از امروز ترجمه متنی را آغاز کردم که درباره صلاحیت ناشی از قراردادها و شبه جرم از طریق اینترنت است. برایم خیلی جالب بود که اروپایی ها و آمریکایی ها در این زمینه هم ضمن تبیین نظام حقوقی خاص، قواعد مشخصی را برای این منظور تدوین نموده اند.
واقعا حقوق سنتی ما برای این دو پرسش که در مقدمه مقاله به آنها اشاره شده است چه پاسخی دارد؟
فرض نخست: مشتکی عنه، اظهاراتی بیان داشته که بطور بالقوه برای آبرو و حیثیت شاکی، زیان بار است. چنین اظهاراتی در اینترنت منتشر شده است؛ مثلا از طریق وب سایتی که خود ایجاد کرده است یا در یک خبرنامه اینترنتی. شاکی، با خواندن آنها در کامپیوتر خانه اش از این اظهارات آگاه میشود و در دادگاه محل سکونتش اقامه دعوی میکند. مشتکی عنه، هیچ ارتباط مؤثری با دادگاه محل سکونت شاکی ندارد، جز این حقیقت که شاکی توانسته این اظهارات را در آن محل بخواند. آیا مشتکی عنه باید مجبور شود در دادگاه محل سکونت شاکی از خود دفاع کند؟
فرض دوم: شرکتی که از طریق اینترنت بازاریابی میکند و خریداری که چیزی از آن می خرد، موافقت میکنند که شرکت، کالاها را از انباری در ایالت خود به خانه خریدار بفرستد. خریدار مدّعی میشود کالاها طبق مشخصات قرارداد نستند و از پرداخت وجه امتناع میکند. شرکت در دادگاه محل اقامت خود طرح دعوی میکند. آیا میتوان خریدار را مجبور کرد در دادگاه محل اقامت شرکت از خود دفاع کند؟
این پرسشها مخصوصا زمانی بیشتر اهمیت می یابند که به نقش «فرامکانی» اینترنت توجه کنیم. البته ظاهرا اصول نسبتا مشترکی در آمریکا و اروپا وجود دارد که یکی از آنها قاعده «ارتباط مؤثر» و دیگری «حداقل ارتباط» است که در حقوق ما اصلا تعریف نشده است. با وجود این، جا دارد این پرسشها را در نظام حقوقی کنونی خود مطرح کرده، به آنها پاسخ دهیم؛ و بررسی کنیم که آیا ارتباطات اینترنتی نیاز به تدوین قواعد ویژه که مکمّل قواعد عمومی در زمینه صلاحیت دادگاه ها باشد، ندارد؟ تا جایی که به یاد می آورم حتی قانون تجارت الکترونیک 1382 نیز موضوع حل و فصل اختلافات و دادگاه صالح را مسکوت گذاشته است.
لینک» قواعد بروکسل / حداقل ارتباط
دیگر برای دم زدن از عشق باید زبانی دیگر اندیشید
باید كلام دیگری پرداخت باید بیانی دیگر اندیشید
تا كی همان عذرا و وامقها؟ آن خستهها آن كهنه عاشقها
باید برای این بیابان نیز دیوانگانی دیگر اندیشید
تا چند شیرین داستان باشد؟ افسونگری نامهربان باشد
باید برای دل شكستن نیز نامهربانی دیگر اندیشید
پروانه را با خویش بگذاریم خستهست از او دست برداریم
دیگر خوراك شعله را باید آتشبهجانی دیگر اندیشید
هركس حریف عشقخوانی نیست با هر مغنّی این اغانی نیست
باید برای اوج این اجرا آوازهخوانی دیگر اندیشید
از هر كه و از هر زبان دیگر تكراریاست این داستان دیگر
یا دست باید برد در طرحش یا داستانی دیگر اندیشید
تا بر هدف چون تیر بنشیند ابزار یا بازو؟ چه میبینید؟
شاید به جای آرشی دیگر، باید كمانی دیگر اندیشید
اگرچه کمی دیر شده است
به مناسبت سومین سالمرگ
زندهیاد حسین منزوی
دیشب «خون بازی» را دیدم. بازی زیبای بیتا فرهی و باران کوثری، با فیلمبرداری چشم نواز محمود کلاری که بیش از هر موضوع دیگری در فیلم به چشم می آمد؛ شاید بیشتر به خاطر سیاه و سفید بودن فیلم و عادت ما به «رنگی» دیدن. با این که دقایق زیادی با دوربین روی دست فیلمبرداری شده بود؛ اما کادرها دقیق و حساب شده به نظر می رسید. هنوز سنتوری را ندیده ام اما حداقل جایزه های خون بازی در جشنواره، چندان هم بیراه نبوده است. حداقل بهتر از بسیاری فیلمهای دیگر بود.
کارگردانی هم جالب بود؛ در کشور «تک روی»ها، دو کارگردان یک فیلم را ساخته بودند. البته تهیه کننده هم دو نفر بودند، جهانگیر کوثری و رخشان بنی اعتماد؛ که در اصل میشود یک نفر، دخترشان هم که بازی کرده، میشود «فیلم خانوادگی» به یک معنا! رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب کار مشترک موفقی نشان دادند که بیشتر آدم را یاد «لاگربک» و «سودربرگ» روی نیمکت تیم ملّی سوئد می اندازد!
خیلی ها آخر فیلم صدایشان درآمد و ناراضی بودند؛ بیشتر جوانهایی که برای وقت گذرانی آمده بودند و بدون اطلاع و زمینه قبلی از فیلم. احتمالا کلی هم حالشان گرفته شد که اصلا فیلم، سیاه و سفید بود! شاید فکر میکنند اشکال از سینما بوده! و در آخرین پلان، درست شده! جایی که درختها واقعاً سبزند؛ و یک نگاه که به نظر من بیشتر نگران بود تا امیدوار؛ اما نکته مهمش همین «نگاه» سارا در سکانس پایانی بود. نگاه، اینجا میشود خود «آگاهی» با دیدن و تأمّل. و یک پرسش که آیا امید سارا به آرش، او را نجات می دهد؟
جمله ای در «خون بازی» بود که میگفت: «وقتی فراگیر میشه هیچ کس در امان نیست.» منظور، اعتیاد بود و شاید به گونه ای همه عادتهای بد. وقتی یک جامعه به عادتهای بد، خو میکند؛ دیگر هیچ کس در امان نیست و سخت باید مراقب بود درست مثل همان گلی که پدر سارا می گوید.
یکی از نقدنویس ها هم اشاره ای زیرکانه داشته و نوشته «مادر یعنی وطن»! تو خود حدیث مفصل بخوان...!
و نکته آخر این که نام انگلیسی فیلم را mainline انتخاب کرده اند، یعنی «تزریق وریدی» یا باصطلاح خودمان «توی رگ زدن» (در مورد مواد مخدر). و ظاهرا این ترجمه خاص «خون بازی» کار باران کوثری است! و امیدواریم این «کثافت شیطان» از رگهای شهرهای ما پاک شود...
* جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم؛ سهمیه بندی بنزین... مخصوصا روزنامه های اقتصادی روی این موضوع بیشتر مانور داده بودند...
پیرمردی که کنارم مشغول دیدن تیترها بود گفت: «نفت صادر می کنند؛ آن وقت بنزین را برای خودمان سهمیه بندی میکنند.»
نهایت بدبینی... نهایت بی اعتمادی...
در جامعه ای که بهتر است همیشه ساز مخالف بزنی... این بلایی شده است بر سر جامعه ما که یا زیادی خوش بینی و سرخوش و در نتیجه احمق و ابله؛ یا نه.... به همه چیز بدبینی، درنتیجه باشعور و فهیمی!
نمی دانم با این بدبینی چه باید کرد... درمانش چیست؟
Photo: Amir Maghami
Photo: Amir Maghami
اگر علاقه مند به مذاکره با امریکا هستید، این هم مسیرش! راه باز و جاده دراز...
باور کنید این عکس واقعی است و امروز درشاهین شهر اصفهان گرفتم.
به دلیل مشکلات سایت آپلودکننده تصاویر - عکس حذف شد!
