسخ به این سؤال که «اگر تعارضی بین مصوبات مجمع و قوانینی عادی و اساسی و مقررات رسمی دیگر کشور به وجود آید تکلیف چیست؟ و حاکم کدامند؟» و نیز «آیا مجلس شورای اسلامی و سایر مراکزی که به نحوی حق تعیین ضوابط و مقررات و قوانین را دارند، می توانند مصوبات مجمع را رد و نقض ویا فسخ و ابطال کنند؟» چنین اظهارنظر نموده که «مطابق اصل چهارم قانون اساسی مصوبات مجمع تشخیص مصلحت نظام ]نیز[ نمی تواند خلاف موازین شرع باشد و در مقام تعارض نسبت به اصل قانون اساسی موردنظر مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان (موضوع صدر اصل 112) و همچنین نسبت به سایر قوانین و مقررات کشور مصوبه مجمع تشخیص مصلحت نظام حاکم است.» بنابراین شورای نگهبان برتری مصوبات مجمع نسبت به مصوبات سایر نهادها را اعلام کرده است. در مقام جمع پاسخهای شورای نگهبان باید گفت که شورا معتقد به حق قانونگذاری مجلس است و حتی در مواردی که مصوبه مجلس پس از رد شورای نگهبان با تأیید مجمع، به قانون تبدیل شده باز هم حق مجلس برای اصلاح قوانین محفوظ است و مجمع نمی تواند رأساً دخالتی در این امر نماید؛ اما درمورد تعارض مصوبات مجمع با سایر نهادهای تعیین کننده مقررات در کشور، مصوبه مجمع ترجیح دارد و به نظر میرسد منظور از «مصوبه» در این قسمت، چیزی جز اعلام نظر برای تشخیص مصلحت در اختلافات مجلس و شورای نگهبان و البته در قلمرو سایر وظایف مصرّح در اصل 112 است که این رجحان نیز ناشی از اعمال اختیارات رهبری است و نه حقّی که برای مجمع درنظرگرفته شده باشد. بنابراین از این نظریه شورای نگهبان نیز نمی توان استنتاج نمود که مجمع، ابتکار قانونگذاری – آن هم در موضوعاتی که قبلاً قوانینی در آن وجود دارد – خواهدداشت؛ و در مورد اصلاح قانون دیه نیز ظاهرا بنابرهمین اصل مجمع باید منتظر اقدام مجلس باشد؛ یا احتمالا در صورت تصویب موضوعی همچون برابری حقوق زنان و مردان، ذیل سیاستهای کلّی نظام و درصورت تأیید رهبری، بدینوسیله مجلس را مجبور به اصلاح قانون نماید.

 

* در سایت روزنامه

نوشته شده در 86/03/12ساعت 10:38 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

 در دیگران می جوییم اما بدان ای دوست

اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواکسان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان، خواندم اگرچه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی، از خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه! تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من، منی بر شانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آنسان که می خواهد دلت با من بگو، آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمدعلّی بهمنی

(با یادی از صدای «ناصر عبداللهی»)

نوشته شده در 86/03/10ساعت 20:4 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

این روزها هنوز هوای بهار از بهارستان و اصفهان نرفته، گاهی رعد و برق و باران... انگار هوا هم دارد شعر محمدعلی بهمنی را میخواند که «با همه بی سر و سامانی ام / باز به دنبال پریشانی ام ... آمده ام بلکه نگاهم کنی / عاشق آن لحظه ی طوفانی ام...»

 

Photo: Nasser Maghami

نوشته شده در 86/03/10ساعت 15:54 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

روزنامه هم میهن سایت ندارد، مجبور شدم از روی صفحه اولش عکس بگیرم! این عکس، تصویر آخرین شادی پس از گل علی دایی است. عکس از رضا معطریان است.

