در ادامه مطلب مقاله «دیپلماسی با مخلفات» را كه 3 اسفند 85 در وبلاگ دوستم آقای شیروانی منتشر شد، بخوانید. دیدم حیف است اصل مقاله روی وب خودم نباشد!
لینک / واکنش و توجه جناب دکتر ظریف
ادامــه مـطـلـب
در فكر آن بودم كه یادداشتی بنویسم برای مردی كه اولین بار در تلویزیون به عنوان دبیر كنفرانس سران كشورهای اسلامی دیدمش... محمدجواد ظریف... مردی كه در سختترین سالهای دیپلماسی و حقوق بینالملل برای ایران خدمت كرد... اما او پیشدستی كردهاست. شاید هم شبیه امریكاییها شده از جهت «پیشدستی»!!! حتی وقتی «دیپلماسی با مخلفات» را مینوشتم كه علی روی وبش بگذارد و فقط در آن روزها بگویم «هستم» فكر نمیكردم یك روز آن یادداشت من را بخواند؛ احتمالا ناراحت شود؛ مقالهای كه واشنگتنپست درباره ایشان نوشته (نك: اعتماد ملّي، 27 فروردين، ص 1 و 4) را برایم ارسال كنند و بدون هیچ «سلامی» بنویسند:
Maybe the attached article will help you notice that your usage of the word
Best Regards,
ترجمه:
ممكن است مقاله ضمیمه به شما كمك كند تا به این نكته توجه نمایید كه به كار بردن عبارت «حاجی نیویورك» و آن مقاله «دیپلماسی با مخلفات»، توصیف مناسبی نبوده است.
با احترام
دكتر محمدجواد ظریف
ضمن این كه باید این نكته را یادآوری نمایم كه تاكید این یادداشت بر احتمال توافق و مذاكره ایران و امریكا بود و آنچه در باب نقش آقای ظریف آورده شد، یادآوری نقش دیپلماتهایی است كه در این مواقع میتوانند وظایف خود را برای حفظ منافع كشور انجام دهند برای ایشان نوشتم:
جناب دكتر ظریف
سلام
در این روزهای سخت آخر ماموریت در نیویورك گمان نمیكردم مجالی داشته باشید كه یادداشت بنده را بخوانید. آن هم یادداشتی كه در شرایطی نوشتم كه فقط به دوستانم بگویم من هستم! و پاسخی به برخی شایعات شخصی درباره خودم بدهم!
از توجه شما بی نهایت سپاسگزارم. در شرایطی كه قصد داشتم شخصا با نگارش ایمیلی از زحماتتان به عنوان یك ایرانی تشكر نمایم شما پیشدستی كردید!
ایمیل شما را با اجازه در وب شخصی نیز مطرح خواهم كرد كه افتخاری برای خویش میدانم.
ارادتمند - امیر مقامی

عازم شیرازم. حافظ میگوید او نمیتواند بیاید! من باید بروم! دعوتنامه فرستادهاست:
بیا بیا كه زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمیدهند مرا اجازت به سیر و سفر
نسیم باد مصلّی و آب ركن آباد
میترسم باد مصلّی و آب ركن آباد به من هم اجازه بازگشت ندهند! گنجی در آن «خراب آباد» خواهم جست. حافظ به استقبالم میآید و مرا مینوازد و پس از سلام و احوالپرسی من، سلام میگوید و:
چه لطف بود كه ناگاه رشحه ی قلمت
حقوق خدمت ما عرضه كرد بر قدمت
به نوك خامه رقم كردهای سلام مرا
كه كارخانهی دوران مباد بی رقمت
نگویم از من بیدل به سهو كردی یاد
كه در حساب خرد نیست سهو بر قلمت
مرا ذلیل مگردان به شكر این نعمت
كه داشت دولت سرمد عزیز و محترمت
بیا كه با سر زلفت قرار خواهم كرد
كه گر سرم برود بر ندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی
كه لاله بر دمد از خاك كشتگان غمت
روان تشنهی ما را به جرعهای دریاب!
چو میدهند زلال خضر ز جام جمت
همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد!
كه جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت!
خجل گشتم و سرفراز از این استقبال حافظ. از او پرسیدم آن گنج كه مرا در پیاش به این «خراب آباد» فراخواندهای چیست؟
میگوید:
یا رب كجاست محرم رازی كه یك زمان
دل شرح آن دهد كه چه گفت و چه ها شنید؟!
میگویمش: این منم! محرم راز!
میگوید:
گفتی كه حافظا! دل سرگشتهات كجاست؟
در حلقهی آن خم گیسو نهادهایم
میپرسمش: راستی! آن «گنج» همه، همین «حلقهی آن خم گیسو»ست؟
میگویدم:
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان درچینم
بار غم به شكوه و گلایه ای سبك میكند:
بس كه در خرقهی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینهی تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسكینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم كه همی بینی و كمتر زینم
... بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
كه مكدّر شود آیینهی مهر آیینم
لم دادهام به همین صندلی سبز پلاستیكی، پشت مانیتورم. انگشت شصت دست راستم پوستش دچار سانحه شده، چسب زخم صورتی دارد ولی مشكلی در نوشتن نیست. ملالی نیست جز این قطعی بی امان و مستمر اینترنت. حوصلهام سر میرود. هر بار كانكت میشوم با قطعیاش حوصله ام را سر میبرد. الآن هم اینها را كه مینویسم هیچ معلوم نیست بتوانم آپ كنم روی وب!
با آرش حرف زدم. امیدواركننده بود.
رفتم دانشگاه. بیش از آن كه از اشتباهم در مورد مسیر اتوبوس عصبانی باشم كه تغییر كرده و نمیدانستم از چیز دیگری عصبانیم. هفته گذشته هم یك بار رفتم. تقریبا همینطور شد. آبروی آدمها برایشان انگار ارزشی ندارد. یك كلاغ... چهل كلاغ... بیا و درستش كن! شاید آنقدر مهم شدهام كه...! نه! اصلا بیخیال! باید مدبّرانه و صبورانه گذر كرد!
دانشگاه... آن بالا... وای! چه هوای خنكی داشت. درختها سبز... استشمام زندگی بود. توت ها كه برسند كار بچهها در می آید! نوش جان!
دكتر ی. را دیدم. تبریكات سال نو و گپی كوتاه. صداش شده بود مثل صدای همان روزهای خودم كه...! فكر كردم بخاطر مشغله زیاد و تدریس است! اما اینطور نبود. آدمهایی كه صدایشان همیشه كوتاه است و با طمأنینه سخن میگویند... ظلم است صدایشان اذیتشان كند. التهاب حنجره. یادم هست آن روزها هر كسی نسخهای میپیچید، شربت توسیان، آمپول، مخلوط سیب رنده شده با آب و گلاب و آب لیمو! چه شود! انواع و اقسام گیاهان... من كه برای دكتر نسخه نمیپیچم، چون این مشكل معمولا خودش خوب میشود!
شب دكتر عالمی را دیدم. وقتی از عدم شباهتش با خشایارشای 300 میگفت، دوربین روی صورت و چشمهای روشنش زوم كرد! آن طرف هم طالبزاده كه كاملا شبیه خشی جان است، مخصوصا رنگ چشمهایش یا موهایش! شور و حرارت عالمی... اشك را دیدم كه از آن طرف داشت فرار میكرد! تاكید میكرد كه نژادپرست نیست مثل هر ایرانی دیگر، اما دروغ است، ما این شكلی نیستیم! حالا مصممتر شده ام. هماهنگ كردیم، آخر این هفته میروم شیراز. میخواهم كمی تاریخ تنفس كنم! امیدوارم به باد و باران نخوریم. نروم از دستش میدهم. راستی یادم باشد سوغاتی از مسئولیتهای پزشك ببرم! مدنی، كیفری! شاید اصفهان كه هستم خیلی متوجه تنفس تاریخ نمیشوم! راستی این هوا نسبتا نزدیك است! هوای آن سالهای دورتر را میخواهم تنفس كنم.
یك مجلّه آوردهاند. ج. با ز.؟ چه تركیبی! من هم سعی میكنم كانال بزنم مقاله بدهم برای شمارههای بعدی! مهاجرانی هم یادداشتی دارد: «عیونك اصفهان!» چشمان تو در زیبایی مانند اصفهان است! اصفهان، جشن بیكران...
كمی داستان... نمیدانم چطور بنویسمشان. سه تا طرح كوتاه دم دستم است. باید انتخاب كنم. شاید بگذارم برای بعد از سفر به تاریخ، شاید فراموش شود!
اما چند روز گذشته... تهران و دود و دم؟ نه! جمعه ظهر آسمانش آنقدر آبی بود كه آبیها برای اولین بار در این فصل با اختلاف بیش از یك گل بردند! صاف بود و روشن! باور نمیكردم كه اینجا تهران است! یاد آن عصر جمعههای دلتنگی كوچهها افتادم. هزار و سیصد و هفتاد و چند؟ پنج... نه! كمی قبلتر! گاهی میشد این آسمان را پیدا كرد. حالا بعد از سالها آسمان تهران را اینطوری میدیدم.
جلوی پیادهرو سفارت انگلیس توی خیابان فردوسی، فنس كشیدهاند. ماشین میآید. در باز میشود. داخل سفارت را نگاهی دزدانه میاندازم. سبز و خرّم! هیچكس نگران ملوانها نیست دیگر! «عفو» شدند! نگرانم. ما، انگلیس... توی كلاس علی، یك برگه از من دیدهاست... به استناد بند 6 ماده 43... «ماده 43 چی هست؟» میگویم! و اضافه میكنم «خوب است كه 42 نبود!» حالا اینجا... بانك كشاورزی... نه! این مرغها چیست كه هر بار میبینم سر خیابان؟ این مرغهای چاق و چله همیشه هستند... هر وقت رفتم بودند. دیگر دارم شك میكنم! اینها جاسوس انگلیسها در بیرون سفارت هستند یا جاسوس ما برای پاییدن سفارت؟! فرض كنید یك میكروفون و یك دوربین به هر كدامشان وصل باشد! چه خیالاتی؟! نه! اگر آنها عقلشان نمیرسد من عقلم میرسد!
بیخیال! دو تا دختر ایستادهاند یك زن ظاهرا خارجی ازشان عكس بگیرد كه بكگراندشان میدان و مجسمه فردوسی باشد... عجم زنده كردم بدین پارسی... البته منظورش زنده نگه داشتن بوده! چیزی كه قبل از فردوسی وجود داشته كه توسط او زنده نشده است! شعر است! میایستیم عكسشان را بگیرند...
این یكی را باید بنویسم چون خودشان من هم كه یادم نبود سوژه دادند دستم، پس یك جمله خبری: «علی در سلف دانشگاه، با پارچ آب خورد! او از لیوان استفاده نكرد!» منظورم هم همین علی ش. است! ر.ش هم از راه دور از ان دانشگاه آمده این دانشگاه! یكی نیست به علی بگوید عزیزم! شكلات را نگذار توی جیب كتت كه آب شود، بعد هی از دهانمان آب راه بیفتد... خوبیت نداره آقاجون!
حالا هی درد دل... درباره همهی آدمهایی كه یك اسم خاصی دارند! مهم نیست! مهم اینست كه از بد حادثه اسم اینها یكی شده است! بعد دوباره دیپلماسی فعال میشود. یكباره قرار است كارهای پیشبینینشده بكنیم، برای غافلگیری! قبلش هم سخنی و طرحی... باید هنوز حرف بزنیم. با كسانی كه میشناسیم. باید حامی پیدا كنیم. شاید به زودی... پیشنهاد میدهد از جهت رعایت حقوق بشر هم كه شده... بگذریم! حالا خودمان را با نیمی از جمعیت كشور در نیندازیم بهتر است!
كلاس ساعت 3 جمعه... استاد میخواهد عنوان پیشنهادی پایاننامهام را برای كلاس روش تحقیق به بحث بگذارد! رودرواسی... «نه» گفتن سخت است! «به شرط عدم سوءاستفاده»! بعضی ایراد میگیرند. اما آرام آرام كه بحثها كاملتر میشود تقریبا اكثر دانشجوها قانع شده اند كه خوب است! ایراد ماهوی... از روی عنوان؟! خب! صبر كنید خودش را شرح دهم! خوب بود. اما نمیدانم اصولا چنین چیزی رسم هست یا نه. بههرحال این هم تجربهای شد. و آن عنوان پیشنهادی جالبی كه رد شده بود...!
شنبه صبح... مقاله چاپیده شده. نمیخواهم دفتر... روزنامه... را دستم ببینند! نمیخواهم بیكار هم بنشینم! یك ایران هم چاشنی میكنم! چند «س م س» هم میفرستم كه آی ملت...! این «س م س» را از یكی از دوستان عاریه گرفتم. فكر كنم «خ پ ك» بهتر باشد! «خدمات پیام كوتاه»! فقط یكی جواب داد! بقیه بی محلی! بعضی ها هم انگار همیشه خدا باكسشان پر است، پیامها را تحویل نمیگیرند! دفتر... طبق چهارم... طرحی از باران... باران را به شكل یك مكعّب مربّع در آورده است با زائدههای سوزنی شكل. شاید هر كس دیگری بود ترجیح میداد فقط یكی از این سوزنها را داشته باشد یا یك قطره مثل طرح همه قطرههای دیگر. مكعب روی آینه تكثیر میشود... و عصر شنبه هم بازگشت...
الآن دیگر فقط تنفس تاریخ و كمی هم صبر...
متن كامل مقاله روزنامه اعتماد ملّي؛ شنبه 25 فروردين 86، ش 336، ص 9
تاكنون معاهدات فراوانی درباره جرم ارتشاء و فساد مالی به صورت منطقهای امضا و تصویب شده است كه از آن جمله میتوان به «كنوانسیون مبارزه با فساد میان كشورهای امریكایی» (1996) در سازمان كشورهای امریكایی، «كنوانسیون مبارزه با فساد مقامهای جوامع اروپایی یا مقامهای كشورهای عضو اتحادیه اروپا» (1997)، «كنوانسیون مبارزه با رشوهخواری مقامهای دولتی خارجی در معاملات تجاری بینالمللی» (1997) در سازمان همكاری اقتصادی و توسعه، «كنوانسیون حقوق كیفری درمورد فساد» (1999) كارگروه وزیران شورای اروپا، «كنوانسیون حقوق مدنی درمورد فساد» (1999) همان شورا، و نیز «كنوانسیون اتحادیه افریقا درمورد جلوگیری و مبارزه با فساد» (2003) در اجلاس سران دولتها و كشورهای عضو اتحادیه افریقا اشاره نمود. در 31 اكتبر 2003 نیز «كنوانسیون سازمان ملل متحد برای مبارزه با فساد» به تصویب مجمع عمومی رسید كه نگاهی جهانی و كاملتر نسبت به موضوع «ارتشا و فساد مالی» دارد. این كنوانسیون «با اعتقاد به این كه فساد، دیگر یك موضوع داخلی نیست بلكه پدیدهای فراملّی است كه بر تمامی جوامع و اقتصادها تاثیر میگذارد و همكاری بینالمللی را جهت جلوگیری و كنترل آن بااهمیت مینماید» و «پیشگیری و ریشهكنی فساد مسئولیت تمامی كشورهاست» تصویب شد. فساد مالی از این لحاظ كه «میلیونها انسان را در دام فقر گرفتار میكند» و از آن جهت كه گسترش فقر در جهان، خود تهدیدی برای حقوق بشر، صلح و امنیت جهانی است و فساد مالی به محرومیت افراد زیادی از ثروت مشروع، رفاه و آسایش منجر میشود؛ مورد توجه قرار گرفته است.
