هميشه يك بار اواخر بهمن يا اوايل اسفند بوي خاصي در فضا پراكنده ميشود و احساس ميكنم كه يادم مياندازد: عيد نزديك است! بعد همينطور چند روز ميگذرد تا... امسال هم اواخر بهمن بود. با اين تفاوت كه تقريبا از كمك منزل معاف بودم! گذشت آن روزگار كه چهار طبقه ساختمان، فرش را ميگذاشتم روي دوشم ميبردم بالا، يا بعد از شستن ميآوردم پايين! شايد سال آينده دوباره!
چند ساعت بيشتر تا آغاز سال جديد باقي نماندهاست. حدود 25 ساعت، كمي كمتر. شايد اينها كه مينويسم آخرين يادداشتهايم باشد در سال عجيبي كه گذشت. راستش نگارش يك داستان را هم آغاز كردهام. كمي نوشتهام. شايد همين يك صفحه تمامش كنم، شايد ادامهاش بدهم. ولي نميخواهم فضاي تلخش الآن ديده شود. ميگذارم براي بعد. يك يادداشت از 18 ماه پيشم پيدا كردم كه آن هم كمي گزندهاست؛ قبلا منتشر شده و شايد خوانديد آن هم بماند براي بعد؛ از آن يادداشتهاي تكرارنشدهايست كه تازگيش هميشگيست!
اين چند روز خيلي فكر كردم به سال آينده. به «برنامه»! اما مدام تصاوير سال 85 جلوي چشمم آمد و اتفاقاتش كه همگي پيشبيني نشده بودند. دلم نميخواهد چيزي در ذهن داشته باشم و بگويم: «اينست برنامه سال 86». اصلا دلم نميخواهد. از طرفي نميخواهم باز خود را به حوادث و تكلحظههايي بسپارم كه يك لحظه گذرشان از ذهنم، مشوشم ميكنند. خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد / خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت...
نه دل در گرو برنامهاي خواهم داشت و نه خوش دارم لحظهها و رويدادها مرا با خود ببرند. اين چند ساعت باقيمانده براي خودم خواهم بود. كه آرامتر بنشينم، به اين فكر كنم كه سال 86 بايد لحظه به لحظه برنامه بريزم! هرلحظه براي يك لحظه ديگر! هيچ پايندگي نمييابم! اين چند ساعت بايد آماده شوم كه در ديدوبازديدهاي گهگاه چطور عيد را تبريك بگويم كه حداقل براي خودم تكراري نشود! واقعيت اينست كه ديدوبازديدهاي كمي خواهيم داشت. شايد چند روز هم بروم سراغ آثار تاريخي و زيباي اصفهان. سفري هم قرار بود به فرنگ داشتهباشيم كه بنا به دلايلي كه بهتر است اينجا به آنها اشاره نكنم؛ براي من منتفي شد. پس از عيد سعي خواهم كرد كشف كنم كه «چرا» چنين شد؟ البته اگر پاسخي بيابم! زيرا برخي را بنايي بر پاسخگويي و صراحت نيست. اميدوارم چنين نباشد و اگر سوءتفاهم است برطرف شود و اگر اشتباهي بوده، جبران شود؛ وگرنه كدورتي ميماند براي هميشه بيپاسخ.
اين چند روز ميخواستم بنشينم يكي يكي براي دوستان ايميل بزنم و تبريك بگويم. شرمنده همهشان.
از همينجا به تكتك دوستانم تبريك ميگويم. براي همهتان روزهاي خوب و خوش آرزومندم؛ پر از شادي و لبخند.
از اين كه نتوانستم جداگانه تبريك بگويم؛ عذرخواهم خاصه آن كه از اكثر قريببهاتفاق دوستان كوچكترم!
و البته براي خودم از باب «چراغي كه به خانه رواست...!» نيز چنين آرزوهاي زيبايي دارم.
اين چند ساعت پر از دلهره هم هست. و آخر سر بايد داد بزنم كه «بالاخره تمام شد!» دستانم را مشت كنم بگيرم طرف خودم و بفشارمشان. بعد به بدنم كش بدهم كه كاملا خستگي در كنم! اما فرصت اندك است. الآن هم ميخواهم بنشينم كمي با يك نفر حرف بزنم. ميخواهم گلايههاي يكساله و حتي بيشترش را با او بگويم. خيلي وقتاست اينقدر احساس نكردهام بايد بيواسطه حرف بزنيم. اما الآن وقتشه!
در آستانه نوروز، فیلم سینمایی بیدمجنون فرداشب از تلویزیون پخش میشود. گمان كنم همین امسال بود كه نمایشی با اقتباس از رمان «كوری» نیز در تهران اجرا شد. این یادداشت را 25 مهر 84 پس از دیدن «بید مجنون» نوشته بودم؛ هنوز هم بید مجنون را دوست دارم:
«كوری» ساراماگو و «بید مجنون» مجیدی برایم روی یك خط تعریف شده اند. داستان «دیدن، خواستن و توانستن» است. ساراماگو – چنانكه حافظه یاری میكند – كتابش را با این جمله از كتابی خیالی آغاز میكند كه «وقتی میتوانی ببینی نگاه كن و وقتی میتوانی نگاه كنی مراعات كن.»
بسیار علاقه مندم كه روزی امكانات سینما اجازه دهد كه فیلم كوری را هم ببینیم. هرچند هنوز هم هرچه فكر میكنم نمیدانم چرا همسر چشم پزشك كور نشد و همه آن مصیبتها را به چشم دید. در آن داستان، اكثر شخصیتهای اصلی به گونه ای گناهكارند یا مقصر. شاید در این میان تنها خود چشم پزشك است كه چندان تقصیری برای خود نمی شناسد و تا حدی كور اولی كه پشت چراغ قرمز كور میشود. حتی همسر دكتر در بیمارستان مرتكب قتلی میشود كه به ظاهر، یك انتقام است كه قابل توجیه ممكن است باشد؛ اما او كور نمیشود.
«كوری»، داستان همه گیری و اپیدمی زشت كرداری انسانی و دورافتادن از اخلاق است. در پایان داستان، طبق اعتقادات نویسنده یك «باران» میتواند همه پلیدی های شهر را بشوید. اگرچه واتیكان، او را «كمونیست قدیمی ضدمذهب» و با «آثاری با عرق ضدكاتولیكی» میشناسد.
«بید مجنون» هم گاهی نگاههای مشتركی با كوری دارد. یوسف، اگرچه به دنبال «انتخاب» خود است و بر نظم از پیش تعیین شده شوریده است؛ اما به سختی میتوان رفتار او را توجیه كرد. رویا هم گویا دل خوشی از بازیابی سلامت همسرش ندارد كه خود را از او دور میكند، عینك را از چشمش برمیدارد – اگرچه به ظاهر برای آسایش خواب یوسف – و گلهای باغچه برایش مهمترند و حتی با دعوت یوسف به كار در آموزشگاه نابینایان، ناخواسته موجب رنجش خاطر او میشود. یوسف و رویا – كه زندگی شان به هم وابسته است - هر دو به سوی باختن زندگی پیش میروند و نهایتا این بار هم طبق اعتقادات فیلمساز است كه یك دعا، و یك بازگشت دوباره به سوی خداوند هم بینایی را به یوسف برمیگرداند و هم آرامش خانواده را. چنانكه شنیده ایم: صد بار اگر توبه شكستی بازآ...