«قرمز»ها مدام می گویند: «گل، قرمز است» و «گل آبی وجود ندارد!» گل... این نماد زیبایی و شادمانی. بنفشه بنفش اگر نشانشان دهی که «اصلا آبی نیست»؛ اما بنفشه آبی را هم انگار گل نمی دانند که هم کوتاه است و هم بسیار زمینی. گل، هنوز همان «گل» باید باشد که «خار» داشته باشد و بنفشه ی کوتاه و زمینی و یک هفته ای، خار هم ندارد. گل باید انچنان باشد که بتوان برایش سرود:
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
یا
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
معلوم است که گل در چنین شعری همان «گل سرخ» است و بس! حال، این «گل سرخ»، «آبی» شده است:

Photo: Nasser Maghami
به نظر میرسد در سایه سکوت، همه چیز فراموش شده و روزهایی خوب و خوش و آفتابی فرارسیده است. رئیس جمهور موفقیت آمیزترین سفر خارجی خود را انجام داده و از امارات به عمان رفته است. در امارات او دقیقا جا پای جای چنی گذاشت، نفر دوم حکومت و نفر اول دولت ایران پشت سر نفر دوم حکومت و دولت ایالات متحده برای رایزنی وارد شیخ نشین ها شد و چه خوب است پا به پای رقیب رفتن، گفتن و شنفتن؛ و بارقه های امید در دل روشن داشتن؛ آن هم در سرزمینی که ظاهراً بیشترین اختلافات سیاسی، امنیتی و حتی سرزمینی را با ما دارد. رئیس جمهور در باشگاه ایرانیان دوبی چنان مورد استقبال قرار گرفته که گویا این نیز سفری استانی است! و در چنین لحظه ایست که می پذیریم دولت فراست دولت امارات را، که شاید در پی رفع کدورتهاست که می داند بخشی از حیات اقتصادی خود را مدیون این جماعت ایرانی است.
از بروکسل هم خبر ناخوشایندی فعلاً نمی رسد. ظاهرا آنجا علی رغم معمول، هوا آفتابی است. لحن سخنان رئیس جمهور نیز نرم تر شده است. حالا میشود امیدوار بود که پس از اعلام خبر دست یابی به سوخت صنعتی، می توان دلخوش به مذاکره و گفتگویی مفیدتر بود.
در میان این سکوت، فریاد و عربده ها به جای آن که شنیده شوند، به دلیل وسعت پهنه سکوت ناشنیده گرفته میشوند؛ چنان که عربده های چنی. در این وضع رایس نیز به دنبال آن است که رکوردی برای خود ثبت کند و «یخ» رابطه با ایران را بشکند. یکی از سناتورهای جمهوریخواه در یادداشتی اشاره کرده است که در فرانسه، کاندیدای حزب «حاکم» چگونه نماد «تغییر» شد و علی رغم مخالفتهای فراوان مردم بر قدرت باقی ماند. بنابراین او از هم حزبی های خود خواسته است آنها نیز نماد تغییر شوند؛ و اینک فرصت برای چنین چهره عوض کردن کوتاه است اما جمهوریخواهان میتوانند مذاکره با ایران را بخشی از این «تغییر» نشان دهند. گرچه همه اصرار دارند این گفتگو «درباره عراق» است اما بعید میدانم ایرانیان زخمهای چند ساله خود را در این گفتگوها نادیده بگیرند و سخنی نگویند و امریکاییها را به واکنش نشان ندهند. گفتگو «درباره دیگران» در بغداد، یقینا زمینه ساز گفتگوهای آتی «درباره خود (ایران – امریکا)» میتواند باشد. گرچه برخی هنوز اصرار دارند چنین گفتگویی «دست دادن با شیطان و رقصیدن با گرگ» است؛ اما چه باک که اگر منافع ملّی اقتضا کند کمی هم میتوان با گرگ رقصید و شاید گرگ را رقصاند!
سکوت این روزها مجال خوبی برای اندیشه کردن و بازنگری گذشته است؛ طرفین از جنجال کمی فاصله گرفته اند و شاید در این سکوت، خودشناسی و دیگرشناسی حاصل شود که بسیاری از تصمیمات نادرست در هنگامه جنجال و هیاهو گرفته میشوند.
***
حتی یکشنبه صبح هم تهران، بسیار گرم بود و عطش زا. به قم که رسیدم باران گرفت؛ اصفهان ابر بود و رعد و برق و باز باران. دیروز خبر دادند که باد و طوفان و برق و باران به تهران هم رسیده و عطش تهران را گرفته است. با خود می گویم مبادا سکوت این روزها در حکم گرمای چند روز پیش تهران باشد...
در کنار پروفسور بازدو از مديران موسسه حقوق خصوصي و حقوق بين الملل خصوصي ماکس پلانک و همسرشان، در دانشگاه اصفهان. وي درباره حقوق قراردادها در اتحاديه اروپا سخن گفت.
10 ارديبهشت
Photo: Ali Shirvani
يکي از مرغهاي مشکوک جلوي سفارت دولت فخيمه پادشاهي بريتانيا... واقعا من نميدانم اين مرغها اين جا چه کار ميکنند! يک نفر توضيح دهد... وگرنه ماييم و «دايي جان ناپلئونيسم»...
Photo: Ali Shirvani
غرفه جمهوری کره در بیستمین نمایشگاه کتاب تهران...
Photo: Amir Maghami
کاظم پهلوان را هنوز ندیده ام اما رسول رضایی را دیروز دیدم و با هم گپ زدیم. کاظم یکی از مقالات من را شاید بدون ذکر منبع در وبلاگش گذاشته بود و رسول همان را در روزنامه چاپ کرد! جالب این که وقتی دیدم به رسول گفتم: اینها از مقاله من است تاثیر کار من است! منظورم بخشی از مقاله بود اما وقتی کامل دیدم متوجه شدم... نه خیر! همه اش مال خودمه!
این هم از دردسرهای بدون ذکر منبع کار کردن!
خواهش میکنم... خواهش میکنم... صد بار خواهش میکنم منابع خود را ذکر کنید مخصوصا اگر کار من باشد! مسوولیتش با من است!
حال شما این صفحات روزنامه را با مقاله من كه در ادامه مطلب میگذارم مقایسه كنید.
و این یکی: http://humanrights-greenlaw.blogfa.com/post-26.aspx
ادامــه مـطـلـب
■ امیر مقامی ■
مقاله روزنامه حزبالله، شنبه 15 اردیبهشت 85، ص 5.
نمایندگان مجلس هنوز اصرار دارند انتخابات ریاست جمهوری و مجلس همزمان برگزار شود و هدف اصلی خود را همسویی دولت و مجلس انتخابی و كاهش هزینه های مالی و سیاسی ناشی از تغییرات اعلام میكنند. بدون شك همه مصوبات مجلس در این زمینه تاكنون مغایر قانون اساسی بوده و با ایرادات شورای نگهبان روبرو شدهاست. اما آیا میتوان طرحی درانداخت كه ضمن تجمیع انتخابات، معایب ناشی از مغایرت با قانون اساسی برطرف شود؟
ایراد مهم طرح كنونی علاوه بر تغییر مدت زمان معین 4 ساله مجلس و دولت، این است كه پیشامدهایی كه موجب برهم خوردن نظم انتخاباتی ناشی از «تجمیع» میشود را نادیده میگیرد. علیرغم آن كه در اصل 63 پیش بینی شده است كه «كشور در هیچ زمانی بدون مجلس نباشد» و بنابراین چنین تلقی شده است كه به هیچ وجه استعفای دسته جمعی نمایندگان كه مجلس را فاقد صلاحیت برای برگزاری جلسات نماید، پذیرفته نخواهد شد؛ چنین قیدی در مورد رییس جمهور وجود ندارد و از آنجا كه ممكن است رییس جمهور بر اثر «بركناری» (بند 10 اصل 110 و اصل 89 درباره رای مجلس به «عدم كفایت سیاسی» یا حكم دیوان عالی كشور به «تخلف از وظایف قانونی» و نهایتا «امضای رهبری»)، «استعفا» (اصل 130)، «فوت»، «غیبت» یا «بیماری بیش از دو ماه» (اصل 131) جای خود را به «معاون اول» خود بدهد؛ انتخابات جدید باید ظرف 50 روز برگزار شود. پیش از این مساله بركناری «بنی صدر» با توجه به «عدم كفایت سیاسی» وی و امضای رای عدم كفایت مجلس توسط بنیانگذار انقلاب سابقه داشته است. رییس جمهور «رجایی» نیز چند روزی بیش در این مقام نبود كه توسط تروریستها شهید و انتخابات جدید برگزار شد. درباره هر رییس جمهوری این اتفاقات (هرچند ناگوار) ممكن است تكرار شود و انتخابات زودهنگام برگزار خواهد شد. بنابراین نمی توان امیدوار بود كه با برگزاری همزمان یك دوره از انتخابات ریاست جمهوری (با هركدام از انتخابات دیگر) این مساله حل شود و در هر زمان، ممكن است این ترتیب برهم بخورد.
بدین ترتیب همزمانی برگزاری انتخابات ریاست جمهوری با هر یك از انتخابات به همین دلایل و احتمالات به سختی توجیه پذیر است. مگر اینكه قانون اساسی طبق اصل 177 به نحوی اصلاح شود كه درصورت خاتمه ماموریت رییس جمهور پیش از موعد مقرر چهار سال (به علت بركناری، فوت، استعفا و غیبت) مجلس نیز منحل و انتخابات همزمان ریاست جمهوری و مجلس برگزار شود و تا برگزاری انتخابات جدید طی مدت معین و كوتاه قانونی - مثلا 50 روز كه در اصل 131 مقرر شده است - دولت (به ریاست معاون اول رییس جمهور) و مجلس به كار خود ادامه دهند. با برگزاری انتخابات «پیش از موعد» دولت و مجلس جدید روی كار خواهند آمد. همانگونه كه ملاحظه میشود پذیرش این امر مستلزم اصلاحات نسبتا عمیق تری در اصول قانون اساسی میباشد كه تاكنون در این موارد هیچ بحثی در جامعه سیاسی و حقوقی كشور انجام نشدهاست.