در موارد زیادی كنوانسیون 2003 موضوعاتی را جرم شناخته و كشورهای عضو متعهد شدهاند این اقدامات را در قوانین داخلی خود جرمانگاری و مرتكبان را مجازات نمایند. حیف و میل، اختلاس و استفاده غیرمجاز از اموال توسط مقامهای دولتی (ماده 17)، دلالی نفوذ (ماده 18)، سوءاستفاده از وظایف (ماده 19)، دارا شدن منغیرحق (ماده 20)، ارتشاء در بخش خصوصی (ماده 21)، اختلاس اموال در بخش خصوصی (ماده 22)، تطهیر عواید ناشی از جرم (ماده 23)، اختفای مجرمان (ماده 24)، ممانعت از اجرای عدالت (ماده 25) و مسئولیت اشخاص حقوقی (ماده 26) از جمله مواردی است كه در این كنوانسیون لحاظ شده است. بند یك ماده 29 مقرر داشته است «كشور عضو ارتكاب جرم احراز شده طبق این كنوانسیون را منوط به مجازاتهایی خواهد نمود كه سنگینی جرم را مدنظر قرار دهد.» و طبق بند 2 این ماده خواستار توازن میان مصونیتها و مزایای قضایی مقامات دولتی (دركشورهایی كه چنین مصونیتی وجوددارد) و رسیدگی به این جرائم است. مطابق بند 7 این ماده ممكن است ارتكاب این جرائم به عدم صلاحیت افراد برای تصدی سمتهای دولتی یا سمتی در موسسهای كه دولت مالك تمام یا بخشی از آن باشد؛ بینجامد. ماده 36 نیز ایجاد نهادهای تخصصی مبارزه با فساد در داخل كشورها را مورد توجه قرار داده و همكاری بین مراجع مجری قانون و مراجع ملی، و مراجع ملی با بخش خصوصی در مواد 37 تا 39 پیشبینی شده و در ماده 41 نیز تبادل اطلاعات مربوط به سابقه كیفری متهمان مورد تاكید است. فصل چهارم كنوانسیون نیز به همكاریهای بین المللی (استرداد، انتقال محكومان، معاضدت قضایی، انتقال سوابق كیفری، اجرای قانون و حتی تحقیقات مشترك) اختصاص یافته است. بدین ترتیب دولتهای عضو تعهدات جدیدی را برای اصلاح و تنظیم حقوق كیفری داخلی خود برمبنای این كنوانسیون پذیرفتهاند. در غالب موارد، رعایت این كنوانسیون نیز به رعایت حقوق داخلی منوط شده است. اكنون این كنوانسیون بانظر مثبت مركز پژوهشهای مجلس به تصویب رسیده (20/1/85) و پس از ایرادات شورای نگهبان به مجمع تشخیص مصلحت ارسال شدهاست.
در گزارش 2006 «شفافیت بینالملل» ایران از نظر رتبه مبارزه با فساد در رده 106 قرار گرفت كه نشاندهنده فسادپذیری ساختار اقتصادی ایران است. تصویب نهایی كنوانسیون مبارزه با فساد، همكاریهای بینالمللی برای مبارزه با مجرمان را تسهیل میكند. بهویژه آنكه این كنوانسیون چندجانبه از معدود معاهداتیاست كه «مانند كنوانسیون بینالمللی سركوب تروریسم هستهای»(2005) اعمال استرداد در جرائم موضوع آن نیازی به موافتنامههای جداگانه ندارد. طبق ماده 44 «چنانچه شخصی كه موضوع استرداد است در قلمرو كشور عضو درخواستشونده باشد، بهشرط آنكه جرمی كه استرداد به خاطر آن درخواست شده طبق قانون داخلی هر دو كشور عضو (درخواستكننده و درخواستشونده) قابل مجازات باشد، این ماد در رابطه با جرایم احراز شده براساس این كنوانسیون بكار خواهدرفت.» بدین ترتیب نیازی به موافقتنامههای جداگانه دو یا چندجانبه استرداد نیز نخواهدبود. اما همانگونه كه ملاحظه میشود، شرط نخست برای استفاده از مزایای این كنوانسیون هماهنگنمودن حقوق كیفری داخلی با آن و نیز عضویت در كنوانسیون است. بنابراین تصویب نهایی كنوانسیون و اصلاح مقررات داخلی برمبنای تجربیات حاصل از تلاشهای بینالمللی برای مبارزه با فساد، ضروریست. روزهای سپری شده پس از فرار شهرام جزایری و عدم دستگیری وی، باز بر این ضرورت تاكید مینماید. همچنین اجرای كامل این كنوانسیون میتواند سلامت سیاسی كشور را نیز بهنحو مطلوبتری تضمین نماید، زیرا طبق بند 3 ماده 7 «هر كشور عضو مطابق با اهداف این كنوانسیون و بر اساس اصول اساسی حقوق داخلی خود اتخاذ اقدامات اداری و قانونی مقتضی را مدنظر قرار میدهد تا شفافیت در تامین مالی نامزدها را برای مشاغل منتخب دولتی و درجایی كه صدق كند (شفافیت) تامین مالی احزاب سیاسی را نیز ارتقا دهد.» این كنوانسیون همچنین خواستار ایجاد ساختارهای پیشگیرانه است؛ بند 1 ماده 8 مقرر میدارد «هر كشور عضو به منظور مبارزه با فساد، طبق اصول اساسی نظام حقوقی خود یكپارچگی، صداقت و مسئولیت را در بین مقامات دولتی خود ارتقا خواهد داد» و طبق بند 3 «هركشور عضو طبق اصول اساسی حقوق داخلی خود برقراری اقدامات و نظامهایی را جهت تسهیل گزارشدهی فساد به مراجع مربوط توسط مقامات دولتی در موقعی كه به چنین اعمالی در اجرای وظایف خود برخورد مینمایند مورد بررسی قرار خواهد داد.» بدین ترتیب همه اعضا و اركان حكومت، مسئول مبارزه با فساد خواهند بود.
از آنجا كه این كنوانسیون با استفاده از تجربیات سابق كشورها در همكاریهای بینالمللی و مبارزه ملّی با فساد تدوین شده است بهویژه روابط پژوهشی با كشورهایی مانند فنلاند، ایسلند، نیوزلند، دانمارك، سنگاپور و سوئد كه در صدر كشورهای مورد اعتماد «شفافیت بینالملل» قراردارند، برای ایران كه «مبارزه با فساد» (دركنار «فقر و تبعیض») از مهمترین نگرانیهای مقامات سیاسی عالیرتبه آن مخصوصا شخص رهبریست، كاملا ضروریست. یقینا مبارزه با فساد نیز راهكارهای مشخص و علمی دارد كه باید طبق آنها عمل نمود. (بهعنوان مثال نك: چارچوبهای حقوقی مبارزه با فساد مالی، افوسو و دیگران، ترجمه احمد رنجبر، مركز پژوهشهای مجلس)
شهرام جزایری فرار كرد اما بار دیگر در پیشگاه عدالت قرارگرفت؛ گرچه حتی پس از مجازات او نیز فساد اقتصادی پابرجاست مگر آنكه...
در روزنا:
گاهی وب دكتر مهاجرانی را میخوانم؛ نه به عنوان یك سیاستمدار یا وزیر سابق، بلكه به عنوان یك شخص فرهنگی، استاد دانشگاه، یك اصفهاندوست! و یك داستاننویس. از داستانهایشان لذت میبرم و گاه دعوت میكنم برای بازدید. این بار نام اصفهان كار خودش را كرد... این كامنت، خودش یك مطلب است برای وبلاگ من! ارزشمند و خاطره ای بهیادماندنی از وب.
سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت: 2:36
توسط:مهاجرانی
سلام !
مطالب خواندنی و جذاب است . سبز و سربلند باشید از این که به مکتوب لینک داده اید ممنونم.
وب سایت پست الکترونیک
خسته از قصه هستهای
دیگر دارد حوصلهمان سر میرود! این «قضیه هستهای» شده مثل سریالهای تلویزیونی كه بهخاطر چند مشت ریال ناقابل، به قول امروزیها پنیر كشلقمه (جهت تهیه پیتزا) و به قول قدیمیترها آب (برای تهیه آبدوغخیار) بیشتری برایش مصرف میكنند! به سلامتی طی ساعات آینده هم قرار است با یك بمب خبری دیگر (بمب خبریش اتمی است!) دنیا (البته بخش رسانهایش را) بتركانیم. خبر هر چه باشد انشاءالله خیر است و مایه نشاط و سربلندی جوانان ایرانی. انشاءالله دستدوم هم نباشد! علی ایحال بنده همینجا اعلام میدارم حسابی از این قصه حوصلهام سر رفتهاست و از آقایان بوش، بلر، شیراك، پوتین، احمدینژاد و ایضا سركار علیه بانو مركل در یك جلسه بنشینند، آخر قصه را رغم بزنند! از آنجا كه چینیها هم ظاهرا خیلی حوصله بازی سیاسی ندارند؛ نیازی نیست خستهشان كنیم. بیایند جهت صرف شام فقط! به نظر من افراد فوقالذكر را باید در یك اتاق بسته 24 متری (البته با یك چادر جداكننده در گوشهای جهت رفاه حال بانو مركل و استراحت ایشان) حبس نماییم. این اتاق باید شیشهای باشد بهنحوی كه همه اتفاقات درونش قابل دیدن باشد؛ اما هیچگونه امكان درز صدا نداشتهباشد! فقط برای سقفش هم طرحی بیندازیم كه بتوانند از نور مستقیم آفتاب و هوای مطبوع بهاری هم استفادهنمایند؛ دقیقا مدل همان تالار زیبای كتابخانه آستان قدس رضوی (ع) كه پارسال چنین روزی آنجا بود كه ما دستیابی چرخه سوخت هستهای را رسما به دنیا اعلام كردیم. از آنجا كه آن تالار زیبا با آثار استاد فرشچیان منقش شدهاست توصیه میشود با برداشتن صندلیها، در میان تالار چنان اتاق شیشهای تعبیه شود!!!
واقعا ما ملت، هر چی هی این قضیه هستهای را دنبال كردیم، به جایی نرسیدیم. البته عادتمان است! خداوكیلی یك شب كنار مادر علاقهمند به فیلمهای تلویزیونتان بنشینید و بشنوید كه ایشان چقدر از آبكی و بیخود بودن سریالها گلایه میكنند اما یك لحظه چشم از جعبه جادو برنمیدارند! در قضیه هستهای همهمان یكجورهایی اینجوری شدهایم! من یكی كه به شدت حوصلهام دارد سر میرود و اگر نبود احساسات پاكم در راه خدمت به خلق و پیشرفت كشور و حفظ صلح جهانی، عمرا پیگیر این قضیه نمیشدم و... اصلا به من چه چند ده سی و هفت و چهل و هفت و...! اصلا بگذار به قطعنامه 2000 برسند ببینیم چه میكنند! اصلا كاش میشد میخوابیدیم و وقتی بیدار میشدیم دیگر هیچ خبری از دعواهای انرژی هستهای نبود! آن وقت انرژی هستهای شده بود چیزی مثل... راستش چیزی پیدا نكردم! در این دنیای ما هر چیزی ممكن است جای انرژی هستهای را بگیرد. مثلا سیمان، فولاد، پارچه، برو تا آب و (به قول احسان) «یحتمل» پسفردا مدعی «هوا»ی همدیگر هم میشویم!
خلاصه... بنده همینجا اعلام میكنم كه كاری نكنید بیخیال پیگیری این قصه شویم! خیلی كشدار شده! بیمزه میشود! یادم است شبی از شبها، در كلاسهای آمادگی زبان كارشناسی ارشد بودیم. گفتند: با مذاكره معمولا اختلافات بینالمللی با كمترین هزینه حل میشود. گفتیم این همه هزینه هواپیما و تلفن و قطعنامه و...! گفتند: البته اگر عزمی باشد!
* ضمنا باز «یحتمل» چند روز و شبی آپ نمیكنم، آخر هفته هم باز كلاس و شاید اوایل هفته آینده هم خبری بیاوریم كه خبری در زمینه «پایاننامه» در راه است. رایزنیهای رسمی آغاز شدهاست. لطفا همین 50 مطلب نوشتهشده یك ماه اخیر را دوباره مرور كنید و گشتی بزنید تا برگردم!
بنوشم یا بنوشانم؟ برویم یا برویانم؟
همین زهری كه می بینی؛ همین خار بیابانم
چه باك از نوش جام زهر به هنگامی كه جان دادم؟
چه باك از طعنه ی دانا؟ نمیدانم كه نادانم!
بنوش از زهر جام من، كه شاید زندهگردانی
خیال خام بودن را به زیر سقف زندانم
چه سود از خار این صحرا به جز آتش شدن امشب؟
مگر از دور بیند او كه ره گم كرده در جانم
تمام خارها امشب ز شعله واژه میسازند
برایم گرم میسوزند در این فصل زمستانم
چه زیبا آسمانی با هزاران چشمك شیرین...
و اینك آسمانی تو كه خیره در تو چشمانم...
من و نوشیدن زهر و... تو و... یكدم فراموشی
تمام خاطراتم مرد؛ همین امشب بسوزانم
چند شب پیش در وبلاگ روزنامهنگاری كه طی مشاهداتش از فرانسه درباره احترام مردم به نظامیان و كشتهشدگان جنگ در این كشور نوشتهبود؛ پیامی به این مضمون نوشتم كه نمیدانم چه سرّی است كه ما (در حالت عادی و عقلانی البته!) همگی از جنگ بیزاریم و متنفر و از آن دوری میجوییم؛ اما قهرمانان جنگ را با سرودها و نواهای حماسی و شورانگیز و با احساسی پر از غرور و افتخار بدرقه میكنیم بهسوی میدانهای جنگ، یا از آنها استقبال میكنیم به هنگام صلح؛ از خودشان یا اجسادشان. بهراستی این چه رازی است؟
نویسنده، البته به خوبی به نكتهای اشاره كرده بود كه گاهی كجسلیقگی ها و مصادره نام و یاد شهدای كشورمان، نتایج ناخوشایندی بهبار میآورد مثل بروز تشنج و درگیری برای جلوگیری از تدفین چند شهید گمنام در یك دانشگاه...