به همان گونه كه خدای كوران كوری با باران رحمت خود، همه پلیدیها را از شهر می شوید و یك ناظر برای همه این اتفاقات تعیین میكند؛ خدای یوسف هم با تكرار یك دعا، فرصت دوباره ای به یوسف میدهد. یوسف هر دو بار با یك دعا كه با خط بریل روی كاغذی نوشته و لای كتاب مثنوی مولانا گذاشته است، و با دیدن مورچه ای كه در ادبیات فارسی نماد سعی و خطا، پشتكار و از پا ننشستن و امیدواری است به بینایی میرسد.
اما میان بینایی نخست و دومی تفاوت زیادی وجود دارد. همانگونه كه میان پاكیزگی و نشاط صبح پس از باران روز آخر در كوری با پاكیزگی و نظم شهر پیش از شروع اپیدمی هم تفاوت است. این تفاوت را باید در دانش ناشی از تجربه لیسبونی های كور و یوسف و رویا دانست. آنان نتیجه دوری خواسته یا ناخواسته از رفتار اخلاقی را یك بار دیده اند و اینك پس از باران، زندگی نوینی را آغاز میكنند.
«این كوری، كوری واقعی نیست. كور شدن عقل و فهم آدمی است. ما آدمها عقل داریم اما عاقلانه رفتار نمیكنیم. اگر جز این بود مثلا گرسنگی دامنگیر آدمی نمیشد.» (ساراماگو)
صبح 17 اسفند بود؛ دو روز مانده به اربعین. جمعی از آذری زبانها در گوهرشاد جمع شدهبودند و در سوگ حضرت عبّاس سینه میزدند...

یونسكو، سال 2007 را به بزرگداشت مولانا محمد جلالالدین بلخی اختصاص دادهاست. شایسته دانستم در این سال بیش از گذشته، از سرودههای مستیفزای این روح بزرگ كه به «دیدار» میاندیشید نه به «قافیه» بهرهبریم...
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح در آمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خمّاری یا دشمن هشیاری
یا آن كه كنی ویران هر خانه كه من سازم
جان ریخته شد در تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم
هر خون كه ز من روید با خاك تو میبوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو همرازم
در خانهی آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
صورتگر نقاشم هرلحظه بتی سازم
وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم...
پس از توقیف روزنامه شرق، ظاهرا تعدادی از روزنامهنگاران این روزنامه به «اعتماد» پیوستند و عدهای نیز باز هم با سردبیری محمد قوچانی در هفته نامهای به نام «شهروند امروز» مشغول شدند كه باز هم نام «عطریانفر» را به عنوان رئیس شورای سیاستگزاری دارد. ظاهرا این هفتهنامه از اصفهان برخاستهاست، شرق هم از سیستان و بلوچستان آغاز شده بود! حال معلوم نیست پس از رفع توقیف شرق، آیا باز هم شهروند امروز به این شكل منتشر میشود یا نه؟ به هرحال... ویژهنامه نوروزی شهروند، مصاحبهای با دكتر ضیایی بیگدلی دارد و خانم باقی، دبیر بخش حقوقی شرق، درباره موضوع انرژی هستهای با ایشان مصاحبه نمودند. از آنجا كه شهروند، سایت ندارد كه ارجاع بدهم؛ بخشهایی از این مصاحبه را برای وب آماده كردم. این ویژهنامه مقالهای از عماد باقی درباره حق حیات و سریال زیر تیغ و نیز مصاحبهای با صفایی فراهانی درباره تعلیق فوتبال ایران نیز دارد. فراهانی در این مصاحبه میگوید: «از دید من نیازی به تصویب اساسنامه در دولت نیست ولی اگر دولت بخواهد این كار را انجام بدهد منعی ندارد.» وی از موضع یك فیفایی سخن گفته درحالیكه قوانین ایران، تصویب اساسنامه توسط دولت را شرط قانونی بودن آن میداند. (قانون الحاقی به قانون فهرست نهادها و موسسات عمومی غیردولتی – 1376) گفتگو با محمدعلی رامین درباره هولوكاست هم از نكات جالب شهروند است.

اما مصاحبه دكتر ضیایی بیگدلی... ایشان باز هم مانند اكثر حقوقدانان دیگر در جایگاه روشنفكر عملگرا قرار میگرد و درباره «وتو» در شورای امنیت میگوید: «قطعا غیرعادلانه است. البته بحث قانونی با بحث مشروعیت متفاوت است. ما با بسیاری قوانین و حتی قطعنامه ها مواجهیم كه مبانی مشروعیت را ندارند. قانون باید رعایت شود اما آیا همه قوانین مشروعند؟ بند 3 ماده 27 (منشور) به نظر بسیاری از حقوقدانان فاقد مشروعیت است.» وی به رفتار سیاسی كشورها در استفاده یا عدم استفاده از وتو و رایشان در شورای امنیت اشاره كرده و میگوید: «[روسها] در قطعنامه 1737 از حق وتو استفاده نكردند. درحالیكه استفاده آنها از این حق پیشبینی میشد. عدم استفاده آنها از این حق در مقابل این بود كه نیروگاه بوشهر مستثنی شود. وقتی قطعنامه نیروگاه بوشهر را مستثنی كرد روسیه رای مثبت داد.»
ضیایی بیگدلی با صراحت میگوید: «اگر پنهانكاری صورت گیرد، اساسا سوءاستفاده از حق است. بنابراین یك سلسله ضوابط و شرایطی باید رعایت شود كه به تكالیف تعیینشده بازمیگردد. اولین قدم تكلیف به گزارشدهعی منظم به آژانس حتی در حین فعالیتهای صلحامیز هستهایست؛ اگر چنین اقدامی صورت نگرفت اصل بر اینست كه سوءنیت وجود دارد. وجود این سوءنیت در تعارض با حقی كه شناخته شده قرار میگیرد. در نظام پادمان چنین نیست كه بازرسان الزاما باید پی به انحراف ببرند بلكه خود دولتها باید گزارش دهند حتی اگر بازرسان پی به انحراف نبرند. انحراف، پنهانكاری، بیاعتمادی و موارد اینچنینی زمینههایی است كه در پایههای این حق (دستیابی به انرژی هستهای) تزلزل ایجاد میكند.»
وی همچنین به نكات حقوق بشری قطعنامه 1737 نیز پرداختهاست كه تا جایی كه به یاد دارم برای نخستین بار، در سخنرانیشان در اصفهان از طرف من به عنوان یك سوال مطرح شد: «موارد تازهای در این قطعنامه وجود دارد كه نقض صریح حقوق بشر است و آن بحث محروم كردن دانشجویان ایرانی در رشتههاییست كه به نوعی در ارتباط با انرژی هستهای قرار میگرند.» دكتر ضیایی معتقد است این موضوع میتواند حتی تا محرومیت یك دانشجوی حقوق كه پایاننامه خود را درباره مسائل هستهای مینگارد تفسیر شود؛ همچنین لیست تحریم اشخاص حقیقی و حقوقی ایرانی و تشكیل كمیته ویژه را «موارد عجیب و قابل تامل» میخواند.
استاد برجسته حقوق بینالملل بر راه حل سیاسی تاكید میكند و معتقد است باید وارد «بده – بستان» شد: «چه ایرادی وجود دارد امتیازی از دست رود برای كسب امتیازات دیگری كه فردا خواهیم داشت؟» و این همان نكتهایست كه در سخنرانی اصفهان نیز بر آن تاكید نمود. گزارش این سخنرانی را در لینک زیر و مجله ایرانی حقوق بین الملل مطالعه كنید.