 

نوشته شده در 86/03/10ساعت 15:46 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

گشتی در وبلاگها زدن، گاهی حال آدم را جا می آورد و گاهی برعکس... این چند روز حوصله نداشتم تصاویر برخورد پلیس با «اراذل و اوباش» را از تلویزیون ببینم یا عکسهایش را در سایتها، اما در یکی از وبلاگها چیزهایی دیدم که برای لحظاتی از حقوق دان بودنم پشیمان شدم! از ایرانی بودنم نه، از مسلمان بودم هرگز. اما... داشتم توی ذهنم دو موضوع کاملا نامرتبط را می پروراندم که یکی «امنیت» بود، از امنیت اجتماعی گرفته تا امنیت بین المللی! همه اش در حوزه کاری ما قرار دارد! اما...

من هنوز گیجم از دیدن این عکسها! یادم هست ترم دوم دانشگاه در درس جامعه شناسی با موضوع «جامعه جرم آفرین» کنفرانس دادم. اتفاقا همان کنفرانسی که شرحش خاطره ای جالب است! آن روز از این گفتم که جامعه، باید در برابر مجرمان مسوولیت پذیر باشد، همین دولت و همین پلیس و قوه قضاییه باید مسوولیت پذیر باشند. برای پیشگیری از جرم، برای اصلاح مجرم و به خاطر «انسان» که قرار است در آرمانهای بلند ما «کرامت» داشته باشد. خب! قبول! شاید حالا دیر شده باشد! اما حالا چه باید کرد؟ آیا این رفتار، قانونی است؟ آیا این رفتار با همین هایی که اراذل و اوباش می خوانیمشان و البته فرزندان همین خاکند؛ با قاموس علوی سازگار است؟ نمیخواهم آن روایاتی را که تلویحا به نقش دولت در پیشگیری از بزه اشاره دارد، یادآور شوم که همه خوب می دانیم.

آری! صحیح! حرف شما متین! باید با کسانی که مخل نظم جامعه هستند برخورد کرد، اما چگونه و با چه ضابطه ای؟ معیار چیست؟ جز قانون و شرع؟ یا نه... میل و هوای من که قربانی ام؟ آیا پلیس باید در پی «خنک کردن دل مردم» باشد یا مجری قانون؟ پلیس باید همان رفتاری را انجام دهد که خواسته احساسی و هیجانی همسایه های این آدمهاست؟ آیا... آیا یادمان رفته که شاید همین اراذل و اوباش پس از محکومیتهای قانونی به جامعه باز میگردند؟ ان وقت میخواهند چه کنند؟ راهی جز پذیرش «برچسب مجرمیت» و ادامه راه قبلی خود دارند؟ پرسشهایم فراوان است... راستی یک سوال دیگر: در هر یک از شبهای اجرای این طرح چند نفر دستگیر می شدند؟ آیا اینها یک شبه اراذل و اوباش شده اند؟ آیا نباید به جای طرحهای ضربتی و پرسروصدا، در طول سال و به طور موردی اقدام شود؟ آیا باید اینها در تمام سال آزاد می گشتند تا «شام آخر» فرا برسد؟ پلیس تا الآن کجا بوده است؟

راستی! گفتند حکم ورود به منازل برای «روز» بوده و قانونا هم باید چنین باشد، اما روز... یعنی 5 صبح تا 12 شب...

من از پلیس مسلمان در یک کشور اسلامی، خیلی بیش از اینها انتظار دارم. حتی یک مورد چنین برخوردهایی هم قابل قبول نیست. حالا تازه سرافتاده ام که وقتی پس از انتقادات روزنامه ها در همین جریانات، احمدی مقدم گفت با تخلفات پلیس برخورد میکنیم، منظورش چه بوده! امیدوارم واقعا برخورد کنند، البته این بار قانونی!

این چند عکس را اگر حالتان چندان بد نیست و مطمئنید اگر ناخوش می شوید، زود به جریان طبیعی بر میگردید ببینید:

» گرفتن مجرم یا ...؟!

» آفتابه

» شبیه شکستن قولنج!

» صندوق عقب

» یک بوس کوچولو

نوشته شده در 86/03/09ساعت 1:15 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

همیشه فکر میکنم حرفی را که به آن اعتقاد دارم، باید بگویم؛ موجی است که باید ایجاد شود. کف موج، بسیار سنگین تر از بالا و عاج آن است؛ درحالیکه برخورد عاج موج هم به هر شناگری او را از مسیر خارج ساخته و حتی شاید غرق کند! تا موج، اوج بگیرد سخت است؛ اما شدنی است.