این دو سه روز چند بار رفتم تا مطمئن شوم چشمانم درست دیدهاند و اشتباه نكردهام!... معمولا هر روز بین نیم تا یك ساعت در شهر خلوتمان دوچرخهسواری میكنم. تازگی متوجه شدم نام یكی از خیابانهای اوایل شهر را كه بلوار بهشت را به خیابان الفت متصل میكند از «زهره» به «شهید خرازی» تغییر دادهاند. تعجّب كردم؛ مخصوصا كه هنوز این شهر آنقدر خیابان ساختهنشده دارد كه بتوان برای نامشان تصمیم گرفت و نیازی به تغییر نام این خیابان نبود! و باز بیشتر از آن جهت كه این خیابان نه آنقدرها مهم است و نه بزرگ! فقط بخاطر شیب نسبتا تند خیابان فرشته در گذشته (الآن بهتر شدهاست) و دستاندازهای خیابان فرهنگ كه در دو طرف این خیابان هستند؛ معمولا بهترین مسیر برای گذر از بلوار بهشت به الفت بود. این تمام اهمیت خیابان زهره بود! متاسفانه مشكل وقتی بیشتر بهچشم میآید كه كاركنان شهرداری به خود زحمت ندادهاند سایر تابلوهای خیابانهای اطراف را كه با پیكان از رفتن به سمت خیابان «زهره» حكایت دارند، اصلاح كنند! بنابراین تازهواردها هرگز خیابان زهرهای نمیبینند و از خود میپرسند «پس این تابلوها چیست؟!» مشكل وقتی بیشتر توی چشم میزند و از حالت عادی نامگذاری یك خیابان خارج میشود كه فرد یا افرادی با رنگ سفید روی نام شهید خرازی را از تابلوی ورودی خیابان پوشاندهاند، و با اسپری رنگ، همان نام زهره را دوباره نوشتهاند، با خطّی نهچندان خوش! بدین ترتیب شأن و منزلت شهید خرازی هم از سوی شهرداری با انتخاب نامناسبش و هم از سوی یك شهروند با رفتارش، مخدوش شدهاست و این درخور شهدای عزیز كشور نیست.
بهراستی این اشتباه شهرداری ناشی از چیست؟ چرا باید نامی زیبا به معنای شكوفه، كه با خود رنگ و بویی از «بهار» برای «بهارستان» دارد باید تغییر كند؟ آیا در این شهر جدید خیابانهای جدید و در حال ساختی نیست كه نام شهدای بزرگ بر آنها نقش بندد؟ رفتار شهروندی كه زهره را روی نام شهید خرازی نوشته چه معنایی دارد؟
نامهای زیبای خیابانها و كوچههای شهر، یادگار گروهی از نخبگان و عالمان متدیّن اصفهانیست كه به تناسب نام محلهها با دقت برگزیدهشدهاست و برخی از ایشان از میان ما رفتهاند. نیازی نیست برای تجلیل از مقام و شان شهدا، چنین تصمیمات كودكانهای بگیریم.
با خود میاندیشیدم كه اگر قرار باشد این كار یك روند جدید در این شهر باشد، احتمالا بزودی سر در آپارتمان ما هم (مثل بقیه آپارتمانهای مجموعه «گلها») از «نیلوفر» به «شهید...» تغییر خواهد كرد؟ آیا این تجلیل از شهداست ؟ آنهایی كه گلهای باغ ایرانزمین بودند... برای نان خود، نام آنان را هزینه نكنیم!
* تا آخرین لحظه هم اصرار داشتند از واژه «گروگان» استفاده كنند.
* ایندپندنت، بهخوبی با صفحهبندی صفحه اولش نشان دادهاست دولتها همیشه سعی میكنند خود را پیروز میدان نشان دهند. مهم اینست كه چگونه به هر موضوعی نگاه كنیم!
برای دیدن سایز بزرگتر تصویر، اینجا كلیك كنید.
» داستان كوتاه
میبینیام؟! حالا رسیدم! همان جاییست كه قرارمان بود. من كه بلد نبودم! آخرش هم نیامدم، دلخور شدی. حالا رسیدهام، مثل همه عمرم دیر! آقا! اصلا من چرا آن موقع بهدنیا آمدم؟ دیر نبود؟! كی میداند؟ شاید هم زود بود. اما من همیشه فكر میكنم دیر آمدهام. همیشه هم عجله دارم كه یكجایی برسم؛ اما این بار نشد. یك كافیشاپ، روبروی هتل عباسی. من كه تازه دانشجو شدهبودم اینجا را بلد نبودم. كتابهایم را هم همان دم دانشگاه میخریدم. سرم تو لاك خودم بود، نمیدانستم این اسم عجیب «آمادگاه» چی هست؟! نمیخواستم جز فاصله خوابگاه تا دروازه شیراز یا گاهی هم اجبارا تا ترمینال جای دیگری از اصفهان را ببینم. این اصفهانی كه تو اینقدر پزش را میدادی! همه میگفتند قشنگ و زیباست؛ دلرباست. باورم نمیشد. آن روز هم سر همین قولی كه به خودم دادهبودم نیامدم روبروی هتل عباسی! مسخره نیست؟! یا شاید دروغ؟! تو چه میدانی؟! مجبوری باور كنی. نه؟! نه! مجبور نیستی. اصلا تو الآن كجایی؟! خبری ازت ندارم. تو از من چطور؟ از كسی سراغم را گرفتی؟ من مثل همیشه روم نمیشود سراغت را از كسی بگیرم؛ البته ناگفته نماند وقتی بعد از لیسانس، برگشتم اینجا كسی هم نبود كه سراغ تو را ازش بگیرم. چند روز دیگر هم كه اعزامم. به كلّی شور و شر تو از سرم افتاده. راستش را بخواهی، نمیدانم چطور شد! همهاش مثل خواب بود. از اول كه پایم به آن شهر باز شد تا روزی كه بدون خداحافظی گذاشتم آمدم. اما... روز آخر... هنوز یادم است. پشت كمد یك كتاب گذاشتم. صفحه اولش نوشتم: «این كتاب مال دانشجوهاییست كه در این اتاق ساكن میشوند و میتوانند آن را بخوانند تا روزی كه برگردم و ببرمش»! الآن هر چی فكر میكنم یادم نیست، كدام كتاب بود! از بس كه وسوسه میشدم «این» را بگذارم، نه! «آن» را بگذارم! امروز آمدهام اصفهان. دلم نمیخواهد رفقا را ببینم، فقط میگردم. همه جاهایی را كه 4 سال خودم را از دیدنشان محروم كردم؛ و شاید... نه! تو را، نه! ببینمت دلم میگیرد! یاد 4 سال پیش میافتم! این كافیشاپ درست روبروی هتل. از ترمینال مستقیم آمدهام اینجا. حساب و كتاب كه بكنم چند دقیقه دیگر راهی میشوم. میروم دانشگاه. جمعه است و تعطیل، مجبورم كمی شرارت به خرج بدهم و از نردههایش بپرم تو! فكرش را كه میكنم خیلی لذتبخش است! میروم یك گوشه مینشینم. نه! ولش كن! 4 سال بس است! اول بهتر است بروم نقش جهان را ببینم. همه این سالها فقط عكسش را دیدم و شبكه استانی كه مدام فیلمش را نشان میداد! نه! اول همین هشتبهشت انگار روی نقشه نزدیكترست. موبایلم هم كه ول كن نیست. شماره را نمیشناسم. «بله؟» «سلام» «سلام علیكم بفرمایید» «ببخشید... من...» شناختمت. صدای خودت بود. كمی احوالپرسی. «من الآن نیشابورم.»... «نه، فكر نمیكنم بتونم بیام اصفهان، سرم شلوغه. به دوستان سلام برسونید از طرف من معذرتخواهی كنید.» مثل همیشه ترجیح میدهم در گردهمایی ماهانه همكلاسیها غایب باشم، حتی در این آخرینش! باید برگردم... اما اول میروم خوابگاه، كتابم را بگیرم! من اصلا در اين شهر چه كار ميكنم؟
دادگاه داوری ورزش[1] رای نهایی را صادر كرد. آنها هم ادعای استقلال را نپذیرفتند. كسانیكه كه اطلاعات حقوقی نداشتند پس از صدور دستور موقت دادگاه درباره حضور استقلال در لیگ قهرمانان آسیا، گمان میكردند كار تمام شدهاست. حتی از گرفتن غرامت 70 میلیون دلاری سخن گفتند! درحالیكه اگر یك تیم در جام قهرمانان اروپا به فینال برسد و قهرمان هم بشود گمان نمیكنم مستقیما بتواند این درآمد را كسب كند، چه رسد به باشگاههای آسیا!
به هرحال تجربه خوبی برای فوتبال و ورزش ایران بود. هم از نظر نشاندادن ضعفهای مدیریتی ناشی از عدم ثبات مدیران و هم از جهت آشنایی با دادگاه داوری ورزش كه طبق اساسنامه فیفا بالاترین مرجع قضایی فوتبال شناخته میشود و براساس قوانین فیفا و قوانین ملی سوئیس عمل خواهد كرد. در ماده 59 اساسنامه فیفا آمده است:
«1. فیفا دادگاه مستقل داوری برای ورزش را همراه با ادرات مركزیش در لوزان (سوئیس) جهت حل اختلافات میان فیفا، اعضا، كنفدراسیونها، لیگها، باشگاهها، بازیكنان، مقامات، كارگزاران صاحبجواز مسابقات و كارگزاران بازیكنان به رسمیت میشناسد.
2. مقررات قانون ورزشی
همچنین كیومرث هاشمی گفتهاست اساسنامه جدید فدراسیون فوتبال بهزودی در دولت تصویب خواهد شد. اما صفایی فراهانی همچنان تاكید دارد كه مهمتر از تصویب دولت، تایید فیفاست و در صورت تایید فیفا، بههرحال انتخابات جدید برگزار خواهد شد. در اساسنامه باید هرگونه صلاحیت دادگاههای حقوقی عادی برای اختلافات ورزشی منع و بر صلاحیت
«1. كنفدراسیونها، اعضا و لیگها موافقت مینمایند كه
2. توسّل به دادگاههای عادی حقوقی ممنوع است مگرآنكه بهطور اختصاصی طبق مقررات فیفا پیشبینی شدهباشند.
3. اتحادیهها قیدی در اساسنامههای خود ذكر خواهند كرد مبنی بر این كه باشگاهها و اعضایشان از ارجاع اختلافاتشان به دادگاههای عادی حقوقی منع شوند و مقرر میشود هر اختلافی در صلاحیت اتحادیه، كنفدراسیون مربوط و فیفا خواهدبود.»
من در مقالهای مفصلا به نفی صلاحیت دیوان عدالت اداری درباره فدراسیونهای ورزشی پرداختهام كه انشاءالله بهزودی تقدیم خواهد شد. اما اینك با قانون جدید دیوان، تردیدی نیست كه دیوان چنین صلاحیتی ندارد. باید دید واكنش احتمالی شورای نگهبان به تصویب اساسنامه فدراسیون كه یك دادگاه خارجی را بر اختلافات داخلی ورزش حاكم میكند چه خواهد بود؟! طبق اصل 4 قانون اساسی، همه مقررات كشور باید مطابق موازین اسلامی باشد و «قاعده نفی سبیل» ازجمله این موازین است كه شورای نگهبان بارها به آن استناد نمودهاست. نظریه تفسیری 1983 مورخ 8/2/1360 شورا نشان میدهد «بطور اطلاق كلیه قوانین و مقررات در همه زمینهها باید مطابق موازین اسلامی باشد» و مصوبات دولت از این قاعده مستثنی نیست. داستان هنوز ادامه دارد.
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد...
روزگار نفاق و تفرقه بود، برای قومی از خدا رسته و به طاغوت پیوسته. محمد آمد. نوری بر تاریكی جهل مردمان در سرزمینی كه با او تقدّس یافت...
امروز نیز پردههای جهل و تاریكی نزدیك آمدهاند بر سر ما. امتی از هزار ملت و رنگ. از شرق در كنار اژدهای زرد تا غرب در میان هزارملّتی به نام ایالات متحده. مسلمانان همهجا هستند. عرب، فارس و از هر تیره و نژادی. ایرانی، عراقی، مصری، سوری، از هر ملت و با هر شناسهای. در میان شهروندان فرانسوی از هر 10 نفر،یكی مسلمان است؛ آری، در فرانسه. اما همه در دو جمله متحدند و به آن گواهی میدهند: «لااله الا الله» و «محمد رسول الله». با هر اختلاف و تفاوتی. حتی اگر همین نیز نبود «یا ایها الناس! انا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائلا لتعارفوا...» بود. همیشه چیزی برای اشتراك و همدلی هست! اما تیرگیهای جهل رخ مینمایند؛ آنگاه كه در پی «قاعده»ای، بیقاعده مردمان را میكشند؛ بیهیچ ارتدادی ندای «تكفیر» سر میدهند و سر میبرند. خون میریزند و چه بسا از این خون میآشامند و میآسایند. اتهامها بهسوی یكدیگر نشانه میگرند و دعوا و اختلاف را به رخ میكشانند. در هر دو سو... چه آنها كه «پیرو»اند و چه آنها كه ادعای «سنت» دارند. اما... گاهی چیزهای زیادی برای اشتراك هست! ما همه مسلمانیم و قبلهمان یك گل سرخ.
***
من درباره برادران اهل سنت و آنچه ایشان باید انجام دهند هیچ نمیگویم، این گفتگویی میان آنان است. اما انتظار خود را از همكیشان «پیرو» خود بیان خواهمنمود. میگویم و تاكید دارم كه گوهر ما «محمد» است، جوهر و ریشه ماست. همهچیز ماست. او را بشناسیم؛ آنگونه كه باید. در عمق نه در سطح. اهل بیت او از «ثقلین» است. پاسداریم این میراث گرانبها را، اما نه به بهای اغراق و غلو، نه به بهای طرد دیگران، نه برای سرپا نگهداشتن خود. با اشتباهات و گاه دروغهایمان نخواهیم آن بزرگان تهی از هر «رجس» را مخدوش كنیم؛ باور كنید ما بیش از دشمنان میتوانیم به خود ضربه بزنیم!
اما هفته وحدت... این بار نیز سپری شد. تنها هفتهای كه به برادران سنی خود گوشه چشمی نشان دادیم. مثل همیشه از فرداست كه یادمان برود و بر منابری و در «بنیاد»هایی چنان از «تشیع» بگوییم كه گویی دیگران مسلمان نیستند. اتفاقا رابطه ما با ایرانیان اهل سنت هم در «اتحاد ملی» معنا مییابد و هم در «انسجام اسلامی» متجلّی میشود. فراموش نكنیم در حالیكه در انتخابات ریاستجمهوری گذشته، هر كاندیدایی در استان خود بیشترین رأی را كسب كرد و اتفاقا این «ترجیح منافع محلی بر منافع ملی» بود و خطری برای اتحاد ملی. اما در همان وضعیت فقط یك كاندیدا بود كه در استان خود، نفر اول نشد؛ بلكه با شعار حمایت از اقلیتها توانست رأی اول سیستان و بلوچستان را كسب كند. این نتیجه، درس مهمی برای سیاستگزاریهای ما بود. مردمان دیار رستم، مرزبانان كرد و دیگر هممیهنان سنی مذهب باید یك فرصت برای امنیت ملی باشند و به رنج و محرومیت ایشان باید پایان داد. سخن درباره اقلیتها اگر بیش از این ادامه یابد، باید ذیل تیتر «اتحاد ملی» بحث شود. با وجود این، لازم دانستم بر حقوق اقلیت سنی هم از جهت وحدت اسلامی و هم از جهت اتحاد ملی تاكید مجدد نمایم.