» لینك:

ذبیحالله و محمدعلی شمس در لابی مهمانسرای دانشگاه فردوسی مشهد. ذبیح جلوتر نشسته و محمد آن یكیست كه ژست تقریبا متفكرانه گرفته! با یك ساعت خیره شدن به این عكس شاید بتوانید از این به بعد، آنها را اشتباه نگیرید! واقعا خودم پشت تلفن كه حداقل گاهی اشتباه میكنم! آن هم از بركات دوریست! یادم رفته كدامشان چند دقیقه بزرگتر بود!
از خصوصیاتشان و تفاوتهایشان زیاد میتوانم بگویم اما میگذرم! الآن میتوانم كلّی شك كارآگاهی نثارشان كنم كه مثلا چطوری زودتر از همه بچهها میتوانند...؟! چیزهای زیادی میخواستم دربارهشان به بهانه این عكس بنویسم اما بعدا باید از خودشان اجازه بگیرم!
نمیخواهم در دور جدید، بخش گفتگوی وبلاگم پر از گفتگوهای دوستانه باشد. علاقه دارم به بحث درباره مسائل مختلف بپردازیم و همه هم شریك شوند. اما این بار نمیتوانم از كنار برخی نظرات دوستانم با بیتفاوتی بگذرم... زیرا آنها با بیتفاوتی از من نگذشتند و گرامیشان میدارم.
اول از همه درباره آنچه مهدی نوشته، مینویسم. دلم میخواست این دو روز بهش زنگ بزنم تا راحت و بیواسطه حرف بزنیم اما ترجیح دادم همانطوری با او سخن بگویم كه آغاز نمود! همینجا روی همین یك برگ تاك! نمیدانم خدا چه چیزی در وجود من قرار داده كه وقتی قرارست با كسی سخن بگویم هیچكس را نمییابم و در قالب هزار كلمه و صدها موضوع غیرشخصی فقط با حرف زدن خودم را آرامتر میكنم؛ اما به دیگران كه میرسم بارم سنگین میشود. انگار هر كسی میخواهد حرفی بزند. در فال ما اسفندیها (هنوز هم میگویم اعتقاد ندارم به اینها!) آمدهاست كه «گوش» خوبی هستیم. هنوز نمیدانم دیگران هم اینطورند یا نه. اما چند اسفندی، دور و نزدیك هستند. نزدیكترینشان علی است كه تازه فهمیدم اسفندیست. از او هم باید بپرسم! اما خودم وقتی گوش میشوم؛ چه برای مادربزرگ مرحومم چه برای دوستی كه اینترنتی حرف میزند؛ و هر جای دیگر برای هر زخمی... احساس خوبی دارم. احساس مفید بودن! شاید مهدی هم به این خاصیت عجیب من پی برده! به این كه كسی با من درددل كند افتخار میكنم؛ سعی میكنم به هر قیمتی شده كمكش كنم؛ گاهی حتی اگر بهایش «خودم» باشم. این را برای خودم افتخار میدانم. نمیدانم چرا مهدی باید از من عذرخواهی كند؛ آن هم در دفتری كه «بغضینههای بیكلام» با من را در آن مینگارد؛ دفتری كه هرگز ندیدهام. من و مهدی فقط یك بار كلاهمان توی هم رفت؛ آن را هم زود درش آوردیم! همان روزی كه فكر میكردم «بد شد» كه در یك جلسه عدهای نشستند هرچه ناسزا بود بار مهدی كردند؛ و بعد قول و قراری بین من و مهدی و دوستی دیگر بههمخورد و گمان میكردم به من (و البته آن دوست) بیاحترامی شده اما بعد دیدم آن اتفاق هم تاثیری در ارزش و احترامم نزد دیگران نداشتهاست؛ آنها كه فكر میكردم شاید از این به بعد با كنایه نگاهم كنند، چنین نكردند و من هنوز محترم بودم؛ حداقل در ظاهر. پس حقیقتا دلیلی هم برای دلخوری نداشتم و سر آن قضیه من كه گلایهای ندارم؛ آن دوستمان هم فكر كنم همینطور. چیز دیگری یادم نمیآید؛ هرچه هست در ذهن توست! بعدا هم اگر یادی از آن روز كردم؛ شوخی بوده و بس. شاید این من باشم كه باید بخاطر چیزی عذرخواهی كنم كه هنوز نمیدانم چیست و چرا یك بار گفتی از من دلخوری و هیچگاه نگفتی چرا دلخوری؟! بگذریم.
دوست دیگری خودش را با چند نقطه معرفی كردهاست. مثل همه منابع آگاهی كه هرگز نمیخواهند نامشان فاش شود! سخن من با او اینست كه یك بار حركتهای پاككن برای پاك كردن آنچه گفتی را تجربه نمودهام. سالها پیش... وقتی تصمیم گرفتم دیگر به هیچ ضعفی، آری نگویم و راهش ندهم! سعی كردم صدایم نلرزد، زیر گلویم تند نزند و... كه همهاش هم زیر سر همان بیماری بود. تلاش كردم و پیروز شدم؛ اما بعد... همان روزهای قشنگ... یكباره شكستم. این بار نتوانستم خودم خم شوم. شكستم. صدای شكستن خودم را شنیدم. اسطورهای بیش نبود... من ضعف را و بیماری را بایكوت كردهبودم! تحریم! از دایره لغاتم حذف شدهبود. فكر میكردم هیچ مشكلی ندارم و همین بابت قضیه سربازی نگرانم میكرد! آییننامه را مرور كردم دیدم به صرف عمل قبلی، معاف میشوم؛ حتی اگر الآن مشكلی نباشد! اما درست در همان روزها... چنان شد كه افتد و دانی! انسان توانمند در ذهن من جای خود را به انسان ضعیف داد. نه انسان ضعیف! بلكه به انسانی كه هر لحظه ممكن است دیگر «هیچ» نباشد. آنقدر روحم مسخ شد كه هیچ چیز دلگرمم نمیكرد. هرگز برای هیچ یك از دوستانم آرزو نمیكنم كه آنچه من تجربه كردم را تجربه كنند؛ فقط امیدوارم چند دقیقه در خواب، همان ضعفها را ببینند! و زود بیدار شوند و كسی نزدیكشان باشد كه با جرعهای آب آرامشان كند. من را خیلیها بهاشتباه با «غرور» میشناسند ولی همینجا خیال همه را راحت میكنم؛ اگر قبلا توهّمی بود یا امكانی داشت؛ دیگر امكان ندارد! غرور من همان روزها هم توهّم ذهن دیگران بود! اینك غیرممكنی بیش نیست! از توهّم تا واقعیت وجود، فاصله بسیار است و از غیرممكن تا توهم هم چنین فاصلهایست! من همواره با خستگی همه این سالها، باز هم به تلاش میاندیشم اما واقعیت را كنار نمیگذارم. واقعیت وجود دارد! پاككن، ذهن من را میتواند تصحیح كند نه واقعیت را! لطفا پاككن را دوباره در دست بگیرید!