ششم خرداد سال گذشته مقاله ای از من در روزنامه اعتماد ملی منتشر شد. اولین نفر نبودم اما از معدود کسانی بوده ام که در یک روزنامه درباره ایجاد دادگاه قانون اساسی نوشتم. سخنی که تا پیش از این، حقوقدانان گاه صرفا در کلاسهای درس شاید آن را به مباحثه میگذاشتند. حقوقدانانی که نوشتن در روزنامه را هم شاید تقبیح میکرده و میکنند؛ اما آرام آرام خود برای روزنامه ها می نویسند و مصاحبه میکنند و... آن مقاله یکی از تلاشها برای ایجاد موج بود. اینک این گفتمان تا مرزهای «بهارستان» رفته است چنانکه حسن سبحانی نماینده دامغان و کاندیدای ریاست مجلس، در نطق پیش از دستور چند روز پیش خود اشارات صریحی به نقض قانون اساسی داشته است. او اینک در مصاحبه با شرق، اذعان کرده که تنها به دلیل کمبود وقت آن بخش نهایی سخنان خود را که درباره لزوم تشکیل یک دادگاه قانون اساسی بوده است حذف کرده. لیکن این نشانه خوبی از پیش روی موج است! چراکه این موضوع وارد گفتمان سیاستمداران شده است و بدون تردید هیچ تغییر حقوقی بدون اراده موافق سیاسیون به ویژه آنها که در قدرتند، ممکن نیست.

دوم این که در یکی از جلسات کلاس «حقوق بشر» دوره لیسانس، موضوع نهادهای ملی حقوق بشر مطرح شد. من همانجا موضوع را دریافتم؛ اما بعدا احساس کردم در ورقه امتحانی به خوبی نتوانسته ام موضوع را شرح دهم!  نهایتا تصمیم گرفتم کار تحقیقی دوره لیسانس را به نهادهای ملی حقوق بشر و وضعیت ایران اختصاص دهم و به این پرسش پاسخ دهم که آیا اینک در ایران چنین نهادی وجود دارد یا نه؟ بخش زیادی از کار، ترجمه ای بود و بخش دیگر تطبیق با حقوق ایران و نهادها و ساختارهای موجود، در حال ایجاد یا پیشنهادی. و سرانجام توانستم دکتر جلالی را نیز مجاب کنم که «در ایران نداریم!» حتی یادم هست زمانی که دکتر اسلامی و دکتر نیک پی از دانشگاه شهید بهشتی به همراه حقوقدانی از مراکش آمده بودند، موضوع را با ایشان نیز در میان گذاشتم. حقوقدان مراکشی نیز از فقدان چنین سیستمی در کشورش سخن گفت و دکتر اسلامی مرا دعوت کرد برای جمع آوری اسناد بین المللی ساعتی میهمان کرسی حقوق بشر، صلح و دموکراسی یونسکو در دانشگاه بهشتی باشم که من نیز در اولین فرصت چنین کردم و منابع خوبی فراهم شد. آن کار تحقیقی با بهترین نمره پذیرفته شد. در کارگاه آموزشی گفتمان حقوق بشر نیز در دانشگاه اصفهان در کنار اساتید، وکلا و قضات ایرانی و آلمانی تنها دانشجوی حاضر در جمع سخنرانان بودم و باز درباره نهادهای ملی سخن گفتم. آن شب دکتر امیرارجمند از مقاله ام تمجید کردند و چند کلامی درباره این موضوع صحبت کردیم و ایشان به تشکیل نهاد ملی حقوق کودک در آینده نزدیک اشاره کردند. اتفاقی که هنوز نیز روی نداده است. در درس حقوق بشر دوره کارشناسی ارشد هم بار دیگر همان سوال دوره کارشناسی تکرار شد! با 4 نمره! این بار یک صفحه در تعریف و تبیین نهادهای ملی نوشتم و دکتر مستقیمی را به کار تحقیقی خود نیز ارجاع دادم! و بعدا گلایه کردم که چرا دکتر هاشمی در نگارش این بخش از کتابش حداقل سری به اینترنت نزده است تا تنها اثر فارسی در این زمینه را ببیند؟! اینک دکتر امیرارجمند است که ادامه راه را برعهده گرفته است و پس از مصاحبه ای با ایسنا، اینک با شرق به گفتگو نشسته است تا درباره ضرورت تشکیل نهاد ملی سخن بگوید... چندی پیش که قصد ترجمه کتابی در این زمینه داشتم، یکی از دوستان میگفت: «زمان بر است! تا بخواهی به مقصود برسی.»