اما درباره گفتگوی میان مذاهب. بخشی از ترجیعبند زیبای هاتف اصفهانی (كه یكی هست و هیچ نیست جز او – وحده لا اله الا هو) به بیان گفتگوی مردی مسلمان و زنی مسیحی میپردازد. اگر گفتگو میان مسلمان و مسیحی رواست و لازم، یقینا گفتگوی سنی و شیعه نیز چنین است. شعر هاتف نشان میدهد، گفتگو رسم و آیینی دیرینهتر از قرن بیستویكم و ژستهای روشنفكرانه ماست و گفتگوی دینی و گفتگوی متدینان، پیشرو آرمان گفتگوست. گفتگو، سخن گفتن از خویش است و آرمانها؛ و نقد منصفانه آنها. اما مذاكره، بحث است برای سودی بردن، امتیازی گرفتن و نبردی متمدنانه! در زمانهای كه حاكمان «گفتگو» را بیثمر میدانند و حاصلی از آن نمیجویند و بر «مذاكره» تاكید دارند؛ این ما ملتها هستیم كه باید پرچمدار گفتگو باشیم. گفتگو، لازمه شناخت است، شناخت، درك و نتیجهاش پرهیز از تنش، شناخت مشتركات، و نهایتا همزیستی مسالمتآمیز. در سال جدید بیشتر از گذشته به این گفتگوها نیاز داریم. هم گفتگو با مسلمانان و هم گفتگو با دیگر مومنان؛ با وقایع سال گذشته مخصوصا با آن سخنرانی جنجالی پاپ، این گفتگوضروریتر به نظر میرسد.
در سخنان امروز رئیس جمهور یك نكته حقیقتا «شگفتی» به معنای حقیقی كلمه بود؛ همان لفظی كه خبرنگار فكس نیوز از آن برای توصیف خبر آزادی 15 ملوان انگلیسی بهرهبرد!
آقای احمدینژاد امروز ابتدا نشان درجه 3 شجاعت را به فرمانده مرزبانان ایرانی كه سربازان متجاوز انگلیسی را دستگیر كردهبودند اعطا كرد. سپس اعلام نمود به مناسبت فرارسیدن سالروز میلاد پیامبر گرامی اسلام (ص)، و نیز عروج حضرت مسیح (ع) و عید مسیحیان، همه 15 ملوان انگلیسی آزاد میشوند. او گفت دولت ایران در عین اقتدار و با عطوفت اسلامی این عمل را انجام میدهد و در پاسخ به خبرنگار ایندپندنت هم تاكید كرد در برابر این عطوفت اسلامی، انگلیسیها چیزی ندادهاند و او هم چیزی نمیخواهد! یعنی چیزی پشت پرده نیست! رئیس جمهور اصرار داشت این جمله را اضافه كند كه وزارت خارجه انگلیس طی یادداشتی تعهد دادهاست این اقدامات تكرار نخواهد شد.
اما آنچه برای من جالب بود استفاده از واژه «عفو» بود و این كه آقای احمدینژاد بهدرستی اعلام كرد ایران حق قانونی برای محاكمه ملوانان داشتهاست. اما بهتر است ببینیم عفو یعنی چه؟! عفو از نظر حقوق عمومی به دو نوع عفو خصوصی و عفو عمومی تقسیم میشود كه آنچه اینجا مدنظر است عفو خصوصیست. عفو خصوصی یعنی بالاترین مقام كشور، مجرم یا مجرمان مشخصی را از تحمل كیفر معاف میكند. عفو عمومی یعنی مجرمان یك جرم مشخص همگی بخشیده میشوند و آن جرم از سجل كیفریشان هم حذف میشود؛ در حالیكه عفو خصوصی مبتنی بر شخصیت مجرم است و شناسنامه كیفری او را پاك نمیكند. این خلاصه و مفید و به زبان ساده، تعریفی از عفو. اما در مورد نظامیان انگلیسی... اولا همانطور كه رئیس جمهور اشاره كرده است، ایران از حق خود برای محاكمه آنان صرفنظر نمودهاست. بنابراین محاكمهای انجام نشدهاست. بطور منطقی (از نظر حقوقی) وقتی محاكمه انجام نشده، پس جرمی هم اثبات نشدهاست. پس مجرمی وجود ندارد كه مشمول «عفو» شود! توجه داشته باشید كه صرف ورود غیرقانونی به كشور هم ممكناست جرم نباشد یا قابل مجازات نباشد و همواره علل موجهه جرم یا علل رافع مسئولیت كیفری قابل بررسی است و بدون یك محاكمه عادلانه نمیتوان حكم به مجرمیت هیچ كس داد، چه ملوان انگلیسی، چه شهرام جزایری و چه حتی تونی بلر! فرض كنید ملوانان در حین ورود به آب ایران، مست بودهاند، یا تحت فشار نیروهای ایرانی به داخل هدایت شدهاند (ظاهرا انگلیس ابتدا چنین ادعایی داشت) یا شرایط جوی ایجاب میكرده است اضطرارا به این سو آمده باشند و... از این بگذریم! به فرض كه ین 15 ملوان در یك دادگاه صالح مجرم شناختهشدند. حرفی نیست. چه كسی میتواند عفو كند؟! در تعریف عفو خصوصی گفتیم كه «معمولا بالاترین مقام كشور». در حالیكه عفو عمومی در صلاحیت قانونگذار (مجلس) است. در حقوق ایران، عفو محكومان از اختیارات مقام رهبری است كه پس از پیشنهاد رئیس قوه قضاییه انجام میشود. (بند 11 اصل 110 قانون اساسی) امیدوارم رئیس جمهور پاسخ مناسبی برای این استفاده نابجا از كلمه «عفو» داشتهباشند و نیز توضیح دهند كه آیا در حقوق ایران، پس از این همه مانور تبلیغاتی (یا حتی بدون آن!) با دستگیری یك (یا 15) متهم چگونه دولت میتواند رأسا متهمان را آزاد كند؟! درحالیكه «كشف جرم و تعقیب و مجازات» از وظایف قوه قضاییه است. (اصل 156)
بدون تردید من از نظر سیاسی با حركت رئیس جمهوری موافقم. حتی فكر میكنم پیش از این كه سایه تهدید بر سر ما بیاید باید عاقلانهتر رفتار میكردیم و از واردشدن به دامی كه انگلیسیها پهن كرده بودند پرهیز مینمودیم. اما در اینجا یكی از ضعفهای حقوقی كشور ما نیز آشكار شد؛ آنجا كه باید كشف جرم و تعقیب و مجازات در صلاحیت قوه مجریه باشد و قوه قضاییه صرفا كار قضایی در دادگاه و مراجع شبهقضایی را انجام دهد و نیز در مواردی این صلاحیت برای مقامات عالی قوه مجریه درنظرگرفتهشود كه با تایید مقامات قضایی قرار تعلیق یا توقف تعقیب را صادر نمایند.
در پایان به دو نكته دیگر اشاره میكنم. نخست به فرصتی كه میشد در این میان به تركیه داد و این كشور را وارد «پرونده ایران» كرد. این فرصت از تركیه دریغ شد. شاید هم دلایل قوی برای این موضوع وجود داشت.
دوم این كه باز خاطره سال 80 را یادآوری میكنم: هواپیمای جاسوسی امریكا در چین فرودآمد و خلبان دستگیر شد. همه از احتمال وقوع درگیری نظامی هرچند محدود میان دو كشور سخن میگفتند. چینیها اعلام كردند درصورت عذرخواهی امریكا، خلبان را آزاد میكنند. پس از مدتی رفت و آمد دیپلماتیك، خلبان آزاد شد و چینیها سخنان امریكاییها را عذرخواهی تفسیر كردند... حالا ما عفو و عطوفت اسلامی را جایگزین تفسیر عذرخواهی كردهایم؟ مبادا كه چنین باشد. كاش در این میان درسی گرفتهباشیم كه ابتدا با الفاظ سنگین طرف مقابل را نوازش ندهیم، نزدیك دام شویم و پس از هشدارها و انذارها، عطوفتمان به یاریمان بیاید. كاش از همان ابتدا نسبت به عطوفتمان، نوید میدادیم، تا كاری كه میكنیم «ناگهانی» یا «شگفتآور» توصیف نمیشد.
به هرحال... ماهی را هر وقت از آب بگیری... هم تازه است و هم میمیرد! كار درستی بود، پیش از آن كه دیر شود.
» لینك مربوط: ما و انگلیسیهای متجاوز
همیشه برای شخصیت امیركبیر احترام خاصی قائل بودم، شاید هم به خاطر همنامیام با لقب او! نشستی بود برای تشكیل ستاد دانشجویی برای یكی از كاندیداهای ریاست جمهوری (1384). به دعوت یكی از دوستان رفتم. صحبت از عدالت بود و نابسامانیش در دیار ما. یكی از دوستان از عدالت علوی گفت و آنچه میخواستیم و نشدهاست. گفتم: «عدالت علوی پیشكش! یك امیركبیر بیاورید! كه غصه رفاه مردمانش را داشته باشد. دلتنگ قانونمداری و برابری باشد...» دیگر هم هرگز سراغ آن كاندیدا و آن ستاد نرفتم؛ رأی هم نیاورد و او را «بازنده بزرگ» خواندند.
این هم داستان جالبی است كه از «شهیدان قلم و اندیشه» نقل میكنم:
امیر کبیر، صدراعظم ناصرالدین شاه، مقرر کرده بود در تمام کشور آبله کوبی انجام شود و اگر کسی قصوری کند، پنج تومان جریمه شود. چنانکه در محله دروازه نو اصفهان بچه ای از آبله مرد و پنج تومان از پدر او جریمه خواستند. چون پدر کودک تنگدست بود؛ امیر خود جریمه را پرداخت و درباره دیگران میگوید:«از هر یک پنج تومان گرفته، مرخص کنید و پول را در صندوق خاص خرج مریضان بگذارید.» و اگر کسی توانایی پرداخت جریمه را نداشت «دستور داد که از کیسه خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد.» وقتی از او میپرسند که چرا به خاطر این مسائل ناراحت و «مشتعل» شده است؟ امیر پاسخ میدهد: «تعجب دارم که شما شنیدید دو نفر از ابناء وطن شما بی جهت تلف شده اند و به شما تاثیر نکرد!» (شهیدان قلم و اندیشه؛ عبدالرفیع حقیقت، ص 391)
به مناسبت صدوپنجاهمین سالگرد تاسیس دارالفنون، شعری از قاآنی شیرازی (شاعر قرن 13 هجری) را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامــه مـطـلـب
جهانیشدن، حقوق بینالملل كیفری و واكنش ایران
امیر مقامی*
چكیده:
از میان روشهای مختلف ایجاد قواعد حقوقی فراملی، حقوق بینالملل كارآمدترین روشی است كه نقش عمدهای در روند جهانیشدن حقوق كیفری ایفا نموده است. معاهدات بینالمللی درباره حقوق بشر، حقوق بشردوستانه، پیشگیری از جنایات جنگی، مبارزه با نژادپرستی، جرائم سازمان یافته، ممنوعیت مواد مخدر، قاچاق انسان، ارتشاء، اختلال در امنیت هواپیمایی كشوری، تروریسم و نهایتا تاسیس دیوان بینالمللی كیفری، حقوق داخلی را به واكنش در جهت هماهنگسازی قوانین داخلی با این معاهدات واداشته است. توجه دولتها به «اصل حاكمیت ملی» و پذیرش «صلاحیت تكمیلی» برای این دیوان سبب شده كشورها از یكسو مشاركت فعالی در ایجاد این دادگاه بینالمللی داشته باشند و از سوی دیگر برای در امان ماندن از پیامدهای منفی آن (از منظر منافع ملی) و ایجاد توازن میان صلاحیت ملی خود و صلاحیت بینالمللی دیوان، تغییراتی در راستای هماهنگی با اساسنامه دیوان در قوانین داخلی خود اعمال كنند.
ایران با پیوستن به بسیاری از معاهدات مزبور، در فرایند جهانیشدن حقوق كیفری نقش فعالی ایفا نموده و برای هماهنگی حقوق داخلی با این معاهدات تلاش كرده و اخیراً آخرین كنوانسیونهای مربوط به جرائم بینالمللی را در قوه مقننه تحت بررسی دارد. اما علیرغم امضای اساسنامه رم هنوز تصمیم جدی برای الحاق به دیوان یا پسگرفتن امضا اتخاذ نشده است و بیش از هر چیز ظاهراً كشور ما به نظاره عملكرد دیوان نشسته است تا در صورت اثبات بیطرفانه، منصفانه و غیرسیاسی بودن عملكرد دیوان به آن بپیوندد. اما برخورداری از حمایت دیوان در برابر چهار جنایت مهم نسل كشی، تجاوز، جرائم علیه بشریت و جرائم جنگی، مستلزم نگاه جدیتر به این موضوع است. «قاعده نفی سبیل» ممكن است مهمترین مانع برای الحاق ایران به دیوان باشد كه رفع این مشكل نیز با اصلاح قوانین داخلی و هماهنگ كردن این قوانین با اساسنامه دیوان، جرم انگاری جرائم و تقویت دستگاه قضایی میسر است و میتوان ضمن مشاركت در این فرایند و بهرهمندی از منافع، از مضرات الحاق به دیوان نیز دور ماند.
واژگان كلیدی:
جهانیشدن حقوق كیفری، حقوق بینالملل، جرائم بینالمللی، دیوان بینالمللی كیفری، حقوق داخلی.
* این مقاله به همایش «جهانی شدن حقوق و چالشهای آن» كه 15 و 16 اسفند 85 در مشهد برگزار گردید ارائه شد كه صرفا چكیده آن در اینجا تقدیم میشود.
صفحه نویسندگان میهمان، متعلق به همه دوستانیست كه لطف میكنند و آثار خود را برای اولین انتشار اختصاصا در اختیار من میگذارند. پس منتظر نوشتههای شما برای این صفحه هستم.
امیر مقامی
دریاچه مصنوعی و آسمان طبیعی. تفرجگاهی برای 13 عید...