... كه زندهرود كنارت كمی قدم بزند
شب تو را به بلندای خود رقم بزند
كه «آمدی» همه شهر را دچار كند
كه «میروی» همهی قصه را به هم بزند
كه عاشقی، در بازار پیر نقش جهان
دوباره بنششید، عشق را قلم بزند
كه اصفهان بشود دستگاهی از آواز
كه یك نفر هی مضراب زیر و بم بزند
كه راز گنبد فیروزهفام مسجد شاه
به جان اسلیمی طرح، پیچ و خم بزند
كه پیچ و خم به تن تاكها بپیچد و بعد
خمار جلفا را در شراب هم بزند
كه كوچهها همه پست و بلندتر كه شدند
هوای او در این پیچ و تاب دم بزند
كه باز هم سكری قهوهای نگاه تو را
بگیرد و چشمی بیقرار نم بزند
كه شیر سنگی خواجو تو را اسیر بكند
به شور و حال شبی دور، رنگ غم بزند
كه حلقهای در انگشت زندهرود كنی
كه زندهرود كنارت كمی قدم بزند
ابراهیم اسماعیلی

متن را كه نوشتهام و خواندید یك چیز مهم یادم رفت!
تشكر... اول از دكتر صدرعاملی و دوم دكتر حسینی عزیز كه با دستهای توانمندش دستانم را فشرد و در همه لحظات بزرگترین روحیهبخش بود و سوم پرستارهایی كه نق و نوقهای همه را تحمل میكنند! گمان نمیكنم هیچكدامشان وقت داشتهباشند وب من را بخوانند ولی سال نو را به همهشان تبریك میگویم و بیش از همه به دكتر حسینی.
طلوع آخرین چهارشنبه سال یادمان میآورد كه دیگر به راستی یك سال پرفرازونشیب، پر از خاطره گذشت و 365 برگ تقویم، یك به یك ورق خوردند. سالنامههای آخر سال نشریات هم داد میزنند كه «یك سال گذشت»!
سال 85 را با شعار «واقعگرایی» آغاز نمودم. پیشبینیام سالی آرام در زندگی شخصیام بود اما... هنوز هم در شگفتم از آنچه گذشت. نمیدانم چرا دلم نمیآید بنویسم «سال بد»! سال چندان خوشایندی هم نبود اما فكر میكنم میتوان هنوز هم شكرگزار بود... ادامه مطلب را بخوانید.
ادامــه مـطـلـب
نگاهش نگران بود؛ این جمله حالا برایش بامعناتر شده بود: «به هیچ كس نمیشود اطمینان كرد.» با خودش میگفت: «حتی به خودم!» درمانده بود و مضطرب. اتفاقی بود كه روی داده بود؛ خواهی نخواهی گناهی با اراده او؛ گرچه مخدوش. یك لحظه... یك آن... اشتباه. همین و بس... اگر خدا میگذشت، او از بندهاش واهمه داشت. چیزی به لحظه موعود نمانده بود اما... آیا همه چیز میشد از ابتدا آغاز شود؟ آری میشد اگر... شاید... هیچ كس مطمئن نیست... اما بنده، گناه دیگری را نه با رذالت مشروع انتقام بلكه با حلاوت بخشش پاسخ گفت... همه چیز از نو آغاز شد. حال نگاهی نگران به آینده... با مهری بر پیشانی. سخت است؛ اما ممكن. دستی باید دستش را بگیرد... میگیرد. حالا به جای زیر تیغ، حریر ماه را احساس میكند كه چشمان خوابزدهاش را مینوازد...
«اوس محمود» دور و بر ما زیاد است. چشم باز كنی اوس محمود است كه دور و برت را گرفته. شاید خود تو و خود من هم یك اوس محمود باشیم. یك لحظه اشتباه است كه زندگی را بر باد میدهد. زندگی من را، زندگی او را، و دیگران را... یك لحظه جنون، یك آن اشتباه. فقط با خودم كلنجار میروم كه كی از این كابوس رها میشوم؟ یا نه... چرا كابوس؟ شاید حقیقت دارد. هر چه هست كی تمام میشود؟ كی دار را بر پا میكنند كه برهم از این عذاب؟...
...
هنرمند، در زیر تیغ، هنرمندانه به نمایش گذاشت یك لحظه اشتباه را، یك لحظه تباهی همه شادیها و... همه پاكیها را. نمیدانم با وجود یك كارشناس و یك مشاور حقوقی كه اتفاقا یكیشان دستی هم بر نقد هنر هفتم دارد؛ چگونه برخی اشكالات شكلی و ماهوی حقوقی در فیلم بروز كرد؛ اما اینها برایم اینك اهمیتی ندارد. تنها به یك چیز فكر میكنم كه گاهی با دوستان نیز در میان گذاشته بودم و آن این كه اگر «زیر تیغ» تنها و تنها بر یك نفر در این دنیای بهظاهر حقیقی ما تاثیر بگذارد و سبب یك «بخشش» شود؛ كارش را انجام دادهاست. حتی فقط یك بخشش برای یك اوس محمود واقعی كه در همه عمرش یك لحظه چشم بسته رفتار كرد و خانوادهای را به داغ نشاند. اما آن یك لحظه كوری اوس محمود نباید اپیدمی شود به تویی كه میخواهی انتقام خونی را بگیری. تو باید چشم بگشایی و تصمیم بگیری. چشم باز كنی و اوس محمودت را بشناسی كه آیا اینك چشمش باز است یا نه؟ هنوز كور است و راهرفتنش در خیابانهای شهر تو خطرناك یا...؟ یا نه... چشمش باز است؟ اشتباهش را پذیرفته و جبران میكند و راه انسانیت باز خواهد پیمود؟
كافیست فقط یك نفر بجا و شایستهاش «ببخشد» تا هنرمند و یارانش، پیروز شدهباشند. با آن همه هنر در نگارش، بازی، قاببندیها و رنگ و نور و... همه چیزهای سادهای كه زیباتر از بسیاری مجموعههای دیگر تلویزیون به دلمان نشست و به تماشایشان چشم گشودیم.
اوس محمود من میگوید از رگهای تشنه زیر تیغش تا نوازش حریر فاصله همین یك «پلك» است؛ باز یا بسته. چشم بگشا...