البته بسیاری بر این باورند كه همزمانی انتخابات مجلس و ریاست جمهوری (قوای مقننه و مجریه) با توجه به بافت سیاسی و حقوقی ایران، صحیح نیست و هیچ تضمینی نیز وجود ندارد كه دولت منتخب همسو با اكثریت مجلسی باشد كه در همان روز انتخاب شدهاست و بدین ترتیب ممكن است كشور درگیر بحرانهای سیاسی شود. بنابراین پیشنهاد دیگری بر مبنای همزمانی دو انتخابات مجلس و شوراها با توجه به هماهنگی موضوع دو نهاد ارائه میشود، كه این امر به تغییر مدت فعالیت شوراها با تصویب مجلس نیاز دارد. در همین وضع، با تصویب قانونی در مجلس خبرگان، میتوان انتخابات هشت سال یك بار این مجلس را نیز همزمان با مجلس شورای اسلامی و شوراها برگزار نمود؛ بدون این كه نیاز به اصلاح قانون اساسی باشد. در این وضع، میتوان انتخابات ریاست جمهوری را نیز جداگانه برگزار كرد.
پی دی اف:
ايميل جديد
از اين به بعد دوستان براي تماس با من از نشاني پست الكترونيكي جديد (!) استفاده نمايند.
دارم درباره كاربرد سلاحهای شیمیایی بهمثابه جنایت جنگی مینویسم... سردشت... جستجو در اینترنت... عكس یادگاری...
آن روز، روز جالبی بود. دانشجوی ترم سوم بودم. یادداشتی نوشتم برای وبلاگ تازه تأسیسم، درباره صلاحیت دادگاهها برای محاكمه صدام... حالا جدّیتر پیگیرم كه جنایات جنگی باید فصلی از قانون مجازات ما باشد...
لرد جرج کرزن در کتاب معروف خود (ایران و قضیه ایران) می نویسد: « در 1875 م. (1254 ش.) پس از بازگشت ناصر الدین شاه از سفر اول اروپا، وی شوراهای دولتی را برپا کرد و رسم بست نشستن یا تحصن را که در اصل بر اثر زورگویی ارباب قدرت به وجود آمده بود ملغی و فرمان تشکیل دیوانخانه عدلیه را (جهت رسیدگی به شکایات مردم) صادر نمود اما چون اقدام به این امور به عمال کهنه کار محول بود از اصلاحات خبری نشد. در 1888 م. (1267 ش) شاه اعلامیه ای که در حکم منشور حقوق بشر بود صادر نمود. اعلامیه مزبور در سراسر کشور انتشار یافت و گفته شد که جان و مال مردم از تعرض ستمکاران مصون باشد... و متخلفین هم به منظور عبرت ناظرین مجازات شوند لیکن تفاوتی که در وضع ایالات پیدا شد بسیار کم بود.»
در سال 1339 پس از آن كه قانون تشكیل شورای دولتی به تصویب مجلس شورای ملّی وقت رسید، مرحوم دكتر احمد متیندفتری طی سخنرانی آن را «حصن حصین» یا «دادگاه حقوق بشر و آخرالدواء» خواند؛ حصن حصینی كه هرگز تا زمان حكومت سلطنتی تشكیل نشد و دوایی كه تا 21 سال پس از آن نوشیده نشد. آن سالها به جای شورای دولتی، ظاهرا شعبه هفتم دیوان کشور به عنوان شعبه ای از عالی ترین مرجع قضایی به دعاوی که در صلاحیت شورا بود رسیدگی میکرده و شعبه 12 دیوان هم مرجع تجدیدنظر بود و حتی شورای انقلاب نیز در سال 58 رأی به نسخ ماده 60 قانون استخدام كشوری داد كه اعتراض مستخدم شاكی از نقض حقوق استخدامی خود را قابل طرح در شورای مذكور میدانست. تا این كه در تدوین قانون اساسی، «دیوان عدالت اداری» این بار نه در قوه مجریه بلكه به عنوان جزئی از ساختار دستگاه قضایی در اصل 173 پیشبینی شد كه وظیفه اصلی آن ابطال مصوبات غیرقانونی و خارج از اختیار دولت و نیز ابطال هرگونه تصمیم غیرقانونی نهادهای دولتی است. در سال 1360 قانون مربوط در مجلس شورای اسلامی تصویب گردید كه در سال 85 اصلاح شد.
نخستین رأی هیات عمومی دیوان ظاهرا 22 آذر 1361 به ابطال موادی از آیین نامه قانون اراضی شهری (مصوب 30 خرداد 61) انجامیده است و از آن زمان تاكنون، دیوان عدالت اداری آخرین مرجع و پناه قانونی مردم برای احقاق حقوق نقض شده توسط دولت شناخته میشود؛ هرچند در مواردی دیوان نیز از رسیدگیهای مصلحتاندیشانه و نیمه حقوقی، نیمه سیاسی خودداری نكردهاست!
این روزها دو تصویر متفاوت از دیوان عدالت اداری در رسانهها منعكس میشود؛ یكی آنجا كه دبیر شورای نگهبان در مقام امام جمعه موقت تهران به انتقاد از دو ركن دستگاه قضا (دیوان عدالت اداری و دادگاه مطبوعات) پرداخت و دیگری اظهارنظر دیروز رئیس سازمان وظیفه عمومی كه از توقّف رسیدگی به معافیتهای چاقی و لاغری صادرشده در گذشته به دلیل یك «مصاحبه» از رئیس دیوان عدالت اداری خبر دادهاست.
در تصویر اوّل، آیت الله جنتی پشت تریبون نماز جمعه در دانشگاه تهران ایستاده و پس از تأكید بر این كه «نباید عدهای در گوشه و كنار بنشینند و با عناوین مختلف برای این دولت كارشكنی كنند. این دولت میخواهد با مفاسد اقتصادی مبارزه كند ولی بعضا برخی میآیند و در راه مبارزه این دولت با مفاسد اقتصادی كارشكنی میكنند» میگوید: «فلان بانك را كه دولت تشخیص داده باید بسته شود [قضات دیوان عدالت اداری] میآیند و باز میكنند.» (به نقل از ویژهنامه تحلیل خبر، اعتماد، پنجشنبه 30 فروردین) منظور ایشان، رأی دیوان درباره برخی تصمیمات بانك مركزی در مورد «بانك پارسیان» است. حال هر هموطنی حق دارد با خود چالش كند كه نسبت دیوان عدالت اداری و مجموعه قوه قضاییه با «كارشكنی» در مبارزه دولت با مفاسد اقتصادی چیست؟
در تصویر دوم، سردار كارگر رئیس سازمان نظام وظیفه در برابر خبرنگار «چاق» باشگاه خبرنگاران جوان ایستاده و میگوید: « با توجه به مصاحبه حجت الاسلام رازینی، رئیس دیوان عدالت اداری در مورخ 8/2/86 و برای جلوگیری از مراجعات مکرر این دسته از افراد به مراکز وظیفه عمومی و با توجه به رسیدگی موضوع در ستاد کل نیروهای مسلح، احضار و معاینه آن دسته از افرادی که از سال 1382 تا سال 1385 کارت معافیت چاقی و لاغری بر مبنای قد و وزن دریافت نموده بودند، متوقف شد.» به عبارت دیگر در حالی كه تنها حركت شاكیان، تجمّع در برابر مجلس و شكایت به كمیسیون اصل 90 بوده است و هنوز هیچ كس شكایتی به دیوان عدالت نبرده اما مصاحبه رئیس دیوان كه میتواند نمادی از هیأت عمومی دیوان باشد ولی هیچ اثر حقوقی ندارد، پیشاپیش مانع ادامه اقدام نظام وظیفه در «عطف بماسبق كردن قانون» میشود.
به راستی تصویر حقیقی دیوان عدالت اداری كدام است؟! هنوز میتوان بر این امید بود كه دیوان عدالت اداری، حصن حصینی باشد برای عدالت... و آخرین دوا برای زخمهای بیعدالتی...
فردا دوباره مهمان آلمانی داریم. پروفسور باسدو از ماكس پلانك میآید. از شهر «موشك ایرانی»! هامبورگ! من نگرانم بحث به بیراهه نرود! ظریفی به State Enemy اشاره میكند «كشور دشمن». هنوز در متن منشور، آلمان نازی وجود دارد! و ما تازه بعد از همه این سالها سر افتادهایم كه آیا «هولوكاست حقیقت دارد؟» بعضیهایمان گیج و مبهوت خیره میشویم توی چشم هم كه «به ما چه؟!» بعضیها ژست سیاستورزی میگیرند كه «فقط ضرر داشت» یا «چیزی از موجودیت اسرائیل كم نكرد» یا «حتی اگر حقیقت هم داشت، اسرائیل مشروع نمیشد، پس چه نیازی به زیرسوال بردنش بود؟» بعضیها هم میگویند «چیزی نمانده بود، هم عربها آماده سازش بودند. ما سد شدیم.»