سوم راهنمایی بودیم؛ كلاس هنر. آقای بیطرف معلممان بود. معمولا كار دستی با كاغذهای رنگی را با ما كار میكرد و بیشتر از نقاشی و خط (خوشنویسی) به آنها اهمیت میداد. هنوز بعضی از كاغذ رنگیهای آن موقع را دارم كه برای جشن تولد هم تا چند سال پیش استفاده میكردیم! در یكی از جلسات گفت امروز از ما میخواهد داستان بنویسیم. دفترهایمان را باز كردیم. یك جمله گفت. دقیقا یادم نیست اما مضمونش این بود كه یك خانواده در خانهشان هستند؛ زنگ خانه به صدا درمیآید... ما باید از اینجا به بعدش را تا چند دقیقه قبل از پایان كلاس مینوشتیم. تا هر جا كه میتوانستیم باید مینوشتیم. من هم سرم را انداختم روی دفترم و بیتوجه به اطراف شروع كردم به كاغذ سیاهكردن. نوشتم و نوشتم و به نظرم آمد كه دارد داستان پلیسی – جاسوسی زیبایی میشود! آن خانواده را بردم فرانسه، در خیابان چند نفر تعقیبشان میكردند و... دقیقا یادم نیست به كجا رسیدم. آقای بیطرف چندان به اسم دانشآموزانش را نمیشناخت. از لیست كلاس، نام من را صدا كرد كه بروم و آنچه نوشتهام را بخوانم. من آن موقع برای ارائه درس در كلاس مشكل داشتم. بیشتر از الآن خجالتی بودم؛ گاهی صدایم میلرزید، سرخ میشدم، عرق میكردم و... البته جز در درس ریاضی كه پای تخته بودم. بیشتر پشتم به كلاس بود! ریاضیم تا قبل از دبیرستان خوب بود. یك بار دوم راهنمایی بودیم نمرهام در امتحان كلاسی شد نوزده و نیم. آقای قاآنی معلم ریاضی كه اصرار داشت اسم و فامیلم را سرهم بخواند و من هم لجم میگرفت خیلی خوشحال شدهبود. عادت داشت نمرات را سر كلاس از پایین به بالا بخواند! هرچه پیش میرفت اسم من نبود! من نفر آخری بودم كه اسمم را خواند! خوشحال بودم چون بهخاطر تغییر تقریبا 500 كیلومتری محل زندگیمان در شهر جدید با محیط ناآشنا بودم و كمی باعث افت تحصیلیم شده بود. از بحث اصلی خارج شدیم. داشتم كلاس آقای بیطرف را میگفتم و خجالتی بودنم. یك بار هم در كلاس ادبیات معلممان خواستهبود خاطراتمان را بنویسیم و همیشه دفترش را همراهمان داشتهباشیم. یك بار از من خواست خاطرهام را بخوانم. من خیلی درونگراتر از الآنم بودم؛ خاطره نمینوشتم! بعدا دوره دبیرستان یك چیزهایی داشتم كه مادرم هم خواندهبود! آن روز وقتی آقای ... (اسمشان را نمینویسم چون همنام یكی از دوستانم هستند ممكناست موجب دلخوری یا سوءتفاهم یا شایعهسازی و اینها شود!) خواست من خاطره بخوانم؛ من هم بخشی از یك كتاب طنز را كه در دفترم نوشتهبودم با این عنوان كه آن روز مطالعه كرده و از آن خوشم آمده بوده و در دفترم نوشتهام خواندم! خودم هم خندهام گرفته بود. ایشان از من خواستند كه در حین ارائه مطلب طنز خودم نخندم! آن روز وضع كمی بهتر بود اما مشكلات پابرجا. باز جاده خاكی رفتیم! در كلاس هنر، با زحمت داستانم را ارائه كردم. سعی كردم به خودم بیشتر مسلط شوم و كار را به خوبی تمام كردم. خوب یعنی بهتر از دفعات قبل و نه كاملا طبیعی و نرمال مثل الآن كه مقاله یا كنفرانس میدهم. البته الآن بعد از ارائه تحقیق «آفرینش جرم در جامعه» در كلاس جامعهشناسی دانشگاه، دیگر هیچ مشكلی برای ارائه نظراتم در كلاس یا سخنرانی ندارم. اما دكتر جلالی یك لحظه تردید داشت چند ساعت قبل از ارائه مقالهام در همایش حقوق بشر و گفت: «از عهدهاش برمیآیی؟» آن شب، شب سخت و زیبایی بود كه برای همیشه احساس كردم مشكل حل شده است. باز جاده خاكی! آن روز، آقای بیطرف از داستان خیلی خوششان آمد. كلّی تعریف و تمجید نثارم كردند بخاطر بدعت در نوشتن و متفاوت بودن كارم با همكلاسیها. ناگفته نماند كه من همینجوری هم بخاطر نداشتن لهجه و تازهواردبودن و این حرفها متفاوت بودم! خلاصه آن زمان گذشت و من دیگر سراغ داستان نرفتم تا دوره پیشدانشگاهی كه علاقهمند شدهبودم طرحی نو بیندازم و برای فیلمنامهنویسی و داستاننویسی تمرین كنم. هیچ وقت هم كلاس نرفتم. یكی دو طرح داشتم كه ناتمام ماند و به جایی هم نرسید. یكی از دو طرحم را در چند قسمت در راه دبیرستان تا خانه برای جواد و گاهی هم مهدی تعریف كردم. البته نه تا آخرش بلكه تا جایی كه طرح در ذهنم پیش رفتهبود و آخر هم به جایی نرسید!
حالا بعد از چند سال روی وب میخواهم دوباره تمرین كنم.
فقط همان دانستههایم از درسهای ادبیات دوره دبیرستان را دارم! خیلی هم اهل داستانخواندن نیستم اما از این به بعد میتوانم مثل چكناواریان كه مدعیست بخاطر آرامش ذهن و داشتن فرصت خلاقیت بهندرت آهنگ گوش میدهد؛ من هم بهندرت داستان خواهمخواند!
بعید نیست همانطور كه لیسبون و فضای زندگی ساراماگو در داستانهایش منعكس شدهاست یا حال و هوای آزادیخواهی در امریكای جنوبی در آثار ماركز؛ یا هوای دلنشین خوابگاه دانشگاه اصفهان پای كوه صفه و حتی خرید خانه در لندن توسط یك زوج ایرانی در آثار مهاجرانی منعكس میشود؛ زندگی من هم در داستانهایم تجلی پیدا كند. اما من بیشتر و بیشتر سعی خواهم كرد و سعی خواهم كرد كه فضاهایی در ذهن خودم بسازم كه تابهحال آنها را ندیدهام. خودم را جای آدمهای دیگر قرار دهم، بهجایشان بخندم، بگریم، متنفر شوم، عاشق شوم، در شهرهای مختلف زندگی كنم، با آدمهای مختلف، پیر شوم، جوان شوم و... و شاید همیشه پشت مانیتور بنشینم، شروع كنم به نوشتن بدون هیچ طرح خاصی و بعد احساس كنم كه تمام شده و ببینم: این داستان است. این زندگی دیگریست...
با مهدی بودم. حدود سه ساعت، گپ و گفت و شنود. از خیلی چیزها و رازها. درددل و شكایت و اعتراف! هم عشق و هم حسادت. همه رقم! كمي هم از شيراز و وصف بي مثالش كه الآن آنجا فوق ليسانس جزا ميخواند و البته بيشتر جرم شناسي! ازش اجازه گرفتم بعضی چیزها را بنویسم؛ شاید هم مثل آدمهای كلهگندهای كه خبرنگار دعوت میكنند باهاش درددل میكنند و مطمئنند كه حرفها درز میكند و مقصودی دارند! نه! به مهدی نمیآید اینطوری باشد! اصلا خودم دعوتش كردم. دیدار نوروزی در خیابان. اول از همه جلوی كلهپزی معهود. بعد هم خر (پراید) مهدی برای خودش میرود؛ حالا آن فرایبورگ نشد، همین فرایبورگ خودمان! یكی از خیابانهایی كه رد شدیم. خبری از گروه فشار هم نبود! تابلوش هم سالم! بگذریم.
از هر دری كه رسیدیم سخن گفتیم و شنیدیم. حتی درباره یك «میم» كه برعكس آن میم «درخت گلابی» اوایل آنقدرها هم رسم عاشقكشی و شیوه شهرآشوبی پیشه نداشته و بعد بدون هیچ دادرسی، قضاوت كرد و مهدی را محكوم كرد به تبعید در جزیره تنهاییش. بدون اتهام مشخص، بدون محاكمه، و از همه بدتر بدون حق دفاع و شنیدن دفاعیه! وساطت من را هم نخواست و گفت فقط او را بخشیده! شیرموز و كرم كارامل هم میان سخنانمان بود! مهدی از من دلخور یا دلگیر نبود! خداراشكر. همینجوری یك چیزی گفته بود! اما معذرتخواهیش... برایم معنا نداشت، چون مهدی را آنقدر قبول دارم كه چنین نظری از او برایم قابل قبول نباشد. بقیهاش را هم میتوانم تكرار كنم و باز یك عده بگویند شكستهنفسی و دستكم گرفتن خودمم است: «آقا! من هیچی نیستم!» مهدی میگفت «ج» هم همینطوریست! «چشم دیدن» سخت است باور كنم. «ج» اینجوری نبود. لااقل رابطه من و ج. اینجوری نبود. همهاش احترام بود و اگر هم گلایهای بود میان شوخی رد و بدل میشد. آنقدر قبولم داشت كه جلوی دانشجوها اعتراف كند! حالا هم اتفاقی نمیافتاد اگر... شاید هم من بیش از حد بزرگ شدهام، خبر ندارم و او دیگر نمیتواند ببیند. باور نمیكنم. میخواهم همین زودی زود بروم ببینم چه شد كه چنان شد؟!
مهدی گفت كه چرا چند روزیست كامنت نمیگذارد و من امیدوارم هر چه زودتر نرمافزاری پیدا كند كه او بگوید و كامپیوتر بنویسد كه حرفهایش حرام نشود، وبلاگ بزند و مثل بعضی دیگر از دوستان كه با «بدان» نشستند، خاندان نبوتش را گم كند و وبلاگ بنویسد! خداكند اگر هم چنین نرمافزاری فعلا وجود ندارد؛ ساخته شود!
من از ماشینش پیاده شدم و باز درست مثل یك روز اردیبهشت 83 كه در كلاس سازمانهای بینالمللی نشسته بودیم در محل سالن گروه (همان زیرزمین!) دكتر جلالی درباره انجمن علمی ان موقع میخواست كمك كنیم و گفت: «خاقانی مانده و حوضش»! حالا هم همانطور... من هم ماندم و حوضم. تجربهای دیگر، داستانی دیگر... حكایتها ادامه دارند.
» حاشیه
امروز 12 فروردین بود؛ سالروز همهپرسی برای جمهوری اسلامی. فرصت نشد دربارهاش بنویسم كه آیا «جمهوری» داریم یا نه كه بخواهد اسلامی باشد یا نباشد؟! و باز تاكید كنم كه ما جمهوری (مردمسالاری) نداریم! ما دینسالاری داریم؛ مردمی...
توضيح: عكس، حذف شد!
چكیده
توسعه و تدوین حقوق بینالملل مخاصمات مسلّحانه، موجب تعهد دولتها برای جرمانگاری، محاكمه و مجازات مرتكبان جنایت جنگی شدهاست. بهویژه پس از تصویب اساسنامه دیوان بینالمللی كیفری كشورها تمایل بیشتری برای پذیرش این جنایات در حقوق داخلی از خود نشان دادهاند.
ایران كه همچنان مشغول بررسی موضوع الحاق یا عدم الحاق به دیوان است، درصورت الحاق با توجه به اصل تكمیلی بودن صلاحیت دیوان و قاعده فقهی «نفی سبیل» ضرورت جرمانگاری این جنایات را بیشتر احساس خواهد كرد، اما اكنون نیز تعهّداتی براساس معاهدات 1949 ژنو برای جرمانگاری این جرائم دارد كه هنوز به آنها عمل نكردهاست. همچنین منطق سیاسی اقتضا میكند این جرائم در حقوق داخلی شناسایی شوند. این كار نهتنها مغایرتی با موازین اسلامی ندارد بلكه تعقیب و مجازات مجرمان جنگی از نظر تئوریك دارای سابقه فقهی است.
واژگان كلیدی
جرمانگاری، جنایات جنگی، حقوق كیفری ایران، دیوان بینالمللی كیفری.
ادامــه مـطـلـب
دیروز برای اولین ماموریتم همراه آقای وزیر بودم. باید در سفر آقای وزیر، به عنوان یك خبرنگار فعالیت كنم. از شادی در پوست خودم نمیگنجیدم كه بالاخره هم فرصتی است برای خودی نشان دادن و هم اولین ماموریت خبری خارجی است كه میروم! قبل از هر كار هر چه گزارش خبری مشابه در روزنامه خودمان و آرشیو بود را مطالعه كردم. نمیخواستم چیزهای اضافه در گزارشم باشد و در عوض از نكات اصلی غافل باشم پس لازمست بدانم نكات اصلی خبری در چنین سفرهایی چیست. گزارشهای آقای ب. بسیار جذاب بودند. او تا دو سال پیش كار میكرد؛ با این كه بازنشسته شدهبود كارش را دوست داشت تا این كه در یك تصادف خانهنشین شد و دو ماه پیش هم فوت كرد. همه میگویند از غصه بیكاری و نداشتن حقوق بازنشستگی و این حرفها مرد. خدابیامرزدش. گزارشهایش از سفر وزیر نیرو به كرهشمالی و چین را خواندم؛ همینطور سفر وزیر خارجه به آفریقای جنوبی، سومالی و اتیوپی. از كاه، كوه ساختهبود. هركس نداند ممكناست فكر كند مثلا آفریقای جنوبی ابرقدرت اول دنیاست، چنانكه او در گزارشهایش از سخنرانیها و مصاحبههای وزیر خارجه نوشتهاست و همینطور از بازدیدهایش. البته همه میدانند كه آفریقای جنوبی اینطوریها هم نیست! خیلی هم بد نیست. وقتی این گزارش را میخواندم یاد دوره آپارتاید و آن همه بحث و جنجال افتادم. هیچ نشان رسمی از آپارتاید نمانده اما... حوصلهاش را نداشتم بقیه گزارشها را در دفتر بخوانم؛ بردم خانه و تا ساعت 8 مطالعه كردم؛ گزارشهایی از سفر وزیر نفت به ونزوئلا و بولیوی و سفر وزیر كشور به آلمان! این یكی خیلی برایم جالب بود؛ وزیر كشور در رأس هیاتی وارد بن شد! تا حالا فكر میكردم وزیر كشور فقط باید در مملكت خودش بچرخد و وزیر خارجه اصلا نباید در كشور خودش در دسترس باشد! دبیر شورای عالی امنیت ملی از همهشان پركارتر بوده؛ خداوكیلی خوب گردشگری كردهاست! چین، هند، اندونزی، مالزی، ژاپن، رم، پاریس و قس علیهذا! دو گزارش هم از خانم ش. بود. به پختگی گزارشهای آقای ب. نبود. از بچهها شنیدم كه تازگی بعد از كلّی نذر و نیاز و انتظار مادر شده و شوهرش اجازه نداده به كارش ادامهدهد و الآن من در حقیقت جانشین خانم ش. هستم كه جانشین مرحوم آقای ب. بود!