سال 86، هویت ملی و گفتگوی جهانی
تا جایی كه به یاد میآورم در دوران مدرسه، بیشتر دل در گرو «تاریخ» داشتم تا «جغرافی»؛ گرچه اینك گذر عمر مرا چنان پرورده است كه همزمان دو عامل «زمان» و «مكان» را در دیدگانم داشته باشم. اینك شبیهسازی و نمایشی از حادثهای در «زمان» گذشته در مكانی شكل گرفته كه نسبت مستقیمی با حادثه نداشته است. منظورم ساخت فیلم 300 در هالیوود است. فیلمی بدون بازیگران مطرح سینمای امریكا و با كارگردانی جویای نام. همه چیز دست در دست هم میدهد تا نامهای تازهای خود را مطرح سازند؛ كسانی كه نسبتی با تاریخ ندارند و پیگیر گرفتن ماهی خود از آب گلآلود رودخانهای هستند كه میان ایران و غرب میگذرد. نمیتوانم دقیقا بگویم مسیل این رودخانه از شرق به غرب است یا از غرب به شرق! شاید هم دو رود موازی در دو جهت مخالف! تا جایی كه من اطلاع یافتهام، فیلم نمایش قهرمانی و پیروزی سیصد یونانی در برابر ارتش بزرگ امپراطوری ایران است. گرچه اطلاعات ناقص تاریخی من نشان میدهد در جریان لشگركشی خشایارشا به یونان، تنها یك بار به عدد 300 برخوردهام و آن زمانیست كه ایرانیان با شناخت وضع جغرافیایی منطقه، از ترس تلفات در یك دره، توانستند با اجیر كردن یك یونانی خود را از مخصمه برهانند. یونانیان كه قصد عقبنشینی داشتند با 300 جنگجوی اسپارتی و 700 تن دیگر از دیگر مناطق یونان به رهبری لئونیداس در ترموپیل میمانند تا عقبنشینی نیروهای دیگر را تسهیل نمایند اما ارتش ایران از پشت سر به آنها میرسد و... البته در تاریخ هرودوت هم اثری از پیروزی یونانیان نیست! بلكه حتی لئونیداس نیز كشته میشود، مانند سربازانش. اما در این فیلم كه اقتباسی از یك كمیكاستریپ است؛ یونانیان به پیروزی میرسند! این هیچ! خشایارشا كه در نوشتههای یونانیان «شكیل و بلندنظر» توصیف شدهاست؛ با چهرهای كریه به نمایش درآمدهاست. همان یونانیها البته از ضعیفالنفس بودن و شهوتپرستی وی نیز گفتهاند؛ چنانكه در همین دوران دخالت منفی زنان در امور دولتی در دوره هخامنشی آغاز شده و این دولت انحطاط خود را آغاز میكند. منظورم البته این نیست كه دخالت زنان، دلیل انحطاط دولت هخامنشی بوده؛ بلكه احتمالا دخالتهای تانیثانه و مونثانه این جنس باید مورد نظر باشد، نه هر دخالتی! از این نیز بگذریم...
بهقول استاد بهمنی «من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم». نمیخواهم از تاریخ سخنی بگویم كه یقینا اساتید و دانشمندان مطلعی در كشور ما و یونان و سایر نقاط جهان هستند كه میتوانند ساعتها درباره تاریخ بگویند؛ از رموزش، از درسهایش و نتایجش برای امروز... من میخواهم جدا از سیاست آشكار امریكایی كه در پس 300 و اسكندر و... پیگیری میشود، درباره لزوم نگاه تاریخی و نه فراتاریخی به تاریخ، ضرورت همزیستی مسالمتامیز، بردباری نژادی و گفتگوی میان فرهنگها سخن بگویم. امروز ما به موضعگیری سیاسی دو دولت و ملت صلحطلب ایران و یونان احتیاج فوری داریم. هر ملتی در طول تاریخی كه بنای آن بر خشونت و اصل اساسی آن «جنگ» بودهاست در كنار رشادتها و حماسههای افتخارآمیزش، شكستها و پیروزیهایی داشتهاست. اما اینك زمان به رخ كشیدن آتشی كه خشایارشا در معبدی در آتن افكند یا آتش اسكندر در تختجمشید نیست. زمان یادآوری ماراتن، نیست. زمان خاطرنشانكردن خیانت آن یونانی و خوشخدمتیاش به سپاه تحت فرماندهی هیدارن در ترموپیل نیست. امروز، ایالات متحده نبرد شرق – غرب را با هر وسیلهای پیگیری میكند تا منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی و حتی فرهنگی خویش را براساس «تكلیفی الهی برای گسترش دموكراسی» تامین نماید! این نبرد، نبرد ایران و یونان نیست. این همان الفاظ مشمئزكننده «محور شرارت» و دوره جدید «جنگهای صلیبی» است. آغازی است برای جنگ عالمگیری دیگر. برای بحرانی دیگر. برای آتش نشاندنی دیگر... برای پایان آرزوی صلح. امروز وزارت خارجه ایران باید مراتب اعتراض دیپلماتیك خود را نسبت به «تحریف تاریخ» براساس مستندات غربی و شرقی از طریق سازمان ملل به ایالات متحده اعلام دارد و از این كشور بخواهد نسبت به تحریف تاریخ و برانگیختن كینه نژادی و قومی در سینما حساس باشد و وظایف خود را براساس اصل محدودیتهای قانونی و الزامی آزادی بیان انجام دهد. همچنین لازم است سفیر یونان در تهران به وزارت خارجه اظهار شود؛ اما برعكس معمول این موارد، از دوستی میان دو ملت و توجه دو كشور برای جلوگیری از تحریف حقایق تاریخی و پیشگیری از گسترش كینه و تنفر میان ملتها سخن به میان آید. واكنش نخست به سندی بینالمللی تبدیل میشود كه میتواند در آینده به كار آید و واكنش دوم آب را برای ماهیگیری «اغیار» گلآلودهتر خواهد كرد!
تاریخ، مدرسه آموزش تعصبورزی و «كوری» نیست. تاریخ، همه درس است برای صلح، آزادی و عدالت. پیشنهاد میكنم همانگونه كه سال گذشته به دنبال هتك حرمت برخی افراد نادان به ساحت پاك پیامبر گرامی اسلام (ص)، از طرف رهبری سال «پیامبر اعظم» نام گرفت؛ اینك در آستانه روزهای تعیینكننده آینده كه تنها تكیه بر هویت ملی و تعامل با جامعه جهانی میتواند ما را از مشكلات برهاند؛ سال 1386 به نام «هویت ملّی، گفتگوی جهانی» نامگذاری شود. چه بسا تنها 300 نبوده و نیست كه بر هویت ما میتازد و گفتگو را مخدوش میكند؛ بلكه تلاشهای نافرجام برای تغییر نام «خلیج فارس»، نمایش احساسات پاك جوانان در پاسداشت آرامگاه مرد بزرگی و افتخاری جهانی به نام «كوروش» كه با اعطای «امتیازات ملوكانه» كه به نخستین لوح «حقوق بشر» مشهور گشتهاست؛ خرد و بزرگ منشی خویش را آشكار ساخت و البته چشم طمع بیگانگانی به این خاك پاك، هر لحظه ضرورت شناخت «همه» هویت ایرانی ما را افزایش میدهد؛ به علاوه این هویت در دنیای متلاطم و پیچیده امروز در كنار دیگر ملتها معنا خواهد داشت: «یا ایّها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثی و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عندالله اتقیكم» (ای مردمان! همانا شما را زن و مرد از دو جنس آفریدیم و ملتها و قبیلههایی قراردادیم تا یكدیگر را بشناسید؛ اما عزیزترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست. حجرات، 13) چنانكه در گزارش نماینده دبیركل وقت به مجمع عمومی درباره نامگذاری سال 2001 به نام «گفتگوی تمدنها» (سند شماره A/54/546 مورخ 12 نوامبر 1999) آمدهاست: «فرهنگ صلح را میتوان تحولی مهم و واكنشی در مقابل كسانی تلقی كرد كه نظریه “برخورد تمدنها” را به عنوان الگوی تازهای كه از خاكستر جنگ سرد سر بلند خواهد كرد، مطرح كردند. براساس این نظریه، تنشها و مناقشات بین تمدنها، فرهنگها و مذاهب بر سیاست جهانی سلطه خواهد یافت. در مقابل، فرهنگ صلح متكی بر این اعتقاد است كه انسانها و ملتها قادرند از طریق گفتمان مسالمتاآمیز، تعاملهای مفید متقابل و تعریف ارزشهای مشترك، جهان بهتری بنا كنند.»
برای دیدن چند عكس از سفر مشهد و همایش روی ادامه مطلب كلیك كنید. عكسها زیاد است. سعی میكنم باز هم روی وب بگذارم. این باشد سوغات وبلاگی و مجازی برای دوستان!