این موج هم پیش می رود... ما را با خود خواهد برد!

 

» ساختار تضمین قانون اساسی – امیر مقامی

» مصاحبه شرق با حسن سبحانی

» یک نهاد ملی حقوق بشر در ایران – امیر مقامی

» مصاحبه شرق با دکتر امیرارجمند  

نوشته شده در 86/03/08ساعت 16:10 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

لیگ امسال برای من از یکی از روزهای تیر 85 آغاز شد! روزی که پشت در اتاق پانسمان منتظر اذن پرستاران جهت تعویض پانسمانم بودم و چشمم به بیژن ذوالفقارنسب افتاد! بعد از تعویض پانسمان، به سمتش رفتم، سلام و احوالپرسی کوتاهی و بعد هم سؤال درباره فصل بعد که تایید کرد امسال در شیراز خواهد بود، برایش با همان صدای گرفته آن روزها آرزوی موفقیت کردم (!) و خبر حضور او در بخش را به هم اتاقی میانه ای «قرمز» دادم؛ او هم رفت و کمی با «دکتر» صحبت کرد! آن روزها تقریبا یک روز یک بار در دیدار با ناصر و هر روز از طریق روزنامه ها اخبار را پیگیری میکردم.... تا امروز! امروز که بدترین دوره لیگ برتر با انقلاب نارنجی دوم به پایان رسید. انقلاب نارنجی اول، اوایل دهه هفتاد بود؛ زمانی که «عمو نصی» (نصرالله عبداللهی) با بازیکنان آن زمان تیم تازه بنیاد «سایپا»، در فینال جام آزادگان استقلال را شکست دادند و قهرمان شدند؛ همان سال که در بازی نیمه نهایی استقلال – پرسپولیس برای آخرین بار بازی به خاطر زد و خوردها ناتمام ماند و استقلال 3-0 برنده اعلام شد! در آن زمان، ظهور سایپا به مثابه انقلابی در فوتبال دو قطبی ایرانی بود که گاه و بیگاه سروکله تیمی همچون پاس هم پیدا میشد. از آن زمان تا پیش از قهرمانی سپاهان در دوره دوم لیگ حرفه ای، قهرمانی مختص استقلال و پرسپولیس بود و بقیه تیمها گاهی چند هفته ای این دو را تعقیب می کردند اما سرنوشت معلوم بود! قبل و بعد از قهرمانی سپاهان که با توجه به این که نخستین تیم شهرستانی قهرمان ایران بود، عنوان «انقلاب زرد» یا به تعبیر ورزشی اش «طوفان زرد» برازنده اش بود، در همه سالهای لیگ حرفه ای این تنها استقلال بوده است که طی 5 دوره از 6 دوره رقابتها همیشه یک پای ثابت کورس قهرمانی بوده است. در فصل اول که در انزلی جام را از دست دادند، فصل دوم، «سال نحس» بود که هیچ، فصل سوم در اهواز جام را یک هفته زودتر عملا به پاس باختند، فصل چهارم کج دار و مریض تا روز آخر نفس نفس زدند و سوم شدند و فصل پنجم نوبت قهرمانی بود و امسال هم فصل ششم... اما این بار قهرمانی سهم یک تیم دورگه تهرانی – شهرستانی بود! سایپا با عنوان تهران و با میزبانی کرج که آن هم البته از استان تهران است!

فصل ششم، بدترین فصل از نظر برنامه ریزی و سازماندهی بود. همینطور کیفیت بازیها با کوچ ستارگان پارسی به سواحل جنوب خلیج فارس افت شدیدی را احساس کرد. استقلال، مدعی اول قهرمانی، بدترین بازیهای خود را به امید «اهمیت نتیجه» انجام داد و پرسپولیس با تمام شایستگی هایش آنقدر امتیاز از دست داد که به سومی راضی بود. استقلال اهواز با «کنترل از راه دور» تا پای قهرمانی آمد... اما باز، سهم علی دایی بود این پیروزی!