رئیسجمهور ماهها پس از «جهان بدون صهیونیسم» روبروی مجری ظاهرالصلاح فرانسوی نشستهاست و پرسشهایش را دوباره میگوید... من مینویسم كه ثبت كنم برای خودم، برای تاریخ خودم... برای پاسخ، برای كنكاش... دوستی داریم كه اصرار عجیبی دارد برای نقد فلان مقام و بهمان صاحبمنصب «از منظر حقوق بینالملل» و یقینا هرازگاهی هواخواهان مقیمان همان مقام و منصبها در گوشش میخوانند یا فریاد میزنند كه «مگر حقوق بینالملل وحی منزل است؟» و همصدا میشوند با كسی كه از بیعدالتی به ستوه آمده و هر چه میتواند میگوید كه «این قوانین را خودشان نوشتهاند» و باز دوست ما میخواهد نقد كند كه تهران و سانفرانسیسكو و منشور... دوباره میگویند «مگر وحی منزل است؟» حتی نمیگذارند جملهاش تمام شود كه میخواست بگوید «توافق همه بود!» حالا من هم شدهام مثل همین دوست، و بر سر دو راهیام. مهمانی از آلمان آمده. بهانهای شخصی برای نوشتن و نقد بر مبنای حقوق بینالملل! یكی میگوید «مگر وحی منزل است؟!» تردید میكنم... اما باید بگویم... اگر حقیقت داشت، حتما خون این یهودیها مهمتر است! چون نه بخاطر بمباران و جنگ كه فقط به جرم «یهودی بودن» كشته شدند. این میشود «نسلزدایی» (همان نسلكشی!) آری! «مگر بقیه كسانی كه در جنگ كشته شدند آدم نبودند؟» چرا! و به همین خاطر است كه هر سال یاد درگذشتگان هیروشیما و ناكازاكی به شكل نمادین گرامی داشته میشود؛ اما موضوع آنجا چیز دیگری بود! «چرا نمیگذارند تحقیق شود؟» من نمیدانم! فقط میدانم خیلیها تحقیق میكنند كه به چنان نتیجههایی میرسند! آیا «نفی» هولوكاست یا بیاهمیت خواندن آن، تبلیغ نسلزدایی نیست؟ این یك ابهام در ذهن من است. اما در این كه «چه سرّی هست...؟» چرا نتیجهگیری و مصادره به مطلوب؟ میخواهید بگویید چه سرّی هست؟! آری در آلمان بود! فلسطینیها هیچ گناهی نكردند. این را با شما همرأیم. اما نه فقط «هولوكاست» كه رنجی تاریخی بر یهودیان در «اروپا» (نه فلسطین) به اینجا انجامید. فلسطینیها هیچوقت مقصر نبودند. نه این كه باید «از خودشان ببخشند»! یهودیها باید به سرزمینهایشان بازگردند، در كمال آزادی و آرامش و امنیت، این پیشنهاد بهتریاست تا این كه (اروپاییها) «از خودشان ببخشند.»
نمیدانم رنج فلسطینیها كی تمام میشود كه در میان تبعیض نژادی و نسلكشی كه بر آنان میرود امروز سكوت بیمعناست؛ اما رنج انان با یادآوری رنج دیگران پایان نمیپذیرد...
مرغ سحر ناله سركن / داغ مرا تازهتر كن
زآه شرربار این قفس را / برشكن و زیر و زبر كن
بلبل پربسته ز كنج قفس درآ / نغمهی آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاك توده را / پر شرر كن
ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلك! ای طبیعت! / شام تاریك ما را سحر كن
نوبهارست گل به بار است / ابر چشمم ژالهبارست
ین قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فكن در قفس ای آه آتشین / دست طبیعت گل عمر مرا مچین!
جانب عاشق نگه ای تازهگل، از این / بیشتر كن
مرغ بیدل، شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر كن
عمر حقیقت به سر شد / عهد و وفا پی، سپر شد
نالهی عاشق، ناز معشوق / هر دو دروغ و بیاثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد / قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد / دیده تر شد
ظلم مالك، جور ارباب / زارع از غم گشته بیتاب
ساغر اغنیا پر می ناب / جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر كن / از قویدستان، حذر كن
از مساوات صرفنظر كن
ساقی گلچهره بده آب آتشین / پرده دلكش بزن ای یار دلنشین
ناله برآر از قفس ای بلبل حزین / كز غم تو سینهی من پر شرر شد
كز غم تو سینهی من پر شرر شد
ملكالشعرای بهار
شب بیش از آنچه به نظر میرسد از نیمه گذشته. آسمان میغرّد. انگار صدا میزند كه برو بخواب! همین الآن دوباره! مردم بیشتر خوابند و متوجه غرّش آسمان نمیشوند. كاری به آنها ندارد! با من است! نمیدانم در این آسمان ابری، آن نور حدود ساعت 8 شب واقعا از یك ستاره ساطع میشد یا... گاهی به نظرم میرسید حركت میكند! هنوز مشكوكم!
***
ایمیل چك میكنم. علی ب. چیزی فرستاده، نوشته در كلاس روش تحقیق است و از همانجا خبر داده كه شاگرد اول شدم! «شاگرد اول»! خندهام گرفته. یاد روزهای مدرسه میافتم. رقابت خاصّی بین بچهها بود برای شاگرد اول شدن. گاهی اینطور فكر میكردیم یا توّهم داشتیم كه معلّمها برای سه ثلث طوری «مهرهچینی» میكنند كه شاگرد اولی، دومی و سومی بین چهار پنج نفر شاگردهای برجسته كلاس تقسیم شود! گاهی هم نوبت من میشد! راهنمایی كه رفتم، یكجور افت داشتم. (ضمن این كه به استحضار میرسانم اینك باران زیبایی پنجره اتاقم را مینوازد، ادامه متن را بخوانید! خلاصه...) بعد هم یك «مهاجرت» ناخواسته و دوباره روی غلطك افتادن. اول دبیرستان باز كمی افت داشتم، از دوم به بعد اوج گرفتم تا پیشدانشگاهی! دانشگاه هم كه معمولا نمرهها فلهایست! با سه چهار سوال، تكلیف 20 نمره مشخص میشود، یكی را بلد نباشی، روزگارت سیاه است! معدلم كمتر از 17 شد. دوره لیسانس هیچ وقت شاگرد اول نشدم. البته دوستان همیشه لطف دارند! هندوانهها گاهی زیاد میشود از دستم میافتد! تا الآن كه...
یاد گذشته تحصیلیام افتادم و اسلاید تندی از تصاویر همه معلمهایم در 17 سال گذشته از برابرم میگذرد. بعضیها تصویرشان هست، اسمشان نیست! بعضی هم تقریبا فراموش شدهاند. چیزی ته ذهنم، سایه روشنی می آید و میرود... خانم میری! معلّم كلاس اول. اصرار داشت روی خطّم كار كنم تا «مثل بابا»م خوشخط بنویسم! خانمها ارمجو، علیرضا و ملكی. معلم كلاس چهارم یادم نیست اسمشان فخاری بود، میرفخرایی، یا چیزی نزدیك همینها. صورتشان به خوبی یادم هست. بعد دوره راهنمایی... دبیرستان... دانشگاه... تا الآن. و البته همیشه مدیون همهشان هستم و هستیام را با وجود آنان شناختهام. امیدوارم هرجا هستند سلامت باشند و ایام به كامشان. از تلخی روزگار اما تا جایی كه خبردارم فقط یكی از دبیران دوره راهنمایی فوت كردند، آقای ثقفی (دبیر زبان) و البته مدیر دوره پیشدانشگاهی (آقای گیوپور) كه برایشان طلب آمرزش و علوّ درجات نزد خداوند متعال دارم. خاطرات تلخ و شیرین زیادند. اما ایمیل دوستان، سبب خیر شد برای یادی از معلّمان و اساتیدم، آن هم نزدیك روز معلّم كه از همینجا به همگی تبریك میگویم.
اخیرا وقتی كدورتی میان من و یكی از معلمانم بروز كرده بود (هرچند هنوز فرصت برطرف نمودنش را نیافتهایم!) دوستی به حدیثی از حضرت علی اشاره كرده بود كه «هركس كلمهای به من آموخت مرا بنده خویش ساخت». و من نیز در پاسخ گفتم «حقوق بندگی مخلصانه یادآرید»! همانطور كه قدر و منزلت معلّم گرامیست، احترام و شخصیت دانشآموز و دانشجو نیز باید رعایت شود و بدون شك بسیاری از آموختهها، علایق و سلایق و طرز فكر ما ناشی از نوع رابطهایست كه با معلّمان خود داشته یا داریم و من به خوبی تجربه كردهام كه در بسیاری از موارد، در روابطی صمیمانه و دوستانه از معلّمان خود تاثیرپذیرفتهام. مثل علاقهمندیام به والیبال كه بیشتر تحت تأثیر آقای آغاسی (دبیر ورزش دبیرستان) بود و بسیاری موارد از این دست. از آنها اموختهام و میآموزم...