در فرودگاه، به وزیر بسیار نزدیك بودم. فقط توانستیم سلام و احوالپرسی كوتاهی داشته باشیم. من را برای اولین بار میدید و متوجه شد كه خبرنگار جدید روزنامه در این قسمت هستم. تبریك گفت و من هم بابت گشادهروییش خوشحال شدم. سعی كردم دیگر خودم را نزدیك نشان ندهم و بتوانم در كنار گزارشهای رسمی، چیزهایی هم كه مربوط به «حوزه شخصی» آقای وزیر میشد پیدا كنم. برایم جالب بود؛ بدون ان كه قصد انتشارشان را داشتهباشم. با خودم فكر كردم بخشهایی از یافتههایم را شاید بنویسم و بقیهاش باشد برای خزانه اسرار دلم و گاهی گپ و گفتهای دوستانه خودمانی كه نباید جایی درز كند! فكر میكردم باید بیشتر مواقع چند متر پشت سر او و همراهانش حركت كنم! برای این كار مشغول برنامهریزی در ذهنم بودم تا ببینم چطور میشود چنین كاری را انجام داد! بالاخره من هم مثل بقیه مردم به خبرهای خصوصی زندگی ستارگان هنر و ورزش و بزرگان سیاست علاقهمندم! بعد از چند دقیقه، موبایل وزیر زنگ زد. پیش خودم فكر كردم حتما هركسی شمارهاش را ندارد! به مانیتورش نگاه كرد؛ از جمع جدا شد و رفت حدود 10-12 متر آنطرفتر. به محافظانش اشاره كرد كه نیازی نیست نزدیكش شوند. چون همه آنهایی كه در پاویون تشریفات بودند شناختهشدهاند و معمولا مشكلی مقامات را تهدید نمیكند؛ شاید جز خودشان! مكالمه حدود 3 دقیقه طول كشید. متوجه نشدم با چه كسی صحبت میكند؛ اما تقریبا ناراحت و تاحدودی نیز عصبانی به نظر میرسید. به میان همراهانش برگشت و در گوشی شروع به صحبت كردند. دو نفر از همراهان را به اسم میشناختم كه معاونش بودند و یكی هم ظاهرا از مشاوران وزیر بود. جز این سه نفر، دو نفر دیگر هم كنار وزیر بودند كه نشناختمشان. مدیر روابط عمومی كه چهرهاش آشنا بهنظر میرسید هم گاهی به آنها میپیوست و گاه جدا میشد تا امور را هماهنگ كند. چیزی فراتر از مدیر روابط عمومی نشان میداد؛ از آن آدمهایی كه میشود بهشان گفت «دست راست»! او هم آمد. گفتگویی بینشان بود. مدیر روابط عمومی تلفنش را درآورد و تماسی گرفت. خیلی كوتاه و در چند ثانیه. باز هم در گفتگو شدند. من دیگر داشتم آرام آرام خودم را آماده میكردم كه به سمت هواپیما بروم. بلند شدم و ساكم را در دست گرفتم تا به سمت همكارانم بروم. متوجه شدم موبایل وزیر دوباره زنگ زدهاست. باز هم از جمع جدا شد. این بار اضطراب و دلهرهای در چهرهاش نبود. سعی كردم بروم پشت سرش شاید چیزی سر دربیاورم. چیزی از آن طرف خط نشنیدم ولی این طرف وزیر میگفت: «نه خانم! فكر كنم باید شام را دوباره گرم كنی! چند دقیقه دیگه میام!» فقط گفتند: «كنسل! ببخشید!» ناگهان چهره آشنای مدیر روابط عمومی یادم افتاد. او همان آقای الف. است كه با هم در یك دبیرستان درس میخواندیم و حالا بعد از 8 سال دیدمش! رابطهمان آن زمان خوب بود. رفتم نزدیكش شدم؛ فكر كرد من هم مثل بقیه میخواهم بپرسم «چرا؟» قبل از این كه چیزی بگویم گفت: «اتفاقی نیفتاده. سفر وزیر به یه فرصت دیگه موكول شده» اما من به اسم كوچك صدایش كردم؛ تعجب كرد! ته ذهنش سایهروشنی از تصویر 8 سال پیش من انگار پیدا شد! «چطوری؟ تو كجا اینجا كجا؟!» «سلام. حالا چی شده؟» «هیچی! من هم نمیدونم. فعلا فقط میدونم كه كنسل شده!» به نظرم رسید كه خبری دارد و نمیخواهد بگوید!
«حیف!» شمارههایمان را مبادله كردیم تا در تماس باشیم. اولین ماموریت خارجی من ناتمام ماند! آقای وزیر رفت خانه شام بخورد؛ من هم كه شام خوردهبودم رفتم بخوابم! كسی چیزی به ما نگفت. خبرنگارها هم بیاطلاع بودند؛ هیچكدام هم حوصله تماس با همكارانشان و خبرگرفتن را نداشتند!
امروز صبح تقریبا دیر از خواب بیدار شدم. یادم افتاد كه مثلا الآن باید در محل دیدار وزیر ایرانی با همتای خارجیاش باشم؛ جالب بود كه شب هم نه خوابی دیدهبودم نه برعكس معمول اینجور مواقع استرسی داشتم! رفتم دست و صورتی شستم و به میز صبحانه كه رسیدم روزنامه امروز روی میز بود: آنجا دولت سقوط كردهاست! و ما نه پریدیم و نه سقوط كردیم! بروم به رفیق سالهای دور زنگ بزنم برای سفرهای بعدی وزیر یا شاید هم دستوپا كردن كاری در وزارتخانه...
من هم به عنوان یك ایرانی یقینا مشكلات تاریخی فراوانی با استعمار پیر دارم؛ اما اگر در جایگاه یك دولتمرد قرار بگیرم باید چگونه رفتار كنم؟ آیا باید با قراردادن نام انگلیس كنار امریكا، بر دشمنی بیفزایم یا سعی نمایم مشكلات كشورم را حل كنم؟ در دولت جدید، انگلیس همسنگ امریكا قرارگرفتهاست؛ نه در نظر بلكه هم در نظر و هم عمل. من درباره آنچه درعمل میان ایران و امریكا میگذرد و میگذشته از گذشته تا امروز بارها سخن گفتهام و از لزوم تلاش برای رفع مشكلات. گرچه در نظر مانند بسیاری از مردم كشورم با سیاستهای امریكا درباره ایران، مشكل داشتهباشم اما گمان میكنم باید ما نیز برای حل مشكل آماده باشیم نه این كه با بیان یا رفتار خود، طرف مقابل را جری كنیم. در مورد انگلیس هم همینطور. هماهنگی بینظیر سیاست خارجی دولتهای بوش و بلر قابل كتمان نبوده و نیست و شاید از این نظر، همخوانی این سیاستها در تاریخ معاصر دو كشور بیسابقه باشد. باوجود این، نه تنها باید مشكل ما با انگلیس حل شود؛ بلكه عقیده دارم مشكل با امریكا نیز باید حل شود! رئیس جمهور در گفتگو با نمایندگان برخی گروههای مذهبی امریكا، سخاوتمندانه ابراز داشت كه ملت ایران حاضر است از اشتباهات و خطاهای گذشته امریكا بگذرد؛ اما درباره انگلیس هرگز چنین نیز سخن نگفت؛ در حالیكه انگلیس را بارها كنار امریكا به عنوان دو دشمن ملت ایران (مخصوصا در پرونده هستهای) معرفی نمودهاست.
اما اینك، موضوع امریكا نیست. موضوع خود انگلیس است. نظامیان ایران مدعیاند در آبهای ساحلی كشور خود چند ملوان انگلیسی را كه از پشتیبانی هلیكوپتری نیز برخوردار بودند بدون درگیری به جرم ورود غیرقانونی به آبهای ایران دستگیر نمودهاند. ایران این اقدام را مصداق تجاوز دانسته و از انگلیس میخواهد ضمن عذرخواهی، با توجه به سوابق پیشین اطممینان دهد كه دیگر این اتفاق تكرار نخواهد شد. پروپاگاندای انگلیسیها بلافاصله آغاز شد و خواستار آزادی فوری دریانوردان خود شدند. ایرانیها در مقابل اعلام كردند با آنها مطابق استانداردهای قانونی و انسانی رفتار خواهد شد و به زودی ملوان زن نیز آزاد میشود. خانم بكت وزیر خارجه بریتانیا از تعلیق روابط ایران و انگلیس گفت و آقای حسینی سخنگوی وزارت خارجه ایران در پاسخ به كنایه گفت مدتهاست رابطه تهران و لندن سرد و تاریك است!
در این وضعیت، غرب فرصت تازهای برای بهانهجویی، فشار و زیادهخواهی یافتهاست و تلویحا ایران بار دیگر به «ضیافت شورای امنیت» تهدید میشود. و این همان چیزیست كه مطلوب «امریكا و انگلیس» است. درگیر كردن ایران در دو پرونده در شورای امنیت؛ تخریب چهره ایران نزد افكار عمومی به عنوان ناقض دستورات شورای امنیت كه برای حفظ صلح لازم است و باز فشار و فشار بیشتر علیه ایران. در این وضعیت آقای خاتمی، خطیب موقت نمازجمعه در تهران كه معمولا محلی برای موضعگیریهای شدید تهران علیه غرب است شورای امنیت را فاقد صلاحیت برای ورود به این قضیه دانسته و شورا را بر حذر داشته است. گرچه از نظر حقوقی، شورای امنیت میتواند در هر مورد كه حفظ صلح و امنیت بوسیله یك اختلاف بینالمللی (مثلا میان ایران و انگلیس) به مخاطره بیفتد؛ اقدام به صدور توصیهنامه یا تصمیماتی نماید كه طبق فصول شش و هفت منشور، الزامآورند و معمولا در این موارد از كشورها میخواهد با رجوع به وسایل دیپلماتیك یا حقوقی بینالمللی اختلاف خود را رفع نمایند.
مهمترین خبر امروز، ورود تركیه به این جریان بود. آقای اردوغان، نخستوزیر با آقای احمدینژاد صحبت كرده و خواستهاست كه سفیر كشورش با نظامیان انگلیسی دیدار كند تا جو رسانهای علیه ایران شكستهشود. این بهترین پیشنهاد ممكن در این وضعیت برای كنترل بحران است و میتواند از طرف ایران اجابت شود. از سوی دیگر، تركیه با این پیشنهاد – مخصوصا اگر مقبول افتد – به خودی خود وارد «موضوع ایران» میشود و میتواند در آینده در نقش یك میانجی میان ایران و غرب یا برای ایفای مساعی جمیله آماده باشد و در پرونده هستهای ایران نیز نقش مهمی را برعهدهگیرد؛ همان نقشی كه اروپا در آن ناموفق ماند و عبارتست از نزدیكی بیشتر ایران و غرب. حل «موضوع ایران» مستقیما با امنیت تركیه نیز مرتبط است و یقینا استمرار بحران سیاسی و نظامی در همسایگان تركیه (سوریه، لبنان، عراق، ایران) وضع این كشور را نیز متاثّر میسازد. باید دید آیا تركیه میتواند این بار پل ایران و غرب باشد؛ در حالیكه ایران در طول تاریخ نماد اتصال شرق و غرب بودهاست؟!
میانجیگری تركیه در فرونشاندن بحران موثر خواهد بود و ایران باید از این نقش استقبال كند. امنیت ایران و تركیه و بطوركلّی تمام منطقه به یكدیگر وابستهاست و هیچ قدرتی بدون امنیت ایجاد نخواهدشد و نباید نگران قدرتگرفتن سیاسی تركیه باشیم؛ مخصوصا اگر این قدرت بتواند به رفع مشكلات ما كمك كند! و رفع مشكلات یا فرونشاندن آتش بحرانها، راه را برای ما هموارتر خواهد ساخت! قضیه دریانوردان، اولین آزمون تركهاست. آنها میتوانند طرفین را به هم نزدیك كنند؛ از یك سو خبر سلامت نظامیان و برخورد مطابق استانداردهای حقوق بشری و انسانی با آنها را به غرب منتقل كنند و از سوی دیگر پیام انعطافخواهی غرب را به ایران منتقل نمایند. در این میان دادگستری ایران نیز میتواند وارد عمل شده و اطمینان دهد همه چیز طبق روال قانونی و ضمن استقلال قضایی و نهایتا در بدترین مرحله (مجرم شناختن سربازان)، با رأفت اسلامی ختم به خیر خواهد شد!
جالب است؛ 5 سال پیش هواپیمای جاسوسی امریكا در چین فرودآمد و خلبان دستگیر شد. همه از احتمال وقوع درگیری نظامی هرچند محدود میان دو كشور سخن میگفتند. چینیها اعلام كردند درصورت عذرخواهی امریكا، خلبان را آزاد میكنند. پس از مدتی رفت و آمد دیپلماتیك، خلبان آزاد شد و چینیها سخنان امریكاییها را عذرخواهی تفسیر كردند...
جالب است؛ این كه ایران و انگلیس روی نقشههای رسمی همسایه هم نیستند! اما اختلاف آنها در «اروند» شكل میگیرد.
جالب است؛ مفسران تلویزیون مدام به مناطق دریایی تحت كنوانسیون 1982 حقوق دریاها اشاره میكنند و از «آبهای سرزمینی» ایران سخن میگویند؛ بیآنكه عضو آن كنوانسیون باشیم. كاش به 1958 استناد میكردند!
باید از ضیافتی دیگر در شورای امنیت دوری كنیم.
بهارست آن بهارست آن و یار وی نگارست آن
درخت از باد میرقصد كه هم وقت بهارست آن
زهی جمع پریزادان زهی گلزار آبادان
همه خندان همه شادان ز لطف كردگارست آن
عجب باغ ضمیرست آن مزاج شهد شیرست آن
و یا در مغز هر نغزی شراب بیخمارست آن
نهان سر در گریبانی دهان غنچه خندانی
چرا پنهان همی خندد مگر از بیم خارست آن
همه تن دیده شد نرگس زبان سوسناست اخرس
كه خامش شو ز گفتن بس كه وقت اعتبارست آن
بخوری میكند ریحان كه هنگام وصال آمد
چناران دست بگشاده كه هنگام كنارست آن
نگه بر لاله چون مجنون جگرسوزیده و پرخون
ز عشق دلبر موزون كه چون گل خوشعذارست آن
بهل باغ و شقایق را مشرّح كن حقایق را
كه ما این كارهایم ای جان و این هنگام كارست آن
حقایق جان عشق آمد كه كه دریا را درآشامد
كه استسقای حق دارد كه تشنه شهریارست آن
زهی عشق مظفر فر كه چون آمد قمار اندر
دو عالم باخت جان بر سر هنوز اندر قمارست آن
درونش روضه و بستان بهار و سبزه بیپایان
فراغت نیست خود او را كه بیرون از هزارست آن
نمیدانم این روزها كی تمام میشود! برای من كه یك سال گذشته تقریبا با واژه «بطالت» قابل توصیف است؛ 13 روز یا 13 سال تعطیلی نوروز با تعطیل نبودنش ظاهرا فرقی نباید داشته باشد. اما فقط منتظرم این 13 روز هم بگذرد و بعد شاید دستم به كار برود. سال جدید كار زیاد دارم. دیگر نمیخواهم 365 روز بعد باز هم واژه «بطالت» را بهكارببرم. البته تاحدود زیادی خودم هم مقصر نبودم اما چاره چیست؟ نباید تكرار شود! این یك دستور است!