نوبت به نوشتن درباره علی دایی رسید. سال گذشته این روزها، روزهای بدی برای دایی بود. تابستان جهنمی در آلمان... جام جهانی با خاطرات بد. اما او امشب با گلزنی برابر مس کرمان و قهرمانی در لیگ به عنوان مربی و بازیکن، برای همیشه کفشها را آویزان کرد و از متن چمن به حاشیه نیمکت آمد. میخواهم آخرین سخنانم درباره لیگ را به ستایش او اختصاص دهم که سایپا، این انقلاب دومش را مدیون انگیزه بی پایان او برای نبرد و پیروزی است. ایستادگی و تلاش او برای همیشه در یادها خواهد ماند. این روزها که وحید شمسایی عنوان بهترین گلزن فوتسال جهان را کسب کرده، خیلی ها کار او را تکمیل کار دایی در کسب عنوان بهترین گلزن فوتبال می دانند؛ عنوانی که افتخاری (شاید ماندگار!) برای فوتبال ایران است. در فوتبال ایران و حتی جامعه ایران، کمتر کسی خواهد بود که همچون دایی با پشتکار و تلاش، مدارج ترقی را بپیماید و در اوج افتخار بایستد. دایی، مخالفان بی شماری نیز دارد که معتقدند پیش از اینها باید از فوتبال خداحافظی میکرد، من نیز شاید گاه در اوج عصبانیتم از عملکرد ضعیف او گمان میکردم نباید مربی تیم ملی از او بتی بسازد که حتی نمیشود تعویضش کرد؛ اما همیشه بر این باور بودم که فوتبال ملی ایران به دایی افتخار میکند و همواره می تواند از توانایی های او به عنوان بازیکن، مربی یا مدیر بهره گیرد. اینک او در «اوج» خداحافظی کرده است و شایسته است به پاس افتخارآفرینی هایش و درسی که برای زندگی به ما می آموزد، بایستیم، کلاه از سر برداریم و دست بزنیم... درس او این بود: تا آخرین لحظه، تا آخرین نفس، بایست، بمان، تلاش و مبارزه کن... پیروزی با توست!

حاشیه

» میدانم تیتری که انتخاب کردم، تداعی گر نام انقلاب نارنجی اوکراین و این قضایاست، اما باور کنید این بهترین تیتر بود! تازه من حادثه اوکراین را اگر قرار بود حساب کنم، این میشد انقلاب سوم! ضمنا اوکراینی ها هم به توافق رسیدند و قرار شد یانکویچ و یوشچنکو با هم بروند فوتبال ببینند!!!

» حال که بحث از فوتبال شد و درس زندگی و این حرفها، این مصاحبه را بخوانید! کارلوس روآ در جام جهانی 98 دروازه بان تیم آرژانتین بود، سخت کوش و ماهر. فکر میکرد سال 2000 دنیا تمام میشود، این از اعتقادات مذهبی اش بود، بنابراین گوشه نشینی پیشه کرد، بعد هم با سرطان مبارزه کرد؛ اما الآن... دوباره میخواهد بازگردد!

اینجا را بخوانید!

» این نوشته مازیار میری (کارگردان سینما) هم در قیاس جشنواره کن با لیگ برتر خودمان بد نیست! اینجا!

نوشته شده در 86/03/08ساعت 1:33 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

این روزها رئیس جمهور آمده است اصفهان و می توانند نان را با پنیر گلپایگانی میل کنند! این را از این باب گفتم که گفته میشود ایشان جایی گفته اند، گاهی نهار در سفرهای استانی نان و پنیر و چای میخورند، گاهی هم بدون پنیر. البته وضع نان اصفهان بد نیست، اما پنیر گلپایگان که قاعدتا معرف حضور هست! اتفاقا همان چهارشنبه شب من هم رفتم تهران، بعضی ها فکر میکردند قرار است کودتایی، انقلاب مخملی آبی... از این کارهای «جیز» بکنم! آقا نه به خدا! ما رفتیم کلاس و درس و بحثمان را ادامه دادیم. اصلا ما همان به که اصفهان بمانیم و داشته های خود را حفظ کنیم! اصفهان بدون من، اصفهان باقی می ماند، اما من بدون اصفهان... خب! من هم باقی می مانم!