ادامــه مـطـلـب
در خبرها آمد كه سخنگوی دولت اعلام نمودهاست، رئیس جمهور در جلسه شورای امنیت درباره پرونده هستهای ایران به عنوان عالیترین مقام اجرایی و نماینده رسمی ملت ایران حاضر خواهد شد. بیش از هر چیز این خبر مرا به یاد دوران ملی شدن صنعت نفت میاندازد و حضور شخص دكتر مصدق – كه تازگیها شنیدم برای برخی دیگر هم «یار سفركرده» شده است! و «عزیز»! – در شورای امنیت و نیز دیوان بینالمللی دادگستری. (جان من بیخیال این قضیه «دیوان» و «دادگاه» شوید! مساله «این نیست!» همان دیوان خودمان!) اما روزگار را نیز میتوان سنجید و قیاس كرد. در آن زمان، سیاست رسمی دولت در موضوع «نفت» موازنه منفی اعلام شده بود؛ اما این به معنای طمع بریدن طرفین منازعه (روس و انگلیس) نبود. شوروی در شورای امنیت یك كرسی دائم با امتیاز وتو داشت و امیدوار به این كه با قطع دست انگلیس از نفت ایران، با استفاده از ابزار خود در ایران (حزب توده) با سرنگونی دولت مصدق، اختیار نفت ایران را در دست بگیرد. بنابراین بطور طبیعی در رقابتی سنگین، موازنه شورای امنیت را به سود ایران تغییر میداد. ضمن آنكه حداقل آنها میتوانستند دلخوش باشند كه اگر دست آنها به نفت ایران نمیرسد دست انگلیس نیز نمیرسد! گرچه در این میان، نقش ایالات متحده بسیار كلیدی است. به گونه ای كه موفق شد با خارج كردن روسیه وانگلیس از میدان تجاری ایران؛ پس از كودتای 28 مرداد و با حمایت از شخص شاه، كلید طلایی تهران را در دست بگیرد. در حقیقت موازنه قوا در شورای امنیت از جمله عوامل سیاسی موفقیت مصدق در آن زمان محسوب میشود. از نظر حقوقی نیز تسلط و رفتار حقوقی و قضایی ایران در دیوان و در داخل با پیشبینی تادیه خسارات شركت انگلیسی، هر گونه فرصت را از انگلیس گرفت. ضمن آن كه استناد صحیح ایران به عدم تابعیت اشخاص خصوصی در حقوق بینالملل (كلاسیك) و فقدان حق اقامه دعوی (locus standi) برای این اشخاص در حقوق بینالملل (ماده 34 اساسنامه میگوید فقط دولتها میتوانند به دیوان مراجعه كنند) سبب شد از نظر حقوق بینالملل انگلیس خلع سلاح شود. در آن زمان ایالات متحده با پیگیری منافع خود، در پس حمایت از حقوق شركت انگلیسی و تلاش برای حل مسالمتآمیز اختلاف بطریق «داوری» با لحنی «غیرپیاز»گونه (1) سعی داشت خود را وارد ماجرا سازد! و پس از آن هم ماجرای 28 مرداد و ورود امریكا به ایران...
اما امروز اوضاع چگونهاست؟ آیا موازنه قوا پس از فروپاشی شوروی معنا دارد؟! یا ما به تنهایی «به جنگ دنیا» رفتهایم؟ طعنه نزنید كه «امریكا همه دنیا نیست!» میدانم! منظورم اینست كه برگهای برنده ما در این بازی كدامست؟ چین؟ روسیه؟ فرانسه؟ یا شاید خود انگلیس و امریكا؟! چقدر شانس داریم كه توفیق مصدق را تكرار كنیم؟ آیا از ادبیات و ابزار صحیح برای نیل به مقصود استفاده خواهیم نمود؟ در مناقشه اتمی ایران، تفاوتهای آشكاری با قضیه شركت نفت دیده میشود. اینجا ما با یك كشور طرف نیستیم كه به فرض درگیری ما دو كشور، امنیت بینالمللی را به طور جزیی مخدوش كند. ما در برابر تمام 15 عضو شورای امنیت قرار گرفتهایم كه به اتفاق آرا، دستور تعلیق غنیسازی را برای ما صادر نمودهاند و البته كاش كار به اینجا نمیرسید و حتی هنوز هم برای رهایی، فرصت هست. ما اینجا یك «قرارداد تجاری» نداریم؛ بلكه موضوع یك معاهده چندجانبه مهم سیاسی، امنیتی بینالمللی مطرح است كه قضایای ناشی از آن نشان میدهد، مسوولیت بینالمللی الزاما ناشی از ورود ضرر به شخص خاصی نیست. در قضیه شركت نفت، از نظر حقوقی دست ما پرتر بود؛ اولا ماهیت موضوع اقتصادی بود نه سیاسی و امنیتی؛ ثانیا ایران همه جایگزینها و جبران خسارات را پیشبینی كرده بود و شاید اصلا دعوایی نداشت! اما اینجا واقعا اختلاف وجود دارد. از نظر حقوقی هم دست ما چندان پر نیست. گزارشهای دوپهلوی البرادعی تفسیربرانگیزست و ما در مقام متهم متاسفانه نمیتوانیم تفسیر خود را به «قضات سیاسی» شورای امنیت بقبولانیم. عمدا عبارت «قاضی سیاسی» را به كار میبرم. زیرا شورای امنیت هم باید یك كار نسبتا قضایی مانند «احراز تهدید علیه صلح» را انجام دهد یا همچنین «تخلف و نقض تعهدات ایران» را و نیز كاری ماهیتا سیاسی كه حل اختلاف نیست بلكه بازگرداندن وضع به شرایط عادی و مسالمتآمیزست. بنابراین كاركرد شورای امنیت عملا دوگانه استغ گرچه وجه سیاسی آن غالب است. از نظر حقوقی، باید باز هم به این نكته اشاره نمایم كه مستندات شكلی، در اختیار مخالفان ایرانست و آن همان قطعنامههای رد شده شورای حكام آژانس و شورای امنیت است. اما ایران همچنان بر مستندات ماهوی خود پافشاری میكند كه به عنوان مرحله ثبوتی، یك گام بزرگ از مرحله اثباتی مستندات شكلی عقب است. همچنین نباید فراموش كرد كه ایران به «قصور» خود در اجرای پیمان عدم گسترش اعتراف كردهاست و این از نظر حقوقی، میتوانست تبعات «سبك» برای ایران داشته باشد كه متاسفانه اینك به هزینهای احتمالا «سنگین» میانجامد. نكته مهم دیگر ادبیات است. ادبیات تند و آتشین یا به عبارت دیگر، محكمتر سائیدن سنگهای آتشزا در شورای امنیت كار را سختتر میكند. ادبیات معمول رئیس جمهور، تهاجمی است و این ادبیات در شورای امنیت نمیتواند رای را تغییر دهد یا افكار عمومی را جلب نماید. ادبیات تدافعی و اتهامپذیرانه نیز البته به كار نمی آید. تنها ادبیات حقوقی، دیپلماتیك و احترامانگیز با هنجارهای یك گفتگوی بینالمللی همراه با سهیم ساختن دیگران در موضوع میتواند سازنده باشد. نكته مهم در این زمینه، تنظیم متن سخنرانی رییس جمهور است كه باید با نظر كارشناسان زبده حقوقی و دیپلماتیك تدوین گردد؛ زیرا هر كلام آن سندی برای تمام تاریخ حقوق بینالملل خواهد بود.