این 10 روز گذشته كمی روش تحقیق خواندم، كمی قانون مدنی، كمی یونانیان و بربرها، كمی قلعه حیوانات، كمی اینترنت، كمی سینما، كمی 1747، كمی حسرت جایی كه باید، نبودن (غربزده نشدن)!، كمی احساس ناجوانمردی بعضیها و خیلی چیزهای كم كم دیگه... جمع بزنی آنقدر زیاد است كه میشود: 0 صفر! راندمان!
امروز هم به سلامتی شهرآورد تهران است. روزنامهها نیستند كه بازی بیخود حساس شود، تلویزیون هم به برنامههای ویژه نوروزی سرگرم است و خبری از داغ كردن تنور نیست. نمیدانم چطور دودره كنم بازی را نبینم! حوصلهاش را ندارم! قلبم هم خیلی یاری نمیكند! روزی یك لیوان دمكرده زرشك سرحالم میآورد و بس! از قرصها هم بدم آمده، بیخیال فشار خون و بزرگ شدن عضلات قلب و این حرفهای دكترها شدم! میخواهم مثل یك آدم كاملا سالم برای خودم زندگی كنم و بس!
باید بچسبم به زبان، قانون مدنی، حقوق اداری، آیین دادرسی مدنی و تجارت. به علاوه مسئولیت دولت، حل و فصل حقوقی اختلافات و این حرفهای بینالمللی. كنارش هم كمی اظهارفضل روی این تارنما. البته تارنمای من مثل بعضی تارنماها نیست بلکه همیشه آب و جارو میشود، بنابراین اگر «تار» آدم را یاد عنكبوت بیندازد، بیمسما میشود. چون معمولا جاهایی تارعنكبوت میماند كه كسی دستی به سروگوشش نكشد؛ مثلا گاهی دیوار زیرزمین خانه اسبقمان! بزرگی حیاطش یادش بخیر!
گفتم «یادش بخیر»! یاد همه نوستالژیهایم افتادم! چندروز پیش حرف دانشگاه بود و خاطراتش. مثلا «قرمهسبزی» كه معمولا یك روز بعد از چمنزنی طبخ میشد! اصلا قابل مقایسه با قرمه خانگی ما نبود! مادرم میگفت: این خاطرات تا آخر عمر با آدم میماند. دیگر داشت اشكم درمیآمد! چه سری هست كه برای اكثر جوانها خاطرات دانشگاه چیز دیگریست؟! شاید مهمترین دلیلش این باشد كه اولین خاطراتیست كه با آگاهی و شور بزرگ شدن در ذهن ثبت میشوند. قبل از آن كه بیشترش بازی و بچگی است؛ یكی دو سالی هم تب كنكور جای خاطره برای آدم نمیگذارد؛ بعدش هم كه برای هر كس یكجور سختی آغاز میشود. من هنوز احساس میكنم دوره افسردگی بعد از لیسانسم تمام نشده! خیلی طولانی شده! حوصلهام را سر برده!
خب! سخن دیگر این كه بالاخره راضی شدم پیراهن نو برای پسركم بخرم! یعنی برای این وبلاگ، قالب جدید گذاشتم! و مثل همیشه در طرح اصلی دستكاری كردم! مثل پیراهنی كه یك جیب دارد، شما یك جیب دیگر برای بدوزید!! امیدوارم باب طبع و مطابق سلیقه چشمان شما باشد. به چشم من كه زیباست! بدك نیست! شما باید بپسندید!
دیگر آن كه... هیچی!... اگه اینجارو نداشتم...
در طول تحقیق در مورد تاثیر فیفا بر حقوق داخلی ایران، بخشهایی از اساسنامه آن را كه مربوط به تحقیق بود ترجمه نمودم كه آشنایی با آنها برای من نیز جالب توجه بود. در ادامه مطلب، این مواد را بخوانید. متن كامل تحقیق را نیز انشالله به زودی روی وب مشاهده خواهید نمود.
ادامــه مـطـلـب
اكبر اعلمی، نماینده مردم تبریز در مجلس، اواخر سال گذشته و همزمان با مطرح شدن پیشنهاد دكتر الهام از سوی رئیس جمهور برای وزارت دادگستری كه عضو شورای نگهبان نیز هست؛ طی نامهای خطاب شورای نگهبان پرسشهای جالبی را مطرح نمود كه در وبلاگهای دو دوست فرزانهام (آقایان دكتر ویژه و دكتر كارگزاری) كه از علمای حقوق عمومی و اساسی میباشند با استقبال روبرو شد.
حقیقت آنست كه این موضوع به طور خاص، پس از انتخابات سوم تیر و احتمال تصدی سمتهای وزارت و مشاورت و معاونت ریاستجمهوری برخی اعضای شورای شهر تهران در همراهی آقای احمدینژاد مطرح شدهبود كه در یك مورد با مصوبه تفسیری مجلس درباره ماده 28 قانون شوراها ختم شد. در آن زمان، من نیز به نوبه خود طی مقالهای كه 26 مرداد 84 در هفتهنامه تندر (اصفهان) منتشر گردید نظرات خود را اعلام نمودهبودم كه از قضا آقای اعلمی نیز در پرسشهای خود به نكات مهمی اشاره نموده بودند كه خوشبختانه در مقاله من نیز لحاظ شدهبود. اینك این رویه منطقی شكسته شده و پاسخهایی به برخی پرسشهای آقای اعلمی میخوانید كه پیش از طرح پرسش، نگاشته شده و حتی منتشر شدهبودند. این روزها لازم دیدم بار دیگر آن مقاله را – كه خالی از ایراد نیست – منتشر نمایم تا مورد نقد و بررسی عزیزان قرار گیرد. پاسخ دیگر پرسشهای آقای اعلمی باشد برای فرصتی دیگر یا برعهده دوستان فاضلم. گرچه گاه، پرسشها خود، پاسخند!
ادامــه مـطـلـب
خیال نقش تو در كارگاه دیده كشیدم
بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم
بگرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز كام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها كه فشاندم
ز لعل بادهفروشت كه عشوهها كه خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها كه گشادی
ز غصّه بر سر كویت چه بارها كه كشیدم
ز كوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
كه بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
كه من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از كوی او گذشت نسیمی
كه پرده بر دل خونین ببوی او بدریدم
به خاك پای تو سوگند نور دیده حافظ
كه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
* زوج جوانی آمدهاند. «فال حافظ» میخواهند. یكیش را میبرند یك گوشه كتابفروشی، دقیقا دیدم كه دو بار باز كردند و خواندند هم شعر را و هم توضیحاتش را! خوشحال بودند. كتاب نمیخواستند! سرجایش گذاشتند و بعد «9 ماه انتظار را دارید؟» «نه!» فكر كنم میخواستند فال بگیرند یا شاید اسم بچهشان را انتخاب كنند!
* «نه این ریزه! درشتترش را ندارید؟ دخترم حقوق میخونه اما خرافاتیه! هی فال میگیره ببینه بچش چشم آبی میشه؟! پسر میشه یا دختر!» میخواهد از اصفهان، یك «حافظ» سوغات ببرد برای دخترش. یكی از چاپهای زیبا را انتخاب كرد. راستی! من امسال شب عید فال گرفتم، چیزی سردرنیاوردم! شاید چون همینجوری «بدون نیت» بود، از سر عادت! «خیال نقش تو در كارگاه دیده كشیدم...» حافظخوانی لحظات تنهایی خودم بود؛ لحظه تحویل سال، همه به این امید خوابیدند كه بیدارشان كنم...
* «عشق در زمان وبا»؛ ماركز. «این 6500؟ كتابو گرون میكنند كه مردم باسواد نشن!» راستی! وقتی ماركز امسال بیاید ایران، تلویزیون و رسانههای رسمی چیزی خواهند گفت؟!
* «اه! بابا! این كیه؟» «پروین اعتصامی كه عكسش تو كتاباتونه!» «چقدر شبیه كوچیكیای مامانه!!!» دیوان پروین اعتصامی بود و عكس روی جلد همان تصویر معروف با روسری آبی در میانسالی پروین! میانسالی پروین و دوره «كوچیكی» مادر دخترك؟! پدر میخندد، دست بچه را گرفته و میروند بیرون. بعدا در یكی از عكسهایی كه گرفتم دیدم كه یك دور هم كالسكهسواری دور «نقش جهان» را تجربه كردند!
* چیزی از «عطار» هم موجود نیست. باز هم «پروین». یك نسخه میگیرند. دختر میگوید: «از اونایی كه توضیح داره میشه باهاش فال گرفت ندارید؟!» «فكر نكنم با دیوان پروین اعتصامی فال بگیرند!» همراهش میگوید: «نه! اون حافظه!» چند لحظه بعد همراه سعی میكند اصلاح كند: «از عبدالكریم سروش چیزی ندارید؟!»
* انواع و اقسام كتابهای «طب گیاهی» با اسامی مختلف و محتویات مشابه! مثلا «سرالنجات»، «طب الشفا» و... یا كتابهای رژیم لاغری و...
* بعضی هم دنبال قرآن یا كتابهای مذهبی میگردند. مرد نسبتا جاافتادهای هم بعد از نیم ساعت مطالعه «نهجالبلاغه» احتمالا به این نتیجه رسید كه نمیتواند همهاش را اینجا بخواند! خرید! یادش بخیر، آن نسخه نهجالبلاغه ترجمه مرحوم دشتی كه مدیر پیشدانشگاهی، ترم اول (بهمن 80) جایزه داد. خدایشان بیامرزاد؛ هم دشتی را و هم آن مدیر را. كسی سراغی از «نهجالفصاحه» نمیگیرد؛ خیلیها شاید نمیشناسند.
* چشمبادامیاند؛ اما واقعا نمیشود حدس زد كره، ژاپن، چین یا... كجای شرق آسیا؟! حوصله هم ندارم گپ بزنم، مخصوصا كه دارند به زبان خودشان با هم حرف میزنند. ناصر هم كه آمده و عشق جهانگردی دارد انگار بدتر و بیحوصلهتر از من! «زیارت عاشورا» را میبینند؛ روی جلد آن اثر بینظیر استاد فرشچیان (تابلوی عاشورا) نقش بسته؛ مرد میشناسد و میگوید: «حسین!» یعنی این اثر، نماد شدهاست حتی برای غریبهها! راستی! كپی رایت این نقاشی را به استاد پرداختهاند كه اثر را روی جلد كار كردهاند؟ بروبابا! دلت خوشه!
* «ایران در زمان ساسانیان»؛ پسر علاقهمند تاریخ است. به پدرش قول میدهد كتاب را خواهدخواند. میخرند!
* «9 كتاب جبران خلیل جبران» و «احمد شاملو». میخواهد یكی را انتخاب كند. از من میپرسد «شما اینارو خوندید؟» «نه!» «میخواستم ببینم كدومشو توصیه میكنید؟!» بالاخره «جبران» را میبرد. حالا كه فكر میكنم میبینم اگر قرار بود توصیه كنم، همین را توصیه میكردم! (با عرض معذرت از عشّاق سینهچاك شاملو در سراسر جهان!)
***
اینها بخشی از مشاهدات من است؛ هنگامی كه دو روز عید، رفتم در یك كتابفروشی كنار دوستی نشستم. میشود از عناوین كتابهای منتشره در طول سال – كه وزارت ارشاد در نشریات تخصصی مثل «كتاب ماه» و «كتاب هفته» اعلام میكند – تشخیص داد كه مردم (بازار) طالب چه كتابهایی هستند. داستانهای روانشناسی، متون مذهبی، داستانكهای فارسی و... اما آنچه مردم بیشتر میبرند همین كتابهای ساده و كمحجم و راحتالحلقومیست! بقیه هم كه گران است! فقط یكی دو نفر ممكن است سراغی از كویر شریعتی، عطار، غزلیات شمس، آثار سروش، علوم قرآنی و... بگیرند. شاید كتابهایی كه مردم میخرند، نوع نگاه آنها به زندگی را بهتر نشان دهد؛ چون اولا كه بیشترشان یك بسته گز را به یك «حافظ» ترجیح میدهند و ثانیا كتاب از معدود اقلامیست كه معمولا با وسواس و آگاهی زیادی خریداری میشود؛ مردم به سختی به كتاب پول میدهند اما به راحتی ممكنست وسایل آرایشی (خانمها البته)، یا خوراكی (آقایان بیشتر!) یا خرت و پرتهای كنار بازار را برای سوغات و هدیه انتخاب میكنند؛ پس كتابی كه خریداری میشود با حساسیت انتخاب میشود! كتابها، میزانالحراره شوق مردم برای دانستنند. باید نگران بود كه كمتر سراغ كتابهای علمی (مخصوصا علوم انسانی) میرویم و فال حافظ، مهمتر از دیوان حافظ است یا میخواهیم پروین را هم «لسانالغیب» كنیم! ناآگاهی. همین و بس! قرار نیست كتابها را گران كنند كه كسی باسواد نشود! فقط دو سه نفر دستی به كتاب ماركز كشیدند و رفتند؛ اما بقیه كتابها دستمال شدند!
پس از 1696 و 1737 حدود 24 ساعت پیش، قطعنامه سوم شورای امنیت درباره برنامه هستهایران نیز صادر شد. این قطعنامه اگرچه شدیدتر از 1737 است اما هنوز چندان هم «شدید» نیست! ظاهرا امریكاییها آنقدر وارد ریز اطلاعات هستهای ایران شدهاند كه میخواهند هر دو سه ماه یكبار به لیست ضمیمه بیفزایند!
البته تحریم بانك سپه و نیز تحریم كامل ایران در موسسات مالی بینالمللی و همه كشورها برای قراردادها، كمكهای مالی و وامها كه در ماده 7 پیشبینی شدهاست؛ مهمترین تصمیم جدید شورای امنیت است. بقیه حرفها همانهایی است كه باید پس از 1737 بارها شنیده باشید! تاكیدات من هم هنوز همانهاست. متاسفانه تصمیم امروز دولت هم دردی را دوا نمیكند. دولت امروز در اجرای قانون تجدیدنظر در همكاری با آژانس مصوبهای داشت كه سطح همكاریها با آژانس را نیز كاهش میدهد. گرچه همكاریهای قبلی فراتر از حقوق داخلی ایران بودهاست اما اینك كمتر تردیدی وجود دارد كه آن همكاریها در زمان خود لازم بوده و بهتر بود حتی به عنوان تدابیر موقت در مجلس تصویب میشد؛ كه نشد و برچسب «غیرقانونی» خورد! با وجود این، «كاهش سطح همكاریها با آژانس» پیام خوبی از طرف ایران نیست كه همواره بر همكاری با آژانس و حل موضوع در چارچوب این نهاد، تاكید داشتهاست.