پرپوزال پایان نامه را هم دادیم تا برود برای تصویب. البته در راه بازگشت با خودم فکر میکردم به فرض که این پرپوزال تصویب نشود! بلافاصله از جعبه اسرار، عنوان دیگری بر کاغذ آوردم که در عرض دو سه ماه سریع می توانم رویش کتاب بنویسم! خوب است آلترناتیو محکمی دارم.

هنوز پیگیر این ترجمه مقاله هستم. یک نفر به من کمک کند که این اصطلاح به قول شیرفرهاد یعنی چه؟

Internet listserv

اینترنتش را میفهمم! آن لیست سرو را نمی دانم! من در فرهنگهایی که دارم اثری از آن نیافتم! احتمالا دوستان کامپیوتردان بتوانند کمک کنند! فعلا بسیار خسته ام و نیازمند استراحت روحی! شب بخیر!

نوشته شده در 86/03/06ساعت 23:48 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

سلطان منی سلطان منی

واندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یك جان چه بود صد جان منی

نان بی تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی هم نان منی

زهر از تو مرا پازهر شود

قند و شكر ارزان منی

باغ و چمن و فردوس منی

سرو و سمن خندان منی

هم شاه منی هم ماه منی

هم لعل منی هم كان منی

خاموش شدم شرحش تو بگو

زیرا به سخن برهان منی

نوشته شده در 86/03/06ساعت 8:56 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

شک نکنید! این حق شماست که بپرسید: «چرا اخیراً در روزنامه حزب الله می نویسید؟ در حالی که قبلاً در اعتماد ملّی می نوشتید. چه اتفاقی افتاده است؟ یا بالاخره شما راست هستید یا چپ؟»

در پاسخ ضمن اشاره به این نکته که چندی است متاسفانه صفحه حقوقی روزنامه اعتماد ملّی نیز به دلایلی که بر بنده نامعلوم است منتشر نمی گردد؛ وگرنه مطالبی برای این روزنامه نیز فرستادم که به دلیل عدم چاپ صفحه حقوقی، منتشر نشده است؛ باید بگویم نوشتن در هر یک از این دو روزنامه با اتفاق آغاز شده است و نه با طرح قبلی. اما اجازه دهید صراحتا بگویم که هیچ مانعی در این امر نمی بینیم. از نظر من همه سالها، سال اتحاد ملی است. ضمن این که وقتی مطلبی حقوقی می نویسم، اگر واقعا به آزادی عقیده داریم و دارند، باید بپذیریم و بپذیرند که نوشتن و منتشر کردن مطالب علمی حق من و همه علاقه مندان به نوشتن و نیز صاحبان نشریات است. از این منظر هیچ محدودیتی قائل نیستم. اما اگر بحث بر سر همکاری باشد، هیچ ابایی ندارم از این که با همه طیف و سلیقه های گوناگون در چارچوب قانون اساسی، همکاری کنم؛ از حزب الله تا...؛ اعتماد ملّی که چیزی نیست! اما واقعیت این است که به هیچ وجه نوشتن و چاپ چند مقاله علمی در روزنامه ها، به معنای همکاری سیاسی و تأیید نظرات احزاب و گروههای سیاسی نیست.

من نوشته ام و آنها چاپ کرده اند؛ آن هم نه مطالبی در «سیاست» به معنای خاص آن (تلاش برای تصاحب و استمرار قدرت)؛ بلکه مطالبی از جنس حق... این حق من و آزادی من است و به آن باور دارم؛ پس از هر جایگاهی برای تثبیت «حق» بهره خواهم جست.

نوشته شده در 86/03/01ساعت 23:58 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |

photo: Amir Maghami

نوشته شده در 86/03/01ساعت 1:39 توسط امیر مقامی Amir Maghami| |