***
حالا باران هم تمام شدهاست! طرح امنیت اجتماعی... مذاكرات لاریجانی و سولانا... فوتبال... یلتسین... امریكا... فرانسه... شرمالشیخ... تهوّع گرفتن از دموكراسی... رفراندوم آموزشی در بوتان... چه سوژههایی... شاید فردا شب! امشب برای معلمهایم نوشتم! پیشاپیش!
بخشی از ترجیعبند ماندگار و جاودان هاتف اصفهانی را میخوانید كه شعر آزادی، گفتگو و خداپرستی است...
از تو ای دوست نگسلم پیوند
گر به تیغم برند بند از بند
... در كلیسا به دلبر ترسا
گفتم ای دل به دام تو در بند
ای كه دارد به تار زنّارت
هر سر موی من جدا پیوند
ره به وحدت نیافتن تا كی
ننگ تثلیث بر یكی تا چند؟
نام حقّ یگانه چون شاید
كه اب و ابن و روحالقدس نهند؟
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شكرخند ریخت آب از قند
كه: گر از سرّ وحدت آگاهی
تهمت كافری به ما مپسند
در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناك افكند
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما در این گفتوگو كه از یكسو
شد ز ناقوس این ترانه بلند:
كه یكی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
سرای مشیرالدوله – شیراز
Photo:
اسب و پیكان، یكی نماد اشرافیت و اصالت ایرانی در روزگار باستان و دیگری نماد تجدد و صنعت در روزگار نوین
Photo:
پدر و مادر دیشب جر و بحث داشتند. ماهی 200 هزار تومان حقوق كارگری، نزدیك عید و مهمانها كه به زودی سرمیرسند. پسرك میخواست به مدرسه برود، مثل همیشه گفت «مامان! بیا بند كفشمو ببند!» مادر یك سیلی بهش زد «یك كاری یاد بگیر خودت بكن!» بغضی كه از دیشب داشت تركید و با گریه، پابرهنه و كفش به دست از خانه بیرون آمد. پیرمردی او را دید «چی شده؟» «آقا! بند كفشمو میبندی؟» «بله! گلپسر!»
ناصر مقامی
دوست اندیشمندم جناب رضایی یكی از مقالاتم را درباره اهمیت آموزش حقوق بشر در رفع تبعیض نژادی، با تغییراتی طی دو قسمت در روزنامه حزبالله منتشر نمودند. تیتر قسمت اول كاملا نامربوط بود «نه قرمز! نه آبی!» اما قسمت دوم كمی بهتر! باز هم برای این روزنامه خواهم نوشت. نوشتن برای حق... فرقی میان اعتماد ملّی و حزب الله نیست.
در كنار چاپ قسمت اول، یادداشت مربوط به تجربه نو در حقوق ورزش هم چاپ شده است؛ با منبع «وبلاگ قانون سبز»! آقا ما دیگه اسممان «در رگ تاك» است!
ضمن این كه به هیچ وجه این روزنامه در اصفهان منتشر نمیگردد! و خودم ندیدم!
لینكها:
» قسمت اول مقاله در حزب الله pdf
» قسمت دوم مقاله در حزب الله pdf
دو هفته پیش با عكس دختر یك ماههاش از مرخصی برگشت. همگی خوشحال بودیم. من سه ماه تا پایان خدمتم مانده بود و او چهل روز، كه بیست روزش را رفت مرخصی تا از مرخصیهایش استفاده كرده باشد. وقتی برگشت فرمانده گذاشتش كنار من كه كمكم باشد برای رساندن آب یا مهمات به خط مقدم. یادم میآید یك بار فرمانده به من گفته بود كه میخواهد تا خط مقدم، من ببرمش، با هم باشیم. خوشحال شده بودم؛ اما ناگهان دیدم او نیست. همراه سربازها رفتهبود؛ احد را فرستاده بود با من باشد. رفتم ماشین را تحویل بگیرم، پرسیدم «چیه؟» «مهمات!» جا خوردم! تازه متوجه شدم چرا فرمانده بدقولی كرده و با من نیامده! احد را فرستاده كمكم! ماشین را روشن كردم، گاز دادم تا جایی كه میشد، مدام خودمان را نزدیك ماشین سربازها میكردیم! شوخی! جدّی! نمیدانم! ترسیده بودم! فكر میكردم «یا همه با هم بریم هوا یا هیچكس!» فرمانده صدایش در آمده بود «برو عقب! فاصله بگیر!» خمپاره زدند... اگر عقب بودیم، در جا من و احد و مهمات پریده بودیم! آن وقت چیزی به جبهه نمیرسید كه بتوان با آن جنگید. آن روز به خیر گذشت. احد تمام مدّت آرام و صبور به من اطمینان میداد و دعا میخواند...
وقتی از مرخصی برگشت، همه فكر میكردیم یك جایی در تداركات مشغولش میكنند تا بیست روز باقیمانده از خدمتش تمام شود. ولی این كار را نكردند. فرمانده دوباره فرستادش پیش من. نگران بودم؛ اما خودش هیچ نگرانی نداشت. همه مطمئن بودیم كه بعد از این 20 روز آخر خدمت میرود كنار همسر و دخترش، زندگی تازه را آغاز كند. او وظیفهاش را انجام دادهاست و شاید اگر نیاز باشد، بیاید. با وجود این، من دلشوره داشتم. تقریبا هر روز كار ما رساندن آب به جبههها بود. رانندگی با من بود و او كمكم بود. اما دیشب نمیدانم یكباره چه شد. خوابش هم همیشه مثل بیداریش آرام بود اما دیشب نه... ناگهان با صدای عجیبی از خواب پریدم. تا به خودم آمدم متوجه احد شدم. خرناس عجیبی بود. صدایی ناآشنا. فكر كردیم شاید راه تنفسیاش تنگ شده، دیگر همه از خواب پریده بودیم، غیر از خود احد... چند دقیقهای گذشت تا با آب پاشیدن و صدا كردن، متوجه ما شد. بیدار شد. نمیدانست چه خبر بوده، كه همه ما را سرآسیمه بیدار كرده بود. اما خودش هم قرار نداشت، آرامش كردیم. به نفس نفس افتاده بود. دوباره توانست بخوابد. شب سختی بود. نماز صبح را كه خواندیم، كار را شروع كردیم. تانكر را پر كردیم كه آب ببریم. راه افتادیم، آب را به خط مقدم رساندیم و وقتش بود كه برگردیم. ناگهان صدای هواپیماها از هر طرف شنیدهشد. لحظاتی بعد فقط صدای بمباران، تصویر اتش، خون... هر كس پی سنگری میگشت كه این چند ثانیه را در امان باشد. حمله پردامنهای نبود. زود آتش خاموش شد. از سنگر بیرون آمدم. متوجه شدم چند نفر شهید شدند. دنبال احد میگشتم... احد كجاست؟ داد میزنم «احد؟» یاد دیشب میافتم. بلندتر «احد؟!» بلندتر و بلندتر «احد؟!» گیج و مبهوت دارم سنگر به سنگر میروم... «احد»... صدایم كم رمق شده است. دیگر خودم هم نمیشنوم كه دارم صداش میكنم، با این كه میبینمش... میدوم... «احد» كنار سنگر... حتی توی سنگر هم از خجالتش نرفته بود... حالا دستم زیر سر خونآلود اوست... از خود بیخود شدهام... دیوانهوار دور خودم میگردم. فرمانده جلوی چشم من است... صدایم را بلند میكنم... هر چه میتوانم بلندتر فریاد میكشم. اعتراض میكنم. «جای احد اینجا نبود. خدمتش داشت تموم میشد. آخه چرا فرستادیش كمك من؟ فقط بیست روز دیگه مونده بود...» همینطور كه صدایم بلندتر میشد دیگر هیچچیز را نمیفهمیدم... یك لحظه خودم را در آغوش فرمانده احساس كردم. بچهها بعدا گفتند كه او چهار بار به من سیلی زده است، وقتی داشتم چنین گستاخی میكردم، من نفهمیده بودم... احد رفته بود...
این مقاله طی دو شماره ۴ و ۵ اردیبهشت در روزنامه حزب الله منتشر گردید.
1. عدم تبعیض و برابری، به عنوان آرمانی انسانی در چهرههای متفاوتی ظاهر میشود؛ همانگونه كه تبعیض!
هرلحظه به شكلی بت عیار بر آمد / دل برد و نهان شد
هر دم به لباسی دگر آن یار بر آمد / گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و كرد جهانی به دعا غرق / خود رفت به كشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد / آتش گل از آن شد!