امیدوارم اگر بناست در این روزگار متفاوت، رئیس جمهور در شورای امنیت حاضر شود؛ تمام جوانب توسط كارشناسان باتجربه سنجیده شود و سپس تصمیم مقتضی اتخاذ شود. ایران باید همچنان بر ادبیات گفتگو، مذاكره، تضمین امنیت و استقلال، و مذاكرات چندجانبه چندمنظوره تاكید نماید. و زمان آنست كه اروپا (حتی اگر لازم باشد بدون انگلیس و آلمان) برای پیشگیری از بحرانی جدید در خاورمیانه، تمام توان خود را به كار گیرد. قطعنامه احتمالی بعدی شورای امنیت یك «گام» دیگر بیش نخواهد بود. احتمالا تحریمها كمی تشدید میشود؛ و ممكن است ایران «ملزم» به اجرای پروتكل الحاقی شود. اما هر گامی به پیش در این راه، به بحران میانجامد و سرانجام خوشی ندارد. این گوی و این میدان...
پانویس:
1- منظور از لحن غیرپیازگونه، آنست كه گوینده باصطلاح ایرانیان نه ته پیاز و نه سر پیاز بوده اما تلاش كرده خود را وارد ماجرا نماید!
آفتاب دوباره از شرق طلوع ميكند.
فقط آمدم بنويسم خوشحالم!
شرق رفع توقيف شد.
همين هفته پيش بود كه در كلاس، استاد فرمودند «روزنامه شرق، خدابيامرز...!» گفتم: «نه! بگوييد خدا شفايش بدهد!» پرسيدند: «چرا؟» عرض كردم: «هنوز در كماست!»
هيچ كس باور نداشت!
لينك:
به نای خسته، دل شكسته، غزل بخوانم نمیتوانم
نمیتوانم غزل بخوانم، نمیتوانم، نمیتوانم
و دوست دارم كه روح خود را شبیه تیری در آسمانها
روانه سازم؛ شكسته پیشانی كمانم نمیتوانم
مسافری خسته را شبیهم چگونه راهی شوم از اینجا؟
عصا ندارم عجیب فرسوده استخوانم نمیتوانم
چه خواهی از من پیاده آیم؟ كه دیگر استادن خودم را
ز ناتوانی وبال اینم، وبال آنم نمیتوانم
به چاه افتادهای غریبم؛ چگونه بالا بیایم اكنون؟
كه رفتهاند آن همه به ظاهر برادرانم نمیتوانم
...
اگرچه نایم همیشه خستهاست، اگرچه دل تا ابد شكسته است
دوباره باید غزل بخوانم، چرا نخوانم؟ نمیتوانم!
مهدي ملكي دولتآبادي
چندی پیش دوست جدیدی كه اهل حقوق هم نیست؛ اما جذابیت حقوق جزا و جرمشناسی را بیش از دیگر گرایشها میداند(!)، درباره مقالاتم در نشریات پرسید و این كه نخستین بار كه در روزنامهای سراسری مقاله داشتی چطور مطلع شدی؟! اتفاقا به خال زده بود! چون حدود یك ماه بعد از چاپ مقاله اولم از آن مطلع شدم!!! مرور حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین سال گذشته نیز مزید برعلت شد تا چندخطی از خاطرات 15 مقالهای كه تاكنون طی سال جاری در اعتمادملّی به چاپ رساندم بنویسم؛ چه بسا تجربهای باشد برای آنها كه علاقهمندند در این راه گام بگذارند!...
ادامــه مـطـلـب
15 و 16 اسفند همایش جهانی شدن حقوق و چالشهای آن در مشهد بود. سفر ناگهان قطعی شد و دیگر داشتیم موضوع را فراموش میكردیم! بههرحال از دوستانی كه در زمان نگارش مقاله و سفر كمك و همراهیام كردند، تشكر میكنم. درباره سطح علمی مقالات ارائه شده قضاوت خاصی نمیكنم و متاسفانه به هردلیل فرصت و امكان ارائه مقاله برای من و برخی دوستانم كه دانشجوی كارشناسی ارشد هستیم میسر نشد؛ شاید هم چندان در باور برگزار كنندگان نمیگنجید كه از عهدهاش برآییم؛ و اطلاعی از فعالیتهای گذشته ما نداشتند! مقاله من درباره جهانی شدن حقوق بینالملل كیفری و واكنش ایران بود كه میتوانم بگویم یك دوره خلاصه حقوق بینالملل كیفری را در بر داشت! هرچند به خواست دوستان، ساعتی هم در مهمانسرای دانشگاه، حقوق بینالملل كیفری تدریس كردیم!! نظراتمان را هم لابلای مباحث با اساتیدی كه در این زمینه مقاله داشتند، در میان گذاشتیم و اثر مشهود نظرات خود را در حین ارائه مقالاتشان دیدیم!
بههرحال صرف دیدار با دكتر ضیایی بیگدلی و دكتر هاشمی مغتنم بود و بهرهمندی از تجربیات و نظرات ایشان و دیگر اساتید و دانشجویانی كه از دانشگاههای مختلف كشور آمده بودند.
زحمت برگزاری همایش با دبیر آن جناب دكتر خواجی بود كه باید از زحماتشان تشكر نماییم. جالب آنكه دكتر خواجوی هم كه نامی مشابه دارند آنجا معاون دانشگاه هستند و روز آخر خبر تصویب دانشكده حقوق مشهد را اعلام نمودند كه با استقبال گسترده دانشجویان و اساتید دانشگاه فردوسی مشهد روبرو شد. (جالب توجه حضرات گرامی در اصفهان!)
من برای 15 اسفند هم قرار ملاقاتی مهم داشتم كه مجبور شدم یكجانبه آن را لغو نمایم. امیدوارم بتوانم دوباره هماهنگ كنم و فرصت از كف نرود. متاسفانه كسی هم به طرف مقابل خبر نداده بود و ایشان هم منتظر ماندند و یك بدقولی در كارنامه من ثبت شد كه برای اول كار اصلا سابقه خوبی نیست! دعا میكنیم انشالله درست بشود.
اتفاق جالب دیگر این سفر، دیدار با یكی از همكاران در روزنامه اعتماد ملّی بود! جناب آقای نژندیمنش كه دانشجوی دكترای حقوق بینالملل هستند در این همایش به همراه دكتر صلحچی مقالهای ارائه نمودند درباره تاثیر اسناد بینالمللی حقوق بشر بر حقوق كودك در ایران. در حاشیه همایش از صحبتها و راهنماییهای ایشان بهرهمند شدم. جالب آنكه ایشان من را برخلاف دیگران، از روی عكسم نشناختند! و این یعنی در چند ماه اخیر... بگذریم! تو خود حدیث مفصل بخوان...! امیدوارم در آینده همكاریهای بیشتری داشته باشیم. اتفاقا روزی كه من مقاله «اختیارات مصرح» را در صفحه سیاسی روزنامه داشتم، ایشان هم مقاله «تحریمهای اقتصادی و حقوق بینالملل بشر» را در صفحه حقوق بشر داشتند. درست در صفحات 7 و 8. در فرصت باقی مانده تا پایان سال، مروری بر مقالاتم خواهم داشت و بسیاری از خاطرات شیرینش را بازگو خواهم نمود؛ مخصوصا برای دوستانی كه علاقهمندند از چگونگی نوشتن مقالات كوتاه و یافتن موضوع، مطلع شوند برایشان میتواند مفید باشد.