اما جلسه شورای امنیت همانگونه كه پیشبینی میشد، نمایشی بیش نبود! معلوم نبود حضور رئیس جمهور میتوانست چه كمكی بكند؟ نماینده قطر، پیش از رایگیری اعلام كرده تحریمها فایدهای ندارد؛ او دقیقا كلمه «نامناسب» را به كار برده و گفته ممكن است تحریمها عواقب جدی برای منطقه بههمراه داشته باشد و «فشارها، كمكی به ایجاد اعتماد نمیكند.» اما به قطعنامه رای مثبت دادهاست! همانگونه كه پیشتر نوشته بودم، جلسه رایگیری در شورای امنیت معمولا نمایشی و تشریفاتی است و تصمیمات در رایزنیهای قبلی اتخاذ شدهاست. لطیفه دیگر را منوچهر متكی ساختهاست. وزیر خارجه ایران گرچه نطق نسبتا مناسبی ایراد نموده اما باید پاسخ دهد كه چگونه 15 عضو شورای امنیت به قطعنامه رای مثبت دادهاند اما چنانكه وی مدعیست قطعنامه بازتاب نظرات آنان نیست؟!
قطعنامه بر تعلیق از یكسو و پیشنهادهای اقتصادی و تجاری و فناوری اروپا از سوی دیگر اصرار دارد و اینچنین میخواهد توازن ایجاد كند؛ اما به نظر نمیرسد این پیشنهادها كه قبلا از سوی ایران رد شده، حاصلی داشته باشد.
به هرحال، با این سرعت قطعنامهها، فعلا چشمانداز نسبتا خاكستری و تا «ماده 42» فاصله بسیار است؛ اما یك اشتباه كافیست... دعا كنیم كسی اشتباه نكند.
متكی یك نكته بسیار جالب را نیز مورد توجه قراردادهاست: «تنها خاصیت این قطعنامه آن است كه ملتها و دولتهای آزادیخواه دنیا هرچه بیشتر اطمینان یابند كه برای احقاق حقوق خود هیچ اعتمادی به مسیر های چند جانبه و سازوكارهای بینالمللی نیست.»
^ لینك:
» متن انگلیسی قطعنامه 1747 و نظرات نمایندگان كشورها در شورای امنیت
» سخنرانی منوچهر متكی در شورای امنیت
» سولانا همچنان از مذاكره میگوید.
» احمدینژاد در گفتگو با كانال 24 فرانسه: تحریمكنندگان بیشتر ضرر میبینند.
^ حاشیه:
این دو روز، مصاحبههای رئیس جمهور با كانال 2 و 24 تلویزیون فرانسه را نیز دیدم. سخن بسیار است و مجال اندك. نخستین باری بود كه سعی كردم با تمام حواسم، به دقت سخنان نسبتا منسجم ایشان درباره هولوكاست را بشنوم و از پرسشهایشان یادداشتبرداری كنم؛ اما نقد آن را به فرصتی دیگر وامیگذارم...
كتمان نمیكنم كه من هم هنگام تماشای اولین ساخته داستانی مسعود دهنمكی خندیدم و گاه از شوخیهایش لذت بردم؛ اما نمیتوانم آن جنجالها و هیاهوها در جشن پایانی جشنواره فجر را توجیه كنم! محمدرضا شریفینیا همان حاجی بازاری خودپرست فیلم دنیا بود؛ امین حیایی همان اطوار همیشگیاش را درمیآورد؛ كامبیز دیرباز تفاوت چندانی با «تب سرد» نداشت و... بنابراین بازیها چیز زیادی برای گفتن نداشتند؛ فیلمبرداری و مخصوصا قاببندی جلوه بصری و زیباییشناسی خاصی برای من (تماشاگر غیرحرفهای سینما) نداشت شاید جز یك مورد و آن بمباران جبهه كه یك لحظه از روبروی آب نشان داده شد و تصویر انفجارها در آب بازتاب داشت و لذت بصری خاصی ایجاد میكرد. حتی دهنمكی ظاهرا تنها دانستههایش از عاشق شدن زنان محدود به فیلمفارسیهای قبل از انقلاب بودهاست؛ آنقدر سطحی كه همیشه در سینمای پس از انقلاب از آن گریزان بودیم. (سكانسی كه خواهر مجید با خواستگارش سخن میگوید كه روی دیوار ایستاده و از او میخواهد مانند مجید به جبهه برود! یا نگار فروزنده بد بازی كرده بود كه توی ذوق زد یا ایراد از فیلمنامه است!) شاید هم من چیزی نمیدانم!
حتی چندان ساده باور نمیكنم كه عراقیها با تانك وارد بیمارستان صحرایی ما شده، به مجروحان و اجساد نیمهجان شلیك كنند و... حداقل تاكنون كسی چنین قساوتی را بازگو نكرده بود كه من (جوان متولد 1363 و باصطلاح نسل سومی) چیزی از آن بدانم و حداكثر دانستههای من از جنایات جنگی ارتش صدام به بمبهای شیمیایی محدود میشود؛ چیزی كه در فیلم نیز نمایش دادهشد و اتفاقا یكی از بستگانم نیز از قربانیان شهید یكی از این جنایات محسوب میشود. كیفیت صدا نیز چندان مناسب نبود و البته شاید ایراد از سینمای نونوار اصفهانیها بود! استفاده از كلماتی مانند «تریپ»، «حال توپ»، «دستت درست» یا «كارش درسته» و امثالهم نیز برایم عجیب بود. قصه در تیرماه 67 میگذرد و نمیدانم این كنایات و عبارات آن روزها جایی در گفتگوی روزمره مردم داشته اند یا نه؟
اما نكته جالب این بود كه نیمی از تماشاگران اصرار داشتند تیتراژ پایانی فیلم را نیز دنبال كنند! این اتفاق برای اولین بار بود كه در یك سینمای عادی ایران شاهد آن بودم و گزارشهای نشریات سینمایی هم حكایت از آن دارد كه معمولا ایرانیان بلافاصله پس از آغاز تیتراژ سالن را ترك میكنند؛ حتی چراغهای سالن چند ثانیه پیش از پایان فیلم، روشن میشوند! تنها نكته تیتراژ نیز چیزی از دهنمكی نبود؛ بلكه آوازی ساده از «محمد اصفهانی» بود و همین نام كافی بود كه تا آخرین لحظه آن را دنبال كنیم كه البته چیز خاصّی هم نبود؛ با این كه از طرفداران صدای اصفهانی هستم این را میگویم!
در مجموع، «فیلم» چیز خاصّی نداشت كه انتظار «مرغ» یا «سیمرغ» از آن برود! آقای دهنمكی! این فیلم خداوكیلی سیمرغ بگیر نبود؛ كه اگر قرار بود به خاطر خندههای تماشاگران یا میزان استقبال مردم سیمرغ بدهند؛ «آتش بس» هم سال گذشته سیمرغ میگرفت! البته من فیلمهای دیگر جشنواره را هنوز ندیدم ولی مطمئنم حداقلهای بنیاعتماد، مهرجویی، لطفی و دیگران از «اخراجیها» برتر خواهد بود! البته باید امیدوار بود كه دهنمكی با نگاه ژورنالیستی خود بتواند در آینده تاثیر مهمی بر «محتوا» در فیلمهای اجتماعی ایران بگذارد. تنها به عنوان پیام فیلم میتوانم به آقای دهنمكی بگویم كه مطمئن باشید نمیگذاریم اسلام وسیله و ابزار خشك مقدسها و خشك مقدّسنماها شود! روحانی فیلم (با بازی فخرالدین صدیقشریف) و آقا مرتضی (با بازی جواد هاشمی) را با صد تا حاجی خشك مقدّس (با بازی محمدرضا شریفینیا) عوض نمیكنیم و مطمئنیم مجید سوزوكی و رفقایش آنقدر دلپاک هستند كه به غمزهای دل ببازند و ره صد ساله یك شبه بپیمایند. بعضی جوانهای این دوره زمانه كه شاید از صفت «جهل» با جاهلان سنتی برابری كنند؛ هنوز جوانند و با توپ و تشر فقط از راه دور میشوند.
و البته همیشه صحنههای جنگ برایم احساسبرانگیزند؛ در هر فیلمی كه باشد برایم لحظاتی است كه باز به خود نهیب بزنم: «من از جنگ میگویم! تو نمیفهمی چه دردیست!»
فیلم تمام شده است... یاد یكی از روزهای اردیبهشت گذشته میافتم. فردوسیپور همه را سر كار گذاشته؛ اما دهنمكی و بهمن فروتن (مربی شموشك) درباره «شادی» سخن میگویند.* دهنمكی هنوز اصرار دارد قهرمانان واقعی «آنها» بودند؛ در جبههها مردانه ایستادند؛ با غمهایشان، با دینشان، با عزادرایشان. شادی فوتبال ارزشی ندارد. و هنوز فروتن میگوید: جامعه به ارزشهای مذهبیاش میبالد و با آنها زندهاست؛ با غمهای بزرگش... اما به شادی هم احتیاج دارد... حالا! اگر از هر تماشاگری درباره اولین فیلم داستانی دهنمكی بپرسید؛ میگوید: طنز بود! خندهدار بود! شاید هم بگوید «خوش گذشت» و... این است لطیفه روزگار.
* سخنان دهنمكی و فروتن از مناظره در نمایشگاه مطبوعات را نقل به مضمون نمودهام و عین سخنان در دسترس نیست.
در آخرین روزهای سال گذشته طی یادداشتی بر اهتمام ویژه بر «هویت ملّی» در سال جدید تاكید نمودم و اینك رهبری سال 86 را با شعار «اتحاد ملّی – انسجام اسلامی» آغاز نمودند. درباره انسجام اسلامی در فرصتی دیگر سخن خواهم گفت و اینك سخنی كوتاه درباره اتحاد ملی دارم.
نخست آن كه همانگونه كه در سخنان مقام معظّم رهبری اشاره شده بود؛ «همه نیروهای ملّی و همه نیروهای معتقد به آرمانهای بلند ملّت ایران» باید در كنار هم برای پیشرفت كشور اهتمام ورزند. لیكن این اتحاد و همدلی پیشنیازهایی دارد. در وهله اول، باید بر هویت ایرانی به عنوان مهمترین وجه مشترك ایرانیان تاكید شود. تحقیر و توهین به اقوام و اشخاص در هر مرتبه و جایگاهی، این اتحاد را مخدوش میكند. همچنین وحدت ملّی در پرتو كثرتی كه «آزادی» مینامیمش محقق خواهد شد. اتحاد ملّی به هیچ وجه مجوزی برای سكوت و عدم انتقاد از دولت نخواهد بود بلكه شنیدن همه صداها، لازمه رسیدن به اتفاق نظر و وحدت است. شخصا امیدوارم در سال جدید هركسی به بهانه یا با توجیه «اتحاد ملّی» بیتفاوت از كنار انتقادات نگذرد.
اتحاد ملّی، محصول یك اتفاق و حادثه ناگهانی نخواهد بود. همچنین اتحاد ملی تنها نیاز سال 86 نیز نخواهد بود. از یك سو باید این اتحاد از دل كثرت و گوناگونی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی ایرانیان حاصل شود و از سوی دیگر همیشه و در همه حال، یك نیاز ملی بوده، هست و خواهد بود كه اینك در شرایط خاص كشور، بیش از گذشته این نیاز احساس میشود و جایی برای هیچگونه غفلت نخواهد بود.
بدون شك، دو پرونده مهم سال 86 در عرصه سیاست، مهمترین جلوهگاه این اتحاد خواهد بود. یكی داستان دنبالهدار «انرژی هستهای» و دیگری «انتخابات مجلس شورای اسلامی». در اولی، اتحاد ملی سبب تقویت موضع دولت، برخورداری از پشتوانه ملی برای مذاكره و رفع مشكل خواهد شد و در دومی، برگزاری انتخابات آزاد، قانونی و منصفانه، عزم راسخ دولت و نظام برای حفظ اتحاد ملی را نشان میدهد و حضور مردم در انتخابات (با هر رایی از سفید تا سیاه!) این اتحاد را قوام میبخشد.
خلاصه آن كه اتحاد ملّی با اهتمام به منافع ملّی، حفظ حقوق و آزادیهای قانونی شهروندان، توسعه اقتصادی و رفع فقر، فساد و تبعیض، تدبیر در امور و پیشگیری از ایجاد مشكلات جدید برای مردم حاصل خواهد شد.
درحالیكه سال 85 را با دو تكذیبیه به پایان رساندم؛ امروز در آغاز سال نو نیز مجبورم چیزی را تكذیب كنم! در جریانات سال گذشته مجبور شدم گاهی نیز به اقدام پیشگیرانه دست یازم و پیشاپیش تكذیب كنم كه مبادا شایعهای گسترش یابد! و باز هم تاكید میكنم «من سخنگو ندارم!» هرگونه خبر و اطلاعی درباره فعالیتهای شخصی و اجتماعی خود را از طریق همین وبلاگ منتشر خواهمنمود.
دیروز به طور اتفاقی وارد وبلاگ مجمع وبلاگنویسان اصلاحطلب شدم. موضوع، برایم جالب بود و ناخودآگاه لینك مربوط به شناخت شورای مركزی مجمع توجهم را به خود جلب كرد. اما ناگهان نام و تصویر خود را به عنوان «مسوول كمیته گفتگو» در میان شورای مركزی دیدم! گرچه دوستان كم و بیش با توجه خاصم به موضوع «گفتگو» كه باید آن را گفتمان عصر خاتمی نامید؛ آشنا هستند اما نمیدانم گردانندگان و موسسان این مجمع چگونه و از كجا با من آشنایی دارند؟! این مجمع چگونه شكل گرفته و قرار است چه كار كند؟ آیا «گفتگو» همان «روابط عمومی» است یا همان آرمان زیبا و انسانی است كه در پی آنیم؟!
با وجود آن كه برای همه فعالان سیاسی كشور آرزوی موفقیت و تلاش برای پیروزی و بهروزی ملت ایران دارم در همینجا هرگونه ارتباط خود را با مجع مذكور تكذیب و اعلام مینمایم هیچگونه فعالیت سیاسی به معنی خاص در سال جدید نخواهم داشت؛ اما برای فعالیتهای مدنی و اجتماعی آمادگی كامل دارم و درصورتیكه فضا و شرایط مناسبی فراهم باشد؛ از هیچ كمكی دریغ نخواهمكرد.
عیدی من به شما؛ نخستین قسمت از داستانی كه درحال نگارش آن هستم... آدم به این دست به نقدی دیده بودید سال نو شروع نشده؛ عیدی بدهد؟! یادتان باشد كه ممكن است این داستان ادامه هم نداشته باشد و این تمامش باشد؛ آن وقت عیدی كاملی است! پس منتظر باشید! نامش را هنوز زوداست بگویم؛ شايد «پرنیان»... ادامه مطلب را بخوانيد...
ادامــه مـطـلـب