در ماده یك اعلامیه حقوق بشر بر برخورداری افراد انسانی از حقوق بشر بدون هیچگونه تمایزی از حیث «نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقیده سیاسی یا هر نوع عقیده دیگر، ملیت، وضع اجتماعی، ثروت، ولادت، یا هر موقعیت دیگر» تاكید شده است و نیز بر این نكته پافشاری میشود كه «هیچ تبعیض به عمل نخواهد آمد كه مبتنی بر وضع سیاسی، اداری و قضایی یا بینالمللی كشور یا سرزمینی باشد كه شخص به آن تعلق دارد...» تامل در این ماده، نشان از اهمیت برابری نژادی دارد كه در ابتدای انواع تمایزات و تبعیضها به «تبعیض نژادی» اشاره شده است. وانگهی اگر با دلایل و تعلیلهای منطقی و غیرمنطقی، واقعی یا وهمآلود همواره تلاش میشود بسیاری از تبعیضهای مبتنی بر جنس، مذهب، عقیده، وضع اجتماعی و... توجیه شوند، معمولا هیچ توجیه خاصی برای تبعیض بخاطر مسائلی مانند نژاد، رنگ، زبان و موقعیتهای كاملا غیرارادی كه «هویت اولیه» افراد را حتی پیش از تولدشان تشكیل میدهد ارائه نمیشود و آنچه وجود دارد، خرافاتی بیش نیست و حتی گاه هیچ دلیلی هم برای این تبعیض ارائه نمیشود و یك رابطه بر مبنای زور و قدرت میتواند این تبعیض را تبیین نماید. پس این یك سؤال جدی است كه آیا در روزگار ما با این همه تاكیدات اخلاقی، حقوقی و انساندوستانه دیگر اثری از تبعیض بخاطر «هویت اولیه» افراد وجود دارد؟ باید به یاد داشت كه تبعیض، صرفا یك عمل حقوقی نیست. تبعیض میتواند در رویه های سیاسی یا اجتماعی یك جامعه هنوز وجود داشته باشد بدون آن كه در قانون، چنین تبعیضی حمایت شود. فرض كنید تحقیر قومی به خاطر زبانشان در یك جامعه معین ممكن است به پرهیز آن قوم از به كار بردن زبانشان و آموزش آن زبان به فرزاندانشان و در نتیجه از دست دادن هویت منجر شود. چنین تبعیضی در قانون حمایت نمیشود، شاید مغایر قانون هم باشد؛ اما تجربه نشان داده است قانون در برابر رویههای اجتماعی یا ارادههای سیاسی كارآیی ندارد. این رویهها را عرف نیز نمینامیم كه چه بسا عرفها گاه، قانونند. اما این رویهها كه از نظر اجتماعی (و نه حقوقی) ممكن است «عرف» شناخته شوند؛ به جهت بیاعتباری اخلاقیشان شانس كمتری برای برخورداری از حمایت قانون دارند.
ذكر این نكته را لازم میدانم كه در این یادداشت، مسامحتا «هویت اولیه» را مترادف با «نژاد» گرفتهام تا از اطاله كلام پرهیز نموده و از مفهوم موسّع نژاد بهره ببرم.
2. تلاشهای جامعه جهانی برای مبارزه با نژادپرستی به تصویب سه كنوانسیون مهم در این زمینه انجامیده است. ابتدا باید به «كنوانسیون بینالمللی رفع هر نوع تبعیض نژادی» (1965) اشاره نمود. ماده یك معاهده به تبیین و تشریح «تبعیض نژادی» پرداخته است. ماده 6 نیز دول عضو را ملتزم میكند در برابر تبعیض نژادی، صلاحیت قضایی خود را اعمال و از افرادی كه بدین وسیله حقوق بشری و آزادیهای اساسیشان تهدید شده است حمایت نمایند. بند 1- د ماده 2 و ماده 3 نیز كشورهای عضو را متعهد میكند با تدابیر تقنینی و قضایی اعمال تبعیض نژادی را ممنوع و ریشهكن سازند. مطابق بندهای الف و ب ماده 4 نیز نشر افكار نژادپرستانه و تبعیض نژادی و تبلیغ و تشویق به آنها باید جرم شناخته و مجازات شود. همچنین مطابق بند 2 ماده 20 پیماننامه حقوق مدنی و سیاسی «هرگونه ترغیب به كینه (تنفر) ملی یا نژادی یا مذهبی كه محرك تبعیض یا مخاصمه یا اعمال زور باشد به موجب قانون ممنوع» اعلام شده است و این امر یكی از محدودیتهای قانونی برای «حق آزادی بیان» به شمار میرود.
3. «كنوانسیون بینالمللی منع و مجازات جنایت آپارتاید» (1973) نیز با هدف الغا و مجازات سیاستهای تبعیض نژادی به تصویب رسید. ماده یك كنوانسیون، آپارتاید را «جنایت علیه بشریت» نامیده كه «تهدیدی جدی علیه صلح و امنیت بینالمللی» به شمار میرود. مطابق ماده 2 «جنایت آپارتاید، كه سیاستها و رویههای مشابه جدایی نژادی و تبعیض نژادی را كه در افریقای جنوبی اعمال میگردد شامل میشود؛ به دیگر اعمال غیرانسانی كه به منظور ایجاد و برقراری سلطه یك گروه نژادی بر گروه نژادی دیگر انجام میگردد و به طور سیستماتیك آنان را مورد ظلم قرار میدهد نیز اطلاق میگردد.» در ادامه این ماده مصادیق آپارتاید نیز ذكر شده است. ماده سه به مسولیت جزایی بینالمللی مرتكب، شریك و معاون جرم پرداخته است. ماده چهار كنوانسیون نیز مصداقی از جهانی شدن حقوق كیفری از طریق حقوق بینالملل است. مطابق این ماده كشورهای عضو متعهد شدهاند مرتكبان این جنایت را تعقیب و مجازات نمایند. بنابراین «تصویب تدابیر قانونی، قضایی و اجرایی» برای این امر لازمه تصویب قوانین جدید ناشی از این كنوانسیون در كشورهای عضو است. ماده 5 نیز مانند ماده 6 كنوانسیون راجع به جلوگیری و مجازات نسلكشی، نظامهای قضایی داخلی را در كنار نظام قضایی بینالمللی كه ممكن است آپارتاید را نیز دربرگیرد قرار داده است. هماكنون با تاسیس دیوان بینالمللی كیفری، جرم آپارتاید در صلاحیت این دادگاه قرار دارد.
4. نهایتا باید به «كنوانسیون بینالمللی علیه آپارتاید در ورزش» (1985) اشاره نمود كه تكملهای بر كنوانسیون 1973 و هدف از آن انزوای دولت آپارتایدی وقت افریقای جنوبی در مجامع ورزشی بینالمللی بود. در حقیقت این معاهده، خود یك نظام كیفری ویژه بینالمللی علیه دولتهای آپارتایدی است و هرگونه كمك به ارگانهای ورزشی، تیمها و ورزشكاران نماینده كشورهایی كه سیاست آپارتاید در آنها اعمال میشود را ممنوع اعلام میكند. (ماده 5) حتی میتوان آنچه در مواد 6 و 7 ذكر شده را (مانند عدم صدور روادید برای ورزشكاران و مخصوصا اخراج افریقای جنوبی از كلیه فدراسیونهای ورزشی در آن زمان طبق بند الف ماده 3) یك نوع مجازات بینالمللی دانست.
5. ایران نیز عضو هر سه كنوانسیون فوق و میثاقین حقوق بشر است. همچنین «قانون مجازات تبلیغ تبعیض نژادی» 30 تیر 56 به تصویب شده است. مطابق ماده یك این قانون «نشر هر نوع افكار مبتنی بر تبعیض بر اساس نژاد و یا جنس و نفرت نژادی و تحریك به تبعیض بر اساس نژاد و یا جنس یكی از وسائل تبلیغ عمومی علیه هر گروه كه از حیث نژاد، جنس و رنگ و قومیت متفاوت باشند و نیز هر نوع مساعدت منجمله كمك مالی به فعالیتهای تبعیض نژادی ممنوع است» و مرتكب تا 6 ماه حبس خواهد شد. و براساس ماده دوم این قانون، تشكیل یا اداره جمعیتهایی «به منظور تبلیغ تبعیض بر اساس نژاد یا قوم و یا جنس یا به منظور ایجاد نفرت یا دشمنی ویابهمنظور ایجاد نفاق بر اساس نژاد و قوم و یا جنس» نیز جرم شناخته شده است. علاوه بر این مطابق بند 4 ماده 6 قانون مطبوعات، «ایجاد اختلاف مابین اقشار جامعه، به ویژه از طریق طرح مسائل نژادی و قومی» از محدودیتهای مطبوعات شناخته شده است. ماده 732 پیشنهادی تعدادی از نمایندگان در «طرح الحاق موادی به قانون مجازات اسلامی درخصوص جرائم ناشی از اهانت به اقوام ایرانی» نیز تحریك احساسات نژادی، جرم شناخته شده است. یك فوریت این طرح 31/3/85 تصویب نشد و طرح به صورت عادی در مجلس بررسی خواهد شد. گرچه این طرح مورد انتقاد دفتر حقوقی مركز پژوهشهای مجلس است اما در متن پیشنهادی این مركز نیز اهانت، استهزا یا هجو نژادها و اقوام جرم شناخته میشود.