زیارت هم كه یقینا یك پای ثابت هر سفری به مشهد است. هم سلامها را به امام رساندیم هم دعاها را. انشاءالله اگر مقبول افتد. قضیه باران را هم كه نوشتم. و البته در سطح شهر پلاكاردهایی با این مضمون كه برای بارش باران «دعا» كنیم به چشم میخورد. دو روز آخر باران سبب آبگرفتگی شهر هم شده بود و كمی دردسر شیرین! شبی هم در معیت آقای دكتر روشن از مركز مطالعات خانواده دانشگاه شهید بهشتی و مصطفی خان مظفری دانشجوی پردیس قم، زیر باران خیسیدیم! سعی كردیم آقای دكتر روشن را نسبت به وضعیت همایش نابرگزارشده حقوق تجارت در اصفهان هم روشن كنیم!
آخر سفر هم كمی خرید سوغات. آقایان شمس كه در این سفر همراه بودند از ترس این كه مبادا شكستنی در میان سوغاتیها باشد، مراقب بودند كه چیزی نشكند و پا روی آنها نگذارند كه به همراه خوراكیهای میانراهی زیر صندلی جاسازی كرده بودیم! من هم مدام میگفتن شكستنی هست! مراقب باشید! البته شكستنی ها، همان «زنجفیل» بود كه برادر گرامی سفارش دادهبودند سوغات بیاوریم! زعفران و نبات و ایضا زرشك هم به عنوان هدیه همایش دادند! و آخر كار گفتیم: ما مقاله نوشتیم و آخر سر چی بهمان دادند؟ «زرشك»!!! اینها كه شوخی است. پدر سوغاتیهای مشهد را به سهگانه «ز» تعریف میكند: زعفران و زرشك و زنجفیل! و البته چیزهای دیگر! و البته یك لوح كه نقش دستخط مبارك امام رضا كه آیاتی از قرآن بر آنست ماندگارترین یادگار این سفرست.
كمی هم از «داخل» همایش برایتان بگویم؛ جدا از بحثهای دكتر خزاعی (دانشگاه تهران) و دكتر خرسندیان (شیراز) كه به اختلافی مبنایی در سكولاریسم و نگاه علمی یا ایدئولوژیك به «حقوق» برمیگشت؛ منازعه دكتر ضیایی بیگدلی با یكی از اساتید مشهدی كه مدیر جلسه آخر بودند هم در نوع خود جالب بود. میترسم نوشتن جزییاتش سبب شود دیگر برای هیچ همایشی دعوت نشوم! از خیرش میگذرم! اگر روزی دیداری میسر شد و عكسهایش همراهم بود؛ با تصاویر مستند توضیح میدهم! ولی حداقل این را بگویم كه اساتید محترم باید حرمت بزرگوارانی چون دكتر ضیایی بیگدلی را بیش از این نگه دارند و در انتخاب كلمات بیشتر دقت كنند و بزرگان نیز قدر گوهر خویش بشناسند و وارد هر مجادلهای نشوند! البته ما كه باشیم كه ایشان را نصیحت كنیم! شاید خودمان خیلی وضعمان در موضعگیری اینجور مواقع بدتر هم باشد! متاسفانه در همایش فرصتی برای پرسش و پاسخ درنظر گرفته نشده بود و این از ایرادات آن بود؛ یا حتی هیچ میزگردی هم طراحی نشده بود كه اساتید و دانشجویان و حاضران را به مناظره و بحث علمی بكشاند. دسترسی به اینترنت هم كه خداراشكر نداشتیم! مجبور شدم پاسخ یك ایمیل را كه در آخرین لحظات از منزل فرستاده بودم و با قطع و وصل مكرر اینترنت روبرو شدم، با پیام كوتاه دوباره از مشهد ارسال كنم!
بیش از هر چیز، دیدارها و آشناییهای همایش گرانقدر بود و بیش از آن، خود مشهد...
دكتر هاشمی فرمودند عطر نزدهاند! این عكس بدون عطر و ادكلن ایشان است! بدین ترتیب فاصله دوستونی روزنامه كه عكسهای ما را از هم جدا كرده بود برداشته شد! اين عكس هم از افتخارات شخصي من خواهد بود.


طبق پشتنویسی قرآن و آنچه پدر میگوید، هنوز 3-4 ساعتی از ورودم به 23 سالگی نگذشته بود كه در صحن حرم، میان ضریح مطهر امام و ایوان گوهرشاد، به نماز ایستادیم. گلهای قالیهای صحن هم آبیاری میشدند؛ باران میبارید و من را میشست. شاید برای دیگران، بارانی مانند همه بارانهای دیگر نیمه اسفند مشهد...
نماز باشكوهی بود... آرامش و دیگر هیچ.
هنوز باور نمیكردم به همین سادگی به اینجا رسیدهام. به بهانهای و با هزاران دعا و تمنا، راز و نیاز... چه آن لحظه كه نومیدانه در فكر ارسال مقالهام – به نام خودم و بدون همكاری دیگری که هیچگاه فرصتی برای همکاری نداشت! – بودم؛ آخرین رمق خود را نیز از دست داده میدیدم. زمان سفر بود و وقت رفتن و زمان و حوصله، هر دو تنگ. فرداش كه پیگیر شدم مقاله را ارسال نمودهبودند. دلم آرام میگرفت... تماسهایی با مشهد و سرانجام در آخرین لحظه «كسی» گفت: «بیا»!
رفتم... بار سنگین راز و نیازهای خویش را برآستانش به امانت گذاردم تا خیلی زود آنچه میخواهم بیابم.
این بزرگترین هدیه روز تولدم بود در همه این 22 جشن تولدم! گرچه تبریك گفتن دوستان نیز نشاط آورست و در یاد دیگران بودن (حتی یك روز زودتر یا دیرتر، مثل دوستی كه 22 سال و یك روزگیام را تبریك گفت!) خود نیز جای شكر داشت.
همیشه برایم 16 اسفند مثل روز اول سال نو میماند؛ سال برای من نو میشود و تلاقیاش را روزهای پایانی زمستان، فرصت دو هفتهای فراهم میكند برای اندیشیدن و نو شدن. نمیدانم پس از این باران، چگونه باید باشم... به چه چیزی شبیهم؟ اما احساس میكنم به یك رهایی رسیدهام. پاك پاك... همه چیز از نو آغاز شدهاست.
باران غروب 16 اسفند، باده نابی از تاك جوانی بود كه باز مرا مست خویش ساخت... قرار بود آن روز وب را دوباره بیاغازم؛ اما شادمانه این مهم را چند روزی به بهانه شركت در «همایش جهانی شدن حقوق و چالشهای آن» كه گزارش و تصاویرش را به زودی خواهید دید؛ به تاخیر انداختم. به سفر رفتم و بازگشتم؛ با «در رگ تاك».
اما پیش از باران... همین امشب بود كه دوستی برایم از «به بازی گرفتن بشریت» سخن گفت و معترض بود! اما حقیقت این نیست. آن رفتن، رفتن كهنگی بود و این آمدن، آمدن تازگیست...
تا روزهای مانده به عید، سعی میكنم مروری داشته باشم بر سالی كه بر من گذشت و خاطراتش. آنگونه كه تلخ آغاز شد و اینگونه كه شیرین به پایان نزدیك است.