6. اما برخی واقعیتهای روزگار ما... در گزارش اخیر گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل درباره وضعیت سرزمینهای اشغالی فلسطین آمده است: «بسیاری از فلسطینیها از روی ناامیدی سرزمین خود را رها كردهاند كه منجر به (تشكیل) گروهی جدید به نام آوارگان داخلی شده است. در كشورهای دیگر به این روند محو نژادی میگویند ولی در مورد اسرائیل به دلایل سیاسی از (به كار بردن) این واژه خودداری میكنند.» (ایرنا، 29 مهر 85) و به راستی میتوان ریشه بسیاری از اقدامات دولت اسرائیل را در بینش نژادپرستانه و برترینژادیجویانه تفكرات حاكم بر این رژیم دانست كه هزینه فراوانی به ملتهای منطقه بخصوص در لبنان و فلسطین و روند واقعی صلح در خاورمیانه وارد كرده است. این درحالیست كه نژادپرستی و اتخاذ سیاستهای نژادپرستانه (آپارتاید) مطابق كنوانسیونهای بینالمللی به عنوان یك جرم بینالمللی شناخته شده كه همه دولتها موظفند ضمن مبارزه با آن، مرتكبان این جرم را نیز مجازات نمایند. البته «نژادپرستی» موضوعی جدا از «نسلكشی» (Genocide) است؛ هرچند در برخی انواع نسلكشی نیز میتوان تعلقات نژادپرستانه مرتكبان را جستجو نمود كه ممكن است «به قصد نابود كردن تمام یا قسمتی از یك گروه نژادی» مرتكب این جرم شوند. (ماده 6 اساسنامه رم)
7. یك بازیكن كامرونی در لیگ فوتبال ایران مدعی شد در جریان مسابقه، بازیكن ایرانی با تحقیر وی به سبب رنگ پوست، به او توهین كرده است. این ادّعا پیگیری و اثبات نشد. اما در یكی از رقابتهای لیگ اسپانیا نیز یك كامرونی دیگر بخاطر توهین تماشاگران قصد خروج از زمین داشت كه با وساطت داور و بازیكنان حرف، از این كار منصرف شد. صحنههای مربوط به تمنّای داور سفیدپوست اسپانیایی از «اتوئو»، از دراماتیكترین لحظاتی بود كه تاكنون در یك مسابقه ورزشی دیده شده است؛ زمانی كه احساسات بشردوستانه، سبب شد وظایف ذاتی یك داور در «بی طرفی» نادیده گرفته شود. توهین به ورزشكاران رنگین پوست در جریان رقابتهای ورزشی توسط تماشاگران در مسابقات داخلی و بینالمللی طی سالهای اخیر بار دیگر اهمیت موضوع مبارزه با نژادپرستی را یادآوری و «نژادپرستی» را همچنان به عنوان یك معضل در ورزش معرفی میكند. مطابق ماده 3 اساسنامه «فیفا» هرگونه تبعیض علیه یك كشور یا شخص خصوصی یا گروهی از مردم برمبنای اصالت نژادی در این فدراسیون به عنوان یك انجمن غیردولتی، ممنوع و قابل مجازات است. این مجازات میتواند به عنوان نادیده گرفتن مقررات اساسنامه فیفا به اخراج فدراسیون ملی از فیفا بینجامد؛ اما دولتها نشان دادهاند از هیچ تلاشی برای استمرار حضور كشور خود در نهادهای مهم بینالمللی ورزش، فروگذار نیستند.
8. پس از چاپ كمیك استریپی در روزنامه «ایران (جمعه)»، استانهای آذربایجان شرقی، غربی و اردبیل شاهد ناآرامیهایی در سطح شهرها بود. مردم معتقد بودند این «كاریكاتور» توهین به «ترك»هاست، آن هم توهینی براساس قومیت و نژاد آنها. روزنامه مربوط، مدتی توقیف شد و سردبیر و كاریكاتوریست به دادگاه فراخوانده شدند.
9. ژان ماری لوپن، سیاستمدار ملّی گرای فرانسوی هر بار كه برای انتخابات ریاست جمهوری كاندیدا میشود بر مساله مهاجران تاكید میكند. مهاجران كه سهم زیادی در تلاش برای ساختن فرانسه امروز داشتهاند، هنگام شورش و درگیریهای خیابانی توسط وزیر كشور (ساركوزی) تحقیر میشوند. مهاجران، بیگانه محسوب میشوند و گرایشهای افراطی ملّیگرایانه، امنیت اجتماعی را در كشورهای مهاجرپذیر مختل میكند؛ از یك سو سبب افزایش فشار بر «بیگانگان» میشود و در نتیجه مهاجران را به واكنش وامیدارد. از سوی دیگر این واكنش معمولا هنگامی كه نهادهای مدنی بیاثر میمانند یا قدرت سیاسی به تصویب قوانین خاص محدودكننده - كه بطور یكجانبه علیه مهاجران هستند - میپردازد، ممكن است به درگیریهای شهری بینجامد. بسیاری معتقدند بحران شهری در پاریس از شكاف مهاجر – بومی كه در سیاستهای دولت یا نگرش دولتمردان نیز رخنه كرده بود؛ نشأت گرفته بود. چه بسا در سال 2006 تصویب قوانین محدودكننده در ایالات متحده میتوانست به یك بحران بزرگتر تبدیل شود. با وجود این، بحرانهای فوق هرگز به عنوان بحرانهای نژادپرستانه مطرح نشدند؛ اما بدون شك وجود گرایشهای افراطی در دولت میتوانست چنین نگرشی را تقویت نماید كه یك بحران ناشی از «نژادپرستی» در فرانسه وجود دارد.
10. اینك این پرسش مطرح است كه چرا هنوز تبعیض نژادی و نگرشهای نژادپرستانه در دنیای امروز یك نگرانی بهشمار میروند؟ آیا تصویب سه كنوانسیون بینالمللی برای جرم دانستن اشكال مختلف نژادپرستی و تصویب اساسنامه دیوان بین المللی كیفری كه «آپارتاید» را جزو صلاحیت موضوعی دیوان قرار داده است، توانسته است به همكاری بینالمللی علیه نژادپرستی و ایجاد فرهنگ برابر میان انسانها كمكی كند؟ نژادپرستی، عمیقا حقوق بشر را با چالش مواجه میكند. گرایشهای نژادپرستانه معمولا در میان كسانی یافت میشود كه «دیگران» را نمیپذیرند و «خود» را تنها «بشر» مستحق «حقوق» میدانند. نژادپرستی همچنین میتواند از ملّیگرایی آغاز شود. اما كمتر تردیدی وجود دارد كه فقدان آموزههای انساندوستانه یا فراموشی این آموزهها مهمترین دلیل استمرار نگرشهای نژادپرستانه در دنیای كنونی است. آموزش حقوق بشر از كودكی در آموزش و پرورش این امید را با خود همراه دارد كه بزرگسالان آینده، با مفاهیم برابری و عدم تبعیض كاملا آشنا هستند و این مفاهیم در وجود آنان ریشهدوانیده است. نژادپرستی، به مانند تبعیض جنسیتی، تبعیض سنّی، تبعیض سیاسی، تبعیض اقتصادی، تبعیض آموزشی، تبعیض فرهنگی، تبعیض از حیث زبان، تبعیض مذهبی و هر نوع تبعیض دیگر، یك «بیعدالتی مطلق» است.
در ایران نیز، نگرشهای تبعیض نژادی هنوز ریشهكن نشدهاند یا حداقل این نگرانی جدی وجود دارد كه ریشهكن نشده باشند! در صورتی كه این نگرانی وجود نداشت، هیچ دلیلی نداشت كه هموطنان ما واكنشهای نسبتا سنگینی به كارتونی در یك روزنامه با شمارگان كم نشان دهند و خواستار استعفای وزیر یا عذرخواهی رئیس جمهور شوند! آنها با این عمل خود میخواستند راه را بر هر بیحرمتی دیگری ببندند.
11. از دیدگاه جامعه شناختی اگر حقوق بشر و آموزههای آن همچون عدم تبعیض (به ویژه عدم تبعیض نژادی و نگرشهای نژادپرستانه) را بخشی از فرهنگ گسترده جامعه انسانی بشناسیم؛ آنگاه این پدیده اجتماعی مانند دیگر پدیده های اجتماعی برای استمرار و تداوم و نیز برای اجرایی شدن به ابزارهایی نیاز دارد. مهمترین این ابزارها «نهادینه کردن فرهنگ حقوق بشر» است؛ به گونه ای که یک ذهنیت حقوق بشری که همان اصل «احترام به حقوق، كرامت و شخصیت دیگران» است؛ به اصطلاح «درونی» یا «نهادینه» شود. درونی شدن یا نهادینه شدن یک فرهنگ هم عبارتست از «جریان تکوین معانی در فرد در تعامل با دیگران». درونی شدن حتی ممکن است در اموری صورت پذیرد که فرد ابتدا نسبت به آنها تمایل هم نداشته باشد اما در جریان جامعه پذیری برای او اهمیت پیدا می کند. بنابراین ایجاد فرهنگ عدم تبعیض از طریق نهادینه سازی ارزشهای جهانشمول حقوق بشر امكانپذیر است. در این راه «آموزش» نقش اساسی در پرورندان ذهنها و انسانهایی كه كرامت انسانی را فارغ از تعصبات «نژادی» ادراك كرده و زندگی در كنار «دیگران» را بیاموزند؛ ایفا میكند.
12. تضمینات حقوقی بخش دیگری از تلاش برای ایجاد فرهنگ همزیستی با «دیگران» است. یك مقایسه تطبیقی لازم است تا نشان دهد موازین كنوانسیونهای مرتبط چهقدر در حقوق داخلی كشورها ریشه دوانیدهاست. همانگونه كه دیدیم سهم حقوق ایران، ناچیز بود، اما تلاشها همچنان ادامه دارد. نباید فراموش كرد كه تضمینات حقوقی بدون «فرهنگ برابری» و «فرهنگ حقوق بشر» تلاشی ملالآور و ناكافیاست. و البته هنگامی كه هنوز انسانها برای برداشتن نابرابری به سبب «هویت اولیه» خود نگرانند، كوشش برای دستیابی به برابری در زمینههای دیگر سختتر است. تبعیض بخاطر «نژاد» هنوز در جهان وجود دارد؛ شاید نه در قوانین كه اگر چنین باشد بسیار گستاخانه است مانند آنچه در افریقای جنوبی آپارتایدی میگذشت؛ بلكه در رویهها... رویهها با قانون تغییر نمیكنند؛ با آموزهها و آموزشها میآیند یا میروند.
http://emamhasan.info/uploads/uploads-PDF/1386-02-04-05.pdf
http://emamhasan.info/uploads/uploads-PDF/1386-02-05-05.pdf

گفتهاند چهارشنبه در آنكارا...
گفته بودم تركیه. كسی جدی نمیگرفت! حالا تركیه آمدهاست، شبیه یك میانجی. همان پل ایران و غرب. تركیه، نقطه اتصال خوبی است. منافع این میانجیگری هم برای خودش خواهد بود كه پرستیژی كسب كند و خود را در حل بحرانهای بینالمللی صاحب ابتكار نشان دهد و بدین ترتیب راه را برای ورودش به اتحادیه اروپا باز كند و هم برای ایران كه از حل بحران، مستقیما منتفع میشود.
در قضیه ملوانان انگلیسی به این نكته اشاره كرده بودم كه باید راه ورود تركیه به «مسأله ایران» را هموار كرد؛ آن هم در شرایطی كه این كشور مشتاق به همكاری است. آن زمان با استناد به این كه ایران و انگلیس رابطه دیپلماتیك دارند و نیازی به میانجیگری نیست، پیشنهاد رد شد. الآن اما با چه مجوزی دیدار نماینده 5+1 و ایران در آنكارا برگزار میشود؟! مگر بروكسل، پاریس، وین یا تهران مشكلی دارد؟ یا ما با 5+1 هیچ رابطه دیپلماتیكی نداریم؟! آنكارا، مناسبترین مكان برای حل «قضیه ایران» است؟ شاید چنین باشد.
فردا پیشمذاكرات لاریجانی – سولانا آغاز میشود. امید میرود با درك و فهم شرایط جدید ایران و جهان، مذاكرات رسمی نیز آغاز گردد. گرچه فرانسویها تردیدهای ناشی از نتیجه انتخابات را دارند؛ اما امیدشان به ساركوزی است كه تاحدودی سیاستهایی هماهنگتر با واشنگتن، لندن و برلین دارد. این تردیدها میتواند در میان عزم 6 ضلع دیگر هفتضلعی مذاكره، بیرمق شود.
لحن واشنگتن هم كمی نرم شدهاست؛ گرچه نمیتوان مطمئن بود ذهنیت آنان تغییر كردهاست. اما امیدواركننده است.
روی اطلس، كمتر مه و طوفان میبینم؛ فانوسهایی آن سوی اقیانوس چشمك میزنند!
آن شقایقهایی كه گفته بودم دلم برايشان ميسوزد اینجا هستند... در مسجد وكیل... نميدانم چه بگويم.

گوشهایم تیز شدهاند برای خبرهای فرانسه... ساركوزی، رویال، لوپن یا بایرو یا شاید یك معجزه؟!
یاد روزهای اردیبهشت 84 میافتم. آخرین روزهای ابهت یك مرد... در وبلاگم نوشته بودم: «شیراک خودش در یک نطق تلویزیونی اضطراری از مردم دعوت کرده تا به قانون اساسی اروپا رای بدهند و درواقع تلاش پنجاه ساله برای رسیدن به وحدت اروپا را را ناتمام نگذارند بلکه کامل کنند..» اما... فرانسویها عملا به شیراك هم «نه» گفتند! حالا شیراك میرود، آخرین بازمانده نسل دایناسورها! نسل بزرگان عرصه سیاست در فرانسه، تا روزنامهنگاری در تهران بنویسد: «رقابت در غیاب بزرگان» گویی كه لوپن هم با آن همه سابقهاش هیچ نشانی از شیراك ندارد؛ و این شاید از بزرگی بیش از اندازه شیراك بود! حالا آنها دارند رأی میدهند. به من و ما چه مربوط؟ اما انگار دلشورهای داریم. در این روزها و سالها مگر میشود دولت مركل را با دولت شرودر مقایسه كرد؟ علی به نقل از نشریات آلمانی میگوید كه آنها معتقدند مركل در همراهی با امریكا از بلر جلو افتادهاست! شرودر كمی ادعای «استقلال» داشت. این روزها فرانسویها حتی بیشتر از آلمانیها به «استقلال» میاندیشند. استقلال از امریكا و عمل در جهت منافع ملّی و جهانی. شاید در تاریخ بنویسند كه عدم حمایت شیراك از حمله به عراق، یك افتخار برای فرانسویهاست؛ كم نیستند كسانی كه همین الآن هم به همین دلیل شیراك را «آقای صلح» بنامند. اما آقای صلح كه برود، چه میشود؟ میگویند شانس اول، ساركوزی است كه حتی ژیسكاردستن هم از او حمایت میكند؛ یكی از آن بزرگان قدیمی، شاید ساركوزی هم «بزرگ» شود. اما او آنگونه كه راستهای سنتی فرانسه مدعیاند، مدعی «استقلال» نیست و بیپرواتر از دیگران از همكاری بیشتر با امریكا دم میزند؛ شاید چیزی شبیه مركل. رویال چندان از نظر سیاست خارجی شبیه بقیه «چپها» نیست؛ حداقل از نظر «قضیه ایران» دیدگاه متفاوتی دارد: «ایران باید جریمه شود... نه! حتی صلحآمیز!» این درحالیست که او شعار مبارزه با بوش سرمیدهد. شاید منظورش این است که اگر بوش موافق انرژی هسته ای صلح آمیز برای ایران باشد او باز هم مخالفت میکند! اگر بوش مخالف باشد او موافقت میکند!!! میگویند فرانسویها خیلی لوپن را دوست ندارند كه اگر واقعا دوستش داشتند دور دوم انتخابات 2002 چنین شكست سنگینی را تحمّل نمیكرد. او از همكاری با ایران میگوید. در دنیای امروز غرب، چنین سخنی كیمیاست! یكی میگوید «مهم نیست چه چیز به نفع فرانسویهاست! مهم این است كه كدام انتخاب آنها به نفع ماست!» راست هم میگوید. پس باید میان لوپن ملّیگرا و بایرو كه داعیه میانهروی، وحدت ملّی (در فرانسه) و استقلال دارد؛ دعا كنیم كه یكی یا امشب یا در دور دوم (16 اردیبهشت) جواز اقامت پنج ساله در الیزه را كسب كند.
مهم نیست كه چه چیز به نفع مردم فرانسه است! مهم این است كه انتخابی در جهت «استقلال» فرانسه میتواند به كاهش بحرانهای جهانی مخصوصا در خاورمیانه و ایران كمك كند. این به نفع مردم فرانسه و همه مردم دنیاست! دنیایی با بحرانهای كمتر!
ساعت 2:30 آغاز سفر... سوغات و كتاب و مقالههای سفارشی را برداشتهام. دوربین هم هست. چیزی جا نمانده... از اصفهان به شیراز...
ادامــه مـطـلـب
اکنون در سایت دانشکده حقوق دانشگاه شیراز کنار مهدی هستم. تفاوت را احساس میکنم! دانشگاه! سرعت اینترنت و...!
تا ساعاتی دیگر بازمیگردم...








